Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
ریموند چندلر نویسنده بزرگ در مکاتبات خصوصی خود اعتراف کرد که حتی اگر چیزی ننویسد باز هم هر روز پشت میز کارش مینشیند و تمرکز میکند. من آرزوی پشت اين قضيه را درک ميکنم. به این معنا چندلر بر روی استقامت فیزیکی، که برای اراده یک نویسنده حرفهای بسیار ضروری است، کار می کرد. چنین تمرینات روزانهای برای او حیاتی بود.
هاروکی موراکامی
@Writing_lovers
هاروکی موراکامی
@Writing_lovers
همه با هم می خندیم
✍سوما رازی
نیلوفر با قدی بلند، توی سالن انتظار به گل های یخی گلدان کنار پنجره خیره شد، سالن با موزاییک های قهوه ای روشن فرش شده بود. نیلوفر با خودش فکر کرد:« اینجا چکار می کنی؟» و زیر لب گفت: «آرام باش عزیزم.» وارد اتاق آقای دکتر که شد حس خوبی داشت. اتاق آفتابگیر با یک پنجره سرتاسری و پرده های توری و گل های شمعدانی قرمز، سفید هره پنجره دیده میشد. روی دیوار، تابلویی با قاب فلزی بود که تصویر یک مرد با ریش حنایی وکت و شلوار خاکستری دست به کمر ایستاده بود، را نشان می داد. با دیدن آن مرد نیلوفر حس غم و تنهایی کرد. به پشتی راحتی تکیه داد و به دکتر خیره شد. با صدای بلند خندید.
دکتر پرسید: به چی میخندی دخترم؟ نیلوفر درحالی که از خنده ریسه میرفت جواب داد: به ریش حنایی شما.
دکتر دست به ریش حنایی کشید و لبخند زد، گفت:
اینکه می خندی خیلی هم خوبه. حتی به ریش به قول خودت حنایی من.
دکتر خپله وچاق با قدی کوتاه بود.پرسید: کابوس های شبانه ات بهتر شده؟
نیلوفر جواب داد بله بهترم. سردرد،تهوع هم دارید؟ نیلوفر باز هم خندید و گفت: «شما روانشناس هستید یا متخصص زنان؟» دکتر نفس عمیقی کشید، و سرش را تکان داد. نیلوفر گفت این علائم که شما می فرمایید علایم دوران بارداری نیست؟
دکتر سرش را پایین انداخته بود و بر روی برگه ای یادداشت می نوشت. دوباره پرسید:« دلتنگی چی؟ دلتون تنگ میشه؟» نیلوفر با عجله جواب داد:« برای کی دلم تنگ بشه؟» لبهایش را ورچید، نخودی خندید و زیر لب گفت :«برای کی؟ من کیو دارم؟»
دکتر از روی صندلی بلندش کنده شد و به طرف نیلوفر آمد. و گفت لطفاً آستین هاتونو بالا بزنید. نیلوفر با صورتی خوف گرفته پرسید: می خواهید آمپول بزنید آقای دکتر؟ و چند لحظه به ریش حنایی خیره ماند.
دکتر از زیر عینک نمره ایش نگاهی به نیلوفر کرد و پرسید: «این چیه؟»
نیلوفر براق شد و جواب داد:«آهان این؟ میخواستم ساعت مچیمو ببندم به پوست دستم گیر کرد.» و دوباره خندید. نیلوفر رو به دکتر کرد و گفت: «با این روپوش سفید عین قصاب سر کوچه ما مش اسماعیل شدی!» دکتر خندید. نیلوفر فکر کرد: «مش اسماعیل کی بود؟» دکتر دست به ریشش کشید و پرسید: «خودکشی چی؟ بهش فکر کردی؟»
نیلوفر از توی راحتی کنده شد و در حالی که بلند بلند قهقهه می زد گفت: «برو بابا گرفتی ما رو دکی جون؟» و در حالی که داشت اتاق را ترک میکرد، سرش را چرخاند طرف قاب عکس نچ نچ کرد و گفت : «یک فکری به حال این ریشتون بکنید. اینجا توی عکس خودتون هستید؟»
دکتر سرش را برای تایید حرف او تکان داد. نیلوفر با پوز خند گفت: «ریشتون خیلی ضایع ست.» و همان طور که بلند بلند میخندید اطاق را ترک کرد. با قهقهه وارد مترو شد و توجه اطرافیان داخل مترو را به خودش جلب کرد. همه با حیرت به او خیره شده بودند و آن قدر خندید که از خنده ریسه رفت.طولی نکشید همه آدم های داخل مترو هم بلند بلند خندیدند. ولی نیلوفر دیگر نمیخندید و به آدم های داخل مترو خیره ماند. فکر کرد الان اینجا کجاست؟مدتی بعد متوجه شد وسط چهار راه ایستاده و صدای بوق ماشین ها را شنید. مدتی گذشت و او این ور و آن ور پرسه میزد و نمیدانست به کجا برود. چیزی یادش نمی آمد. صدایی از دور داد زد:
« نیلو کدوم گوری بودی تا الان؟»
سرش را چرخاند منیژه را با چشمهای بلبلی و لباسهای چرک و پاره دید. با یک دسته گل نرگس، دستش را دور بازوی نیلوفر گره زد و گفت:
«بازم حواس پرتیت گل کرده؟ کجا بودی؟»
نیلوفر به مطب دکتر روانشناس اشاره کرد. منیژه براق شد و گفت: «چقدر بهت بگم این یارو سه سال پیش مرد.»
_«نه نمرده همین الان مطبش بودم و باهاش حرف زدم.»
منیژه داد زد: «احمق اون مرده. ایست قلبی کرد. تو فراموشی داری مگه یادت نیست، خب نباید هم یادت باشه! پارسال سر همین چهارراه داشتی گل میفروختی یه از خدا بی خبر با ماشین گرون قیمت زد بهت و دررفت. سه ساله میای دم در مطب این دکتر خدابیامرز میگی باهام حرف زد، من هر روز گلهای تو رو می فروشم تا پلاسیده نشن.
منیژه گلهای نرگس را گذاشت بغل نیلوفر و گفت: الان حشمت خان بدونه امروز هیچی نفروختیم جیره مونو قطع میکنه و از ناهار خبری نیست. در حالی که نیلوفر را با خودش می کشید، داد زد:« بابا جان اون دکترمرد چرا نمیفهمی.»
نیلوفر خندید و به گلهای نرگس که بغلش گرفته بود، نگاه کرد. یک لحظه یاد ریش حنایی دکتر افتاد و غمی دوباره توی دلش نشست.
@Writing_lovers
✍سوما رازی
نیلوفر با قدی بلند، توی سالن انتظار به گل های یخی گلدان کنار پنجره خیره شد، سالن با موزاییک های قهوه ای روشن فرش شده بود. نیلوفر با خودش فکر کرد:« اینجا چکار می کنی؟» و زیر لب گفت: «آرام باش عزیزم.» وارد اتاق آقای دکتر که شد حس خوبی داشت. اتاق آفتابگیر با یک پنجره سرتاسری و پرده های توری و گل های شمعدانی قرمز، سفید هره پنجره دیده میشد. روی دیوار، تابلویی با قاب فلزی بود که تصویر یک مرد با ریش حنایی وکت و شلوار خاکستری دست به کمر ایستاده بود، را نشان می داد. با دیدن آن مرد نیلوفر حس غم و تنهایی کرد. به پشتی راحتی تکیه داد و به دکتر خیره شد. با صدای بلند خندید.
دکتر پرسید: به چی میخندی دخترم؟ نیلوفر درحالی که از خنده ریسه میرفت جواب داد: به ریش حنایی شما.
دکتر دست به ریش حنایی کشید و لبخند زد، گفت:
اینکه می خندی خیلی هم خوبه. حتی به ریش به قول خودت حنایی من.
دکتر خپله وچاق با قدی کوتاه بود.پرسید: کابوس های شبانه ات بهتر شده؟
نیلوفر جواب داد بله بهترم. سردرد،تهوع هم دارید؟ نیلوفر باز هم خندید و گفت: «شما روانشناس هستید یا متخصص زنان؟» دکتر نفس عمیقی کشید، و سرش را تکان داد. نیلوفر گفت این علائم که شما می فرمایید علایم دوران بارداری نیست؟
دکتر سرش را پایین انداخته بود و بر روی برگه ای یادداشت می نوشت. دوباره پرسید:« دلتنگی چی؟ دلتون تنگ میشه؟» نیلوفر با عجله جواب داد:« برای کی دلم تنگ بشه؟» لبهایش را ورچید، نخودی خندید و زیر لب گفت :«برای کی؟ من کیو دارم؟»
دکتر از روی صندلی بلندش کنده شد و به طرف نیلوفر آمد. و گفت لطفاً آستین هاتونو بالا بزنید. نیلوفر با صورتی خوف گرفته پرسید: می خواهید آمپول بزنید آقای دکتر؟ و چند لحظه به ریش حنایی خیره ماند.
دکتر از زیر عینک نمره ایش نگاهی به نیلوفر کرد و پرسید: «این چیه؟»
نیلوفر براق شد و جواب داد:«آهان این؟ میخواستم ساعت مچیمو ببندم به پوست دستم گیر کرد.» و دوباره خندید. نیلوفر رو به دکتر کرد و گفت: «با این روپوش سفید عین قصاب سر کوچه ما مش اسماعیل شدی!» دکتر خندید. نیلوفر فکر کرد: «مش اسماعیل کی بود؟» دکتر دست به ریشش کشید و پرسید: «خودکشی چی؟ بهش فکر کردی؟»
نیلوفر از توی راحتی کنده شد و در حالی که بلند بلند قهقهه می زد گفت: «برو بابا گرفتی ما رو دکی جون؟» و در حالی که داشت اتاق را ترک میکرد، سرش را چرخاند طرف قاب عکس نچ نچ کرد و گفت : «یک فکری به حال این ریشتون بکنید. اینجا توی عکس خودتون هستید؟»
دکتر سرش را برای تایید حرف او تکان داد. نیلوفر با پوز خند گفت: «ریشتون خیلی ضایع ست.» و همان طور که بلند بلند میخندید اطاق را ترک کرد. با قهقهه وارد مترو شد و توجه اطرافیان داخل مترو را به خودش جلب کرد. همه با حیرت به او خیره شده بودند و آن قدر خندید که از خنده ریسه رفت.طولی نکشید همه آدم های داخل مترو هم بلند بلند خندیدند. ولی نیلوفر دیگر نمیخندید و به آدم های داخل مترو خیره ماند. فکر کرد الان اینجا کجاست؟مدتی بعد متوجه شد وسط چهار راه ایستاده و صدای بوق ماشین ها را شنید. مدتی گذشت و او این ور و آن ور پرسه میزد و نمیدانست به کجا برود. چیزی یادش نمی آمد. صدایی از دور داد زد:
« نیلو کدوم گوری بودی تا الان؟»
سرش را چرخاند منیژه را با چشمهای بلبلی و لباسهای چرک و پاره دید. با یک دسته گل نرگس، دستش را دور بازوی نیلوفر گره زد و گفت:
«بازم حواس پرتیت گل کرده؟ کجا بودی؟»
نیلوفر به مطب دکتر روانشناس اشاره کرد. منیژه براق شد و گفت: «چقدر بهت بگم این یارو سه سال پیش مرد.»
_«نه نمرده همین الان مطبش بودم و باهاش حرف زدم.»
منیژه داد زد: «احمق اون مرده. ایست قلبی کرد. تو فراموشی داری مگه یادت نیست، خب نباید هم یادت باشه! پارسال سر همین چهارراه داشتی گل میفروختی یه از خدا بی خبر با ماشین گرون قیمت زد بهت و دررفت. سه ساله میای دم در مطب این دکتر خدابیامرز میگی باهام حرف زد، من هر روز گلهای تو رو می فروشم تا پلاسیده نشن.
منیژه گلهای نرگس را گذاشت بغل نیلوفر و گفت: الان حشمت خان بدونه امروز هیچی نفروختیم جیره مونو قطع میکنه و از ناهار خبری نیست. در حالی که نیلوفر را با خودش می کشید، داد زد:« بابا جان اون دکترمرد چرا نمیفهمی.»
نیلوفر خندید و به گلهای نرگس که بغلش گرفته بود، نگاه کرد. یک لحظه یاد ریش حنایی دکتر افتاد و غمی دوباره توی دلش نشست.
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ریتم کلمات
ریچارد فورد
در گذر سالها یاد گرفتم که به عنوان نویسنده باید به انتخاب کلمات توسط دیگران و موسیقی صدای شان خوب گوش کنم. این کار کمک بزرگی به نویسنده میکند.
بعضی وقتها جملهای مینویسم ولی کلمه مناسبی را برای آن وسط وسطها پیدا نمیکنم، خودم میدانم که در واقع دارم به دنبال کلمهای میگردم که یک حرف آ بلند و سه حرف بی صدا داشته باشد. نتیجه کار راحت به دست نمیآید نویسنده باید حواسش باشد که فریب نخورد. نویسندگی خود به خود حاصل نمیشود، پیشانی آدم باید حسابی چین و چروک بخورد.
باید بگویم به نظر من همه چیز یک انتخاب است و نه محصول و نتیجه نیروهایی که ورای کنترل ما هستند. زندگی هم همینطور است؛ بهترین کار این است که با آن هم مثل کتابهایمان برخورد کنیم، یعنی اینکه انگار ما نویسنده آن هستیم.
@Writing_lovers
ریچارد فورد
در گذر سالها یاد گرفتم که به عنوان نویسنده باید به انتخاب کلمات توسط دیگران و موسیقی صدای شان خوب گوش کنم. این کار کمک بزرگی به نویسنده میکند.
بعضی وقتها جملهای مینویسم ولی کلمه مناسبی را برای آن وسط وسطها پیدا نمیکنم، خودم میدانم که در واقع دارم به دنبال کلمهای میگردم که یک حرف آ بلند و سه حرف بی صدا داشته باشد. نتیجه کار راحت به دست نمیآید نویسنده باید حواسش باشد که فریب نخورد. نویسندگی خود به خود حاصل نمیشود، پیشانی آدم باید حسابی چین و چروک بخورد.
باید بگویم به نظر من همه چیز یک انتخاب است و نه محصول و نتیجه نیروهایی که ورای کنترل ما هستند. زندگی هم همینطور است؛ بهترین کار این است که با آن هم مثل کتابهایمان برخورد کنیم، یعنی اینکه انگار ما نویسنده آن هستیم.
@Writing_lovers
طرح های متحول کننده همیشه از درون کتابها به سراغ من آمدهاند.
بل هوکس
نویسندگی و نوشتن
کانالی انگیزشی برای علاقمندان نویسندگی
@Writing_lovers
بل هوکس
نویسندگی و نوشتن
کانالی انگیزشی برای علاقمندان نویسندگی
@Writing_lovers
مجله نویسندگی و نوشتن
شماره دوم
هزینه: ۴۰هزار تومان
جهت سفارش به آیدی تلگرام پیام بدهید :
@nevis_admin
@Writing_lovers
شماره دوم
هزینه: ۴۰هزار تومان
جهت سفارش به آیدی تلگرام پیام بدهید :
@nevis_admin
@Writing_lovers
فرض کنید از شما خواسته شده یک روز کامل در مدرسه را توصیف کنید. احتمالاً با بلند شدن، لباس پوشیدن و رفتن به کلاس شروع خواهید کرد. هرگز به ذهنتان خطور نمیکند که درباره بستن دکمهها، طول خداحافظی و مراحل آن صحبت کنید. این مقدار جزئیات بیمعنی خواننده را خسته میکند.
رابرت لویی استیونسون
@Writing_lovers
رابرت لویی استیونسون
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قیدها دوستان شما نیستند. قیدها کلماتی هستند که معنی فعلها و کارکردهای اصلی زبان را تغییر میدهند. نگو خشمگین گفت یا با سرعت رفت بلکه خشم و سرعت را نشان بده. قاعده اصلی ادبیات خوب را به یاد داشته باشید! نگو. نشان بده. استفاده از قیدها نشانه تنبلی نویسنده است. در واقع قیدها مانند قاصدکها هستند. وقتی تعداد آنها کم باشد، زیباست ، اما وقتی در متن پر باشند چشمها را خسته می کنند؛ زیرا تمام زمینه را پر میکنند. اگر در نوشتن متن ادبی جدی باشید، دیر یا زود خودتان متوجه این علفهای هرز عظیم الجثه خواهید شد و آن وقت دیگر هیچ قیدی در متنتان باقی نخواهد ماند. بله قیدها نشانه تنبلی نویسندگان است و به گفته استیون کینگ :«مسیر جهنم با قیدها پوشیده شده است.»
@Writing_lovers
@Writing_lovers
بیشتر کتابهایی که نوشتهام و آنهایی که میخواهم بنویسم از این فکر نشئت میگیرند که خلق آنها برایم غیرممکن خواهد بود. وقتی خودم را مجاب کردهام که چنین کتابی کاملا ورای مهارتها و ظرفیتهای ذاتی من است آن وقت مینشینم و نوشتن را شروع میکنم.
ایتالو کالوینو. سخنرانی ۱۹۸۳، دانشگاه هاروارد
@Writing_lovers
ایتالو کالوینو. سخنرانی ۱۹۸۳، دانشگاه هاروارد
@Writing_lovers
هیچ کشتی بادبان بر افراشتهای چون کتاب
ما را به سرزمینهای دوردست نمیبرد
هیچ اسب رهواری چون برگی شعر
برایمان مرکبی چموش نخواهد شد،
این مسیری است که درماندهترینها هم قادر به گذر از آنند
چه ساده و مقرون به صرفه است این ارابه که روح انسان را با خود به جادهها میبرد.
امیلی دیکنسون
@Writing_lovers
ما را به سرزمینهای دوردست نمیبرد
هیچ اسب رهواری چون برگی شعر
برایمان مرکبی چموش نخواهد شد،
این مسیری است که درماندهترینها هم قادر به گذر از آنند
چه ساده و مقرون به صرفه است این ارابه که روح انسان را با خود به جادهها میبرد.
امیلی دیکنسون
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داستانها چطور شکل میگیرند؟
ویلیام فاکنر درباره کتاب «خشم و هیاهو» میگوید : «همه چیز با یک تصویر ذهنی شروع شد. این تصویر عبارت بود از پشت گلآلود شلوار یک دختر کوچولو روی یک درخت گلابی. دختری که از آنجا میتوانست درون اتاقی را که تشییع جنازه مادربزرگش در آن انجام میگرفت، ببیند و آن را برای برادرهایش که پایین ایستاده بودند، تعریف کند و من خواستم توضیحی دربارهشان بدهم و بگویم آنها چه کسانی بودند، چه کار میکردند و شلوار دخترک چرا گلی شده بود، که کتاب خشم و هیاهو شکل گرفت. از آن وقت بود که به حالت سمبلیک شلوار گلی پی بردم و به جای آن دختر یتیمی را ترسیم کردم که از ناودان پایین میآمد تا از تنها خانهای که در آن نه محبتی دیده بود و نه مزه تفاهمی را چشیده بود فرار کند.»
همه نویسندگان بزرگ معتقدند که در سرچشمه داستانهایشان تصویری بصری وجود دارد. در حقیقت همهی نوشتن از ایدهای شکل میگیرد که در درجه اول تصویری است که سالهای سال در ذهن نویسنده حضور دارد.
اکو دربارهی نوشتن نام گل سرخ می گوید: « در ابتدا فقط تصویر راهبی که در حال خواندن کتاب مسموم میشود به ذهنم رسیده بود.»
او تجربهای از شانزده سالگیش را به یاد میآورد:
«هنگام دیدار از صومعهای بندیکتی از رواقهای قرون وسطایی گذشتم و وارد کتابخانهای تاریک شدم و روی یکی از میزهای مخصوص قرائت، کتاب اعمال قدیسان را باز دیدم. تورق آن مجلد عظیم در آن سکوت سنگین و در آن حال که چند شعاع نور از صافی شیشهبند منقش گذشته بود احتمالا لرز به تنم نشاند. چهل و چند سال بعد، این لرز از ناخوداگاه من سر بالا آورد.
تصویر اصلی همین بود و باقی خورده خورده در تلاش برای فهم این تصویر و خود به خود اتفاق میافتد.»
کالوینو هم از چنین تجربهای در نوشتن گفته است: «هنگامی که برای داستانی برنامه ریزی میکنم، اولین چیزی که به ذهنم میرسد تصویری است که به هر دلیلی به نظرم پر معنی میآید. همین که تصویر به حد کافی در ذهنم روشن شد، آن را به داستانی بسط میدهم. یا اینکه خود تصویرها به ظرفیتهای نهفتهی خودشان امکان بسط میدهند.»
ذهن یک نویسنده براساس تداعی تصاویر به کار میافتد. شما هم تصویرها را در رؤیاها، خاطرات و اطرافتان پیدا کنید و آنها را از درون تاریکی بیرون بکشید.
تمرین
منبع اصلی برای یافتن تصاویر، خاطراتتان هستند. به آنها رجوع کنید و ببینید کدام تصویر برایتان جلوهی ویژهای دارد.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
ویلیام فاکنر درباره کتاب «خشم و هیاهو» میگوید : «همه چیز با یک تصویر ذهنی شروع شد. این تصویر عبارت بود از پشت گلآلود شلوار یک دختر کوچولو روی یک درخت گلابی. دختری که از آنجا میتوانست درون اتاقی را که تشییع جنازه مادربزرگش در آن انجام میگرفت، ببیند و آن را برای برادرهایش که پایین ایستاده بودند، تعریف کند و من خواستم توضیحی دربارهشان بدهم و بگویم آنها چه کسانی بودند، چه کار میکردند و شلوار دخترک چرا گلی شده بود، که کتاب خشم و هیاهو شکل گرفت. از آن وقت بود که به حالت سمبلیک شلوار گلی پی بردم و به جای آن دختر یتیمی را ترسیم کردم که از ناودان پایین میآمد تا از تنها خانهای که در آن نه محبتی دیده بود و نه مزه تفاهمی را چشیده بود فرار کند.»
همه نویسندگان بزرگ معتقدند که در سرچشمه داستانهایشان تصویری بصری وجود دارد. در حقیقت همهی نوشتن از ایدهای شکل میگیرد که در درجه اول تصویری است که سالهای سال در ذهن نویسنده حضور دارد.
اکو دربارهی نوشتن نام گل سرخ می گوید: « در ابتدا فقط تصویر راهبی که در حال خواندن کتاب مسموم میشود به ذهنم رسیده بود.»
او تجربهای از شانزده سالگیش را به یاد میآورد:
«هنگام دیدار از صومعهای بندیکتی از رواقهای قرون وسطایی گذشتم و وارد کتابخانهای تاریک شدم و روی یکی از میزهای مخصوص قرائت، کتاب اعمال قدیسان را باز دیدم. تورق آن مجلد عظیم در آن سکوت سنگین و در آن حال که چند شعاع نور از صافی شیشهبند منقش گذشته بود احتمالا لرز به تنم نشاند. چهل و چند سال بعد، این لرز از ناخوداگاه من سر بالا آورد.
تصویر اصلی همین بود و باقی خورده خورده در تلاش برای فهم این تصویر و خود به خود اتفاق میافتد.»
کالوینو هم از چنین تجربهای در نوشتن گفته است: «هنگامی که برای داستانی برنامه ریزی میکنم، اولین چیزی که به ذهنم میرسد تصویری است که به هر دلیلی به نظرم پر معنی میآید. همین که تصویر به حد کافی در ذهنم روشن شد، آن را به داستانی بسط میدهم. یا اینکه خود تصویرها به ظرفیتهای نهفتهی خودشان امکان بسط میدهند.»
ذهن یک نویسنده براساس تداعی تصاویر به کار میافتد. شما هم تصویرها را در رؤیاها، خاطرات و اطرافتان پیدا کنید و آنها را از درون تاریکی بیرون بکشید.
تمرین
منبع اصلی برای یافتن تصاویر، خاطراتتان هستند. به آنها رجوع کنید و ببینید کدام تصویر برایتان جلوهی ویژهای دارد.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
در مورد همه نوآوريها و خلاقيتها يك حقيقت ابتدايی وجود دارد: از لحظهای كه شخص به طور قطع مصمم به كاری میشود، همهٔ امدادهای غيبی به كمك او می آيند.
گوته
@Writing_lovers
گوته
@Writing_lovers
نوشتن کتاب مثل این است که هر روز به یک استخر خالی بروید و یک لیوان آب درون آن بریزید.
بتانی بال
@Writing_lovers
بتانی بال
@Writing_lovers
Forwarded from تبارشناسی کتاب
[نظر الیوت دربارهی رباعیات خیام]
به روشنی لحظهای را به خاطر میآورم که، در چهارده سالگی یا همین حدودها، بر حسب اتفاق نسخهای از رباعیات خیام، ترجمه فیتزجرالد را که جایی افتاده بود برداشتم و به واسطه آن با عالم تازهای از احساس سخت آشنا شدم. حالت من در آن لحظه به تغییر ناگهانی دین و آیین میمانست؛ دنیا به نظرم دنیای جدیدی میآمد، که با رنگهای شاد، دلپذیر ولی آرنج آور رنگ شده بود...( تی. اس. الیوت، به نقل از کتاب «صهبای خرد، مهدی امین رضوی، ترجمهی مجدالدین کیوانی، نشر مرکز، چاپ دوم ۱۳۸۷، ص۲۹۸)
@tabarshenasi_ketab
به روشنی لحظهای را به خاطر میآورم که، در چهارده سالگی یا همین حدودها، بر حسب اتفاق نسخهای از رباعیات خیام، ترجمه فیتزجرالد را که جایی افتاده بود برداشتم و به واسطه آن با عالم تازهای از احساس سخت آشنا شدم. حالت من در آن لحظه به تغییر ناگهانی دین و آیین میمانست؛ دنیا به نظرم دنیای جدیدی میآمد، که با رنگهای شاد، دلپذیر ولی آرنج آور رنگ شده بود...( تی. اس. الیوت، به نقل از کتاب «صهبای خرد، مهدی امین رضوی، ترجمهی مجدالدین کیوانی، نشر مرکز، چاپ دوم ۱۳۸۷، ص۲۹۸)
@tabarshenasi_ketab
سال بلو یک بار گفت: «داستان زندگی نامه نهایی شما است.» به عبارت دیگر ، داستانها بازپرداخت بدهی شما به همه کسانی است که نسبت به شما بیانصاف بوده اند. وقتی مردم کتابهای مرا میخوانند و من به آنها میگویم که این کتابها دارای لحظات زندگینامهای هستند غالبا تعجب میکنند. چگونه زندگی روزمره را ادبی میکنید؟ من به آنها می گویم: «کار هنر همین است.» به قلبت گوش کن. از او بپرس: آیا آنچه میخواهی درباره آن صحبت کنی واقعاً اصیل است؟ اگر بله. پس همین است.»
کالسون وایتهد
@Writing_lovers
کالسون وایتهد
@Writing_lovers