Forwarded from Antimantal
📣🛑📣🛑📣
سومین گاهنامهی ادبی آنتیمانتال ویژهی ادبیات و روانکاوی منتشر شد.
@antimantal1
روانکاوی در صفحهی هنر و ادبیات از نوعی تلاقی نگاه سوژه و اثر پرده برمیدارد که هر دو بهطور همزمان بر یکدیگر اثرگذارند. دیگر مسالهی مورد بحث، نوعی بیماری روانی نیست تا متن (اثر) را بهانهی کشف ناخودآگاه هنرمند کند، بلکه تنها با ساختارهای ذهنی متفاوتی مواجه هستیم که بازشناسی سوژه را رقم میزنند.
دانلود فایل گاهنامه در لینک زیر 👇👇👇
https://antimantal.com/سومین-گاهنامهی-…ی-آنتیمانتال-وی/
سومین گاهنامهی ادبی آنتیمانتال ویژهی ادبیات و روانکاوی منتشر شد.
@antimantal1
روانکاوی در صفحهی هنر و ادبیات از نوعی تلاقی نگاه سوژه و اثر پرده برمیدارد که هر دو بهطور همزمان بر یکدیگر اثرگذارند. دیگر مسالهی مورد بحث، نوعی بیماری روانی نیست تا متن (اثر) را بهانهی کشف ناخودآگاه هنرمند کند، بلکه تنها با ساختارهای ذهنی متفاوتی مواجه هستیم که بازشناسی سوژه را رقم میزنند.
دانلود فایل گاهنامه در لینک زیر 👇👇👇
https://antimantal.com/سومین-گاهنامهی-…ی-آنتیمانتال-وی/
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درباره آنچه در آن مهارت دارید بنویسید.
اگر ما مکاتبات تولستوی را دنبال کنیم، با دقت بیشتری میتوانیم اثبات کنیم که تولستوی یک زمیندار کوچک بود که به مزرعه کوچکش بسیار علاقه مند بود. همین کار باعث شد او سبک هنری خود را شکل دهد. اگر تولستوی در 18 سالگی به کار دیگری پرداخته بود شاید هرگز به این تولستوی تبدیل نمیشد، زیرا چیزی برای نوشتن نداشت.
اما اگر بخواهیم صادقانه بگوییم، اگر هر نویسنده ای فقط درباره آنچه می دانست مینوشت، به تعداد انگشتان دست هم آثار خوب به وجود نمی آمد و ما آثار زیادی را از دست میدادیم. نویسنده از تخیل و تجربه تغذیه می کند. تجربه بدون تخیل خاطره ای است که با تمام احترامی که برای آن قایلیم، جذابیت اثر هنری را ندارد.
بنابراین نه در مورد آنچه خوب میدانید ، بلکه در مورد آنچه که به آن اشتیاق دارید بنویسید، آنچه شمارا به خود جذب میکند، چیزی که به شما اجازه نمیدهد تا شبها بخوابید. درباره سرگردانی، فضا، عشق، نفرت و ... بنویسید، اما بیش از همه در مورد یک شخص بنویسید. قهرمانی که در مرکز داستان شما قرار دارد و به او اهرمی بدهید تا قادر باشد همه چیز را جابجا کند.
ویکتور شکلوفسکی
تکنیکنوشتن
سال 1927
@Writing_lovers
اگر ما مکاتبات تولستوی را دنبال کنیم، با دقت بیشتری میتوانیم اثبات کنیم که تولستوی یک زمیندار کوچک بود که به مزرعه کوچکش بسیار علاقه مند بود. همین کار باعث شد او سبک هنری خود را شکل دهد. اگر تولستوی در 18 سالگی به کار دیگری پرداخته بود شاید هرگز به این تولستوی تبدیل نمیشد، زیرا چیزی برای نوشتن نداشت.
اما اگر بخواهیم صادقانه بگوییم، اگر هر نویسنده ای فقط درباره آنچه می دانست مینوشت، به تعداد انگشتان دست هم آثار خوب به وجود نمی آمد و ما آثار زیادی را از دست میدادیم. نویسنده از تخیل و تجربه تغذیه می کند. تجربه بدون تخیل خاطره ای است که با تمام احترامی که برای آن قایلیم، جذابیت اثر هنری را ندارد.
بنابراین نه در مورد آنچه خوب میدانید ، بلکه در مورد آنچه که به آن اشتیاق دارید بنویسید، آنچه شمارا به خود جذب میکند، چیزی که به شما اجازه نمیدهد تا شبها بخوابید. درباره سرگردانی، فضا، عشق، نفرت و ... بنویسید، اما بیش از همه در مورد یک شخص بنویسید. قهرمانی که در مرکز داستان شما قرار دارد و به او اهرمی بدهید تا قادر باشد همه چیز را جابجا کند.
ویکتور شکلوفسکی
تکنیکنوشتن
سال 1927
@Writing_lovers
Forwarded from Blog Reader
«رولینگ، آدمها و اراده به پرواز»
یکجایی خواندم که جی کی رولینگِ عزیزمان، اولین کتاب هری پاتر را در یک کافه نوشت. در میان شلوغی و ازدحام. چون چاره ای نداشت. ( و چون احتمالا جای دیگری هم نداشت). هر روز میرفت و در کافه مینشست به نوشتن. درحالی که پولهایش رو به اتمام بود و هرچه زودتر باید کتابش را تمام میکرد تا بتواند با آن خرجی خانه را دربیاورد، فقط مینوشت و می نوشت.
در یک جای دیگر خواندم جلد آخر را در گران قیمت ترین هتل اسکاتلند نوشت. جایی که هزینه اقامتِ تنها یکشب در آن 1000 دلار است و او به این دلیل چنین کاری انجام داد که خودش را مجبور کند بابت پولی که میپردازد، بنشیند و کتابش را تمام کند!
و این جمله نادر ابراهیمی در «یک عاشقانه آرام» چه قدر رفتار ما آدمها را خوب توجیه میکند:
"برای رسیدن به اوج ، از من بال و پر ِ جادو مخواه ! هیچ چیز همچون اراده به پرواز ، پریدن را آسان نمی کند ."
.
.
[ اینجا کامل و از نزدیک بخوانید ]
#مربای_کاج
#سارا
#بیان
@Blog_Reader
یکجایی خواندم که جی کی رولینگِ عزیزمان، اولین کتاب هری پاتر را در یک کافه نوشت. در میان شلوغی و ازدحام. چون چاره ای نداشت. ( و چون احتمالا جای دیگری هم نداشت). هر روز میرفت و در کافه مینشست به نوشتن. درحالی که پولهایش رو به اتمام بود و هرچه زودتر باید کتابش را تمام میکرد تا بتواند با آن خرجی خانه را دربیاورد، فقط مینوشت و می نوشت.
در یک جای دیگر خواندم جلد آخر را در گران قیمت ترین هتل اسکاتلند نوشت. جایی که هزینه اقامتِ تنها یکشب در آن 1000 دلار است و او به این دلیل چنین کاری انجام داد که خودش را مجبور کند بابت پولی که میپردازد، بنشیند و کتابش را تمام کند!
و این جمله نادر ابراهیمی در «یک عاشقانه آرام» چه قدر رفتار ما آدمها را خوب توجیه میکند:
"برای رسیدن به اوج ، از من بال و پر ِ جادو مخواه ! هیچ چیز همچون اراده به پرواز ، پریدن را آسان نمی کند ."
.
.
[ اینجا کامل و از نزدیک بخوانید ]
#مربای_کاج
#سارا
#بیان
@Blog_Reader
وقتی نوبت به نوشتن میرسد، من یک آماتور کامل هستم. من هرگز این موضوع را در جایی مطالعه نکردهام و هنوز هم نمیدانم، چگونه بنویسم. بنابراین، من به روش قدیمی مینویسم: عباراتی در ذهنم ظاهر میشوند و من آنها را با سرعت تایپ می کنم.
آیزاک آسیموف
@Writing_lovers
آیزاک آسیموف
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚داستانهایی با قهرمانان کوچک از نویسندگان بزرگ
«نویسندگان بزرگ در کنار آثار مختلف خویش قصههایی هم نوشتهاند. فرق این قصهها با کار قصهنویسان معمولی این است که شاعرانهتر، زیباتر و گاه خیره کنندهتر است. این کتاب ۱۷ قصه از نویسندگان نامدار است. نویسندگانی مثل روژه دوینی فرانسوی، مقاله نویس و منتقد هنری مشهور که تحقیقات بسیار جدی درباره فولکلور و هنر را کنار میگذارد تا داستانهای ظریف و گیرایی مانند «کودک و شمیر» بنگارد.»
رضا سید حسینی
نشر ناهید
#کتابی_که_میخوانم
@Writing_lovers
«نویسندگان بزرگ در کنار آثار مختلف خویش قصههایی هم نوشتهاند. فرق این قصهها با کار قصهنویسان معمولی این است که شاعرانهتر، زیباتر و گاه خیره کنندهتر است. این کتاب ۱۷ قصه از نویسندگان نامدار است. نویسندگانی مثل روژه دوینی فرانسوی، مقاله نویس و منتقد هنری مشهور که تحقیقات بسیار جدی درباره فولکلور و هنر را کنار میگذارد تا داستانهای ظریف و گیرایی مانند «کودک و شمیر» بنگارد.»
رضا سید حسینی
نشر ناهید
#کتابی_که_میخوانم
@Writing_lovers
تأثیر مخاطب بر نوشتن نویسنده
رویه من در نگارش بر پایه صداقت است. فرض اول برای کسی که میخواهد چیزی را به دیگران عرضه کند، صداقت است. اگر نویسنده با این فرض جلو بیاید، نمیتواند صرفا برای خوشایند مخاطب تغییر جهت دهد. بارها گفتهام در آنچه مینویسم، مطلقا به مخاطب فکر نمیکنم، ولی در چگونه گفتن و نوع نوشتن، حتما مخاطب را در نظر میگیرم؛ به این معنا که بتواند همراه من باشد و کار را بخواند.
شریعتی میگوید هیچ قدرتی نمیتواند نویسندهای را ساکت کند، مگر خوانندهاش. معنای دوم یا مفهوم مخالف جمله این است که هیچکس نمیتواند به نویسنده قدرت دهد، مگر خوانندهاش. اگر این اتفاق بیفتد، من دیگر نگران جوایز ادبی یا منتقدها و این قبیل مسائل نیستم.
وقتی مینویسم که حالم بد است و این حال بد، یعنی پرسش یا دغدغهای داری، چیزهایی هست که تو را آزار میدهد یا به تعبیری از چیزی عصبانی هستی که بابت آن هم بسیار رنج کشیدهای و در نهایت درباره آنها مینویسی. عقیدهام هم این است جاهایی که نویسنده بابت آن رنج بیشتری کشیده و نوشته، خواننده بیشتر لذت میبرد. این رنجها میتواند ذهنی، روحی یا انواع دیگری باشد و وقتی که با این رنجها درگیر هستی، انگار فردیتت ساخته میشود.
مصطفی مستور
@Writing_lovers
رویه من در نگارش بر پایه صداقت است. فرض اول برای کسی که میخواهد چیزی را به دیگران عرضه کند، صداقت است. اگر نویسنده با این فرض جلو بیاید، نمیتواند صرفا برای خوشایند مخاطب تغییر جهت دهد. بارها گفتهام در آنچه مینویسم، مطلقا به مخاطب فکر نمیکنم، ولی در چگونه گفتن و نوع نوشتن، حتما مخاطب را در نظر میگیرم؛ به این معنا که بتواند همراه من باشد و کار را بخواند.
شریعتی میگوید هیچ قدرتی نمیتواند نویسندهای را ساکت کند، مگر خوانندهاش. معنای دوم یا مفهوم مخالف جمله این است که هیچکس نمیتواند به نویسنده قدرت دهد، مگر خوانندهاش. اگر این اتفاق بیفتد، من دیگر نگران جوایز ادبی یا منتقدها و این قبیل مسائل نیستم.
وقتی مینویسم که حالم بد است و این حال بد، یعنی پرسش یا دغدغهای داری، چیزهایی هست که تو را آزار میدهد یا به تعبیری از چیزی عصبانی هستی که بابت آن هم بسیار رنج کشیدهای و در نهایت درباره آنها مینویسی. عقیدهام هم این است جاهایی که نویسنده بابت آن رنج بیشتری کشیده و نوشته، خواننده بیشتر لذت میبرد. این رنجها میتواند ذهنی، روحی یا انواع دیگری باشد و وقتی که با این رنجها درگیر هستی، انگار فردیتت ساخته میشود.
مصطفی مستور
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
ریموند چندلر نویسنده بزرگ در مکاتبات خصوصی خود اعتراف کرد که حتی اگر چیزی ننویسد باز هم هر روز پشت میز کارش مینشیند و تمرکز میکند. من آرزوی پشت اين قضيه را درک ميکنم. به این معنا چندلر بر روی استقامت فیزیکی، که برای اراده یک نویسنده حرفهای بسیار ضروری است، کار می کرد. چنین تمرینات روزانهای برای او حیاتی بود.
هاروکی موراکامی
@Writing_lovers
هاروکی موراکامی
@Writing_lovers
همه با هم می خندیم
✍سوما رازی
نیلوفر با قدی بلند، توی سالن انتظار به گل های یخی گلدان کنار پنجره خیره شد، سالن با موزاییک های قهوه ای روشن فرش شده بود. نیلوفر با خودش فکر کرد:« اینجا چکار می کنی؟» و زیر لب گفت: «آرام باش عزیزم.» وارد اتاق آقای دکتر که شد حس خوبی داشت. اتاق آفتابگیر با یک پنجره سرتاسری و پرده های توری و گل های شمعدانی قرمز، سفید هره پنجره دیده میشد. روی دیوار، تابلویی با قاب فلزی بود که تصویر یک مرد با ریش حنایی وکت و شلوار خاکستری دست به کمر ایستاده بود، را نشان می داد. با دیدن آن مرد نیلوفر حس غم و تنهایی کرد. به پشتی راحتی تکیه داد و به دکتر خیره شد. با صدای بلند خندید.
دکتر پرسید: به چی میخندی دخترم؟ نیلوفر درحالی که از خنده ریسه میرفت جواب داد: به ریش حنایی شما.
دکتر دست به ریش حنایی کشید و لبخند زد، گفت:
اینکه می خندی خیلی هم خوبه. حتی به ریش به قول خودت حنایی من.
دکتر خپله وچاق با قدی کوتاه بود.پرسید: کابوس های شبانه ات بهتر شده؟
نیلوفر جواب داد بله بهترم. سردرد،تهوع هم دارید؟ نیلوفر باز هم خندید و گفت: «شما روانشناس هستید یا متخصص زنان؟» دکتر نفس عمیقی کشید، و سرش را تکان داد. نیلوفر گفت این علائم که شما می فرمایید علایم دوران بارداری نیست؟
دکتر سرش را پایین انداخته بود و بر روی برگه ای یادداشت می نوشت. دوباره پرسید:« دلتنگی چی؟ دلتون تنگ میشه؟» نیلوفر با عجله جواب داد:« برای کی دلم تنگ بشه؟» لبهایش را ورچید، نخودی خندید و زیر لب گفت :«برای کی؟ من کیو دارم؟»
دکتر از روی صندلی بلندش کنده شد و به طرف نیلوفر آمد. و گفت لطفاً آستین هاتونو بالا بزنید. نیلوفر با صورتی خوف گرفته پرسید: می خواهید آمپول بزنید آقای دکتر؟ و چند لحظه به ریش حنایی خیره ماند.
دکتر از زیر عینک نمره ایش نگاهی به نیلوفر کرد و پرسید: «این چیه؟»
نیلوفر براق شد و جواب داد:«آهان این؟ میخواستم ساعت مچیمو ببندم به پوست دستم گیر کرد.» و دوباره خندید. نیلوفر رو به دکتر کرد و گفت: «با این روپوش سفید عین قصاب سر کوچه ما مش اسماعیل شدی!» دکتر خندید. نیلوفر فکر کرد: «مش اسماعیل کی بود؟» دکتر دست به ریشش کشید و پرسید: «خودکشی چی؟ بهش فکر کردی؟»
نیلوفر از توی راحتی کنده شد و در حالی که بلند بلند قهقهه می زد گفت: «برو بابا گرفتی ما رو دکی جون؟» و در حالی که داشت اتاق را ترک میکرد، سرش را چرخاند طرف قاب عکس نچ نچ کرد و گفت : «یک فکری به حال این ریشتون بکنید. اینجا توی عکس خودتون هستید؟»
دکتر سرش را برای تایید حرف او تکان داد. نیلوفر با پوز خند گفت: «ریشتون خیلی ضایع ست.» و همان طور که بلند بلند میخندید اطاق را ترک کرد. با قهقهه وارد مترو شد و توجه اطرافیان داخل مترو را به خودش جلب کرد. همه با حیرت به او خیره شده بودند و آن قدر خندید که از خنده ریسه رفت.طولی نکشید همه آدم های داخل مترو هم بلند بلند خندیدند. ولی نیلوفر دیگر نمیخندید و به آدم های داخل مترو خیره ماند. فکر کرد الان اینجا کجاست؟مدتی بعد متوجه شد وسط چهار راه ایستاده و صدای بوق ماشین ها را شنید. مدتی گذشت و او این ور و آن ور پرسه میزد و نمیدانست به کجا برود. چیزی یادش نمی آمد. صدایی از دور داد زد:
« نیلو کدوم گوری بودی تا الان؟»
سرش را چرخاند منیژه را با چشمهای بلبلی و لباسهای چرک و پاره دید. با یک دسته گل نرگس، دستش را دور بازوی نیلوفر گره زد و گفت:
«بازم حواس پرتیت گل کرده؟ کجا بودی؟»
نیلوفر به مطب دکتر روانشناس اشاره کرد. منیژه براق شد و گفت: «چقدر بهت بگم این یارو سه سال پیش مرد.»
_«نه نمرده همین الان مطبش بودم و باهاش حرف زدم.»
منیژه داد زد: «احمق اون مرده. ایست قلبی کرد. تو فراموشی داری مگه یادت نیست، خب نباید هم یادت باشه! پارسال سر همین چهارراه داشتی گل میفروختی یه از خدا بی خبر با ماشین گرون قیمت زد بهت و دررفت. سه ساله میای دم در مطب این دکتر خدابیامرز میگی باهام حرف زد، من هر روز گلهای تو رو می فروشم تا پلاسیده نشن.
منیژه گلهای نرگس را گذاشت بغل نیلوفر و گفت: الان حشمت خان بدونه امروز هیچی نفروختیم جیره مونو قطع میکنه و از ناهار خبری نیست. در حالی که نیلوفر را با خودش می کشید، داد زد:« بابا جان اون دکترمرد چرا نمیفهمی.»
نیلوفر خندید و به گلهای نرگس که بغلش گرفته بود، نگاه کرد. یک لحظه یاد ریش حنایی دکتر افتاد و غمی دوباره توی دلش نشست.
@Writing_lovers
✍سوما رازی
نیلوفر با قدی بلند، توی سالن انتظار به گل های یخی گلدان کنار پنجره خیره شد، سالن با موزاییک های قهوه ای روشن فرش شده بود. نیلوفر با خودش فکر کرد:« اینجا چکار می کنی؟» و زیر لب گفت: «آرام باش عزیزم.» وارد اتاق آقای دکتر که شد حس خوبی داشت. اتاق آفتابگیر با یک پنجره سرتاسری و پرده های توری و گل های شمعدانی قرمز، سفید هره پنجره دیده میشد. روی دیوار، تابلویی با قاب فلزی بود که تصویر یک مرد با ریش حنایی وکت و شلوار خاکستری دست به کمر ایستاده بود، را نشان می داد. با دیدن آن مرد نیلوفر حس غم و تنهایی کرد. به پشتی راحتی تکیه داد و به دکتر خیره شد. با صدای بلند خندید.
دکتر پرسید: به چی میخندی دخترم؟ نیلوفر درحالی که از خنده ریسه میرفت جواب داد: به ریش حنایی شما.
دکتر دست به ریش حنایی کشید و لبخند زد، گفت:
اینکه می خندی خیلی هم خوبه. حتی به ریش به قول خودت حنایی من.
دکتر خپله وچاق با قدی کوتاه بود.پرسید: کابوس های شبانه ات بهتر شده؟
نیلوفر جواب داد بله بهترم. سردرد،تهوع هم دارید؟ نیلوفر باز هم خندید و گفت: «شما روانشناس هستید یا متخصص زنان؟» دکتر نفس عمیقی کشید، و سرش را تکان داد. نیلوفر گفت این علائم که شما می فرمایید علایم دوران بارداری نیست؟
دکتر سرش را پایین انداخته بود و بر روی برگه ای یادداشت می نوشت. دوباره پرسید:« دلتنگی چی؟ دلتون تنگ میشه؟» نیلوفر با عجله جواب داد:« برای کی دلم تنگ بشه؟» لبهایش را ورچید، نخودی خندید و زیر لب گفت :«برای کی؟ من کیو دارم؟»
دکتر از روی صندلی بلندش کنده شد و به طرف نیلوفر آمد. و گفت لطفاً آستین هاتونو بالا بزنید. نیلوفر با صورتی خوف گرفته پرسید: می خواهید آمپول بزنید آقای دکتر؟ و چند لحظه به ریش حنایی خیره ماند.
دکتر از زیر عینک نمره ایش نگاهی به نیلوفر کرد و پرسید: «این چیه؟»
نیلوفر براق شد و جواب داد:«آهان این؟ میخواستم ساعت مچیمو ببندم به پوست دستم گیر کرد.» و دوباره خندید. نیلوفر رو به دکتر کرد و گفت: «با این روپوش سفید عین قصاب سر کوچه ما مش اسماعیل شدی!» دکتر خندید. نیلوفر فکر کرد: «مش اسماعیل کی بود؟» دکتر دست به ریشش کشید و پرسید: «خودکشی چی؟ بهش فکر کردی؟»
نیلوفر از توی راحتی کنده شد و در حالی که بلند بلند قهقهه می زد گفت: «برو بابا گرفتی ما رو دکی جون؟» و در حالی که داشت اتاق را ترک میکرد، سرش را چرخاند طرف قاب عکس نچ نچ کرد و گفت : «یک فکری به حال این ریشتون بکنید. اینجا توی عکس خودتون هستید؟»
دکتر سرش را برای تایید حرف او تکان داد. نیلوفر با پوز خند گفت: «ریشتون خیلی ضایع ست.» و همان طور که بلند بلند میخندید اطاق را ترک کرد. با قهقهه وارد مترو شد و توجه اطرافیان داخل مترو را به خودش جلب کرد. همه با حیرت به او خیره شده بودند و آن قدر خندید که از خنده ریسه رفت.طولی نکشید همه آدم های داخل مترو هم بلند بلند خندیدند. ولی نیلوفر دیگر نمیخندید و به آدم های داخل مترو خیره ماند. فکر کرد الان اینجا کجاست؟مدتی بعد متوجه شد وسط چهار راه ایستاده و صدای بوق ماشین ها را شنید. مدتی گذشت و او این ور و آن ور پرسه میزد و نمیدانست به کجا برود. چیزی یادش نمی آمد. صدایی از دور داد زد:
« نیلو کدوم گوری بودی تا الان؟»
سرش را چرخاند منیژه را با چشمهای بلبلی و لباسهای چرک و پاره دید. با یک دسته گل نرگس، دستش را دور بازوی نیلوفر گره زد و گفت:
«بازم حواس پرتیت گل کرده؟ کجا بودی؟»
نیلوفر به مطب دکتر روانشناس اشاره کرد. منیژه براق شد و گفت: «چقدر بهت بگم این یارو سه سال پیش مرد.»
_«نه نمرده همین الان مطبش بودم و باهاش حرف زدم.»
منیژه داد زد: «احمق اون مرده. ایست قلبی کرد. تو فراموشی داری مگه یادت نیست، خب نباید هم یادت باشه! پارسال سر همین چهارراه داشتی گل میفروختی یه از خدا بی خبر با ماشین گرون قیمت زد بهت و دررفت. سه ساله میای دم در مطب این دکتر خدابیامرز میگی باهام حرف زد، من هر روز گلهای تو رو می فروشم تا پلاسیده نشن.
منیژه گلهای نرگس را گذاشت بغل نیلوفر و گفت: الان حشمت خان بدونه امروز هیچی نفروختیم جیره مونو قطع میکنه و از ناهار خبری نیست. در حالی که نیلوفر را با خودش می کشید، داد زد:« بابا جان اون دکترمرد چرا نمیفهمی.»
نیلوفر خندید و به گلهای نرگس که بغلش گرفته بود، نگاه کرد. یک لحظه یاد ریش حنایی دکتر افتاد و غمی دوباره توی دلش نشست.
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ریتم کلمات
ریچارد فورد
در گذر سالها یاد گرفتم که به عنوان نویسنده باید به انتخاب کلمات توسط دیگران و موسیقی صدای شان خوب گوش کنم. این کار کمک بزرگی به نویسنده میکند.
بعضی وقتها جملهای مینویسم ولی کلمه مناسبی را برای آن وسط وسطها پیدا نمیکنم، خودم میدانم که در واقع دارم به دنبال کلمهای میگردم که یک حرف آ بلند و سه حرف بی صدا داشته باشد. نتیجه کار راحت به دست نمیآید نویسنده باید حواسش باشد که فریب نخورد. نویسندگی خود به خود حاصل نمیشود، پیشانی آدم باید حسابی چین و چروک بخورد.
باید بگویم به نظر من همه چیز یک انتخاب است و نه محصول و نتیجه نیروهایی که ورای کنترل ما هستند. زندگی هم همینطور است؛ بهترین کار این است که با آن هم مثل کتابهایمان برخورد کنیم، یعنی اینکه انگار ما نویسنده آن هستیم.
@Writing_lovers
ریچارد فورد
در گذر سالها یاد گرفتم که به عنوان نویسنده باید به انتخاب کلمات توسط دیگران و موسیقی صدای شان خوب گوش کنم. این کار کمک بزرگی به نویسنده میکند.
بعضی وقتها جملهای مینویسم ولی کلمه مناسبی را برای آن وسط وسطها پیدا نمیکنم، خودم میدانم که در واقع دارم به دنبال کلمهای میگردم که یک حرف آ بلند و سه حرف بی صدا داشته باشد. نتیجه کار راحت به دست نمیآید نویسنده باید حواسش باشد که فریب نخورد. نویسندگی خود به خود حاصل نمیشود، پیشانی آدم باید حسابی چین و چروک بخورد.
باید بگویم به نظر من همه چیز یک انتخاب است و نه محصول و نتیجه نیروهایی که ورای کنترل ما هستند. زندگی هم همینطور است؛ بهترین کار این است که با آن هم مثل کتابهایمان برخورد کنیم، یعنی اینکه انگار ما نویسنده آن هستیم.
@Writing_lovers
طرح های متحول کننده همیشه از درون کتابها به سراغ من آمدهاند.
بل هوکس
نویسندگی و نوشتن
کانالی انگیزشی برای علاقمندان نویسندگی
@Writing_lovers
بل هوکس
نویسندگی و نوشتن
کانالی انگیزشی برای علاقمندان نویسندگی
@Writing_lovers
مجله نویسندگی و نوشتن
شماره دوم
هزینه: ۴۰هزار تومان
جهت سفارش به آیدی تلگرام پیام بدهید :
@nevis_admin
@Writing_lovers
شماره دوم
هزینه: ۴۰هزار تومان
جهت سفارش به آیدی تلگرام پیام بدهید :
@nevis_admin
@Writing_lovers
فرض کنید از شما خواسته شده یک روز کامل در مدرسه را توصیف کنید. احتمالاً با بلند شدن، لباس پوشیدن و رفتن به کلاس شروع خواهید کرد. هرگز به ذهنتان خطور نمیکند که درباره بستن دکمهها، طول خداحافظی و مراحل آن صحبت کنید. این مقدار جزئیات بیمعنی خواننده را خسته میکند.
رابرت لویی استیونسون
@Writing_lovers
رابرت لویی استیونسون
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قیدها دوستان شما نیستند. قیدها کلماتی هستند که معنی فعلها و کارکردهای اصلی زبان را تغییر میدهند. نگو خشمگین گفت یا با سرعت رفت بلکه خشم و سرعت را نشان بده. قاعده اصلی ادبیات خوب را به یاد داشته باشید! نگو. نشان بده. استفاده از قیدها نشانه تنبلی نویسنده است. در واقع قیدها مانند قاصدکها هستند. وقتی تعداد آنها کم باشد، زیباست ، اما وقتی در متن پر باشند چشمها را خسته می کنند؛ زیرا تمام زمینه را پر میکنند. اگر در نوشتن متن ادبی جدی باشید، دیر یا زود خودتان متوجه این علفهای هرز عظیم الجثه خواهید شد و آن وقت دیگر هیچ قیدی در متنتان باقی نخواهد ماند. بله قیدها نشانه تنبلی نویسندگان است و به گفته استیون کینگ :«مسیر جهنم با قیدها پوشیده شده است.»
@Writing_lovers
@Writing_lovers
بیشتر کتابهایی که نوشتهام و آنهایی که میخواهم بنویسم از این فکر نشئت میگیرند که خلق آنها برایم غیرممکن خواهد بود. وقتی خودم را مجاب کردهام که چنین کتابی کاملا ورای مهارتها و ظرفیتهای ذاتی من است آن وقت مینشینم و نوشتن را شروع میکنم.
ایتالو کالوینو. سخنرانی ۱۹۸۳، دانشگاه هاروارد
@Writing_lovers
ایتالو کالوینو. سخنرانی ۱۹۸۳، دانشگاه هاروارد
@Writing_lovers