نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
قصه يک راه فرار برای رسيدن به آرزوهای ناکام است.

عباس معروفی

@Writing_lovers
رنگ آمیزی ذهن

از خاطره‌هایی که در تمام سال‌های نوجوانی و جوانی مرا مشغول می‌کرد، تماشای آثار نقاشان بزرگ جهان بود. همیشه کتاب‌های ون‌گوک، پیکاسو، گوکن، رنوار، ادگار دگا، دالی و دیگر نقاشان را داشتم و گاه‌گاهی به‌سراغ‌شان می‌رفتم و به نقاشی‌هاشان نگاه می‌کردم.

نیرویی مرا به‌سوی این نقاشی‌ها می‌کشید ولی نمی‌دانستم چرا این‌همه دلم می‌خواهد مدام به این آثار نگاه کنم. نمی‌دانستم تماشای نقاشی چه نقشی بر نویسنده دارد به هنگامی که دارد از رنگ و فضا می‌نویسد.‌

وقتی کتاب سمفونی مردگان چاپ شد، با خواندن نقدهایی که دیگران بر کتاب نوشته بودند، متوجه رنگ‌ها و فضای این کتاب شدم، در حالی‌که موقع نوشتن اصلاً تمهیدی در کار نبوده که مثلاً به چیزی رنگ بدهم.

نمی‌دانستم چرا مادام یوگینه دارد شال‌ گردنی به رنگ ارغوانی می‌بافد. نمی‌دانستم که او دارد شال گردن عشق آیدين و سورملینا را می‌بافد. رنگ‌ها در هر جا به‌طور ناخودآگاه به ذهنم می‌آمد و به‌طور ناخودآگاه بر کاغذ می‌نشست.
«پنجشنبه شب برف می‌بارید. از شب پیش شروع شده بود و تا دوشنبه‌ی بعد نیز ادامه داشت. جاده سفید بود و از دور سوسوی چراغ‌های شهر دیده می‌شد. آیدین، پالتو بر تن، تبر بر دوش، با چمدان کوچکی از کتاب‌ها و لباس‌هاش به شهر نزدیک می‌شد. ذهنش آکنده از افکار مغشوشی بود که به شقیقه‌هاش فشار می‌آورد.»

من همیشه از هر داستان‌نویس می‌پرسم: «چقدر نقاشی می‌بینی؟ چه نقاش‌هایی را می‌شناسی؟ از چه سبک نقاشی‌هایی خوشت می‌آید؟»

شاید در وهله اول به‌طور مستقیم و به وضوح در نیابیم که وقتی داریم کتاب نقاشی‌های پيکاسو یا رنوار يا سزان و یا مثلا ادگار دگا را ورق می‌زنیم چه اتفاقی برای ذهن‌مان می‌افتد، ولی راستش ورق زدن چنین نقاشی‌هایی، حتا سرسری، ترکیب‌بندی یا کمپوزیسیون ذهن‌مان را به‌طور ناخداگاه تنظیم می‌کند.

نگاه کردن به شاهکارهای نقاشی چندین برابر پراهمیت‌تر از گشت و گذار در طبیعت است.

نگاه کردن به تابلو دشت‌ آفتاب‌گردان وان‌گوک که برگزیده‌ی نگاه یک هنرمند بزرگ به طبیعت است، همانقدر جالب است که آدم با خواندن داستان یا رمانی انگار یک زندگی را در دالان خاطره‌اش مرور می‌دهد، بی‌آنکه در تلخ و شیرین آن زندگی مستقیماً حضور یافته باشد. حالا که بیش از سی سال مدام نوشته‌ام، باز هم تماشای آثار نقاشی یکی از مشغله‌های جدی من است.

تربیت کردن ناخوداگاه ذهن با تماشای آثار نقاشان بزرگ کار دشواری نیست، علاوه بر اینکه آدم از دیدن نقاشی‌ها لذت می‌برد، چیزی مهم، یعنی رنگ‌بندی یا کمپوزیسیون ذهن تنظیم می‌شود.

آدم از تماشای طبیعت به یک عادت می‌رسد که دیگر زیبایی‌ها را نمی‌بیند، اما نقاشی‌ و آثار برجسته‌ی نقاشان این عادت را می‌شکند، و به آدم این فرصت را می‌دهد که گزیده‌ی نگاه یک هنرمند را از نظر بگذراند.

تماشای نقاشی نه تنها برای نویسندگان، بلکه برای کسانی که از خواندن لذت می‌برند نیز این اهمیت را دارد که با کمپوزیسیون و رنگ‌بندی تازه‌تری به خود و اطراف خود نگاه کنند.

رنگ‌ها حتماً به دلیل خاصی بر تن چیزی می‌نشینند، بی‌دلیل هیچ چیزی صاحب رنگ نمی‌شود.

شاید یکی از زیباترین تعریف‌ها را گابریل گارسیا مارکز ارائه داده است. خبرنگار می‌پرسد: «آقای مارکز، چه رنگی را دوست دارید؟» و او پاسخ می‌دهد: «رنگ زرد دریای کارائیب در ساعت سه بعدازظهر وقتی که آفتاب مایل می‌تابد.»

عباس معروفی

سخنرانی‌های عباس معروفی را اینجا بخوانید.


@Writing_lovers
یک نویسنده باید هر روز بنویسد، درست مثل یک ورزشکار که باید تمرین کند. شما هرگز از بیشتر مطالب نوشته شده، استفاده نخواهید کرد، اما باید انجام شود. من همیشه به دانشجویانم می‌گویم حداقل یک صفحه خوب در روز بنویسند. تا پایان سال، حداقل 360 صفحه خوب خواهید داشت و این خودش یک کتاب کامل است.

ایزابل آلنده

@Writing_lovers
ساختن زبان در داستان با نوعی مرارت همراه است؛ به تأمل نیاز دارد و به کار؛ و بیش از همه به پشتکار. در این معنا، حتی وقتی در داستانی با زبان روزمره مردم کوچه بازار سر و کار داریم، بازهم باید زبان را بسازیم. زبان برای من وسیله‌ بیان چیزی نیست؛ خود آن چیز است. شاید اگر کار من تئا‌تر نبود، شاید اگر در چند مورد مجبور نشده بودم با الهام از متن‌های قدیمی نمایشنامه بنویسم هرگز به درگیری با زبان نمی‌رسیدم. یا دست کم به آن سرعت زبان تبدیل به دغدغه‌ی دائم من نمی‌شد.

رضا قاسمی

گفتگو‌با رضا قاسمی درباره زبان

@Writing_lovers
عاشق این هستم برای افرادی که به آنها برمی‌خورم، داستان بافی کنم. کنجکاوی بیش از حد سبب می‌شود از خودم بپرسم زندگی آنها چگونه سپری می‌شود. می‌خواهم بدانم چه می‌کنند. اهل کجا هستند. نامشان چیست؟ در آن لحظه به چه می‌اندیشند.از چه چیز پشیمانند. چه آرزویی دارند. عشق‌های گذشته‌شان چه بوده، رؤیای کنونی‌شان چیست. اعتراف کن چقدر مایلی بدانی از کجا آمده؟ کجا می‌رود؟ چرا اینحاست و جای دیگری نیست. اعتراف کن که دلت می‌خواهد برایش ماجرای عاشقانه ببافی و مکنوناتی به او نسبت دهی، به اتاق خوابش می‌اندیشی و هزار چیز دیگر ...حتی تا دمپایی کهنه‌ای که وقتی از تخت پایین می‌آید، به پا می‌کند.

گوستاو فلوبر


@Writing_lovers
Forwarded from Antimantal
📣🛑📣🛑📣

سومین گاهنامه‌ی ادبی آنتی‌مانتال ویژه‌ی ادبیات و روان‌کاوی منتشر شد.

@antimantal1

روان‌کاوی در صفحه‌ی هنر و ادبیات از نوعی تلاقی نگاه سوژه و اثر پرده برمی‌دارد که هر دو به‌طور هم‌زمان بر یک‌دیگر اثرگذارند. دیگر مساله‌ی مورد بحث، نوعی بیماری روانی نیست تا متن (اثر) را بهانه‌‌ی کشف ناخودآگاه هنرمند کند، بلکه تنها با ساختارهای ذهنی متفاوتی مواجه هستیم که بازشناسی سوژه را رقم می‌زنند.


دانلود فایل گاهنامه در لینک زیر 👇👇👇

https://antimantal.com/سومین-گاهنامه‌ی-…ی-آنتی‌مانتال-وی/
درباره آنچه در آن مهارت دارید بنویسید.

اگر ما مکاتبات تولستوی را دنبال کنیم، با دقت بیشتری می‌توانیم اثبات کنیم که تولستوی یک زمیندار کوچک بود که به مزرعه کوچکش بسیار علاقه مند بود. همین کار باعث شد او سبک هنری خود را شکل دهد. اگر تولستوی در 18 سالگی به کار دیگری پرداخته بود شاید هرگز به این تولستوی تبدیل نمی‌شد، زیرا چیزی برای نوشتن نداشت.

اما اگر بخواهیم صادقانه بگوییم‌، اگر هر نویسنده ای فقط درباره آنچه می دانست می‌نوشت، به تعداد انگشتان دست هم آثار خوب به وجود نمی آمد و‌ ما آثار زیادی را از دست می‌دادیم. نویسنده از تخیل و تجربه تغذیه می کند. تجربه بدون تخیل خاطره ای است که با تمام احترامی که برای آن قایلیم،‌ جذابیت اثر هنری را ندارد.

بنابراین نه در مورد آنچه خوب می‌دانید ، بلکه در مورد آنچه که به آن اشتیاق دارید بنویسید، آنچه شمارا به خود جذب می‌کند، چیزی که به شما اجازه نمی‌دهد تا شب‌ها بخوابید. درباره سرگردانی، فضا، عشق، نفرت و ... بنویسید، اما بیش از همه در مورد یک شخص بنویسید. قهرمانی که در مرکز داستان شما قرار دارد و به او اهرمی بدهید تا قادر باشد همه چیز را جابجا کند.

ویکتور شکلوفسکی
تکنیک‌نوشتن
سال 1927

@Writing_lovers
Forwarded from Blog Reader
«رولینگ، آدمها و اراده به پرواز»

یکجایی خواندم که جی کی رولینگِ عزیزمان، اولین کتاب هری پاتر را در یک کافه نوشت. در میان شلوغی و ازدحام. چون چاره ای نداشت. ( و چون احتمالا جای دیگری هم نداشت). هر روز میرفت و در کافه مینشست به نوشتن. درحالی که پولهایش رو به اتمام بود و هرچه زودتر باید کتابش را تمام میکرد تا بتواند با آن خرجی خانه را دربیاورد، فقط مینوشت و می نوشت.

در یک جای دیگر خواندم جلد آخر را در گران قیمت ترین هتل اسکاتلند نوشت. جایی که هزینه اقامتِ تنها یکشب در آن 1000 دلار است و او به این دلیل چنین کاری انجام داد که خودش را مجبور کند بابت پولی که میپردازد، بنشیند و کتابش را تمام کند!

و این جمله نادر ابراهیمی در «یک عاشقانه آرام» چه قدر رفتار ما آدمها را خوب توجیه میکند:

"برای رسیدن به اوج ، از من بال و پر ِ  جادو مخواه ! هیچ چیز همچون اراده به پرواز ، پریدن را آسان نمی کند ."
.
.
[ اینجا کامل و از نزدیک بخوانید ]
#مربای_کاج
#سارا
#بیان

@Blog_Reader
وقتی نوبت به نوشتن می‌رسد، من یک آماتور کامل هستم. من هرگز این موضوع را در جایی مطالعه نکرده‌ام و هنوز هم نمی‌دانم، چگونه بنویسم. بنابراین، من به روش قدیمی می‌نویسم: عباراتی در ذهنم ظاهر می‌شوند و من آنها را با سرعت تایپ می کنم.

آیزاک آسیموف

@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚داستان‌هایی با قهرمانان کوچک از نویسندگان بزرگ


«نویسندگان بزرگ در کنار آثار مختلف خویش قصه‌هایی هم نوشته‌اند. فرق این قصه‌ها با کار قصه‌نویسان معمولی این است که شاعرانه‌تر، زیباتر و گاه خیره کننده‌تر است. این کتاب ۱۷ قصه از نویسندگان نامدار است. نویسندگانی مثل روژه دوینی فرانسوی، مقاله نویس و منتقد هنری مشهور که تحقیقات بسیار جدی درباره فولکلور و هنر را کنار می‌گذارد تا داستان‌های ظریف و گیرایی مانند «کودک و شمیر» بنگارد.»

رضا سید حسینی
نشر ناهید
#کتابی_که_می‌خوانم

@Writing_lovers
تأثیر مخاطب بر نوشتن نویسنده

رویه من در نگارش بر پایه صداقت است. فرض اول برای کسی که می‌خواهد چیزی را به دیگران عرضه کند، صداقت است. اگر نویسنده با این فرض جلو بیاید، نمی‌تواند صرفا برای خوشایند مخاطب تغییر جهت دهد. بار‌ها گفته‌ام در آن‌چه می‌نویسم، مطلقا به مخاطب فکر نمی‌کنم، ولی در چگونه گفتن و نوع نوشتن، حتما مخاطب را در نظر می‌گیرم؛ به این معنا که بتواند همراه من باشد و کار را بخواند.

شریعتی می‌گوید هیچ قدرتی نمی‌تواند نویسنده‌ای را ساکت کند، مگر خواننده‌اش. معنای دوم یا مفهوم مخالف جمله این است که هیچ‌کس نمی‌تواند به نویسنده قدرت دهد، مگر خواننده‌اش. اگر این اتفاق بیفتد، من دیگر نگران جوایز ادبی یا منتقد‌ها و این قبیل مسائل نیستم.

وقتی می‌نویسم که حالم بد است و این حال بد، یعنی پرسش یا دغدغه‌ای داری، چیز‌هایی هست که تو را آزار می‌دهد یا به تعبیری از چیزی عصبانی هستی که بابت آن هم بسیار رنج کشیده‌ای و در نهایت درباره آن‌ها می‌نویسی. عقیده‌ام هم این است جا‌هایی که نویسنده بابت آن رنج بیشتری کشیده و نوشته، خواننده بیشتر لذت می‌برد. این رنج‌ها می‌تواند ذهنی، روحی یا انواع دیگری باشد و وقتی که با این رنج‌ها درگیر هستی، انگار فردیتت ساخته می‌شود.

مصطفی مستور

@Writing_lovers
ریموند چندلر نویسنده بزرگ در مکاتبات خصوصی خود اعتراف کرد که حتی اگر چیزی ننویسد باز هم هر روز پشت میز کارش می‌نشیند و تمرکز می‌کند. من آرزوی پشت اين قضيه را درک ميکنم. به این معنا چندلر بر روی استقامت فیزیکی، که برای اراده یک نویسنده حرفه‌ای بسیار ضروری است، کار می کرد. چنین تمرینات روزانه‌ای برای او حیاتی بود.

هاروکی موراکامی

@Writing_lovers
همه با هم می خندیم


سوما رازی

نیلوفر با قدی بلند، توی سالن انتظار به گل های یخی گلدان کنار پنجره خیره شد، سالن با موزاییک های قهوه ای روشن فرش شده بود. نیلوفر با خودش فکر کرد:« اینجا چکار می کنی؟» و زیر لب گفت: «آرام باش عزیزم.» وارد اتاق آقای دکتر که شد حس خوبی داشت. اتاق آفتابگیر با یک پنجره سرتاسری و پرده های توری و گل های شمعدانی قرمز، سفید هره پنجره دیده می‌شد. روی دیوار، تابلویی با قاب فلزی بود که تصویر یک مرد با ریش حنایی وکت و شلوار خاکستری دست به کمر ایستاده بود، را نشان می داد. با دیدن آن مرد نیلوفر حس غم و تنهایی کرد. به پشتی راحتی تکیه داد و به دکتر خیره شد. با صدای بلند خندید.
دکتر پرسید: به چی میخندی دخترم؟ نیلوفر درحالی که از خنده ریسه می‌رفت جواب داد: به ریش حنایی شما.
دکتر دست به ریش حنایی کشید و لبخند زد، گفت:
اینکه می خندی خیلی هم خوبه. حتی به ریش به قول خودت حنایی من.

دکتر خپله وچاق با قدی کوتاه بود.پرسید: کابوس های شبانه ات بهتر شده؟
نیلوفر جواب داد بله بهترم. سردرد،تهوع هم دارید؟ نیلوفر باز هم خندید و گفت: «شما روانشناس هستید یا متخصص زنان؟» دکتر نفس عمیقی کشید، و سرش را تکان داد. نیلوفر گفت این علائم که شما می فرمایید علایم دوران بارداری نیست؟

دکتر سرش را پایین انداخته بود و بر روی برگه ای یادداشت می نوشت. دوباره پرسید:« دلتنگی چی؟ دلتون تنگ میشه؟» نیلوفر با عجله جواب داد:« برای کی دلم تنگ بشه؟» لبهایش را ورچید، نخودی خندید و زیر لب گفت :«برای کی؟ من کیو دارم؟»
دکتر از روی صندلی بلندش کنده شد و به طرف نیلوفر آمد. و گفت لطفاً آستین هاتونو بالا بزنید. نیلوفر با صورتی خوف گرفته پرسید: می خواهید آمپول بزنید آقای دکتر؟ و چند لحظه به ریش حنایی خیره ماند.
دکتر از زیر عینک نمره ایش نگاهی به نیلوفر کرد و پرسید: «این چیه؟»
نیلوفر براق شد و جواب داد:«آهان این؟ می‌خواستم ساعت مچیمو ببندم به پوست دستم گیر کرد.» و دوباره خندید. نیلوفر رو به دکتر کرد و گفت: «با این روپوش سفید عین قصاب سر کوچه ما مش اسماعیل شدی!» دکتر خندید. نیلوفر فکر کرد: «مش اسماعیل کی بود؟» دکتر دست به ریشش کشید و پرسید: «خودکشی چی؟ بهش فکر کردی؟»
نیلوفر از توی راحتی کنده شد و در حالی که بلند بلند قهقهه می زد گفت: «برو بابا گرفتی ما رو دکی جون؟» و در حالی که داشت اتاق را ترک می‌کرد، سرش را چرخاند طرف قاب عکس نچ نچ کرد و گفت : «یک فکری به حال این ریشتون بکنید. اینجا توی عکس خودتون هستید؟»
دکتر سرش را برای تایید حرف او تکان داد. نیلوفر با پوز خند گفت: «ریشتون خیلی ضایع ست.» و همان طور که بلند بلند می‌خندید اطاق را ترک کرد. با قهقهه وارد مترو شد و توجه اطرافیان داخل مترو را به خودش جلب کرد. همه با حیرت به او خیره شده بودند و آن قدر خندید که از خنده ریسه رفت.طولی نکشید همه آدم های داخل مترو هم بلند بلند خندیدند. ولی نیلوفر دیگر نمی‌خندید و به آدم های داخل مترو خیره ماند. فکر کرد الان اینجا کجاست؟مدتی بعد متوجه شد وسط چهار راه ایستاده و صدای بوق ماشین ها را شنید. مدتی گذشت و او این ور و آن ور پرسه میزد و نمی‌دانست به کجا برود. چیزی یادش نمی آمد. صدایی از دور داد زد:
« نیلو کدوم گوری بودی تا الان؟»
سرش را چرخاند منیژه را با چشمهای بلبلی و لباسهای چرک و پاره دید. با یک دسته گل نرگس، دستش را دور بازوی نیلوفر گره زد و گفت:
«بازم حواس پرتیت گل کرده؟ کجا بودی؟»
نیلوفر به مطب دکتر روانشناس اشاره کرد. منیژه براق شد و گفت: «چقدر بهت بگم این یارو سه سال پیش مرد.»
_«نه نمرده همین الان مطبش بودم و باهاش حرف زدم.»
منیژه داد زد: «احمق اون مرده. ایست قلبی کرد. تو فراموشی داری مگه یادت نیست، خب نباید هم یادت باشه! پارسال سر همین چهارراه داشتی گل می‌فروختی یه از خدا بی خبر با ماشین گرون قیمت زد بهت و دررفت. سه ساله میای دم در مطب این دکتر خدابیامرز میگی باهام حرف زد، من هر روز گل‌های تو رو می فروشم تا پلاسیده نشن.

منیژه گل‌های نرگس را گذاشت بغل نیلوفر و گفت: الان حشمت خان بدونه امروز هیچی نفروختیم جیره مونو قطع می‌کنه و از ناهار خبری نیست. در حالی که نیلوفر را با خودش می کشید، داد زد:« بابا جان اون دکترمرد چرا نمی‌فهمی.»
نیلوفر خندید و به گل‌های نرگس که بغلش گرفته بود، نگاه کرد. یک لحظه یاد ریش حنایی دکتر افتاد و غمی دوباره توی دلش نشست.

@Writing_lovers