Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
از دو بعدازظهر بواری را مینويسم. عرق كردهام و گلويم گرفته. امروز يكی از روزهای نادر زندگیام بود كه آن را تماماً در وهم گذراندم. عصر، ساعت شش، در لحظهای كه كلمه حمله عصبی را مینوشتم، چنان عصبی بودم، چنان شديد نعره میزدم و چنان عميق چيزی را كه زن كوچكم تجربه ميكرد، حس میكردم كه نزديك بود خودم نيز دچار حمله عصبی شوم. برای اینکه هیچ وقت نگویند من مشقِ [نوشتن] نمیكنم، در بعضي لحظات چنان برای نوشتن تقلا میكنم كه لازم میشود قبل از خواب، دو يا سه فرسخ پيادهروی كنم.
از اين [كتاب] خوشت خواهد آمد؟ نمیدانم. با اين حال حس میكنم در اين صدوچهارده صفحه دشواریهای زيادی وجود دارد و در مجموع، هرچند غير دراماتيك، آهنگی زنده دارد. چيزی كه حتمی است، اين است كه از هشت روز پيش سريع جلو میرود. كاش اين موضوع ادامه يابد! چون از كندیهايم خسته شدهام!
میدانی هفته گذشته چند صفحه نوشتم؟ يك صفحه، آن هم به نظرم خوب نمیآيد! عبوری سريع و سبك لازم بود، در حالی كه من به كندی جلو میرفتم! چه دردی میكشيدم! سه روز روی تمام اثاثيهام و در تمام حالتهای ممكن غلت زدم تا چيزی برای گفتن بيابم! لحظات مشقتباری هست كه در آن رشته پاره میشود و به نظر میرسد كلاف از هم باز شده است. با اين حال، شروع میكنم به آشكارا ديدن. اما چقدر زمان از دست رفت! چقدر آهسته جلو میروم! و چه كسی متوجه تركيبات عميقی خواهد شد كه چنين كتاب سادهای از من میطلبد؟
از «نامههای فلوبر»
برگردان: محسن سلیمانی
📚فن داستاننویسی
@Writing_lovers
از اين [كتاب] خوشت خواهد آمد؟ نمیدانم. با اين حال حس میكنم در اين صدوچهارده صفحه دشواریهای زيادی وجود دارد و در مجموع، هرچند غير دراماتيك، آهنگی زنده دارد. چيزی كه حتمی است، اين است كه از هشت روز پيش سريع جلو میرود. كاش اين موضوع ادامه يابد! چون از كندیهايم خسته شدهام!
میدانی هفته گذشته چند صفحه نوشتم؟ يك صفحه، آن هم به نظرم خوب نمیآيد! عبوری سريع و سبك لازم بود، در حالی كه من به كندی جلو میرفتم! چه دردی میكشيدم! سه روز روی تمام اثاثيهام و در تمام حالتهای ممكن غلت زدم تا چيزی برای گفتن بيابم! لحظات مشقتباری هست كه در آن رشته پاره میشود و به نظر میرسد كلاف از هم باز شده است. با اين حال، شروع میكنم به آشكارا ديدن. اما چقدر زمان از دست رفت! چقدر آهسته جلو میروم! و چه كسی متوجه تركيبات عميقی خواهد شد كه چنين كتاب سادهای از من میطلبد؟
از «نامههای فلوبر»
برگردان: محسن سلیمانی
📚فن داستاننویسی
@Writing_lovers
نوشتن برای من عذاب است. من روزی هشت ساعت کار میکنم، به این امید که شش صفحه بنویسم، اما حتی اگر موفق به نوشتن سه صفحه شوم نیز راضی هستم.
مارجوری راولینگز
@Writing_lovers
مارجوری راولینگز
@Writing_lovers
به جای مجبور کردن خودم به نوشتن کتابی که باید مینوشتم، رمانی که از من انتظار میرفت، باید کتابی را خلق میکردم که خودم دوست داشتم بخوانم. از آنهایی که نویسندگان ناشناس مینویسند از زمان و کشوری دیگر. کتابهایی که در زیر اتاقهای شیروانی میشود پیدایشان کرد.
ایتالو کالوینو. مقدمه ویکنت دونیم شده
@Writing_lovers
ایتالو کالوینو. مقدمه ویکنت دونیم شده
@Writing_lovers
مجالی برای روایت داستانهای تازه
من شیفته مجموع کردن جزییات کوچکی هستم که میخوانم. از شباهت مفاهیم لذت میبرم.
اهمیت جزییات کوچک و زمانهای کوتاه را دست کم نگیر. بسیاری از یادداشت هایی که برای کانال نوشته ام از کنار هم گذاشتن مطالب کوتاهی شکل گرفته است که طی روز و در زمانهایی بسیار کوتاه و پراکنده، در دفتر یادداشتم نوشتهام و بعد کنار هم قرار گرفتهاند و تبدیل به یادداشتی بزرگتر شدهاند.
چیزهای پیش پا افتادهای مثل اینکه امروز فهمیدم فلوبر کتابی دارد به نام «فرهنگ عقاید» که آرزومندم بخوانمش. فلوبر در آن درباره کلمه توهم نوشته است:
توهمات : تظاهر کنید که بسیار داشته اید و گلایه کنید که تمام آن را از دست دادهاید.
یا اینکه خواندن بخشهایی از داستان «ویکنت دو نیم شده» ایتالو کالوینو امروز، حیاط خلوت من بود. یا گفتن اینکه آن روز کتاب کوچک «زندگی یک روایت است» ژولیا کریستوا در ویترین کتاب فروشی جلوی چشمم درخشید و آخرین کتابی که از او خواندهام کتاب «پروست و ادراک زمان» بود که هنوز مانند یک کتاب مرجع به سراغش میروم و بنظر میرسد تمام شدنی نیست.
نوشتن برق آسای همینجملات ساده و کوتاه در دفتر یادداشتت، مایه شادابی ذهنت میشود و تو را به گفتن داستانهایی دعوت میکند که در ذهنت داری.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
من شیفته مجموع کردن جزییات کوچکی هستم که میخوانم. از شباهت مفاهیم لذت میبرم.
اهمیت جزییات کوچک و زمانهای کوتاه را دست کم نگیر. بسیاری از یادداشت هایی که برای کانال نوشته ام از کنار هم گذاشتن مطالب کوتاهی شکل گرفته است که طی روز و در زمانهایی بسیار کوتاه و پراکنده، در دفتر یادداشتم نوشتهام و بعد کنار هم قرار گرفتهاند و تبدیل به یادداشتی بزرگتر شدهاند.
چیزهای پیش پا افتادهای مثل اینکه امروز فهمیدم فلوبر کتابی دارد به نام «فرهنگ عقاید» که آرزومندم بخوانمش. فلوبر در آن درباره کلمه توهم نوشته است:
توهمات : تظاهر کنید که بسیار داشته اید و گلایه کنید که تمام آن را از دست دادهاید.
یا اینکه خواندن بخشهایی از داستان «ویکنت دو نیم شده» ایتالو کالوینو امروز، حیاط خلوت من بود. یا گفتن اینکه آن روز کتاب کوچک «زندگی یک روایت است» ژولیا کریستوا در ویترین کتاب فروشی جلوی چشمم درخشید و آخرین کتابی که از او خواندهام کتاب «پروست و ادراک زمان» بود که هنوز مانند یک کتاب مرجع به سراغش میروم و بنظر میرسد تمام شدنی نیست.
نوشتن برق آسای همینجملات ساده و کوتاه در دفتر یادداشتت، مایه شادابی ذهنت میشود و تو را به گفتن داستانهایی دعوت میکند که در ذهنت داری.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
رنگ آمیزی ذهن
از خاطرههایی که در تمام سالهای نوجوانی و جوانی مرا مشغول میکرد، تماشای آثار نقاشان بزرگ جهان بود. همیشه کتابهای ونگوک، پیکاسو، گوکن، رنوار، ادگار دگا، دالی و دیگر نقاشان را داشتم و گاهگاهی بهسراغشان میرفتم و به نقاشیهاشان نگاه میکردم.
نیرویی مرا بهسوی این نقاشیها میکشید ولی نمیدانستم چرا اینهمه دلم میخواهد مدام به این آثار نگاه کنم. نمیدانستم تماشای نقاشی چه نقشی بر نویسنده دارد به هنگامی که دارد از رنگ و فضا مینویسد.
وقتی کتاب سمفونی مردگان چاپ شد، با خواندن نقدهایی که دیگران بر کتاب نوشته بودند، متوجه رنگها و فضای این کتاب شدم، در حالیکه موقع نوشتن اصلاً تمهیدی در کار نبوده که مثلاً به چیزی رنگ بدهم.
نمیدانستم چرا مادام یوگینه دارد شال گردنی به رنگ ارغوانی میبافد. نمیدانستم که او دارد شال گردن عشق آیدين و سورملینا را میبافد. رنگها در هر جا بهطور ناخودآگاه به ذهنم میآمد و بهطور ناخودآگاه بر کاغذ مینشست.
«پنجشنبه شب برف میبارید. از شب پیش شروع شده بود و تا دوشنبهی بعد نیز ادامه داشت. جاده سفید بود و از دور سوسوی چراغهای شهر دیده میشد. آیدین، پالتو بر تن، تبر بر دوش، با چمدان کوچکی از کتابها و لباسهاش به شهر نزدیک میشد. ذهنش آکنده از افکار مغشوشی بود که به شقیقههاش فشار میآورد.»
من همیشه از هر داستاننویس میپرسم: «چقدر نقاشی میبینی؟ چه نقاشهایی را میشناسی؟ از چه سبک نقاشیهایی خوشت میآید؟»
شاید در وهله اول بهطور مستقیم و به وضوح در نیابیم که وقتی داریم کتاب نقاشیهای پيکاسو یا رنوار يا سزان و یا مثلا ادگار دگا را ورق میزنیم چه اتفاقی برای ذهنمان میافتد، ولی راستش ورق زدن چنین نقاشیهایی، حتا سرسری، ترکیببندی یا کمپوزیسیون ذهنمان را بهطور ناخداگاه تنظیم میکند.
نگاه کردن به شاهکارهای نقاشی چندین برابر پراهمیتتر از گشت و گذار در طبیعت است.
نگاه کردن به تابلو دشت آفتابگردان وانگوک که برگزیدهی نگاه یک هنرمند بزرگ به طبیعت است، همانقدر جالب است که آدم با خواندن داستان یا رمانی انگار یک زندگی را در دالان خاطرهاش مرور میدهد، بیآنکه در تلخ و شیرین آن زندگی مستقیماً حضور یافته باشد. حالا که بیش از سی سال مدام نوشتهام، باز هم تماشای آثار نقاشی یکی از مشغلههای جدی من است.
تربیت کردن ناخوداگاه ذهن با تماشای آثار نقاشان بزرگ کار دشواری نیست، علاوه بر اینکه آدم از دیدن نقاشیها لذت میبرد، چیزی مهم، یعنی رنگبندی یا کمپوزیسیون ذهن تنظیم میشود.
آدم از تماشای طبیعت به یک عادت میرسد که دیگر زیباییها را نمیبیند، اما نقاشی و آثار برجستهی نقاشان این عادت را میشکند، و به آدم این فرصت را میدهد که گزیدهی نگاه یک هنرمند را از نظر بگذراند.
تماشای نقاشی نه تنها برای نویسندگان، بلکه برای کسانی که از خواندن لذت میبرند نیز این اهمیت را دارد که با کمپوزیسیون و رنگبندی تازهتری به خود و اطراف خود نگاه کنند.
رنگها حتماً به دلیل خاصی بر تن چیزی مینشینند، بیدلیل هیچ چیزی صاحب رنگ نمیشود.
شاید یکی از زیباترین تعریفها را گابریل گارسیا مارکز ارائه داده است. خبرنگار میپرسد: «آقای مارکز، چه رنگی را دوست دارید؟» و او پاسخ میدهد: «رنگ زرد دریای کارائیب در ساعت سه بعدازظهر وقتی که آفتاب مایل میتابد.»
عباس معروفی
سخنرانیهای عباس معروفی را اینجا بخوانید.
@Writing_lovers
از خاطرههایی که در تمام سالهای نوجوانی و جوانی مرا مشغول میکرد، تماشای آثار نقاشان بزرگ جهان بود. همیشه کتابهای ونگوک، پیکاسو، گوکن، رنوار، ادگار دگا، دالی و دیگر نقاشان را داشتم و گاهگاهی بهسراغشان میرفتم و به نقاشیهاشان نگاه میکردم.
نیرویی مرا بهسوی این نقاشیها میکشید ولی نمیدانستم چرا اینهمه دلم میخواهد مدام به این آثار نگاه کنم. نمیدانستم تماشای نقاشی چه نقشی بر نویسنده دارد به هنگامی که دارد از رنگ و فضا مینویسد.
وقتی کتاب سمفونی مردگان چاپ شد، با خواندن نقدهایی که دیگران بر کتاب نوشته بودند، متوجه رنگها و فضای این کتاب شدم، در حالیکه موقع نوشتن اصلاً تمهیدی در کار نبوده که مثلاً به چیزی رنگ بدهم.
نمیدانستم چرا مادام یوگینه دارد شال گردنی به رنگ ارغوانی میبافد. نمیدانستم که او دارد شال گردن عشق آیدين و سورملینا را میبافد. رنگها در هر جا بهطور ناخودآگاه به ذهنم میآمد و بهطور ناخودآگاه بر کاغذ مینشست.
«پنجشنبه شب برف میبارید. از شب پیش شروع شده بود و تا دوشنبهی بعد نیز ادامه داشت. جاده سفید بود و از دور سوسوی چراغهای شهر دیده میشد. آیدین، پالتو بر تن، تبر بر دوش، با چمدان کوچکی از کتابها و لباسهاش به شهر نزدیک میشد. ذهنش آکنده از افکار مغشوشی بود که به شقیقههاش فشار میآورد.»
من همیشه از هر داستاننویس میپرسم: «چقدر نقاشی میبینی؟ چه نقاشهایی را میشناسی؟ از چه سبک نقاشیهایی خوشت میآید؟»
شاید در وهله اول بهطور مستقیم و به وضوح در نیابیم که وقتی داریم کتاب نقاشیهای پيکاسو یا رنوار يا سزان و یا مثلا ادگار دگا را ورق میزنیم چه اتفاقی برای ذهنمان میافتد، ولی راستش ورق زدن چنین نقاشیهایی، حتا سرسری، ترکیببندی یا کمپوزیسیون ذهنمان را بهطور ناخداگاه تنظیم میکند.
نگاه کردن به شاهکارهای نقاشی چندین برابر پراهمیتتر از گشت و گذار در طبیعت است.
نگاه کردن به تابلو دشت آفتابگردان وانگوک که برگزیدهی نگاه یک هنرمند بزرگ به طبیعت است، همانقدر جالب است که آدم با خواندن داستان یا رمانی انگار یک زندگی را در دالان خاطرهاش مرور میدهد، بیآنکه در تلخ و شیرین آن زندگی مستقیماً حضور یافته باشد. حالا که بیش از سی سال مدام نوشتهام، باز هم تماشای آثار نقاشی یکی از مشغلههای جدی من است.
تربیت کردن ناخوداگاه ذهن با تماشای آثار نقاشان بزرگ کار دشواری نیست، علاوه بر اینکه آدم از دیدن نقاشیها لذت میبرد، چیزی مهم، یعنی رنگبندی یا کمپوزیسیون ذهن تنظیم میشود.
آدم از تماشای طبیعت به یک عادت میرسد که دیگر زیباییها را نمیبیند، اما نقاشی و آثار برجستهی نقاشان این عادت را میشکند، و به آدم این فرصت را میدهد که گزیدهی نگاه یک هنرمند را از نظر بگذراند.
تماشای نقاشی نه تنها برای نویسندگان، بلکه برای کسانی که از خواندن لذت میبرند نیز این اهمیت را دارد که با کمپوزیسیون و رنگبندی تازهتری به خود و اطراف خود نگاه کنند.
رنگها حتماً به دلیل خاصی بر تن چیزی مینشینند، بیدلیل هیچ چیزی صاحب رنگ نمیشود.
شاید یکی از زیباترین تعریفها را گابریل گارسیا مارکز ارائه داده است. خبرنگار میپرسد: «آقای مارکز، چه رنگی را دوست دارید؟» و او پاسخ میدهد: «رنگ زرد دریای کارائیب در ساعت سه بعدازظهر وقتی که آفتاب مایل میتابد.»
عباس معروفی
سخنرانیهای عباس معروفی را اینجا بخوانید.
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک نویسنده باید هر روز بنویسد، درست مثل یک ورزشکار که باید تمرین کند. شما هرگز از بیشتر مطالب نوشته شده، استفاده نخواهید کرد، اما باید انجام شود. من همیشه به دانشجویانم میگویم حداقل یک صفحه خوب در روز بنویسند. تا پایان سال، حداقل 360 صفحه خوب خواهید داشت و این خودش یک کتاب کامل است.
ایزابل آلنده
@Writing_lovers
ایزابل آلنده
@Writing_lovers
ساختن زبان در داستان با نوعی مرارت همراه است؛ به تأمل نیاز دارد و به کار؛ و بیش از همه به پشتکار. در این معنا، حتی وقتی در داستانی با زبان روزمره مردم کوچه بازار سر و کار داریم، بازهم باید زبان را بسازیم. زبان برای من وسیله بیان چیزی نیست؛ خود آن چیز است. شاید اگر کار من تئاتر نبود، شاید اگر در چند مورد مجبور نشده بودم با الهام از متنهای قدیمی نمایشنامه بنویسم هرگز به درگیری با زبان نمیرسیدم. یا دست کم به آن سرعت زبان تبدیل به دغدغهی دائم من نمیشد.
رضا قاسمی
گفتگوبا رضا قاسمی درباره زبان
@Writing_lovers
رضا قاسمی
گفتگوبا رضا قاسمی درباره زبان
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عاشق این هستم برای افرادی که به آنها برمیخورم، داستان بافی کنم. کنجکاوی بیش از حد سبب میشود از خودم بپرسم زندگی آنها چگونه سپری میشود. میخواهم بدانم چه میکنند. اهل کجا هستند. نامشان چیست؟ در آن لحظه به چه میاندیشند.از چه چیز پشیمانند. چه آرزویی دارند. عشقهای گذشتهشان چه بوده، رؤیای کنونیشان چیست. اعتراف کن چقدر مایلی بدانی از کجا آمده؟ کجا میرود؟ چرا اینحاست و جای دیگری نیست. اعتراف کن که دلت میخواهد برایش ماجرای عاشقانه ببافی و مکنوناتی به او نسبت دهی، به اتاق خوابش میاندیشی و هزار چیز دیگر ...حتی تا دمپایی کهنهای که وقتی از تخت پایین میآید، به پا میکند.
گوستاو فلوبر
@Writing_lovers
گوستاو فلوبر
@Writing_lovers
Forwarded from Antimantal
📣🛑📣🛑📣
سومین گاهنامهی ادبی آنتیمانتال ویژهی ادبیات و روانکاوی منتشر شد.
@antimantal1
روانکاوی در صفحهی هنر و ادبیات از نوعی تلاقی نگاه سوژه و اثر پرده برمیدارد که هر دو بهطور همزمان بر یکدیگر اثرگذارند. دیگر مسالهی مورد بحث، نوعی بیماری روانی نیست تا متن (اثر) را بهانهی کشف ناخودآگاه هنرمند کند، بلکه تنها با ساختارهای ذهنی متفاوتی مواجه هستیم که بازشناسی سوژه را رقم میزنند.
دانلود فایل گاهنامه در لینک زیر 👇👇👇
https://antimantal.com/سومین-گاهنامهی-…ی-آنتیمانتال-وی/
سومین گاهنامهی ادبی آنتیمانتال ویژهی ادبیات و روانکاوی منتشر شد.
@antimantal1
روانکاوی در صفحهی هنر و ادبیات از نوعی تلاقی نگاه سوژه و اثر پرده برمیدارد که هر دو بهطور همزمان بر یکدیگر اثرگذارند. دیگر مسالهی مورد بحث، نوعی بیماری روانی نیست تا متن (اثر) را بهانهی کشف ناخودآگاه هنرمند کند، بلکه تنها با ساختارهای ذهنی متفاوتی مواجه هستیم که بازشناسی سوژه را رقم میزنند.
دانلود فایل گاهنامه در لینک زیر 👇👇👇
https://antimantal.com/سومین-گاهنامهی-…ی-آنتیمانتال-وی/
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درباره آنچه در آن مهارت دارید بنویسید.
اگر ما مکاتبات تولستوی را دنبال کنیم، با دقت بیشتری میتوانیم اثبات کنیم که تولستوی یک زمیندار کوچک بود که به مزرعه کوچکش بسیار علاقه مند بود. همین کار باعث شد او سبک هنری خود را شکل دهد. اگر تولستوی در 18 سالگی به کار دیگری پرداخته بود شاید هرگز به این تولستوی تبدیل نمیشد، زیرا چیزی برای نوشتن نداشت.
اما اگر بخواهیم صادقانه بگوییم، اگر هر نویسنده ای فقط درباره آنچه می دانست مینوشت، به تعداد انگشتان دست هم آثار خوب به وجود نمی آمد و ما آثار زیادی را از دست میدادیم. نویسنده از تخیل و تجربه تغذیه می کند. تجربه بدون تخیل خاطره ای است که با تمام احترامی که برای آن قایلیم، جذابیت اثر هنری را ندارد.
بنابراین نه در مورد آنچه خوب میدانید ، بلکه در مورد آنچه که به آن اشتیاق دارید بنویسید، آنچه شمارا به خود جذب میکند، چیزی که به شما اجازه نمیدهد تا شبها بخوابید. درباره سرگردانی، فضا، عشق، نفرت و ... بنویسید، اما بیش از همه در مورد یک شخص بنویسید. قهرمانی که در مرکز داستان شما قرار دارد و به او اهرمی بدهید تا قادر باشد همه چیز را جابجا کند.
ویکتور شکلوفسکی
تکنیکنوشتن
سال 1927
@Writing_lovers
اگر ما مکاتبات تولستوی را دنبال کنیم، با دقت بیشتری میتوانیم اثبات کنیم که تولستوی یک زمیندار کوچک بود که به مزرعه کوچکش بسیار علاقه مند بود. همین کار باعث شد او سبک هنری خود را شکل دهد. اگر تولستوی در 18 سالگی به کار دیگری پرداخته بود شاید هرگز به این تولستوی تبدیل نمیشد، زیرا چیزی برای نوشتن نداشت.
اما اگر بخواهیم صادقانه بگوییم، اگر هر نویسنده ای فقط درباره آنچه می دانست مینوشت، به تعداد انگشتان دست هم آثار خوب به وجود نمی آمد و ما آثار زیادی را از دست میدادیم. نویسنده از تخیل و تجربه تغذیه می کند. تجربه بدون تخیل خاطره ای است که با تمام احترامی که برای آن قایلیم، جذابیت اثر هنری را ندارد.
بنابراین نه در مورد آنچه خوب میدانید ، بلکه در مورد آنچه که به آن اشتیاق دارید بنویسید، آنچه شمارا به خود جذب میکند، چیزی که به شما اجازه نمیدهد تا شبها بخوابید. درباره سرگردانی، فضا، عشق، نفرت و ... بنویسید، اما بیش از همه در مورد یک شخص بنویسید. قهرمانی که در مرکز داستان شما قرار دارد و به او اهرمی بدهید تا قادر باشد همه چیز را جابجا کند.
ویکتور شکلوفسکی
تکنیکنوشتن
سال 1927
@Writing_lovers
Forwarded from Blog Reader
«رولینگ، آدمها و اراده به پرواز»
یکجایی خواندم که جی کی رولینگِ عزیزمان، اولین کتاب هری پاتر را در یک کافه نوشت. در میان شلوغی و ازدحام. چون چاره ای نداشت. ( و چون احتمالا جای دیگری هم نداشت). هر روز میرفت و در کافه مینشست به نوشتن. درحالی که پولهایش رو به اتمام بود و هرچه زودتر باید کتابش را تمام میکرد تا بتواند با آن خرجی خانه را دربیاورد، فقط مینوشت و می نوشت.
در یک جای دیگر خواندم جلد آخر را در گران قیمت ترین هتل اسکاتلند نوشت. جایی که هزینه اقامتِ تنها یکشب در آن 1000 دلار است و او به این دلیل چنین کاری انجام داد که خودش را مجبور کند بابت پولی که میپردازد، بنشیند و کتابش را تمام کند!
و این جمله نادر ابراهیمی در «یک عاشقانه آرام» چه قدر رفتار ما آدمها را خوب توجیه میکند:
"برای رسیدن به اوج ، از من بال و پر ِ جادو مخواه ! هیچ چیز همچون اراده به پرواز ، پریدن را آسان نمی کند ."
.
.
[ اینجا کامل و از نزدیک بخوانید ]
#مربای_کاج
#سارا
#بیان
@Blog_Reader
یکجایی خواندم که جی کی رولینگِ عزیزمان، اولین کتاب هری پاتر را در یک کافه نوشت. در میان شلوغی و ازدحام. چون چاره ای نداشت. ( و چون احتمالا جای دیگری هم نداشت). هر روز میرفت و در کافه مینشست به نوشتن. درحالی که پولهایش رو به اتمام بود و هرچه زودتر باید کتابش را تمام میکرد تا بتواند با آن خرجی خانه را دربیاورد، فقط مینوشت و می نوشت.
در یک جای دیگر خواندم جلد آخر را در گران قیمت ترین هتل اسکاتلند نوشت. جایی که هزینه اقامتِ تنها یکشب در آن 1000 دلار است و او به این دلیل چنین کاری انجام داد که خودش را مجبور کند بابت پولی که میپردازد، بنشیند و کتابش را تمام کند!
و این جمله نادر ابراهیمی در «یک عاشقانه آرام» چه قدر رفتار ما آدمها را خوب توجیه میکند:
"برای رسیدن به اوج ، از من بال و پر ِ جادو مخواه ! هیچ چیز همچون اراده به پرواز ، پریدن را آسان نمی کند ."
.
.
[ اینجا کامل و از نزدیک بخوانید ]
#مربای_کاج
#سارا
#بیان
@Blog_Reader
وقتی نوبت به نوشتن میرسد، من یک آماتور کامل هستم. من هرگز این موضوع را در جایی مطالعه نکردهام و هنوز هم نمیدانم، چگونه بنویسم. بنابراین، من به روش قدیمی مینویسم: عباراتی در ذهنم ظاهر میشوند و من آنها را با سرعت تایپ می کنم.
آیزاک آسیموف
@Writing_lovers
آیزاک آسیموف
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚داستانهایی با قهرمانان کوچک از نویسندگان بزرگ
«نویسندگان بزرگ در کنار آثار مختلف خویش قصههایی هم نوشتهاند. فرق این قصهها با کار قصهنویسان معمولی این است که شاعرانهتر، زیباتر و گاه خیره کنندهتر است. این کتاب ۱۷ قصه از نویسندگان نامدار است. نویسندگانی مثل روژه دوینی فرانسوی، مقاله نویس و منتقد هنری مشهور که تحقیقات بسیار جدی درباره فولکلور و هنر را کنار میگذارد تا داستانهای ظریف و گیرایی مانند «کودک و شمیر» بنگارد.»
رضا سید حسینی
نشر ناهید
#کتابی_که_میخوانم
@Writing_lovers
«نویسندگان بزرگ در کنار آثار مختلف خویش قصههایی هم نوشتهاند. فرق این قصهها با کار قصهنویسان معمولی این است که شاعرانهتر، زیباتر و گاه خیره کنندهتر است. این کتاب ۱۷ قصه از نویسندگان نامدار است. نویسندگانی مثل روژه دوینی فرانسوی، مقاله نویس و منتقد هنری مشهور که تحقیقات بسیار جدی درباره فولکلور و هنر را کنار میگذارد تا داستانهای ظریف و گیرایی مانند «کودک و شمیر» بنگارد.»
رضا سید حسینی
نشر ناهید
#کتابی_که_میخوانم
@Writing_lovers