کاش رمزی برای بازگو کردن داشتم. رمزی یا کلمه سحرآمیزی که مرا به پشت میز نشستن وادار میکرد تا بتوانم مانند خلبان، هواپیمای خلاقیت را از روی زمین به پرواز درآورم اما چیزی برای گفتن ندارم. تنها چیزی که میدانم این است که همه باید این راه را بروند و هرکس به طریق خود.
همه ما میدانیم که آغاز به نوشتن و ادامه دادن گاه مانند کشیدن دندان زجر آور است. حتی از قلم نویسندگانی که کارشان روان و سلیس به نظر میآید، جملات و کلمات به راحتی سرازیر نمیشود.
برای من و بسیاری از نویسندههای دیگر بهترین کار نوشتن یک طرح مقدماتی مزخرف است. این نوشته و پیش نویس، یک نوشته خام است. زمانی است که میگذارید همه چیز فوران کرده، سرریز شود، بگذارید که پاره کودکانه وجودتان هر آنچه را میخواهد بر روی کاغذ بیاورد. شاید بتوانید چیزی فوقالعاده در آن شش صفحه عجیب و غریبی که شاید آنقدرها با منطق آدم بزرگها مطابقت ندارد، بیابید. شاید در خط آخر، آخرین پاراگرف چیزی بیابید که مسیر را نشانتان بدهد. اما بدانید تنها راه رسیدن به این نقطه با نوشتن اولین طرح مقدماتی مزخرف، امکان پذیر خواهد بود.
آن لموت
📚پرنده به پرنده
@Writing_lovers
همه ما میدانیم که آغاز به نوشتن و ادامه دادن گاه مانند کشیدن دندان زجر آور است. حتی از قلم نویسندگانی که کارشان روان و سلیس به نظر میآید، جملات و کلمات به راحتی سرازیر نمیشود.
برای من و بسیاری از نویسندههای دیگر بهترین کار نوشتن یک طرح مقدماتی مزخرف است. این نوشته و پیش نویس، یک نوشته خام است. زمانی است که میگذارید همه چیز فوران کرده، سرریز شود، بگذارید که پاره کودکانه وجودتان هر آنچه را میخواهد بر روی کاغذ بیاورد. شاید بتوانید چیزی فوقالعاده در آن شش صفحه عجیب و غریبی که شاید آنقدرها با منطق آدم بزرگها مطابقت ندارد، بیابید. شاید در خط آخر، آخرین پاراگرف چیزی بیابید که مسیر را نشانتان بدهد. اما بدانید تنها راه رسیدن به این نقطه با نوشتن اولین طرح مقدماتی مزخرف، امکان پذیر خواهد بود.
آن لموت
📚پرنده به پرنده
@Writing_lovers
اگر هیچگاه زخمی نشدهاید به این معناست که شانس کمتری هم برای نویسندگی دارید.
#ضربالمثلهای_نویسندگی
@Writing_lovers
#ضربالمثلهای_نویسندگی
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
نوشتن با دست یا تایپ کردن؟
مطالعات نشان میدهد که وقتی برای نوشتن از دست استفاده میکنیم به صورت دستی، بین کلمات ارتباط برقرار میکنیم و با این کار مغز را به صورت فعال در این فرآیند شرکت میدهیم. تامچتفیلد در کتاب «چگونه در عصر دیجیتال عقب نمانیم» میگوید: «وقتی با خودکار روی کاغذ مینویسم کلمات طوری روی کاغذ جاری میشوند که انگار با نوشتن هر جمله بلافاصله جملهای دیگر در ذهنم شکل می گیرد. کندی این روش، به من کمک می کند تا همان طور که صداها و اشیا را حس می کنم، کلمات و ایدههای ذهنی ام را نیز احساس کنم و از ورود آنها به ذهنم و نوشتن شان روی کاغذ، لذت ببرم. وقتی جملات را در دفترچه ام یادداشت می کنم این روش، اغلب به شکلی غیر منتظره، به استعداد من در نویسندگی و خیال پردازی کمک می کند و باعث می شود وقتی حواسم پرت است، ناگهان كلمات و جملات جدیدی به ذهنم برسد.»
@Writing_lovers
مطالعات نشان میدهد که وقتی برای نوشتن از دست استفاده میکنیم به صورت دستی، بین کلمات ارتباط برقرار میکنیم و با این کار مغز را به صورت فعال در این فرآیند شرکت میدهیم. تامچتفیلد در کتاب «چگونه در عصر دیجیتال عقب نمانیم» میگوید: «وقتی با خودکار روی کاغذ مینویسم کلمات طوری روی کاغذ جاری میشوند که انگار با نوشتن هر جمله بلافاصله جملهای دیگر در ذهنم شکل می گیرد. کندی این روش، به من کمک می کند تا همان طور که صداها و اشیا را حس می کنم، کلمات و ایدههای ذهنی ام را نیز احساس کنم و از ورود آنها به ذهنم و نوشتن شان روی کاغذ، لذت ببرم. وقتی جملات را در دفترچه ام یادداشت می کنم این روش، اغلب به شکلی غیر منتظره، به استعداد من در نویسندگی و خیال پردازی کمک می کند و باعث می شود وقتی حواسم پرت است، ناگهان كلمات و جملات جدیدی به ذهنم برسد.»
@Writing_lovers
دست نویس های مچاله شده
خبرنگار روزنامه واشنگتن به مارکز میگوید: زیباترین مغروق جهان، زیباترین کارتان است؛ آفرینش هنر از روزمرگی محض. این زیباترین کار ممکن است.
چنانکه فوئنتس گفته است: «این مرگ است؟ یا حیاتی دوباره از دل سیاهترین چیز ممکن؟ همین تیرگیها میتواند اشعه حیات ما باشد!»
وقتی در صفحاتی از دفترم مینویسم: من امروز احساسهای خوبی را تجربه نکردم. خیالم راحت میشود. نه به این خاطر که روز خوبی نداشته ام بلکه به این دلیل که توانسته ام احساس واقعی ام را بیان کنم و آن را روی کاغذ بیاورم. بیان اینکه احساس خوبی نداریم نوعی قدرت است.
مهم است به عنوان یک نویسنده، نقش «سگ خوشحال» را ایفا نکنیم. حتما داستان آن را شنیدهاید؟
روزی روزگاری سگی بود که روزها وقتی خورشید طلوع میکرد آواز میخواند و خوشحال بود. اما شبها در خواب ناله میکرد. چون چیزی عمیقا او را غمگین میکرد و آن زنجیری بود که به پایش بسته شده بود.
هر چه یادداشتهای ما شسته رفته تر باشد یعنی بخشهای بیشتری از خودمان را پنهان کردهایم یعنی هنوز یکجای کار میلنگد. چرا که بخشی از هوشمندی ما در نوشتن از طریق شناخت رنجهایمان بدست میآید. به گفته پروست:« تصورات ما وقتی به هیأت رنجهایمان درآیند، این استعداد را پیدا میکنند که ما را از آسیب اعمالمان نجات دهند.»
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
خبرنگار روزنامه واشنگتن به مارکز میگوید: زیباترین مغروق جهان، زیباترین کارتان است؛ آفرینش هنر از روزمرگی محض. این زیباترین کار ممکن است.
چنانکه فوئنتس گفته است: «این مرگ است؟ یا حیاتی دوباره از دل سیاهترین چیز ممکن؟ همین تیرگیها میتواند اشعه حیات ما باشد!»
وقتی در صفحاتی از دفترم مینویسم: من امروز احساسهای خوبی را تجربه نکردم. خیالم راحت میشود. نه به این خاطر که روز خوبی نداشته ام بلکه به این دلیل که توانسته ام احساس واقعی ام را بیان کنم و آن را روی کاغذ بیاورم. بیان اینکه احساس خوبی نداریم نوعی قدرت است.
مهم است به عنوان یک نویسنده، نقش «سگ خوشحال» را ایفا نکنیم. حتما داستان آن را شنیدهاید؟
روزی روزگاری سگی بود که روزها وقتی خورشید طلوع میکرد آواز میخواند و خوشحال بود. اما شبها در خواب ناله میکرد. چون چیزی عمیقا او را غمگین میکرد و آن زنجیری بود که به پایش بسته شده بود.
هر چه یادداشتهای ما شسته رفته تر باشد یعنی بخشهای بیشتری از خودمان را پنهان کردهایم یعنی هنوز یکجای کار میلنگد. چرا که بخشی از هوشمندی ما در نوشتن از طریق شناخت رنجهایمان بدست میآید. به گفته پروست:« تصورات ما وقتی به هیأت رنجهایمان درآیند، این استعداد را پیدا میکنند که ما را از آسیب اعمالمان نجات دهند.»
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
نوشتنهای پیدرپی، چشم نویسنده را بر اسرار کلمات میگشاید. کار نیکو کردن از پُرکردن است. هیچ صاحبفنی، بیتکرار و تمرین در فن خود درجه و مقامی نیافته است.
رضا بابایی
@Writing_lovers
رضا بابایی
@Writing_lovers
کسانی که شک به دل راه نمیدهند، برای سلامت جامعه خطرناکاند. برای ادبیات هم خطرناکاند. باید از کسی ترسید که مدعی است همه چیز را فهمیده و برایتان توضیحاتی قاعدهمند بهجا میگذارد. نوشتن، شک کردن است؛ شکی مستمر. باید به راز باور داشت و از عقل ترسید. همچنین شک راه نزدیک شدن به واقعیت است. شک و تخیل، شک و ابداع.
بخشی از مقاله:
«ادبیات چه میتواند بکند» از «طاهر بن جلون»
@Writing_lovers
بخشی از مقاله:
«ادبیات چه میتواند بکند» از «طاهر بن جلون»
@Writing_lovers
نویسنده حقیقی
«مگر میشود کسی با چهارتا داستان نویسنده شود؟ به تاریخ ادبیات غرب نگاهی بیندازید حجمی از کارها داشتند، آن وقت ما با چهارتا کتاب میخواهیم اسم کسی را نویسنده بگذاریم.»
کیهان خانجانی
فقط «یک لکه روی دیوار»! ویرجینیا وولف با همین یک لکه داستانی جذاب نوشت. باید هر چیز را مایه نوشتن قرار دهیم. نباید به یک صفحه، یک خط یا یک داستان رضایت بدهیم. در پس هر کمکاری، عدم اشتیاقی نهفته است و ریشه عدم اشتیاق ما ذهنیت شکست خورده است؛ ما پیش از شروع احساس بازنده بودن داریم.
استیون کینگ میگوید: « دو چیز در مورد نویسندگانی مثل توماس هاریس، جیمز آگی و مالکوم اوری که کمتر از پنج رمان نوشته اند، برای من مبهم است؛ چقدر طول کشید که کتابهایشان را بنویسند و نوشتند؟ و بقیه وقتشان را چگونه گذراندند؟ زیلو بافتند؟ یکشنبه بازارهای کلیسا را سروسامان دادند؟ مشغول دعای خیر بودند؟ احتمالا گستاخی میکنم اما باور کنید واقعا کنجکاوم که بدانم. اگر خدا استعدادی به شما داده که میتوانید از آن استفاده کنید محض رضای خدا، چرا این استعداد را در خود میکشید؟»
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
«مگر میشود کسی با چهارتا داستان نویسنده شود؟ به تاریخ ادبیات غرب نگاهی بیندازید حجمی از کارها داشتند، آن وقت ما با چهارتا کتاب میخواهیم اسم کسی را نویسنده بگذاریم.»
کیهان خانجانی
فقط «یک لکه روی دیوار»! ویرجینیا وولف با همین یک لکه داستانی جذاب نوشت. باید هر چیز را مایه نوشتن قرار دهیم. نباید به یک صفحه، یک خط یا یک داستان رضایت بدهیم. در پس هر کمکاری، عدم اشتیاقی نهفته است و ریشه عدم اشتیاق ما ذهنیت شکست خورده است؛ ما پیش از شروع احساس بازنده بودن داریم.
استیون کینگ میگوید: « دو چیز در مورد نویسندگانی مثل توماس هاریس، جیمز آگی و مالکوم اوری که کمتر از پنج رمان نوشته اند، برای من مبهم است؛ چقدر طول کشید که کتابهایشان را بنویسند و نوشتند؟ و بقیه وقتشان را چگونه گذراندند؟ زیلو بافتند؟ یکشنبه بازارهای کلیسا را سروسامان دادند؟ مشغول دعای خیر بودند؟ احتمالا گستاخی میکنم اما باور کنید واقعا کنجکاوم که بدانم. اگر خدا استعدادی به شما داده که میتوانید از آن استفاده کنید محض رضای خدا، چرا این استعداد را در خود میکشید؟»
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
به عنوان یک نویسنده، باید باور داشته باشید یکی از بهترین نویسندگان جهان هستید. نشستن هر روز پای ماشین تحریر با شک و تردید به خود، ایده خوبی نیست.
یونسبو
@Writing_lovers
یونسبو
@Writing_lovers
نویسندهها گوش میسپارند
روزی کاتب یاسین، شاعر الجزایری، پس از سالها تبعید به روستای زادگاهش بازگشته بود. یکی از پیرمردان روستا او را شناخته بود و به او گفته بود: «میگویی نویسندهای؟ پس بنشین و به من گوش کن». نوشتن، در وهلهی اول گوش دادن است. نوشتن ترجمه امر نامحسوس است، راز روحهایی است که گاهی تنها شاعر و خالق میتواند فراچنگ آورد.
نویسنده شاهد است. او به دنیا صرفاً نگاه نمیکند، بلکه آن را به دیده تامل مینگرد و حتی گاهی آن را به دقت میکاود تا با تکیه بر شهودش و با نفوذ به ژرفنای تخیل خویش بنویسد. نوشتن از دنیا، در عین حال نوعی تلاش است برای فهمیدن دنیا.
بخشی از مقاله «ادبیات چه میتواند بکند» از «طاهر بن جلون»
@Writing_lovers
روزی کاتب یاسین، شاعر الجزایری، پس از سالها تبعید به روستای زادگاهش بازگشته بود. یکی از پیرمردان روستا او را شناخته بود و به او گفته بود: «میگویی نویسندهای؟ پس بنشین و به من گوش کن». نوشتن، در وهلهی اول گوش دادن است. نوشتن ترجمه امر نامحسوس است، راز روحهایی است که گاهی تنها شاعر و خالق میتواند فراچنگ آورد.
نویسنده شاهد است. او به دنیا صرفاً نگاه نمیکند، بلکه آن را به دیده تامل مینگرد و حتی گاهی آن را به دقت میکاود تا با تکیه بر شهودش و با نفوذ به ژرفنای تخیل خویش بنویسد. نوشتن از دنیا، در عین حال نوعی تلاش است برای فهمیدن دنیا.
بخشی از مقاله «ادبیات چه میتواند بکند» از «طاهر بن جلون»
@Writing_lovers
پشت میز نشسته بودم، کلمه ها و صفحههای تازه را میخواندم. صفحههای کتاب را که آهسته آهسته ورق میزدم، دنیایی که قبلا از وجودش هیچ خبری نداشتم، دربارهاش هیچ نیندیشیده بودم و اصلا متوجهش نبودم، در روحم نفوذ کرد و ماندگار شد. خیلی چیزها که تا آن وقت میدانستم و در بارهاش فکر کرده بودم به جزئیاتی بیاهمیت تبدیل شد و ندانستههایم از نهانگاه بیرون آمدند و اشاراتی به سویم فرستادند. شگفتزده و شادمانه به پیشواز زندگی نویی شتافتم که کتاب به رویم گشوده شده بود. آن را بین دو دست گرفتم و به همان کاری دست زدم که دوران بچگی پس از خواندن رمانی مصور میکردم؛ بوی کاغذ و مرکب را از میان صفحهها، بو کردم. همان بو را میداد.
در یک آن فهمیدم زندگیام چنان غنایی یافته که حتی فکرش را هم نمیکردم. در درونم کنجکاوی و هیجان کسی که تازه شروع به زندگی کرده در جنب و جوش بود. خود را مثل کسی میدیدم که از نوری ساخته شده که از کتاب فوران میکند و این آرامم میکرد.
اورهان پاموک
📚مقدمه کتاب «نام من سرخ»
@Writing_lovers
در یک آن فهمیدم زندگیام چنان غنایی یافته که حتی فکرش را هم نمیکردم. در درونم کنجکاوی و هیجان کسی که تازه شروع به زندگی کرده در جنب و جوش بود. خود را مثل کسی میدیدم که از نوری ساخته شده که از کتاب فوران میکند و این آرامم میکرد.
اورهان پاموک
📚مقدمه کتاب «نام من سرخ»
@Writing_lovers
نویسندگی، یکی از راههای آسان برای خویشتنآزمایی است. نوشتههای ما بیش از آنکه برای دیگران سودمند باشد، برای خود ما مفید است. اینکه کسی نوشته ما را بخواند یا نخواند، آنقدر مهم نیست که اصل نوشتن مهم است. چون ما تا ننویسیم، نمیدانیم چه میدانیم و چه نمیدانیم.
رضا بابایی
@Writing_lovers
رضا بابایی
@Writing_lovers
نوشتن از نظر اورهان پاموک
چون دلم میخواهد مینویسم!
چون نمیتوانم کار معمولی دیگری بکنم مینویسم.
مینویسم چون میخواهم کتابهایی مانند آنچه مینویسم را بخوانم.
مینویسم چون از دست همهٔ شما خیلی خیلی عصبانی هستم.
مینویسم چون از نشستن در یک اتاق در تمام طول روز و نوشتن خوشم میآید.
مینویسم چون حقیقت را تا زمانی که نتوانم آن را تغییر بدهم، نمیتوانم بپذیرم.
مینویسم برای این که همه دنیا بداند من، دیگران، همهٔ ما، چگونه زندگی کردهایم، چگونه زندگی میکنیم.
مینویسم چون بوی کاغذ، قلم و مرکب را دوست دارم.
مینویسم چون به ادبیات و هنر رمان بیش از هر چیز باور دارم.
از روی عادت و اشتیاق مینویسم.
مینویسم چون از فراموش شدن میترسم. مینویسم چون از شهرت و توجهی که با خود میآورد خوشم میآید.
برای تنها ماندن مینویسم.
مینویسم تا شاید بتوانم درک کنم چرا از دست همهٔ شما، از دست همه خشمگین هستم.
مینویسم چون از خوانده شدن خوشم میآید.
مینویسم چون به خود میگویم بگذار این رمان، این نوشته، این صفحهای که آغار کردهام را تمام کنم.
مینویسم چون به خود میگویم همه از من انتظار دارند که بنویسم.
مینویسم چون کودکانه به جاودانگی کتابخانهها و ایستادن کتابها در طبقات آن باور دارم.
مینویسم چون زندگی، دنیا و همهچیز بیاندازه باور نکردنی زیبا و حیرتانگیز است.
مینویسم چون از ریختن این زیباییها و ثروتها به قالب کلمات لذت میبرم.
مینویسم نه برای این که قصهای روایت کنم، بلکه برای این که قصهای خلق کنم.
مینویسم چون میخواهم از دست این حس خلاصی پیدا کنم که همیشه جایی برای رفتن هست و من (انگار همیشه در یک رویا) هرگز نمیتوانم به آنجا بروم.
مینویسم چون میخواهم خوشبخت بشوم.
اورهان پاموک
@Writing_lovers
چون دلم میخواهد مینویسم!
چون نمیتوانم کار معمولی دیگری بکنم مینویسم.
مینویسم چون میخواهم کتابهایی مانند آنچه مینویسم را بخوانم.
مینویسم چون از دست همهٔ شما خیلی خیلی عصبانی هستم.
مینویسم چون از نشستن در یک اتاق در تمام طول روز و نوشتن خوشم میآید.
مینویسم چون حقیقت را تا زمانی که نتوانم آن را تغییر بدهم، نمیتوانم بپذیرم.
مینویسم برای این که همه دنیا بداند من، دیگران، همهٔ ما، چگونه زندگی کردهایم، چگونه زندگی میکنیم.
مینویسم چون بوی کاغذ، قلم و مرکب را دوست دارم.
مینویسم چون به ادبیات و هنر رمان بیش از هر چیز باور دارم.
از روی عادت و اشتیاق مینویسم.
مینویسم چون از فراموش شدن میترسم. مینویسم چون از شهرت و توجهی که با خود میآورد خوشم میآید.
برای تنها ماندن مینویسم.
مینویسم تا شاید بتوانم درک کنم چرا از دست همهٔ شما، از دست همه خشمگین هستم.
مینویسم چون از خوانده شدن خوشم میآید.
مینویسم چون به خود میگویم بگذار این رمان، این نوشته، این صفحهای که آغار کردهام را تمام کنم.
مینویسم چون به خود میگویم همه از من انتظار دارند که بنویسم.
مینویسم چون کودکانه به جاودانگی کتابخانهها و ایستادن کتابها در طبقات آن باور دارم.
مینویسم چون زندگی، دنیا و همهچیز بیاندازه باور نکردنی زیبا و حیرتانگیز است.
مینویسم چون از ریختن این زیباییها و ثروتها به قالب کلمات لذت میبرم.
مینویسم نه برای این که قصهای روایت کنم، بلکه برای این که قصهای خلق کنم.
مینویسم چون میخواهم از دست این حس خلاصی پیدا کنم که همیشه جایی برای رفتن هست و من (انگار همیشه در یک رویا) هرگز نمیتوانم به آنجا بروم.
مینویسم چون میخواهم خوشبخت بشوم.
اورهان پاموک
@Writing_lovers
حادثه در داستان یعنی تغییر. اگر خیابان پشت پنجره تان خشک باشد و بعد از خواب ببینید خیس شده، تصوری که به شما دست دهد وقوع حادثه ای به نام باران است. اما نمیشود تغییرات آب و هوا را تغییر به حساب آورد. حوادث داستان نباید جزیی و پیش و پا افتاده باشد بلکه باید با معنا باشند و برای اینکه تغییر با معنا باشد باید با یک شخصیت آغاز شود یا به عبارتی برای یک شخصیت حادث شود. اگرببینیم کسی زیر باران خیس شده مسلما بامعناتر از یک خیابان خیس است.
برای اینکه تغییر بامعنا شود باید براساس ارزش بیان شود و مخاطب هم براساس همان ارزش واکنش نشان دهد. ارزشها روح داستانگوییاند و بالاترین هنر ما زمانی است که بتوانیم دیدگاهمان را نسبت به ارزشها در هر حادثه بیان کنیم.
به عنوان مثال:مرده/زنده (منفی/مثبت) یک ارزش داستانی است و از این قبیل عشق/نفرت، آزادی/اسارت،حقیقت/دروغ،وفاداری/خیانت و.... این ارزشهای دوگانه که بار ارزشیش هر آن ممکن است تغییر کند، ارزشهای داستانی خوانده میشوند و نویسنده باید به آنها توجه کند. آنها ممکن است اخلاقی باشند مثل خیر و شر و درست و غلط و یا تجربه های دوگانه ای باشد مثل یأس /امید که لزوما مسئله اخلاقی نیستند.
حادثه داستانی تغییر بامعنایی در زندگی شخصیت به وجود میآورد، تغییری که براساس یک ارزش، بیان و تجربه میشود.
📚داستان
رابرت مک گی
@Writing_lovers
برای اینکه تغییر بامعنا شود باید براساس ارزش بیان شود و مخاطب هم براساس همان ارزش واکنش نشان دهد. ارزشها روح داستانگوییاند و بالاترین هنر ما زمانی است که بتوانیم دیدگاهمان را نسبت به ارزشها در هر حادثه بیان کنیم.
به عنوان مثال:مرده/زنده (منفی/مثبت) یک ارزش داستانی است و از این قبیل عشق/نفرت، آزادی/اسارت،حقیقت/دروغ،وفاداری/خیانت و.... این ارزشهای دوگانه که بار ارزشیش هر آن ممکن است تغییر کند، ارزشهای داستانی خوانده میشوند و نویسنده باید به آنها توجه کند. آنها ممکن است اخلاقی باشند مثل خیر و شر و درست و غلط و یا تجربه های دوگانه ای باشد مثل یأس /امید که لزوما مسئله اخلاقی نیستند.
حادثه داستانی تغییر بامعنایی در زندگی شخصیت به وجود میآورد، تغییری که براساس یک ارزش، بیان و تجربه میشود.
📚داستان
رابرت مک گی
@Writing_lovers