اگر پزشکم به من بگوید که فقط شش دقیقه از زندگیم باقی مانده، ماتم نخواهم گرفت، سریع تر تایپ خواهم کرد.
آیزاک آسیموف
@Writing_lovers
آیزاک آسیموف
@Writing_lovers
گیر افتادن روی کاغذ سفید
گیر افتادن با یک داستانو رویارویی با یک شخصیت عجیب که هنوز رازهایش را نمیدانیم و ارتباط واقعیمان را با آن کشف نکردهایم، بزرگترین هراس در عینحال ارزشمندترین گنج ما برای نوشتن است.
اگر به خودمان اجازه بدهیم که بنویسیم، سرانجام در جایی، داستان زندگی ما با آن داستان غیر قابل نفوذ پیوند میخورد و آن وقت است که یک داستان اصیل شکل میگیرد.
برای به دست آوردن چنین داستانی باید در عین وجود تاریکی و ابهام نوشت و کلمات را به روی کاغذ آورد. آن وقت میتوانیم به تدریج با یادآوری زخم ها و احساسهای خاموشمان، زندگی پنهان و رازآمیزمان را درک کنیم و داستانی قدرتمند را شکل دهیم.
به گفتهٔ استیون کینگ: «من فکر میکنم پیشنویس اول هر داستان باید چیزی حدود چهار ماه زمان ببرد، اما سرانجام به جایی میرسیم که کار واقعا خوب پیش میرود و زمان و دنیای واقعی به نوعی ناپدید میشود.»
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
گیر افتادن با یک داستانو رویارویی با یک شخصیت عجیب که هنوز رازهایش را نمیدانیم و ارتباط واقعیمان را با آن کشف نکردهایم، بزرگترین هراس در عینحال ارزشمندترین گنج ما برای نوشتن است.
اگر به خودمان اجازه بدهیم که بنویسیم، سرانجام در جایی، داستان زندگی ما با آن داستان غیر قابل نفوذ پیوند میخورد و آن وقت است که یک داستان اصیل شکل میگیرد.
برای به دست آوردن چنین داستانی باید در عین وجود تاریکی و ابهام نوشت و کلمات را به روی کاغذ آورد. آن وقت میتوانیم به تدریج با یادآوری زخم ها و احساسهای خاموشمان، زندگی پنهان و رازآمیزمان را درک کنیم و داستانی قدرتمند را شکل دهیم.
به گفتهٔ استیون کینگ: «من فکر میکنم پیشنویس اول هر داستان باید چیزی حدود چهار ماه زمان ببرد، اما سرانجام به جایی میرسیم که کار واقعا خوب پیش میرود و زمان و دنیای واقعی به نوعی ناپدید میشود.»
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
قدرت نهفته در نام گذاری داستانها
همیشه حس کردهام نامگذاری کاری تصنعی است. تجربهاش را از سر گذراندهام. داستان زنی را نوشتم و اسمش را «خانم اورلاندو» گذاشتم. مبنای کارم زنی بود که در فلوریدا زندگی میکرد. این اواخر هم داستانی نوشتم با اسم «دو دیویس و قالیچه» چون همسایهای داشتم به اسم دیویس. من و این آقای دیویس دعوایی داشتیم بر سر یک قالیچه و من شوق عجیبی پیدا کردم تا از این اسم استفاده کنم ولو اینکه اگر اسمش «دو هریس و قالیچه» بود، هم فرقی نمیکرد. اما این اسمها همیشه مرا برای نوشتن داستانها ترغیب میکرد.
لیدیا دیویس
@Writing_lovers
همیشه حس کردهام نامگذاری کاری تصنعی است. تجربهاش را از سر گذراندهام. داستان زنی را نوشتم و اسمش را «خانم اورلاندو» گذاشتم. مبنای کارم زنی بود که در فلوریدا زندگی میکرد. این اواخر هم داستانی نوشتم با اسم «دو دیویس و قالیچه» چون همسایهای داشتم به اسم دیویس. من و این آقای دیویس دعوایی داشتیم بر سر یک قالیچه و من شوق عجیبی پیدا کردم تا از این اسم استفاده کنم ولو اینکه اگر اسمش «دو هریس و قالیچه» بود، هم فرقی نمیکرد. اما این اسمها همیشه مرا برای نوشتن داستانها ترغیب میکرد.
لیدیا دیویس
@Writing_lovers
هیچ بلوکی برای نوشتن وجود ندارد. فقط نویسندگان اغلب در مورد خود و کارهایشان قضاوت می کنند. به خودت اجازه بده که بنویسی.
کریل بیکوف
@Writing_lovers
کریل بیکوف
@Writing_lovers
«روزهای بی فروغ»
باران هنوز میبارید، مثل همیشه.پرده ها وملحفه ها وکاغذ های دیواری همه چیز نم برداشته بود.
روی کاغذها خوابم برده بود. نگاهی به اطرافم میاندازم همه چیز پراکنده است. هیچ چیز سر جایش نیست. دوباره چشمانم را می بندم و مهرداد را تصور میکنم که با خنده می گوید :«سعدی واسه تو گفته که جمع نمیشود دگر آنچه تو می پراکنی کیمیا خانم!» نگاهی به ساعت کجشده ی روی دیوار می اندازم.
ازهشت گذشته است. دیرم شده و سردرد دیشبم هنوز خوب نشده است.
بلند میشوم و به سمت آشپزخانه میروم.
انگار برخلاف همیشه هیچ عجله ای برای رسیدن به دفتر نشریه ندارم.
دفترنشریه، بهترین و امن ترین جای جهان برای من! جایی که میتوانم خودم را بین هزاران کاغذ و مطلب و خبر جدید گم کنم.
اما امروز حوصله ندارم.خسته ام.
خسته ام از اخبار و تیترهای همیشگی!
دلم میخواهد امروزیک تیتر بزرگ بنویسم؛ یک تیتر که ختم همه تیترها باشد...آهان مثلا این جمله ی هاروکی موراکی:« چندان رغبتی به شنیدن اخبار ندارم. اگر چیزی بدون اطلاع من رخ میدهد بگذار هرچه میخواهد بشود!»
بهخودم دهن کجی میکنم و میگویم اخر دخترجان اگر همه بخواهند به این جمله گوش کنند و بیخیال اخبار شوند که تو نان شب از کجا بیاوری و نوش جان کنی؟! همین الانشم هشتت گروی نه ات است. اجاره ی این خانه ی نم کشیده هم که دوماه است عقب افتاده..! وای اجاره خانه!
زیر کتری را روشن میکنم و یادم می آید گوشی ام را از سکوت دربیاورم. شش تماس بی پاسخ از دفترنشریه!
دوباره شماره نشریه می افتد. صدای بی رمقم را صاف میکنم و میگویم:«بله؟»
:«سلام خانم فرحمندکجایید پس؟کلی خبر و کار ریخته سرمون!»
:«سلام اقای محمدی! حالم خوش نیست. امروز نمیتونم بیام. بسپارید به خانم ابراهیمی. جبران میکنم.خداحافظ»
منتظر جواب نمیمانم وقطع میکنم.
امروز روحم بیمارتر از همیشه است.
دلم میخواهد امروز برای خودم باشم. بروم زیر باران و بدون چتر در بازار شهرداری رشت زیبا قدم بزنم.
هیاهوی مردم، میوه های رنگارنگ، صدای فروشندگان، بوی ماهی باران خورده... زنده ام میکنند، حس زندگی میدهند... مرا یاد بندر می اندازد، زادگاهم... بازار بندر و هیاهوی ماهی فروشان... چقدر دلم تنگ شده است برای قلیه ماهی های مادر. کاش میتوانستم برگردم. کاش میتوانستم. سرم از رژه ی افکارم تیر میکشد.
زیر کتری را خاموش میکنم و شال و کلاه میکنم و میزنم بیرون.
بدون چتر،نم نم باران میخورد به صورتم، کز میکنم درخودم دستانم را میبرم در جیبم. یادم می آید یک روزهایی دوتایی دست در دست این خیابان هارا قدم میزدیم. دلم برایش تنگ میشود... کاش اینطور تمام نمیشد. دکّه ی کتابفروشی پیرمرد مهربان را میبینم و داغ دلم چندبرابر میشود. چندباری از اوکتاب خریده ایم. پیرمرد هرروز صبح کتاب هارا با نظم همیشگی کنار دیوار بانک میچیند.
از چند قدمی دیوان فروغ را میبینم.
کتاب را برمیدارم و باز میکنم:
«و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد، در ابتدای درک هستی الوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی...»
دستانم را درجیب هایم فرو میبرم،
امن ترین مکان برای دستانم
و به راهم ادامه میدهم.
✍مبینا رضایی
از همراهان خوب کانال نویسندگی و نوشتن
@Writing_lovers
باران هنوز میبارید، مثل همیشه.پرده ها وملحفه ها وکاغذ های دیواری همه چیز نم برداشته بود.
روی کاغذها خوابم برده بود. نگاهی به اطرافم میاندازم همه چیز پراکنده است. هیچ چیز سر جایش نیست. دوباره چشمانم را می بندم و مهرداد را تصور میکنم که با خنده می گوید :«سعدی واسه تو گفته که جمع نمیشود دگر آنچه تو می پراکنی کیمیا خانم!» نگاهی به ساعت کجشده ی روی دیوار می اندازم.
ازهشت گذشته است. دیرم شده و سردرد دیشبم هنوز خوب نشده است.
بلند میشوم و به سمت آشپزخانه میروم.
انگار برخلاف همیشه هیچ عجله ای برای رسیدن به دفتر نشریه ندارم.
دفترنشریه، بهترین و امن ترین جای جهان برای من! جایی که میتوانم خودم را بین هزاران کاغذ و مطلب و خبر جدید گم کنم.
اما امروز حوصله ندارم.خسته ام.
خسته ام از اخبار و تیترهای همیشگی!
دلم میخواهد امروزیک تیتر بزرگ بنویسم؛ یک تیتر که ختم همه تیترها باشد...آهان مثلا این جمله ی هاروکی موراکی:« چندان رغبتی به شنیدن اخبار ندارم. اگر چیزی بدون اطلاع من رخ میدهد بگذار هرچه میخواهد بشود!»
بهخودم دهن کجی میکنم و میگویم اخر دخترجان اگر همه بخواهند به این جمله گوش کنند و بیخیال اخبار شوند که تو نان شب از کجا بیاوری و نوش جان کنی؟! همین الانشم هشتت گروی نه ات است. اجاره ی این خانه ی نم کشیده هم که دوماه است عقب افتاده..! وای اجاره خانه!
زیر کتری را روشن میکنم و یادم می آید گوشی ام را از سکوت دربیاورم. شش تماس بی پاسخ از دفترنشریه!
دوباره شماره نشریه می افتد. صدای بی رمقم را صاف میکنم و میگویم:«بله؟»
:«سلام خانم فرحمندکجایید پس؟کلی خبر و کار ریخته سرمون!»
:«سلام اقای محمدی! حالم خوش نیست. امروز نمیتونم بیام. بسپارید به خانم ابراهیمی. جبران میکنم.خداحافظ»
منتظر جواب نمیمانم وقطع میکنم.
امروز روحم بیمارتر از همیشه است.
دلم میخواهد امروز برای خودم باشم. بروم زیر باران و بدون چتر در بازار شهرداری رشت زیبا قدم بزنم.
هیاهوی مردم، میوه های رنگارنگ، صدای فروشندگان، بوی ماهی باران خورده... زنده ام میکنند، حس زندگی میدهند... مرا یاد بندر می اندازد، زادگاهم... بازار بندر و هیاهوی ماهی فروشان... چقدر دلم تنگ شده است برای قلیه ماهی های مادر. کاش میتوانستم برگردم. کاش میتوانستم. سرم از رژه ی افکارم تیر میکشد.
زیر کتری را خاموش میکنم و شال و کلاه میکنم و میزنم بیرون.
بدون چتر،نم نم باران میخورد به صورتم، کز میکنم درخودم دستانم را میبرم در جیبم. یادم می آید یک روزهایی دوتایی دست در دست این خیابان هارا قدم میزدیم. دلم برایش تنگ میشود... کاش اینطور تمام نمیشد. دکّه ی کتابفروشی پیرمرد مهربان را میبینم و داغ دلم چندبرابر میشود. چندباری از اوکتاب خریده ایم. پیرمرد هرروز صبح کتاب هارا با نظم همیشگی کنار دیوار بانک میچیند.
از چند قدمی دیوان فروغ را میبینم.
کتاب را برمیدارم و باز میکنم:
«و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد، در ابتدای درک هستی الوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی...»
دستانم را درجیب هایم فرو میبرم،
امن ترین مکان برای دستانم
و به راهم ادامه میدهم.
✍مبینا رضایی
از همراهان خوب کانال نویسندگی و نوشتن
@Writing_lovers
نویسندگان جوان برای محکم تر کردن زبان و غنابخشیدن به فارسی نویسی، ادبیات کهن فارسی را به دقت بخوانند. ادبیات عامیانه را هم از قبیل امیرارسلان و سمک عیار را به دقت بخوانند. از ادبیات شفاهی هم آگاهی داشته باشند. لحن لازم و مطابق نهاد و جهت فکری و محتوای اثرشان را که بدست آوردند با چنین دستاوردهایی بنویسند.
سیمین دانشور
📚گفتگوها
@Writing_lovers
سیمین دانشور
📚گفتگوها
@Writing_lovers
اگر بخواهم توصیه ای به جوانهای داستاننویس بکنم مهمترینش این است که در ازای هر صد داستانی که میخوانند سه چهار داستان بنویسند و مهمتر از آن اینکه عجله ای برای چاپ آن و هر داستانی که می نویسند، نداشته باشند. بعدها که نویسنده باتجربه تر میشود از کارهایی که زمانی چاپ کرده پشیمان میشود و ضعیفی کارهای گذشته اش باعث ناراحتی اش میشود. جوانان علاقمند به داستان نویسی باید بیش از هر چیزی بخوانند، تجربه کنند و تمرین کنند تا نهایتا راه نوشتن و شگرد خود را پیدا کنند.
صمد طاهری
@Writing_lovers
صمد طاهری
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی ما، دست کم از جهتی، درست مانند فیلم هاست. بازیگران نقش اصلی را خانواده و دوستانتان تشکیل میدهند. بازیگران نقش دوم شامل همسایه ها، همکاران، معلم ها، و آشنایان هر روزه است. بازیگران متفرقه نیز وجود دارند: دختر پشت صندوق سوپر مارکت با آن لبخند زیبایش، فروشنده ی صمیمی در پیاله فروشی محل، آدم هایی که سه روز در هفته در باشگاه با آن ها تمرین می کنید. البته هزاران سیاهی لشکر دیگر نیز هستند؛ آدم هایی که مانند آب از آبکش در هر زندگیای سرازیر می شوند، یک بار به چشم می آیند و دیگر هرگز پیدایشان نمی شود.
استیون کینگ
📚احیا
@Writing_lovers
استیون کینگ
📚احیا
@Writing_lovers
کاربرد درست کلمه، همان تکنیکیاست که باعث میشود نویسنده در روایت خوب عمل کند. وسواس بر سر کلمه همان جزئینگاری است که یک داستان را در ذهن مخاطبش ماندگار میکند. جزئینگاری با کلمات، تصویر داستانی را به طور دقیق پیش روی خواننده میگذارد. چطور یک نویسنده نمیتواند از کلمات به درستی کار بکشد و درعین حال بتواند تصویری جزئی و دقیق را بیان کند. ابزار شما برای نشان دادن در یک اثر داستانی کلمه است و اشراف بر کلمه، اشراف بر تکنیک جزئینگاری، داستان را به مثابه فیلمی در ذهن خواننده ثبت میکند. فیلمی که شاید هیچ وقت تصاویرش را از یاد نبرد و برای هر نویسندهای مهمترین چیز همین است.
ابوتراب خسروی
@Writing_lovers
ابوتراب خسروی
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه چیز خلاقیتمان را فعال نگه میدارد؟
وقتی نوشتهای خوب پیش نمیرود به جای ناامید شدن، مدام به او دلداری میدهم که میتوانم برای چند هفتۀ دیگر با انرژی برایش وقت بگذارم.
به او کمک میکنم تا شکل نهاییاش را پیدا کند و تمام فکر و ذکرم این میشود که این موجود خجالتی مانند یک گیاه رشد کند.
هر روز دو پاراگراف به آن اضافه میکنم و برای پیشرفتش نقشه میکشم. حقیقت این است که نوشتن همیشه خوب پیش نمیرود اما من مینویسم چون نیاز درونی به نوشتن دارم. این فکر به من انگیزه میدهد تا امیدوارانه شیوه و خلاقیت لازم را برای نوشتن داستان به کار بگیرم و آن را به حال خود رها نکنم. از خودتان بپرسید «برای چه مینویسم؟» معنی خود را پیدا کنید و برای آن تلاش کنید.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
وقتی نوشتهای خوب پیش نمیرود به جای ناامید شدن، مدام به او دلداری میدهم که میتوانم برای چند هفتۀ دیگر با انرژی برایش وقت بگذارم.
به او کمک میکنم تا شکل نهاییاش را پیدا کند و تمام فکر و ذکرم این میشود که این موجود خجالتی مانند یک گیاه رشد کند.
هر روز دو پاراگراف به آن اضافه میکنم و برای پیشرفتش نقشه میکشم. حقیقت این است که نوشتن همیشه خوب پیش نمیرود اما من مینویسم چون نیاز درونی به نوشتن دارم. این فکر به من انگیزه میدهد تا امیدوارانه شیوه و خلاقیت لازم را برای نوشتن داستان به کار بگیرم و آن را به حال خود رها نکنم. از خودتان بپرسید «برای چه مینویسم؟» معنی خود را پیدا کنید و برای آن تلاش کنید.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آدلا راجرز میگوید:
«یک نویسندهٔ حرفهای هیچوقت منتظر الهام نمیماند. او باید بیاموزد که چگونه خودانگیختگی احساسات را چنان با تکنیکهای مناسب تلفیق نماید که حاصل در نظر خواننده چون الهام بنماید.» استعداد داستانگوییتان را دربارهٔ موضوع زیر بیازمایید:
مرخصی بعدازظهر یک مکانیک
@Writing_lovers
«یک نویسندهٔ حرفهای هیچوقت منتظر الهام نمیماند. او باید بیاموزد که چگونه خودانگیختگی احساسات را چنان با تکنیکهای مناسب تلفیق نماید که حاصل در نظر خواننده چون الهام بنماید.» استعداد داستانگوییتان را دربارهٔ موضوع زیر بیازمایید:
مرخصی بعدازظهر یک مکانیک
@Writing_lovers
من بیشتر از هر کار دیگری فقط به نویسندگی علاقه داشتم. نویسندگی تنها چیزی بود که من مصمم بودم به آن بچسبم و تنها کاری بود که احساس می کردم می توانم ادامه اش بدهم، و اصلا هم مهم نبود که شمعی که در دست داشتم چقدر کم نور است و دارد پت پت می کند، چون نویسندگی برای من خیلی مهم بود.
آرتور میلر
@Writing_lovers
آرتور میلر
@Writing_lovers
به جای اینکه بگویی «گرسنه بودم» گرسنگی را نشان بده. به جای اینکه بگویی «خسته بودم» خستگی را نشان بده. برای توصیف شخصیت ها از خوب و بد و مهربان وبدجنس استفاده نکن مثلا نگو «شهرام بچه فضولی است» فضولیاش را نشان بده:«شهرام اتاق ها را یکی یکی گشت. آلبومها را ورق زد و دفتر خاطرات زهره را برداشت و همه آن را یواشکی خواند.»
محمد رضا شمس
نویسنده کتاب کودک و داستان «دختر نارنج و ترنج»
@Writing_lovers
محمد رضا شمس
نویسنده کتاب کودک و داستان «دختر نارنج و ترنج»
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«همه نویسندگان موفق داستان کوتاه، با بیرحمی منبع و موارد داستانی خود را انتخاب میکنند. هیچ چیز از دست آنها مصون نیست.»
آدلا راجرز
استعداد داستانگوییتان را دربارهٔ موضوع زیر بیازمایید:
طولانیترین راهپیمایی جهان
@Writing_lovers
آدلا راجرز
استعداد داستانگوییتان را دربارهٔ موضوع زیر بیازمایید:
طولانیترین راهپیمایی جهان
@Writing_lovers