نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
يک کاغذ سفيد، يک پنجره که بتوان تخيل را پرواز داد، يک مقدار علاقه، اندوختن تجربه زندگی، خواندن کتاب‌های داستان و نمونه‌های درجه‌ يک ادبيات ايران و جهان، شرايط لازم نويسنده شدن است، اما کافی نيست.
نويسنده صد صفحه می‌خواند و يک صفحه می‌نويسد. او نياز به تربيت کردن ذهنش دارد؛ برای داستانی ديدن همه چيز. يک داستان‌نويس جوری چهارچوب ذهنش را برای ساختار داستان تربيت می‌کند که حتی روياهايش هم ساختار داستانی پيدا می‌کند.

عباس معروفی

@Writing_lovers
فیلم تالکین ( ۲۰۱۹) داستان اوایل زندگی جی. آر. آر. تالکین نویسنده هابیت و ارباب حلقه‌ها است.

@Writing_lovers
گارگاه داستان نویسی آنلاین
کیهان خانجانی

@Writing_lovers
شخصیت داستان شما در چه سالی متولد شده است؟ پاسخ به شما کمک می‌کند تا مشخص کنید چه چیزی او را تحت تأثیر قرار داده، موسیقی دلخواه او چیست و وضعیت اقتصادی و اجتماعی که در آن بزرگ شده چه بوده و چه کلماتی دارد.

کریل بیکوف


@Writing_lovers
▫️▫️▫️

اگر کتابی هست که می خواهی بخوانی ولی هنوز نوشته نشده، آن را بنویس.

شل سیلوراستاین

@Writing_lovers
هر نویسنده باید نمازخانهٔ کوچک خود را داشته باشد.


«نمازخانه کوچک من» عنوان داستانی است از هوشنگ گلشیری. همهٔ ما نیازمند خلوتی هستیم که در آن دربارهٔ ‌ناگفته‌هایمان بینیدیشیم و نمازخانه برای نویسنده یعنی همان خلوت.

سوزان کین در کتاب قدرت سکوت می‌گوید:

«به طبیعت بکر بروید. مثل بودا باشید، الهامات خودتان را داشته باشید. من نمی‌گویم که همه ما باید الان برویم و اتاقک‌های خودمان را در جنگل بسازیم و هرگز دوباره با هم حرف نزنیم، ولی من می‌گویم که همه ما می‌توانیم یک لحظه تأمل کنیم و مدت زمان بیشتری را صرف تفکرات درونی خودمان بکنیم.»

این خلوت را برای نویسندهٔ درون خود فراهم کنید. در خلوتی که بیندیشید، آثار خوب بخوانید و خط خطی‌های خودتان را داشته باشید. شک ندارم تمرکز و ایجاد خلوت، در طول زمان جواب خواهد داد و به شما کمک می‌کند تا آنچه درون شماست در رویارویی با کاغذ سفید سرریز شود؛ اینگونه می‌توانید آنچه را که در درون شما می‌گذرد برای بقیه آدم‌ها بیان کنید، چون جهان به شما و آنچه شما به همراه دارید، نیاز دارد!


معصومه حامی‌دوست

@Writing_lovers
اگر پزشکم به من بگوید که فقط شش دقیقه از زندگیم باقی مانده، ماتم نخواهم گرفت، سریع تر تایپ خواهم کرد.

آیزاک آسیموف

@Writing_lovers
فیلم سینمایی
پای چپ من

فیلمی الهام بخش راجع به نویسندگی و زندگی

@Writing_lovers
گیر افتادن روی کاغذ سفید


گیر افتادن با یک داستان‌و رویارویی با یک شخصیت عجیب که هنوز رازهایش را نمی‌دانیم و ارتباط واقعی‌مان را با آن کشف نکرده‌ایم، بزرگترین هراس در عین‌حال ارزشمندترین‌ گنج‌ ما برای نوشتن است.

اگر به خودمان اجازه بدهیم که بنویسیم، سرانجام در جایی، داستان زندگی ما با آن داستان غیر قابل نفوذ پیوند می‌خورد و آن وقت است که یک داستان اصیل شکل می‌گیرد.

برای به دست آوردن چنین داستانی باید در عین‌ وجود تاریکی و‌ ابهام نوشت و کلمات را به روی کاغذ آورد. آن وقت می‌توانیم به تدریج با یادآوری زخم ها و احساس‌های خاموش‌مان، زندگی‌ پنهان و رازآمیزمان را درک ‌کنیم و داستانی قدرتمند را شکل دهیم.

به گفتهٔ استیون کینگ: «من فکر می‌کنم پیش‌نویس اول هر داستان باید چیزی حدود چهار ماه زمان ببرد، اما سرانجام به جایی می‌رسیم که کار واقعا خوب پیش می‌رود و زمان و دنیای واقعی به نوعی ناپدید می‌شود.»


معصومه حامی‌دوست

@Writing_lovers
قدرت نهفته در نام گذاری داستانها


همیشه حس کرده‌ام نام‌گذاری کاری تصنعی است. تجربه‌اش را از سر گذرانده‌ام. داستان زنی را نوشتم و اسمش را «خانم اورلاندو» گذاشتم. مبنای کارم زنی بود که در فلوریدا زندگی می‌کرد. این اواخر هم داستانی نوشتم با اسم «دو دیویس و قالیچه» چون همسایه‌ای داشتم به اسم دیویس. من و این آقای دیویس دعوایی داشتیم بر سر یک قالیچه و من شوق عجیبی پیدا کردم تا از این اسم استفاده کنم ولو اینکه اگر اسمش «دو هریس و قالیچه» بود، هم فرقی نمی‌کرد. اما این اسمها همیشه مرا برای نوشتن داستانها ترغیب می‌کرد.


لیدیا دیویس

@Writing_lovers
هیچ بلوکی برای نوشتن وجود ندارد. فقط نویسندگان اغلب در مورد خود و کارهایشان قضاوت می کنند. به خودت اجازه بده که بنویسی.


کریل بیکوف

@Writing_lovers
«روزهای بی فروغ»


باران هنوز می‌بارید، مثل همیشه.پرده ها و‌ملحفه ها و‌کاغذ های دیواری همه چیز نم برداشته بود.
روی کاغذها خوابم برده بود. نگاهی به اطرافم می‌اندازم همه چیز پراکنده است. هیچ چیز سر جایش نیست. دوباره چشمانم ‌را می بندم و مهرداد را تصور می‌کنم که با خنده می گوید :«سعدی واسه تو گفته که جمع نمی‌شود دگر آنچه تو می پراکنی کیمیا خانم!» نگاهی به ساعت کج‌شده ی روی دیوار می اندازم.
ازهشت گذشته است. دیرم شده و‌ سردرد دیشبم هنوز خوب نشده است.
بلند می‌شوم و به سمت آشپزخانه می‌روم.
انگار برخلاف همیشه هیچ عجله ای برای رسیدن به دفتر نشریه ندارم.
دفترنشریه، بهترین و امن ترین جای جهان برای من! جایی که می‌توانم خودم را بین هزاران کاغذ و مطلب و خبر جدید گم کنم.
اما امروز حوصله ندارم.خسته ام.
خسته ام از اخبار و تیترهای همیشگی!
دلم می‌خواهد امروزیک تیتر بزرگ بنویسم؛ یک تیتر که ختم همه تیترها باشد...آهان مثلا این جمله ی هاروکی موراکی:« چندان رغبتی به شنیدن اخبار ندارم. اگر چیزی بدون اطلاع من رخ می‌دهد بگذار هرچه می‌خواهد بشود!»
به‌خودم دهن کجی می‌کنم و می‌گویم اخر دخترجان اگر همه بخواهند به این جمله گوش کنند و ‌بیخیال اخبار شوند که تو نان شب از کجا بیاوری و نوش جان کنی؟! همین الانشم هشتت گروی نه ات است. اجاره ی این خانه ی نم کشیده هم که دوماه است عقب افتاده..! وای اجاره خانه!
زیر کتری را روشن می‌کنم و یادم می آید گوشی ام را از سکوت دربیاورم. شش تماس بی پاسخ از دفترنشریه!
دوباره شماره نشریه می افتد. صدای بی رمقم را صاف می‌کنم و می‌گویم:«بله؟»
:«سلام خانم فرحمندکجایید پس؟کلی خبر و کار ریخته سرمون!»
:«سلام اقای محمدی! حالم خوش نیست. امروز نمی‌تونم بیام. بسپارید به خانم ابراهیمی. جبران می‌کنم.خداحافظ»
منتظر جواب نمی‌مانم و‌قطع می‌کنم.
امروز روحم بیمارتر از همیشه است.
دلم می‌خواهد امروز برای خودم باشم. بروم زیر باران و بدون چتر در بازار شهرداری رشت زیبا قدم بزنم.
هیاهوی مردم، میوه های رنگارنگ، صدای فروشندگان، بوی ماهی باران خورده... زنده ام می‌کنند، حس زندگی می‌دهند... مرا یاد بندر می اندازد، زادگاهم... بازار بندر و هیاهوی ماهی فروشان... چقدر دلم تنگ شده است برای قلیه ماهی های مادر. کاش می‌توانستم برگردم. کاش می‌توانستم. سرم از رژه ی افکارم تیر می‌کشد.
زیر کتری را خاموش می‌کنم و شال و کلاه می‌کنم و می‌زنم بیرون.
بدون چتر،نم نم باران می‌خورد به صورتم، کز می‌کنم درخودم دستانم را می‌برم در جیبم. یادم می آید یک روزهایی دوتایی دست در دست این خیابان هارا قدم می‌زدیم. دلم برایش تنگ می‌شود... کاش اینطور تمام نمی‌شد. دکّه ی کتابفروشی پیرمرد مهربان را می‌بینم و داغ دلم چندبرابر می‌شود. چندباری از او‌کتاب خریده ایم. پیرمرد هرروز صبح کتاب هارا با نظم همیشگی کنار دیوار بانک می‌چیند.
از چند قدمی دیوان فروغ را می‌بینم.
کتاب را برمی‌دارم و باز می‌کنم:
«و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد، در ابتدای درک هستی الوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی...»
دستانم را درجیب هایم فرو می‌برم،
امن ترین مکان برای دستانم
و به راهم ادامه می‌دهم.


مبینا رضایی

از همراهان خوب کانال نویسندگی و نوشتن

@Writing_lovers
نویسندگان جوان برای محکم تر کردن زبان و غنابخشیدن به فارسی نویسی، ادبیات کهن فارسی را به دقت بخوانند. ادبیات عامیانه را هم از قبیل امیرارسلان و سمک‌ عیار را به دقت بخوانند. از ادبیات شفاهی هم آگاهی داشته باشند. لحن لازم و مطابق نهاد و جهت فکری و محتوای اثرشان را که بدست آوردند با چنین دستاوردهایی بنویسند.

سیمین دانشور

📚گفتگوها

@Writing_lovers
اگر بخواهم توصیه‏ ای به جوان‌‏های داستان‌نویس بکنم مهمترینش این است که در ازای هر صد داستانی که می‏‌خوانند سه چهار داستان بنویسند و مهمتر از آن اینکه عجله ‏ای برای چاپ آن و هر داستانی که می‏ نویسند، نداشته باشند. بعدها که نویسنده باتجربه ‌تر می‏‌شود از کارهایی که زمانی چاپ کرده پشیمان می‌شود و ضعیفی کارهای گذشته ‏اش باعث ناراحتی ‏اش می‏‌شود. جوانان علاقمند به داستان ‏نویسی باید بیش از هر چیزی بخوانند، تجربه کنند و تمرین کنند تا نهایتا راه نوشتن و شگرد خود را پیدا کنند.


صمد طاهری

@Writing_lovers