نویسندگان داستانهای واقعگرا و خیرهکننده و در واقع هر نویسندهای، باید رابطهٔ داستان را با زندگی درک کند: داستان استعارهای برای زندگی است؛ استعارهای دو ساعته که میگوید: زندگی چیزی مثل این است!
رابرت مک کی
@Writing_lovers
رابرت مک کی
@Writing_lovers
داستان باید شبیه زندگی باشد، اما نه آنچنان پیش پا افتاده و تقلیدگونه که در پس ظاهر آشنای خود هیچ عمقی و معنایی نداشته باشد.
رابرت مک کی
@Writing_lovers
رابرت مک کی
@Writing_lovers
چه چیزی باعث ایجاد ایده در ذهن شما میشود؟
تیم اوبراین که کتابش با عنوان «آنچه با خود حمل میکردند»، در سال ۲۰۱۴ در فهرست صد کتاب برتر آمازون قرار گرفت، به این سؤال اینگونه پاسخ میدهد:
گاهی اوقات زبان مرا وادار به نوعی بازیگوشی در بازگویی و همینطور روایتها میکند و همین رویکرد به آرامی مرا به سمت معنامحوری سوق میدهد و در درگیری با معانی به ناگاه به سمت جزیرهای کشفنشده سوق داده میشوم و این اتفاق راه مرا به سمت جهان دیگری میگشاید، گاهی اوقات تصویر یا تصاویری در ذهن من وجود دارد که از بین نمیرود و تمام سعیام این است که بتوانم آن تصاویر را با کلمات بیان کنم، حتی از ماجرای درون تصاویر هم هیچآگاهی ندارم جز اینکه این تصاویر در ذهنم مرا آزار میدهند، گاهی اوقات در هنگام تماشای تلویزیون یا شستن ظروف و یا هنگام مطالعه کتاب این تصاویر در ذهنم خطور میکند و بهنظرم راز خاصی در هر تصویر وجود دارد. بهنظرم این دو امر مرا به سوی خلق داستان سوق میدهد؛ ابتدا زبان و سپس تصاویر که آمیختگی این دو با یکدیگر منجر به کاوشهای دراماتیک میشود.
بعد از نوشتن هم بارها دربارهٔ یک جمله تجدیدنظر میکنم، بهطور مثال ده تا پانزده بار یا گاهی صدبار هم یک جمله را مینویسم و مجدداً تغییرش میدهم و بعد از آنکه مطمئن از عدم تجدیدنظر در مورد آن جمله شدم به سراغ جمله بعدی میروم و دوباره این اتفاق در مورد عبارت بعدی تکرار میشود، کما اینکه ممکن است گاهی دوباره به جمله اول برگردم و آن را حذف کنم و گاهی اوقات حتی به صدای نثر دقت میکنم، صدای نثر برایم از اهمیت زیادی برخوردار است، گاهی هدفم از بیان یک جمله یک نغمه یا یک موسیقی خاص است، گاهی برای رسیدن به صدا یا موسیقی جالبتر معنای یک جمله را قربانی میکنم؛ بنابراین صدای زبان در محتوای داستان یا رمان بسیار حائز اهمیت است؛ طرح، کاراکتر، توصیفات، به همان اندازه که محصول خودآگاه انسانی هستند محصول تولید صداها هم هستند.
@Writing_lovers
تیم اوبراین که کتابش با عنوان «آنچه با خود حمل میکردند»، در سال ۲۰۱۴ در فهرست صد کتاب برتر آمازون قرار گرفت، به این سؤال اینگونه پاسخ میدهد:
گاهی اوقات زبان مرا وادار به نوعی بازیگوشی در بازگویی و همینطور روایتها میکند و همین رویکرد به آرامی مرا به سمت معنامحوری سوق میدهد و در درگیری با معانی به ناگاه به سمت جزیرهای کشفنشده سوق داده میشوم و این اتفاق راه مرا به سمت جهان دیگری میگشاید، گاهی اوقات تصویر یا تصاویری در ذهن من وجود دارد که از بین نمیرود و تمام سعیام این است که بتوانم آن تصاویر را با کلمات بیان کنم، حتی از ماجرای درون تصاویر هم هیچآگاهی ندارم جز اینکه این تصاویر در ذهنم مرا آزار میدهند، گاهی اوقات در هنگام تماشای تلویزیون یا شستن ظروف و یا هنگام مطالعه کتاب این تصاویر در ذهنم خطور میکند و بهنظرم راز خاصی در هر تصویر وجود دارد. بهنظرم این دو امر مرا به سوی خلق داستان سوق میدهد؛ ابتدا زبان و سپس تصاویر که آمیختگی این دو با یکدیگر منجر به کاوشهای دراماتیک میشود.
بعد از نوشتن هم بارها دربارهٔ یک جمله تجدیدنظر میکنم، بهطور مثال ده تا پانزده بار یا گاهی صدبار هم یک جمله را مینویسم و مجدداً تغییرش میدهم و بعد از آنکه مطمئن از عدم تجدیدنظر در مورد آن جمله شدم به سراغ جمله بعدی میروم و دوباره این اتفاق در مورد عبارت بعدی تکرار میشود، کما اینکه ممکن است گاهی دوباره به جمله اول برگردم و آن را حذف کنم و گاهی اوقات حتی به صدای نثر دقت میکنم، صدای نثر برایم از اهمیت زیادی برخوردار است، گاهی هدفم از بیان یک جمله یک نغمه یا یک موسیقی خاص است، گاهی برای رسیدن به صدا یا موسیقی جالبتر معنای یک جمله را قربانی میکنم؛ بنابراین صدای زبان در محتوای داستان یا رمان بسیار حائز اهمیت است؛ طرح، کاراکتر، توصیفات، به همان اندازه که محصول خودآگاه انسانی هستند محصول تولید صداها هم هستند.
@Writing_lovers
✍تمرین:
در این مورد آزادانه بنویسید:
داشت میخوابید که آن صدای خشک و خفیف را شنید...
#نوشتن
@Writing_lovers
در این مورد آزادانه بنویسید:
داشت میخوابید که آن صدای خشک و خفیف را شنید...
#نوشتن
@Writing_lovers
متوجه شدهام با نوشتن میتوانم چیزهایی را که دربارهشان مینویسم، بهتر درک کنم و آنها را بسیار عینیتر از گذشته بیابم. در حقیقت روند نگارش، چیزی شبیه آشنا شدن با عملکرد ذهن است.
هانتر اس. تامپسون
@Writing_lovers
هانتر اس. تامپسون
@Writing_lovers
هر صحنهٔ داستان را دوباره بخوانید و بپرسید «من دوست دارم مخاطب چه احساسی داشته باشد؟» اگر پاسخی وجود نداشته باشد، ممکن است صحنه گیج کننده یا غیرضروری باشد.
اگر صحنه ای فاقد یک حادثه واقعی است حذفش کن. صحنه ای که در آن تغییری رخ ندهد ممنوع است، این باید ایدهآل شما باشد.
کریل بیکوف
@Writing_lovers
اگر صحنه ای فاقد یک حادثه واقعی است حذفش کن. صحنه ای که در آن تغییری رخ ندهد ممنوع است، این باید ایدهآل شما باشد.
کریل بیکوف
@Writing_lovers
۱۵ نکته دربارهٔ یک داستان خوب به روایت رابرت مک کی
مککی در کتاب «داستان» در تعریف یک داستان خوب گفته است:«داستان خوب یعنی داستانی که ارزش تعریف کردن داشته باشد و دنیا بخواهد به آن گوش کند. یگانه وظیفهٔ شما، یافتن چنین داستانی است» و بعد به نکاتی اشاره میکند که توجه به آنها میتواند به شما در خلق داستانهای بهتر و قدرتمندتر کمک کند:
۱) از مجموع زحمتی که نویسنده جهت خلق یک اثر متحمل میشود، ۷۵ درصد یا بیشتر آن، به دلیل تلاشی است که صرف طراحی داستان میکند...
۲) طراحی داستان باعث بلوغ و ژرف شدن نگاه نویسنده و افزایش دانش او دربارهٔ جامعه، طبیعت و سرشت بشر میشود. داستانگویی هم تخیل قوی میخواهد و هم ذهن تحلیلی قوی. بیان مکنونات قلبی اصلا مطرح نیست؛ زیرا خواسته یا ناخواسته همهٔ داستانها، صادقانه یا به دروغ، هوشمندانه یا احمقانه آینهٔ تمام نمای مؤلف خویشاند و شخصیت انسانی او را منعکس میکند.
۳) باید ذاتا از این توانایی برخوردار باشید که وقایع را به نحوی که تاکنون به ذهن کسی خطور نکرده کنار هم بچینید. آنگاه عمقی را به اثر ببخشید که حاصل نگاه ویژه شما به سرشت بشر و جامعه و دانش ژرف شما از شخصیتها ودنیای اثر است...همهٔ اینها و به قول «هالی و ویت برنت» در کتاب کوچک و ممتازشان، مقدار زیادی عشق.
۴) عشق به داستان؛ اعتقاد به اینکه تنها از طریق داستان میتوانید حرف بزنید، که شخصیتهای داستانی میتوانند واقعیتر از مردم عادی باشند.
۵) علاقه به حوادث و مکاشفات ناگهانی که باعث تغییرات عظیم در زندگی میشوند.
۶) اعتقاد به اینکه باید همهٔ حقایق زندگی تا مخفیترین انگیزه های خود را مورد پرسش قرار داد.
۷) عشق به بشر تمایل به همدردی با کسانی که رنج میکشند، رخنه به درونشان و دیدن جهان از چشم آنها.
۸) عشق به رؤیا، لذت از پرواز با بالهای تخیل و سپردن خود به آن.
۹) عشق به طنز، لذت از عامل جبران کنندهای که به زندگی توازن وتعادل میدهد.
۱۰) عشق به زبان، دلبستگی و علاقه به اصوات و معانی، معانی. جمله بندی.
۱۱) عشق به دوگانگی، استعداد شناخت تضادهای پنهان زندگی ، تردید دائم در ظاهر امور.
۱۲) عشق به کمال: شور نوشتن و بازنویسی کردن برای رسیدن بهکمال مطلوب.
۱۳) عشق به یگانه بودن، جسارت و بی پروایی در برابر ریشخندها
۱۴) عشق به زیبایی، احساس درونی که به خوب نوشتن، عشق میورزد و از بد نوشتن بیزار است و فرق این دو را میداند.
۱۵) عشق به خود، قدرتی که نیازی به یادآوری دایم آن نباشد، که شما را از باب نویسنده بودنتان مطمئن سازد. باید عاشق نوشتن باشید و تنهایی را تحمل کنید.
@Writing_lovers
مککی در کتاب «داستان» در تعریف یک داستان خوب گفته است:«داستان خوب یعنی داستانی که ارزش تعریف کردن داشته باشد و دنیا بخواهد به آن گوش کند. یگانه وظیفهٔ شما، یافتن چنین داستانی است» و بعد به نکاتی اشاره میکند که توجه به آنها میتواند به شما در خلق داستانهای بهتر و قدرتمندتر کمک کند:
۱) از مجموع زحمتی که نویسنده جهت خلق یک اثر متحمل میشود، ۷۵ درصد یا بیشتر آن، به دلیل تلاشی است که صرف طراحی داستان میکند...
۲) طراحی داستان باعث بلوغ و ژرف شدن نگاه نویسنده و افزایش دانش او دربارهٔ جامعه، طبیعت و سرشت بشر میشود. داستانگویی هم تخیل قوی میخواهد و هم ذهن تحلیلی قوی. بیان مکنونات قلبی اصلا مطرح نیست؛ زیرا خواسته یا ناخواسته همهٔ داستانها، صادقانه یا به دروغ، هوشمندانه یا احمقانه آینهٔ تمام نمای مؤلف خویشاند و شخصیت انسانی او را منعکس میکند.
۳) باید ذاتا از این توانایی برخوردار باشید که وقایع را به نحوی که تاکنون به ذهن کسی خطور نکرده کنار هم بچینید. آنگاه عمقی را به اثر ببخشید که حاصل نگاه ویژه شما به سرشت بشر و جامعه و دانش ژرف شما از شخصیتها ودنیای اثر است...همهٔ اینها و به قول «هالی و ویت برنت» در کتاب کوچک و ممتازشان، مقدار زیادی عشق.
۴) عشق به داستان؛ اعتقاد به اینکه تنها از طریق داستان میتوانید حرف بزنید، که شخصیتهای داستانی میتوانند واقعیتر از مردم عادی باشند.
۵) علاقه به حوادث و مکاشفات ناگهانی که باعث تغییرات عظیم در زندگی میشوند.
۶) اعتقاد به اینکه باید همهٔ حقایق زندگی تا مخفیترین انگیزه های خود را مورد پرسش قرار داد.
۷) عشق به بشر تمایل به همدردی با کسانی که رنج میکشند، رخنه به درونشان و دیدن جهان از چشم آنها.
۸) عشق به رؤیا، لذت از پرواز با بالهای تخیل و سپردن خود به آن.
۹) عشق به طنز، لذت از عامل جبران کنندهای که به زندگی توازن وتعادل میدهد.
۱۰) عشق به زبان، دلبستگی و علاقه به اصوات و معانی، معانی. جمله بندی.
۱۱) عشق به دوگانگی، استعداد شناخت تضادهای پنهان زندگی ، تردید دائم در ظاهر امور.
۱۲) عشق به کمال: شور نوشتن و بازنویسی کردن برای رسیدن بهکمال مطلوب.
۱۳) عشق به یگانه بودن، جسارت و بی پروایی در برابر ریشخندها
۱۴) عشق به زیبایی، احساس درونی که به خوب نوشتن، عشق میورزد و از بد نوشتن بیزار است و فرق این دو را میداند.
۱۵) عشق به خود، قدرتی که نیازی به یادآوری دایم آن نباشد، که شما را از باب نویسنده بودنتان مطمئن سازد. باید عاشق نوشتن باشید و تنهایی را تحمل کنید.
@Writing_lovers
میخواهید نویسنده موفقی شوید؟ بخوانید. به همین سادگی. هر چه بیشتر بخوانید، بیشتر حس کتابهای مورد علاقهتان را پیدا میکنید.
سایمون زلیچ
@Writing_lovers
سایمون زلیچ
@Writing_lovers
بخوان ولی در رؤیا نباش. غرق در مطالعات دور و دراز شو. هیچ کاری دائمش خوب نیست الا سرسختانه کار کردن.
گوستاو فلوبر
@Writing_lovers
گوستاو فلوبر
@Writing_lovers
Forwarded from دنیای من و کتابخانه ام (👱)
قصه ی آشنا
نویسنده:احمد محمود
احمد محمود با کتاب همسایه هایش در قلب دوستدارانش جا دارد و از آن هم بهتر کتاب داستان یک شهرش است که، قصه ی مردم بندر در گرمای جنوب است.
اولین رمانی که از این نویسنده ی بزرگ خواندم،زمین سوخته بود و حالا امروز با کتاب قصه ی آشنا بار دیگر به جنوب سفر کردم.این کتاب شامل 6داستان کوتاه است، قصه ی مردمانی که در گرمای سوزان جنوب زندگی می کنند،این مردمان علایق و دلبستگی های خودشان را، حتی در سخت ترین شرایط فراموش نمی کنند. قصه ی آشنا داستان پسری است به نام کریم با ذوقی شاعرانه، قصه ی حسن و بازی با نارنجک
داستان مادری که فرزندش به او بی مهری کرد، داستان ابویعقوب در کنار ستون شکسته ی خانه اش در جنگ و ... وقتی این کتاب را می خواندم با شرح دقیق قصه از زبان احمد محمود می توانستم به خوبی حال و هوای خانه ها را و چهره های کاراکتر ها را، تجسم کنم و ترس در چشمان مردی عرب را ببینم، با کریم کتاب هایش را ورق بزنم و شعر بخوانم.
بسی بسیار قصه های احمد محمود را دوست دارم.❤️
#عاطفه_مشتری
@ketabeziba
نویسنده:احمد محمود
احمد محمود با کتاب همسایه هایش در قلب دوستدارانش جا دارد و از آن هم بهتر کتاب داستان یک شهرش است که، قصه ی مردم بندر در گرمای جنوب است.
اولین رمانی که از این نویسنده ی بزرگ خواندم،زمین سوخته بود و حالا امروز با کتاب قصه ی آشنا بار دیگر به جنوب سفر کردم.این کتاب شامل 6داستان کوتاه است، قصه ی مردمانی که در گرمای سوزان جنوب زندگی می کنند،این مردمان علایق و دلبستگی های خودشان را، حتی در سخت ترین شرایط فراموش نمی کنند. قصه ی آشنا داستان پسری است به نام کریم با ذوقی شاعرانه، قصه ی حسن و بازی با نارنجک
داستان مادری که فرزندش به او بی مهری کرد، داستان ابویعقوب در کنار ستون شکسته ی خانه اش در جنگ و ... وقتی این کتاب را می خواندم با شرح دقیق قصه از زبان احمد محمود می توانستم به خوبی حال و هوای خانه ها را و چهره های کاراکتر ها را، تجسم کنم و ترس در چشمان مردی عرب را ببینم، با کریم کتاب هایش را ورق بزنم و شعر بخوانم.
بسی بسیار قصه های احمد محمود را دوست دارم.❤️
#عاطفه_مشتری
@ketabeziba
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چگونه میتوانید آتش اشتیاق خود را روشن نگه دارید؟
نویسندگان بزرگ عموما توجه خود را منحصرا به یک ایده، به موضوعی که آنها را به وجد میآورد، معطوف میکنند و در سراسر عمر همان موضوع را با تغییرات و تحولات زیبا دنبال میکنند. مثلا همینگوی همیشه با این پرسش دست به گریبان بود که چگونه باید با مرگ مواجه شد. پس از اینکه خودکشی پدر را به چشم دید، این پرسش به درونمایهٔ اصلی آثارش و بلکه زندگیاش بدل شد. مرگ را در جنگ، ورزش و در شکار دنبال کرد تا اینکه عاقبت آن را با نهادن لولهٔ تفنگ در دهان خود یافت. چارلز دیکنز که پدرش به خاطر بدهکاری به زندان افتاده بود در داستانهای متوالی، از دیوید کاپرفیلد تا اولیور تویست و آرزوهای بزرگ، داستان کودک تنهایی را نقل کرد که پدر را جستجو میکند. مولیر زبان به انتقاد از حماقت و انحطاط اخلاقی فرانسه قرن هفدهم گشود و نمایشنامههایی نوشت که اسامیشان به فهرستی از عیوب و رذایل انسانی میماند: خسیس، مردم گریز، خود بیمارانگار. هر یک از این نویسندگان موضوع مورد علاقه خود را یافتند و در دوران طولانی نویسندگی به آن وفادار ماندند.
موضوع مورد علاقه شما چیست؟ آیا شما هم مثل همینگوی و دیکنز از زندگی خود الهام میگیرید؟ یا مثل مولیر عقیدهتان را دربارهٔ جامعه وسرشت آن مینویسید؟ اما سرچشمه الهام شما هر جا که هست یک چیز را بدانید: شور و شوق نسبت به یک اندیشه یا تجربه ممکن است خاموش شود و چه بسا مسابقه را نیمه کاره رها کنید.
پس این سؤال را از خود بپرسید که ژانر مورد علاقه من کدام است و ژانری را بنویسید که واقعا دوست دارید. ژانر باید منبع لایزال الهام وآفرینش باشد. چیزی را صرفا به این خاطر که به لحاظ اجتماعی آن را مهم میدانند، یا نظر منتقدان را جلب کند ننویسید. در انتخاب ژانر صادق باشید زیرا از میان تمام دلایلی که برای نوشتن داریم، تنها دلیلی که تا پایان با ماست و ما را پیش میبرد، عشق به خودِ کار است.
📚داستان
رابرت مککی
ترجمه محمد گذرآبادی
@Writing_lovers
نویسندگان بزرگ عموما توجه خود را منحصرا به یک ایده، به موضوعی که آنها را به وجد میآورد، معطوف میکنند و در سراسر عمر همان موضوع را با تغییرات و تحولات زیبا دنبال میکنند. مثلا همینگوی همیشه با این پرسش دست به گریبان بود که چگونه باید با مرگ مواجه شد. پس از اینکه خودکشی پدر را به چشم دید، این پرسش به درونمایهٔ اصلی آثارش و بلکه زندگیاش بدل شد. مرگ را در جنگ، ورزش و در شکار دنبال کرد تا اینکه عاقبت آن را با نهادن لولهٔ تفنگ در دهان خود یافت. چارلز دیکنز که پدرش به خاطر بدهکاری به زندان افتاده بود در داستانهای متوالی، از دیوید کاپرفیلد تا اولیور تویست و آرزوهای بزرگ، داستان کودک تنهایی را نقل کرد که پدر را جستجو میکند. مولیر زبان به انتقاد از حماقت و انحطاط اخلاقی فرانسه قرن هفدهم گشود و نمایشنامههایی نوشت که اسامیشان به فهرستی از عیوب و رذایل انسانی میماند: خسیس، مردم گریز، خود بیمارانگار. هر یک از این نویسندگان موضوع مورد علاقه خود را یافتند و در دوران طولانی نویسندگی به آن وفادار ماندند.
موضوع مورد علاقه شما چیست؟ آیا شما هم مثل همینگوی و دیکنز از زندگی خود الهام میگیرید؟ یا مثل مولیر عقیدهتان را دربارهٔ جامعه وسرشت آن مینویسید؟ اما سرچشمه الهام شما هر جا که هست یک چیز را بدانید: شور و شوق نسبت به یک اندیشه یا تجربه ممکن است خاموش شود و چه بسا مسابقه را نیمه کاره رها کنید.
پس این سؤال را از خود بپرسید که ژانر مورد علاقه من کدام است و ژانری را بنویسید که واقعا دوست دارید. ژانر باید منبع لایزال الهام وآفرینش باشد. چیزی را صرفا به این خاطر که به لحاظ اجتماعی آن را مهم میدانند، یا نظر منتقدان را جلب کند ننویسید. در انتخاب ژانر صادق باشید زیرا از میان تمام دلایلی که برای نوشتن داریم، تنها دلیلی که تا پایان با ماست و ما را پیش میبرد، عشق به خودِ کار است.
📚داستان
رابرت مککی
ترجمه محمد گذرآبادی
@Writing_lovers
راز خوب نوشتن، تمرین است. اگر بخواهید در هر کاری موفق باشید، باید تمرین کنید. باید کارتان را جوری قاعدهمند کنید که هر روز حتی زمانی که دوست هم ندارید، بنویسید و در زمان مقرر، دست از کار بکشید.
«جف گوینز»
@Writing_lovers
«جف گوینز»
@Writing_lovers
امروز به خودت وقت بده که بنشینی و بنویسی. سالهاست که ایده نوشتن چیزی را در سر دارید، اما کارهایی سر راهتان قرار گرفتند یا به احتمال زیاد صدای تردیدآور پسِ سرتان به شما گفته «زحمت نکش، فکر میکنی کی هستی؟» میدانستم که دوست دارم چیزی بنویسم. ایدهای که صبح زود بیدارم میکرد، در اتوبوس همراهم بود و وسط جلسات حواسم را پرت میکرد. میتوانستم رمانهای فوقالعاده از کیت اتکینسون یا یان رنکین بخوانم اما هرگز نمیتوانستم مثل آنها بنویسم. بعد با خودم معاملهای کردم، و شما هم باید همین کار را بکنید. تصمیم گرفتم به مدت یک ماه آن صدای تردیدآور را نادیده بگیرم. فقط یک ماه. خودم را مجبور کردم که هر روز دو ساعت بنشینم و بنویسم. برای من هر بار حدود هزار کلمه میشد. برنگشتم و کار روزهای گذشتهام را مرور نکردم. با جمله آغازین وَر نرفتم. آن ماه ۲۰ هزار کلمه نوشتم و راه برگشتی نبود، دیگر داستانم وجود داشت، کاراکترهایم وجود داشتند و روالی داشتم که میدانستم میتوانم دنبالش کنم و اینطور بود که ادامه دادم. به هیچکس نگفتم، به غیر از نزدیکترین آدمهای زندگیام. هرچه کار بیشتر پیش میرفت زمان بیشتری به عقب برمیگشتم تا ببینم چه نوشتهام، ویرایش میکردم، اصلاح میکردم، و تعداد کلمات آرام آرام بیشتر میشد. اتکینسون یا رنکین نبود اما فهمیدم که چیز خوبی است. ۱۸ ماه بعد ۹۰ هزار کلمه داشتم؛ یک رمان واقعی. افتخارآمیزترین، دشوارترین و خلاقانهترین دستاورد زندگیام. فرآیندی طولانی، سخت و دردناک. مسلما همانطور که خیلی از مردم به شما خواهند گفت، اصلا نیازی نیست که رمان خودتان را بنویسید. اما هیچکس دیگر نمیتواند کتابی را که الان در ذهن شماست بنویسد. پس چرا شروع نمیکنید؟ همین امروز به خودتان وقت بدهید، بنشینید و بنویسید: ۲۰۰ کلمه، ۵۰۰ کلمه، هزار کلمه، مهم نیست. از اول شروع کنید، از وسط شروع کنید، باز هم مهم نیست. فردا و فرداهای دیگر هم همین کار را تکرار کنید.
ریچارد اُسمان
@Writing_lovers
ریچارد اُسمان
@Writing_lovers
✍تمرین:
در این مورد آزادانه بنویسید:
باید کاری میکردم، اما نمیدانستم چه کاری! اگر همان اول حالیشان میکردم، حساب کار خودشان را میکردند و کار به اینجاها نمیکشید، به جاهای باریک ...
#نوشتن
@Writing_lovers
در این مورد آزادانه بنویسید:
باید کاری میکردم، اما نمیدانستم چه کاری! اگر همان اول حالیشان میکردم، حساب کار خودشان را میکردند و کار به اینجاها نمیکشید، به جاهای باریک ...
#نوشتن
@Writing_lovers
نوشتن، قابلیت کشف روشهای جدید را در اختیارتان میگذارد. گفتهٔ درخشان مونتنی را به خاطر بسپارید: «نوشتن، فکر میآفریند.»
@Writing_lovers
@Writing_lovers
داستان کوتاه، از صحنههای معدودی استفاده میکند. بسیاری از داستانهای کوتاه تنها یک صحنه را دربرمیگیرند. بنابراین برای نوشتن داستان کوتاه، سلسله حوادث را به دو یا سه صحنه محدود کنید.
📚فنون آموزش داستان کوتاه
ورا هنری
ترجمه رضا فرد
@Writing_lovers
📚فنون آموزش داستان کوتاه
ورا هنری
ترجمه رضا فرد
@Writing_lovers