This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درک من از زندگی و مردم این تصور را برایم به وجود آورده که زندگی فقط این زندگی محدود با دیگر انسانها نیست، بلکه زندگی دیگری هم هست که توسط نویسندگان بزرگ خلق شده.
ماریو بارگاس یوسا
@Writing_lovers
ماریو بارگاس یوسا
@Writing_lovers
توصیف داستانی
گاه پیش میآید که کلمهای را دهها بار عوض بکنم اما راضیام نکند و ماهها طول بکشد تا آن کلمهای را بیابم که مطلوبست. هر کسی که با زبان درگیر است به این مصیبت دچار است. در مورد صفتها هم به طور کلی تلاشم این است که اگر بتوانم کارهای تازهای بکنم. مثلاْ در رمان «وردی که برهها میخوانند» یکجا راوی دارد از یک عراقی حرف میزند. بجای آنکه مثلاْ بگوید« این هم بدتر از خود ما مستبد است» یا «این هم از همان خمیر مزخرفی ساخته شده که خود ما»، آمدهام و مفهوم هر دو جمله را ادغام کردهام در جمله ای کوتاه که اصلاْ با کلمات دیگری ساخته شده: «این هم گلش مثل گل خود ماست». خب می بینم ما «خوشگل» را داریم «بدگل» را هم داریم. می گویم چرا نباید از خود « گل» استفاده های تازه تری بکنیم؟ اینطوری هم جمله کوتاه تر می شود هم تازه تر. و اما در مورد « توصیف ها»، من نمی دانم الان در ایران چه چیزی کلیشه شده. اما گمان می کنم هر نویسنده ای که اهل جستجوست و نمی خواهد پا جای پای دیگران بگذارد، در مورد « توصیف» هم خودش معیارهائی برای کلیشه دارد که گاه ممکن است کاملاْ شخصی هم باشند. شخصاْ تلاشم اینست که تا می توانم از توصیف های ابداع شده توسط دیگران بپرهیزم. من وقتی می بینم نویسنده ای هنوز هم می نویسد « خانه های تو سری خورده» به خودم می گویم ای بابا این که پس از پنجاه سال هنوز هم دارد جهان را با چشم های هدایت می بیند. نویسنده باید دید خودش از جهان را به ما نشان بدهد. یا می نویسند «سیگارش را گیراند» یا« وقتی می خندید لپ هاش چال می افتاد». براستی فقط همین یک شکل خنده در جهان وجود دارد؟ خب، خیلی از این کلیشه های مشهور معمولاْ ارث نویسندگان مشهور است که می رسد به نویسندگان تازه کار یا نویسندگانی که فاقد قدرت ابداع اند. اما از این که بگذریم، گاهی فرار از کلیشه ها آسان نیست. فقط آدم باید مواظب باشد. شخصاْ تلاشم اینست که در توصیف ها به نگاه شخصی خودم برسم. اما دیده ام که همین تلاش برای رسیدن به یک نوع توصیف تازه هم گاهی آدم را صاف می اندازد توی دامن کلیشه ی دیگری. گیریم کلیشه ای که ممکن است ابداع خود آدم باشد( پارادوکس بدی نشد). در رمان 290 صفحه ای «چاه بابل» یکی دو توصیف هست که از این دست است. در «همنوایی شبانه...» هم یک جائی هست که می گویم « عطوفتی سوزان در چشمانش شعله می کشید». نیتی که پشت این توصیف هست خیر است: گفتن چند جمله در یک جمله. اما نتیجهاش (بنا به سلیقه ی شخصی خودم) شده است یک کلیشه. خب، بازنویسی رمان هم برای همین چیزهاست. برای دیدن جاهائی که، به قول نابوکف، با پوشال پر شده اند و حالا باید آنقدر آدم جان بکند تا از بتون پر بشوند. منتها کلیشه ها هم، مثل اشتباهات املایی و انشایی گاهی ممکن است از چشم نویسنده پنهان بمانند.
رضا قاسمی
@Writing_lovers
گاه پیش میآید که کلمهای را دهها بار عوض بکنم اما راضیام نکند و ماهها طول بکشد تا آن کلمهای را بیابم که مطلوبست. هر کسی که با زبان درگیر است به این مصیبت دچار است. در مورد صفتها هم به طور کلی تلاشم این است که اگر بتوانم کارهای تازهای بکنم. مثلاْ در رمان «وردی که برهها میخوانند» یکجا راوی دارد از یک عراقی حرف میزند. بجای آنکه مثلاْ بگوید« این هم بدتر از خود ما مستبد است» یا «این هم از همان خمیر مزخرفی ساخته شده که خود ما»، آمدهام و مفهوم هر دو جمله را ادغام کردهام در جمله ای کوتاه که اصلاْ با کلمات دیگری ساخته شده: «این هم گلش مثل گل خود ماست». خب می بینم ما «خوشگل» را داریم «بدگل» را هم داریم. می گویم چرا نباید از خود « گل» استفاده های تازه تری بکنیم؟ اینطوری هم جمله کوتاه تر می شود هم تازه تر. و اما در مورد « توصیف ها»، من نمی دانم الان در ایران چه چیزی کلیشه شده. اما گمان می کنم هر نویسنده ای که اهل جستجوست و نمی خواهد پا جای پای دیگران بگذارد، در مورد « توصیف» هم خودش معیارهائی برای کلیشه دارد که گاه ممکن است کاملاْ شخصی هم باشند. شخصاْ تلاشم اینست که تا می توانم از توصیف های ابداع شده توسط دیگران بپرهیزم. من وقتی می بینم نویسنده ای هنوز هم می نویسد « خانه های تو سری خورده» به خودم می گویم ای بابا این که پس از پنجاه سال هنوز هم دارد جهان را با چشم های هدایت می بیند. نویسنده باید دید خودش از جهان را به ما نشان بدهد. یا می نویسند «سیگارش را گیراند» یا« وقتی می خندید لپ هاش چال می افتاد». براستی فقط همین یک شکل خنده در جهان وجود دارد؟ خب، خیلی از این کلیشه های مشهور معمولاْ ارث نویسندگان مشهور است که می رسد به نویسندگان تازه کار یا نویسندگانی که فاقد قدرت ابداع اند. اما از این که بگذریم، گاهی فرار از کلیشه ها آسان نیست. فقط آدم باید مواظب باشد. شخصاْ تلاشم اینست که در توصیف ها به نگاه شخصی خودم برسم. اما دیده ام که همین تلاش برای رسیدن به یک نوع توصیف تازه هم گاهی آدم را صاف می اندازد توی دامن کلیشه ی دیگری. گیریم کلیشه ای که ممکن است ابداع خود آدم باشد( پارادوکس بدی نشد). در رمان 290 صفحه ای «چاه بابل» یکی دو توصیف هست که از این دست است. در «همنوایی شبانه...» هم یک جائی هست که می گویم « عطوفتی سوزان در چشمانش شعله می کشید». نیتی که پشت این توصیف هست خیر است: گفتن چند جمله در یک جمله. اما نتیجهاش (بنا به سلیقه ی شخصی خودم) شده است یک کلیشه. خب، بازنویسی رمان هم برای همین چیزهاست. برای دیدن جاهائی که، به قول نابوکف، با پوشال پر شده اند و حالا باید آنقدر آدم جان بکند تا از بتون پر بشوند. منتها کلیشه ها هم، مثل اشتباهات املایی و انشایی گاهی ممکن است از چشم نویسنده پنهان بمانند.
رضا قاسمی
@Writing_lovers
هیجان
متن بدون هیجان مانند یک بطری بدون «آب» در یک روز گرم است. هر متن باید احساسی داشته باشد. چه در یک کتاب و چه در پست اینستاگرام، اگر همه چیز به آرامی و خشک نوشته شود، به نتیجهای نمیرسید.
نویسنده قبل از هر چیز باید عاطفهای داشته باشد (در رابطه با موضوع یا در رابطه با قهرمانان داستانش همچنین قهرمانان نسبت به یکدیگر، همانطور که من و شما در زندگی احساسات زیادی نسبت به خودمان و نسبت به افراد دیگر داریم.) در این صورت کتاب شما زنده و واقعی خواهد بود و متن ادامه مییابد.
متن را نباید خشک و بدون هیجان و احساس نوشت. چون در این صورت آنچه مینویسید فقط یک دائره المعارف خواهد بود. به دنبال احساسات درون خود باشید و صمیمانه و با قلبتان بنویسید!
ولادیمیر بانگکو
@Writing_lovers
متن بدون هیجان مانند یک بطری بدون «آب» در یک روز گرم است. هر متن باید احساسی داشته باشد. چه در یک کتاب و چه در پست اینستاگرام، اگر همه چیز به آرامی و خشک نوشته شود، به نتیجهای نمیرسید.
نویسنده قبل از هر چیز باید عاطفهای داشته باشد (در رابطه با موضوع یا در رابطه با قهرمانان داستانش همچنین قهرمانان نسبت به یکدیگر، همانطور که من و شما در زندگی احساسات زیادی نسبت به خودمان و نسبت به افراد دیگر داریم.) در این صورت کتاب شما زنده و واقعی خواهد بود و متن ادامه مییابد.
متن را نباید خشک و بدون هیجان و احساس نوشت. چون در این صورت آنچه مینویسید فقط یک دائره المعارف خواهد بود. به دنبال احساسات درون خود باشید و صمیمانه و با قلبتان بنویسید!
ولادیمیر بانگکو
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
از سینما بیاموز. در توصیفها مقتصد باش و جزئیات گویا را از تفصیلهای بیروح سوا کن.
رز تریمین
@Writing_lovers
رز تریمین
@Writing_lovers
برای من گزارش زندگی واقعی عینی، غیر ممکن و غیر قابل تحمل است. دیوانهام میکند، از فرط کراهت از خود بیخودم میکند. به همین دلیل مدام درش دستکاری میکنم. بدون اینکه آهنگم را کُند کنم.
فردینان سلین
نامهای به میلتون هیندوس
@Writing_lovers
فردینان سلین
نامهای به میلتون هیندوس
@Writing_lovers
نویسنده مثل اسفنج هوا از زمانهاش تغذیه میکند. اتفاقهای ناخوشایند، رنج، دانش شخصی، تجربه زندگی و حتی جنون و دیوانگی در واقع در حکم ابزار نویسنده هستند.
رومن گاری
@Writing_lovers
رومن گاری
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ضرورت تغذیه روزانه: «بیش از پیش کتاب بخوانید!»
به گفتهٔ هالی برنت:
«قبل از اینکه شروع به نوشتن کنید، بخوانید؛ هم داستان کوتاه و هم رمان. تا حد مستی داستان بخوانید. اگر این کار را انجام دهید، خونتان پرِ الکل داستان میشود و تصاویری را که ذهنتان آکنده از آنهاست، بارور میکنید.»
اگر کسی مطالعهی عمیق نداشته باشد، نمیتواند عمیق و مؤثر بنویسد. واقعیت امر این است که اولین قاعده برای نویسندههای تازهکار، بسیار ساده، بیدردسر و حتی لذتبخش است: مدام داستان بخوانید؛ نگذارید این انرژی قطع شود.
علاوه بر این برای ایجاد فضای مناسب ذهنی، موسیقی گوش دهید. فیلم ببینید. به نمایشگاه نقاشی و عکس بروید و از ترکیب آنها در آزمایشگاه ذهنتان، دست به اکتشاقهای جدید بزنید و وقتتان را صرف نوشتن و نوشتن بیشتر کنید. این نکته را به یاد داشته باشید که هنر اصیل از ترکیب چیزهای مختلف شکل میگیرد. پس تا میتوانید به تغذیه روزانهتان برسید و نگذارید این فرایند متوقف شود.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
به گفتهٔ هالی برنت:
«قبل از اینکه شروع به نوشتن کنید، بخوانید؛ هم داستان کوتاه و هم رمان. تا حد مستی داستان بخوانید. اگر این کار را انجام دهید، خونتان پرِ الکل داستان میشود و تصاویری را که ذهنتان آکنده از آنهاست، بارور میکنید.»
اگر کسی مطالعهی عمیق نداشته باشد، نمیتواند عمیق و مؤثر بنویسد. واقعیت امر این است که اولین قاعده برای نویسندههای تازهکار، بسیار ساده، بیدردسر و حتی لذتبخش است: مدام داستان بخوانید؛ نگذارید این انرژی قطع شود.
علاوه بر این برای ایجاد فضای مناسب ذهنی، موسیقی گوش دهید. فیلم ببینید. به نمایشگاه نقاشی و عکس بروید و از ترکیب آنها در آزمایشگاه ذهنتان، دست به اکتشاقهای جدید بزنید و وقتتان را صرف نوشتن و نوشتن بیشتر کنید. این نکته را به یاد داشته باشید که هنر اصیل از ترکیب چیزهای مختلف شکل میگیرد. پس تا میتوانید به تغذیه روزانهتان برسید و نگذارید این فرایند متوقف شود.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
فسلر آن مورخ هوشمند ادبیات جایی در کتابش دربارۀ دانته مینویسد: علم و هنرهای زیبا ممکن است به یک خاکِ پرمایۀ اقتصادی برای رشد و ترقی نیازمند باشند، اما نوشتههای تخیلی گلهایی هستند که بهشادابی در میان صخرهها، یخ، در برف و طوفان شکوفا میشوند. تاریخ دولتها و جنگها فقط تا آن حد بر آنها اثر میگذارد که تخیل را اشباع کنند، و عواطف و احساسات مردم را بهخود جلب نمایند.
لوین ل. شوکینگ
📚جامعهشناسی ذوق ادبی
@Writing_lovers
لوین ل. شوکینگ
📚جامعهشناسی ذوق ادبی
@Writing_lovers
شکستن خودسانسوری از شکستن سانسور سختتر است و کم پیش میآید کسی مثل فروغ یا هدایت هنجارها را بشکند.
کیهان خانجانی
@Writing_lovers
کیهان خانجانی
@Writing_lovers
شاید قصهام را برای خودم تکهتکه و در لباس آنکه برای کسی دیگر میگویم به نجوا تعریف میکنم. چون هر روز تکهای از آن را میسازم هرچه به ذهنم بیاید برای خودم به نجوا و سکوت میگویم. بعد در جواب خودم روز بعد تکهای دیگر از آن ماجرا را به زبان سکوت و ایما و اشاره و حکایتی که هر شیای به یادمان میآورد برای خودم و آنها میگویم: و آنها برای من میگویند. «یعنی مهم هم نیست خلافش را من گفتهام یا آنها گفتهاند. مهم آن است که تکهای دیگر از قصه را بنا کنیم و زنده بمانیم در اینجا که آشوب، تنهایی و سکوت اینطور ما رادر چنگ خودش گرفته است.»
محمدرضا کاتب
📚رمان وقت تقصیر
@Writing_lovers
محمدرضا کاتب
📚رمان وقت تقصیر
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
هر نوشته در مکانی اتفاق میافتد و نويسنده بايد، مكان حوادث داستانیاش را ببيند و بتواند آن را خوب و دقیق تجسم کند.
ولتی، نويسنده آمريكایی، درباره اهمیت گزینش مکان میگويد:
« چيزهای مهم را مكان به من میگويد و مرا هدايت میكند و در خطی مستقيم پيش میبرد؛ زيرا مكان، توضيح دهنده و محدودكنندهی كارهای من است. به من كمك میكند تا بشناسم، به جا بياورم و توضيح بدهم. همهی كارهای لازم را مكان برايم انجام میدهد و مرا حفظ میكند؛ زيرا نمیشود داستانی نوشت كه در «ناكجاآباد» اتفاق میافتد. يا در هر صورت، من نمیتوانم بنويسم، نمیتوانم چيزی انتزاعی بنويسم.»
سپس در توضيح نقش مكان در داستان «جايی برای تو نيست عزيزم» مینويسد:
«درحقيقت، اين داستان را مكان نوشته است.»
مکان، منبع الهام نویسندگان بزرگ بوده است. ممکن است ویژگی خاصی در خود مکان باشد یا اینکه در تصور نویسنده از آن مکان وجود داشته باشد. همچنین مکان صرفا به معنای یک محیط سربسته و محدود نیست: به طور مثال جوزف کنراد در آثارش از دریا زیاد استفاده میکرد، ویلیام فاکنر از جنوب و جان چیور حومههای شهری را به عنوان مکان داستانهایشان استفاده میکردند.
@Writing_lovers
ولتی، نويسنده آمريكایی، درباره اهمیت گزینش مکان میگويد:
« چيزهای مهم را مكان به من میگويد و مرا هدايت میكند و در خطی مستقيم پيش میبرد؛ زيرا مكان، توضيح دهنده و محدودكنندهی كارهای من است. به من كمك میكند تا بشناسم، به جا بياورم و توضيح بدهم. همهی كارهای لازم را مكان برايم انجام میدهد و مرا حفظ میكند؛ زيرا نمیشود داستانی نوشت كه در «ناكجاآباد» اتفاق میافتد. يا در هر صورت، من نمیتوانم بنويسم، نمیتوانم چيزی انتزاعی بنويسم.»
سپس در توضيح نقش مكان در داستان «جايی برای تو نيست عزيزم» مینويسد:
«درحقيقت، اين داستان را مكان نوشته است.»
مکان، منبع الهام نویسندگان بزرگ بوده است. ممکن است ویژگی خاصی در خود مکان باشد یا اینکه در تصور نویسنده از آن مکان وجود داشته باشد. همچنین مکان صرفا به معنای یک محیط سربسته و محدود نیست: به طور مثال جوزف کنراد در آثارش از دریا زیاد استفاده میکرد، ویلیام فاکنر از جنوب و جان چیور حومههای شهری را به عنوان مکان داستانهایشان استفاده میکردند.
@Writing_lovers
اگر زمانی برای نوشتن پیدا نکنید، دنیا هم وقتی برای گوش دادن به شما نخواهد یافت.
جک لندن
@Writing_lovers
جک لندن
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
مکان در داستانها فقط جایی نیست که اشخاص داستانی در آن زندگی میکنند، بلکه بخشی از شخصیت است:
به این مثال دقت کنید:
«مادربزرگم در یک خانه خصوصی زندگی می کرد. او مرغ و حیوانات دیگری نگهداری میکرد. بوی بد زنندهای که دماغم را میآزرد برای همیشه در خاطرم است. آشپزخانه، لباس، پرده و مبلمان تابستانها بوی دسته گلهای وحشی میداد. هنگامی که خورشید در حال غروب بود، مادربزرگ برای آخرین بار به ملاقات حیوانات رفت، سپس میخوابید و ساعت ۵ صبح با انرژی تازه برای انجام امور خانه بیدار میشد.
همه چیز در خانه در جای خود قرار داشت. در اتاقهای خواب، تختخوابها مرتب بود و من یک ماشین خیاطی دستی را به یاد می آورم که مادربزرگم با آن پرده یا ملافه میدوخت. برای من ، این ماشین به ماشین اسباب بازی میمانست. به یاد می آورم که انبار خانه مادربزرگم پر از ترشی، آب میوه و مربا بود. مادربزرگ هر ساله حداقل صد بطری از هر چیز برای ما تهیه می کرد.»
اگر قصد داشتم در داستان، مادربزرگم را به عنوان یک شخصیت نشان دهم باید خانه و محیط اطراف او را توصیف میکردم. خانه ادامهٔ انسان است و شخصیتپردازی او را تکمیل می کند. در خانه است که سبک زندگی او متمرکز است. هر خانه یا آپارتمان بوی خاصی به شخصیت میدهد، هر خانه یا مکان جزئیاتی را نشان میدهد که صاحب آندارد: یک تلویزیون روی دیوار یا یک قفسه بزرگ، مبلمان طراحی خانه حتی ماهی تابه و اجاق گاز همه اینها بیش از توصیف ظاهری و مستقیم یک شخصیت از رفتار و افکار او به ما اطلاع میدهد، اگرچه توصیف ظاهر را هم نباید فراموش کنید.
پل لاگتین
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
به این مثال دقت کنید:
«مادربزرگم در یک خانه خصوصی زندگی می کرد. او مرغ و حیوانات دیگری نگهداری میکرد. بوی بد زنندهای که دماغم را میآزرد برای همیشه در خاطرم است. آشپزخانه، لباس، پرده و مبلمان تابستانها بوی دسته گلهای وحشی میداد. هنگامی که خورشید در حال غروب بود، مادربزرگ برای آخرین بار به ملاقات حیوانات رفت، سپس میخوابید و ساعت ۵ صبح با انرژی تازه برای انجام امور خانه بیدار میشد.
همه چیز در خانه در جای خود قرار داشت. در اتاقهای خواب، تختخوابها مرتب بود و من یک ماشین خیاطی دستی را به یاد می آورم که مادربزرگم با آن پرده یا ملافه میدوخت. برای من ، این ماشین به ماشین اسباب بازی میمانست. به یاد می آورم که انبار خانه مادربزرگم پر از ترشی، آب میوه و مربا بود. مادربزرگ هر ساله حداقل صد بطری از هر چیز برای ما تهیه می کرد.»
اگر قصد داشتم در داستان، مادربزرگم را به عنوان یک شخصیت نشان دهم باید خانه و محیط اطراف او را توصیف میکردم. خانه ادامهٔ انسان است و شخصیتپردازی او را تکمیل می کند. در خانه است که سبک زندگی او متمرکز است. هر خانه یا آپارتمان بوی خاصی به شخصیت میدهد، هر خانه یا مکان جزئیاتی را نشان میدهد که صاحب آندارد: یک تلویزیون روی دیوار یا یک قفسه بزرگ، مبلمان طراحی خانه حتی ماهی تابه و اجاق گاز همه اینها بیش از توصیف ظاهری و مستقیم یک شخصیت از رفتار و افکار او به ما اطلاع میدهد، اگرچه توصیف ظاهر را هم نباید فراموش کنید.
پل لاگتین
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
هر داستانی باید یک طرح داشته باشد.
طرحهای داستانی حداقل سه بخش دارند: آغاز، وسط و پایان. باید میان این اجزا هماهنگی وجود داشته باشد. ولادیمیر پراپ معتقد بود طرح همهٔ داستانها اجزا یکسانی دارند که در بیشتر موارد با تغییراتی مختصر تکرار میشوند.
در این باره میتوانید کتاب «ریخت شناسی قصههای پریان» ولادیمیر پراپ، «سفرقهرمان» ژوزف کمپبل و «سفر نویسنده» كريستوفر ووگلر را بخوانید.
@Writing_lovers
طرحهای داستانی حداقل سه بخش دارند: آغاز، وسط و پایان. باید میان این اجزا هماهنگی وجود داشته باشد. ولادیمیر پراپ معتقد بود طرح همهٔ داستانها اجزا یکسانی دارند که در بیشتر موارد با تغییراتی مختصر تکرار میشوند.
در این باره میتوانید کتاب «ریخت شناسی قصههای پریان» ولادیمیر پراپ، «سفرقهرمان» ژوزف کمپبل و «سفر نویسنده» كريستوفر ووگلر را بخوانید.
@Writing_lovers
به قدرتی كه رمانها دارند، امیدواری بسیار زیادی دارم.
«هاروکی موراکامی»
موراکامی میگوید:« فقط رمانها میتوانند كاری كنند كه خوانندهها كلماتی را احساس كنند كه در حقیقت نویسندهها تجربهشان كردهاند. چه خواننده این داستانها را تجربه كرده باشد چه تجربه نكرده باشد، افكار و نحوه نگرش آنها به دنیا باید تغییر كند. میخواهم داستانهایی بنویسم كه به قلبها نفوذ كند. به قدرتی كه رمانها دارند، امیدواری بسیار زیادی دارم.
از زمانی كه نوشتن رمان را شروع كردم، بهشدت مشتاق بودم با كلمات، واكنشهای هیجانی را در خوانندگانم ایجاد كنم. برای مثال، بسیاری از مخاطبانم میگویند بعد از تمام كردن «آواز باد را بشنو» دلشان میخواست نوشیدنی بنوشند. به عنوان نویسنده كتاب چنین حالتی خوشحالم كرد.»
@Writing_lovers
«هاروکی موراکامی»
موراکامی میگوید:« فقط رمانها میتوانند كاری كنند كه خوانندهها كلماتی را احساس كنند كه در حقیقت نویسندهها تجربهشان كردهاند. چه خواننده این داستانها را تجربه كرده باشد چه تجربه نكرده باشد، افكار و نحوه نگرش آنها به دنیا باید تغییر كند. میخواهم داستانهایی بنویسم كه به قلبها نفوذ كند. به قدرتی كه رمانها دارند، امیدواری بسیار زیادی دارم.
از زمانی كه نوشتن رمان را شروع كردم، بهشدت مشتاق بودم با كلمات، واكنشهای هیجانی را در خوانندگانم ایجاد كنم. برای مثال، بسیاری از مخاطبانم میگویند بعد از تمام كردن «آواز باد را بشنو» دلشان میخواست نوشیدنی بنوشند. به عنوان نویسنده كتاب چنین حالتی خوشحالم كرد.»
@Writing_lovers