کتابی از کتابخانهام
رمان «منِ او» نوشتهٔ رضا امیرخانی یک رمان جذاب است که هیچ وقت از خواندنش پشیمان نمیشوید. خواندنش، دایره لغاتتان را گسترش میدهد و با روش جدیدی از روایت آشنا میشوید. با اینکه دوبار خواندمش اما امروز که به سراغ کتابخانه ام رفتم، تصمیم گرفتم برای بار سوم هم شروع به خواندنش کنم.
میتوانم صدای قلیان باباجون را که کنار پنجرهٔ پنج دری نشسته و علی را صدا میکند، بشنوم. گاهی که کنار کتابخانه میایستم صدای هفت کور را میشنوم. آنقدر نزدیک که گویی در خیابان ما قدم میزنند و میگویند:
-«هفت کور به یه پول! ذلیل نشین، محتاج نشین...»
به کور اول پول میدهم و او میگوید:
-«حق عوضت بده»
و بعد مثل «علی» میروم سراغ کور دوم و همانطور به ترتیب تا هفت کور را هفت قدم به جلوتر هدایت میکنم و آنها در هر بار برایم دعای خیری میکنند. دلم میخواهد سکههای بیشتری داشته باشم تا آنها را زودتر به مقصد برسانم اما ... یادم نبود که هفت کور خانهای ندارند.
گاهی آنقدر در کتاب غرق میشوم که حسرت مرگ سمند را میخورم. کاش میشد یک بار سواری با او را تجربه کنم. من حتی دلم میخواهد اسم خودم و عشقم را روی آجرهای آجرپزی حاج فتاح بنویسم. فقط خدا کند که آجر من، مثل آجر علی و مهتاب از هم دور نیفتند.
بعد خواندن «منِ او» دیگر نمیتوانید قهوهٔ ترک را ببنید و یاد آقای دریانی نیفتید. منم مثل علی، قهوهٔ ترک را قهوهٔ دریانی میخوانم و وقتی کسی متوجهاش نمیشود با حسرت میگویم: همان قهوهٔ ترک.
اگر دوست دارید در خانی آبادِ ۱۳۱۲ شمسی قدم بزنید، لبِ حوضِ حیاطِ حاج فتاح آب بازی کنید و از قورمههایی که مامانی پخته و بویش کل محل را برداشته بخورید، «منِ او» یک پیشنهاد ویژه است.
✍کوثر عزیزی
از همراهان خوب کانال نویسندگی
@Writing_lovers
رمان «منِ او» نوشتهٔ رضا امیرخانی یک رمان جذاب است که هیچ وقت از خواندنش پشیمان نمیشوید. خواندنش، دایره لغاتتان را گسترش میدهد و با روش جدیدی از روایت آشنا میشوید. با اینکه دوبار خواندمش اما امروز که به سراغ کتابخانه ام رفتم، تصمیم گرفتم برای بار سوم هم شروع به خواندنش کنم.
میتوانم صدای قلیان باباجون را که کنار پنجرهٔ پنج دری نشسته و علی را صدا میکند، بشنوم. گاهی که کنار کتابخانه میایستم صدای هفت کور را میشنوم. آنقدر نزدیک که گویی در خیابان ما قدم میزنند و میگویند:
-«هفت کور به یه پول! ذلیل نشین، محتاج نشین...»
به کور اول پول میدهم و او میگوید:
-«حق عوضت بده»
و بعد مثل «علی» میروم سراغ کور دوم و همانطور به ترتیب تا هفت کور را هفت قدم به جلوتر هدایت میکنم و آنها در هر بار برایم دعای خیری میکنند. دلم میخواهد سکههای بیشتری داشته باشم تا آنها را زودتر به مقصد برسانم اما ... یادم نبود که هفت کور خانهای ندارند.
گاهی آنقدر در کتاب غرق میشوم که حسرت مرگ سمند را میخورم. کاش میشد یک بار سواری با او را تجربه کنم. من حتی دلم میخواهد اسم خودم و عشقم را روی آجرهای آجرپزی حاج فتاح بنویسم. فقط خدا کند که آجر من، مثل آجر علی و مهتاب از هم دور نیفتند.
بعد خواندن «منِ او» دیگر نمیتوانید قهوهٔ ترک را ببنید و یاد آقای دریانی نیفتید. منم مثل علی، قهوهٔ ترک را قهوهٔ دریانی میخوانم و وقتی کسی متوجهاش نمیشود با حسرت میگویم: همان قهوهٔ ترک.
اگر دوست دارید در خانی آبادِ ۱۳۱۲ شمسی قدم بزنید، لبِ حوضِ حیاطِ حاج فتاح آب بازی کنید و از قورمههایی که مامانی پخته و بویش کل محل را برداشته بخورید، «منِ او» یک پیشنهاد ویژه است.
✍کوثر عزیزی
از همراهان خوب کانال نویسندگی
@Writing_lovers
فرایند یادگیری در نویسندگی دارای یک منحنی شیب دار است. ممکن است نوشتههای شما با انکار اطرافیانتان روبرو شود و این در شما شک و تردید به وجود آورد. همه ما دچار آن میشویم و راهش این است که با شجاعت به آن غالب شوید. اگر دیدید یک عقرب در حال خزیدن روی بازویتان است، آنرا تکان دهید! باید یاد بگیرید که این کار را با افکار مخرب انجام دهید. لازم نیست که هر روز نقش یکنویسنده جدی را بازی کنید- اما بسیاری از نویسندگان (از جمله خودم) مجبورند مرتباً بنویسند تا جلوی سقوط عاطفی را از درون بگیرند. من همیشه از نوشتن لذت نمیبرم، اما از تلاش برای تمام کردن چیزی و فکر کردن درباره آن، که حدود دو هفته طول می کشد، رضایت عمیقی احساس میکنم. در غیر این صورت، هرگز کتاب بعدی را شروع نمیکنم. به یاد داشته باشید عدم اعتماد به نفس به معنای عدم استعداد نیست.
سیمون وانبوی
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
سیمون وانبوی
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
هرگز فراموش نکنید که کل یک داستان یا رمان، تا حد زیادی در اولین دقایق آن تعریف میشود. برای ساختن یک داستان قانع کننده، ابتدا باید آن را در جهت درست راه اندازی کنید.
ژاکوب اپل
@Writing_lovers
ژاکوب اپل
@Writing_lovers
روشی برای بیان تجربیات مهم و معنادار
فرض کنیم میخواهید مطلب کوتاهی (حدود ۸۰۰ تا ۱۵۰۰ کلمه ) درباره چیزی بنویسید که برایتان اتفاق افتاده است. مطلبی که قرار است در روزنامه، وبسایت یا مجلهای منتشر شود.
اَدایر لارا میگوید: «گسترهٔ چنین قصههایی باید محدود باشد: یک آشپزخانه، یک چرت، یک جراحی عادی.»
چنانکه وی. اِس. نایپُل میگفت: «سوژههای بزرگ و درخشان، با درامهای کوچک به بهترین شکل بازنمایی میشوند.»
نمیتوانید همهٔ چیزهایی را که دربارهی وداع با آدمها یاد گرفتهاید در مطلبی چهارصفحهای بگویید، اما میتوانید درباره یکی از این وداعها با ما حرف بزنید و بگویید از آن چه یاد گرفتهاید.
جستارها با همهٔ کوتاه بودنشان، حقیقتی را میگویند که میتوانند بزرگ باشند. وقتی جرّ و بحث سرِ پر کردنِ ماشین ظرفشویی را توصیف میکنید، از تنشهای زندگی زناشویی پرده برمیدارید. گیاه آوُکادویی که کارِ درخت کریسمس را برایتان میکند میتواند زندگی تازهتان در کالیفرنیا را نشان دهد. اگر دربارهی روزی حرف میزنید که کارگرها برای بردن وسایلتان آمدند، از چیزهای داخلِ جعبهها متوجه قصهٔ طلاقتان میشویم.
آن جعبههای تودرتویی را که برای بچهها میسازند دیدهاید؟ همانها که از یک جعبهی بزرگ شروع میکنید و جعبههای کوچک و کوچکتر را از آن بیرون میآورید. در جستار، برعکس است: از کوچکترین جعبه شروع میکنید. از روزی شروع کنید که از پدرتان خواستید نقاشی یادتان بدهد و او هم مدل بیجانِ یک لیمو و یک بطری شربتِ نعناع را جلویتان گذاشت تا نقاشی کنید. حالا به سمت موضوع بزرگتر حرکت کنید: روزی که فهمیدید هنرمندید.
هرچه موضوعتان ریزتر باشد، راحتتر میتوانید بگویید چه چیزهایی باید بمانند و چه چیزهایی نباید؛ پیشنویسهای کمتری هم باید بنویسید. از طرف دیگر، هر چه موضوعتان کلیتر باشد ــ«دو سالی که از پدربزرگم مراقبت میکردم» یا «تجربههای جالبم در عربستان سعودی»ــ ناچار میشوید بیشتر وراجی کنید و از مطالب کلیتر و ذهنی حرف بزنید، مجبورید پیشنویسهای بیشتری هم بنویسید تا قصهای بیابید که بتوانید در چند صفحه کمشمار به شکلی اثرگذار تعریفش کنید.
مسئله فقط این نیست که یک جزء را، مثل وقتی که عکسی را در فتوشاپ برش میزنیم، قاب بگیریم. مسئله تمرکز بر یک چیز است؛ درست بر همان قصهای که سعی میکنید بگویید. نوشتن دربارهی زندگیِ خودتان ممکن است شبیه باز کردنِ راهآبِ گرفته باشد: آنقدر زور میزنید و تقلا میکنید تا آب راه باریکی باز کنید.
پس لحظهای مهم و معنادار را که تغییرتان داده، پیدا کنید و بعد، راهی برای قاب کردن آن لحظه بیابید. از خاطرهای کوچک شروع و به سمت موضوع بزرگتر حرکت کنید.
نویسنده: اَدایر لارا
مترجم: الهام شوشتریزاده
@Writing_lovers
فرض کنیم میخواهید مطلب کوتاهی (حدود ۸۰۰ تا ۱۵۰۰ کلمه ) درباره چیزی بنویسید که برایتان اتفاق افتاده است. مطلبی که قرار است در روزنامه، وبسایت یا مجلهای منتشر شود.
اَدایر لارا میگوید: «گسترهٔ چنین قصههایی باید محدود باشد: یک آشپزخانه، یک چرت، یک جراحی عادی.»
چنانکه وی. اِس. نایپُل میگفت: «سوژههای بزرگ و درخشان، با درامهای کوچک به بهترین شکل بازنمایی میشوند.»
نمیتوانید همهٔ چیزهایی را که دربارهی وداع با آدمها یاد گرفتهاید در مطلبی چهارصفحهای بگویید، اما میتوانید درباره یکی از این وداعها با ما حرف بزنید و بگویید از آن چه یاد گرفتهاید.
جستارها با همهٔ کوتاه بودنشان، حقیقتی را میگویند که میتوانند بزرگ باشند. وقتی جرّ و بحث سرِ پر کردنِ ماشین ظرفشویی را توصیف میکنید، از تنشهای زندگی زناشویی پرده برمیدارید. گیاه آوُکادویی که کارِ درخت کریسمس را برایتان میکند میتواند زندگی تازهتان در کالیفرنیا را نشان دهد. اگر دربارهی روزی حرف میزنید که کارگرها برای بردن وسایلتان آمدند، از چیزهای داخلِ جعبهها متوجه قصهٔ طلاقتان میشویم.
آن جعبههای تودرتویی را که برای بچهها میسازند دیدهاید؟ همانها که از یک جعبهی بزرگ شروع میکنید و جعبههای کوچک و کوچکتر را از آن بیرون میآورید. در جستار، برعکس است: از کوچکترین جعبه شروع میکنید. از روزی شروع کنید که از پدرتان خواستید نقاشی یادتان بدهد و او هم مدل بیجانِ یک لیمو و یک بطری شربتِ نعناع را جلویتان گذاشت تا نقاشی کنید. حالا به سمت موضوع بزرگتر حرکت کنید: روزی که فهمیدید هنرمندید.
هرچه موضوعتان ریزتر باشد، راحتتر میتوانید بگویید چه چیزهایی باید بمانند و چه چیزهایی نباید؛ پیشنویسهای کمتری هم باید بنویسید. از طرف دیگر، هر چه موضوعتان کلیتر باشد ــ«دو سالی که از پدربزرگم مراقبت میکردم» یا «تجربههای جالبم در عربستان سعودی»ــ ناچار میشوید بیشتر وراجی کنید و از مطالب کلیتر و ذهنی حرف بزنید، مجبورید پیشنویسهای بیشتری هم بنویسید تا قصهای بیابید که بتوانید در چند صفحه کمشمار به شکلی اثرگذار تعریفش کنید.
مسئله فقط این نیست که یک جزء را، مثل وقتی که عکسی را در فتوشاپ برش میزنیم، قاب بگیریم. مسئله تمرکز بر یک چیز است؛ درست بر همان قصهای که سعی میکنید بگویید. نوشتن دربارهی زندگیِ خودتان ممکن است شبیه باز کردنِ راهآبِ گرفته باشد: آنقدر زور میزنید و تقلا میکنید تا آب راه باریکی باز کنید.
پس لحظهای مهم و معنادار را که تغییرتان داده، پیدا کنید و بعد، راهی برای قاب کردن آن لحظه بیابید. از خاطرهای کوچک شروع و به سمت موضوع بزرگتر حرکت کنید.
نویسنده: اَدایر لارا
مترجم: الهام شوشتریزاده
@Writing_lovers
اغلب کمتر در باب احکام شروع داستان سخن گفته میشود. در حین تأکید بر ظرافتهای توصیف و طرح، باید از اهمیت خط اول یا حتی یک پاراگراف مقدماتی در داستان سخن گفت. داستان ها باید با «قلاب» شروع شوند. سرنوشت اکثر تلاشهای ادبی در بند اول مشخص میشود و این که بذر پیروزی یا شکست هر داستان، معمولاً تا پایان همان جملهٔ اول کاشته میشود.
ژاکوب اپل
منبع: مقالهٔ «۱۰ روش برای شروع بهتر داستان»
@Writing_lovers
ژاکوب اپل
منبع: مقالهٔ «۱۰ روش برای شروع بهتر داستان»
@Writing_lovers
۱۰ ترفند برای شروعی جذاب و مهیج در داستان نویسی
برای مطالعهٔ متن کامل و ترجمه شدهٔ مقالهٔ «ده روش برای شروع بهتر داستان» نوشتهٔ ژاکوب اپل، میتوانید به آدرس زیر مراجعه کنید:
https://www.chetor.com/25916-۱۰-ترفند-شروع-داستان/
@Writing_lovers
برای مطالعهٔ متن کامل و ترجمه شدهٔ مقالهٔ «ده روش برای شروع بهتر داستان» نوشتهٔ ژاکوب اپل، میتوانید به آدرس زیر مراجعه کنید:
https://www.chetor.com/25916-۱۰-ترفند-شروع-داستان/
@Writing_lovers
مخاطب قرار دادنِ خود در نویسندگی، صداقت قلم و توانایی ذهن نویسنده را جهشوار بالا میبرد.
رضا بابایی
@Writing_lovers
رضا بابایی
@Writing_lovers
نوشتن جايی است كه من در آن زندگی میكنم. جايی است كه كنترل دارم و كسی به من نمیگويد چه كنم. جايی است كه خيالپردازیهايم تمامنشدنی است و بهترين میشوم.
تونی موریسون
@Writing_lovers
تونی موریسون
@Writing_lovers
همهٔ آنچه به آن نیاز داریم!
استاد گفت: «به دو گروه تقسیم میشویم. گروه آ، آن دسته افراد پررویی که ادعا میکنند هر هفته یک داستان تازه با خود میآورند و در کلاس میخوانند و اگر نتوانستند باید تاوان سختی بدهند و گروه ب، کسانی که هر وقت توانستند داستان تازهای با خود میآورند و روی همهٔ آنها کار میکنیم و در نهایت تا پایان سال هر کس یک مجموعه آمادهٔ چاپ دارد.»
تا پایان سال وقت زیادی مانده بود. حتی شرکت در گروه امن دوم هم موقعیت خوبی برای شروع به حساب میآمد و حداقل میدانستی باید در مهلتی که تعیین کردهای در طول روز یا هفته روی داستانت کار کنی. سخت گیری استاد برای گروه اول هم در حکم کل انداختن و مبارزه طلبی کهنهکارها برای درگیرکردن همه افراد حاضر در مسابقه بود.
شما هم مهلتی تعیین کنید و خودتان را موظف کنید تا به آن متعهد بمانید. اگر نوشتن هفتهای یک داستان برایتان سخت است ماهیانه یک داستان بنویسید و حتما برای خودتان جایزهای در نظر بگیرید؛ پاداشی که مشتاقتان میکند تا به نوشتن ادامه دهید. شاید تجربهٔ خانم تونی موریسون در این زمینه برایتان مفید باشد:
او میگوید: «كارشناسي ارشدم را که تمام كردم به گروهي از نويسندگان پيوستم كه ماهی يكبار نوشتههایشان را برای هم میخواندند و داستانها را نقد میكردند. برخی نويسندههای حرفهای بودند و برخی هم معمولی. من هم به نوبه خود داستانهايم را برای اين جلسات میبردم. موضوع اين بود كه طی جلسات با ناهار و غذاهای خوشمزه از ما پذيرايی میشد و قانون اين جلسات اين بود كه اگر داستانهاي قديمیات را میخواندی ديگر اجازه ورود نداشتی.
بنابراين اگر میخواستم به آن جلسات بروم تا بتوانم غذاهای خوشمزه بخورم و با اشخاص صاحبنظر معاشرت كنم بايد به نوشتن ادامه میدادم. اينجا بود كه نوشتن را ه طور جدیتر شروع كردم. خيلی خوب يادم است كه با مداد مينوشتم. روی كاناپه مینشستم، مداد در دست، سعی میكردم چيزی جور كنم و آنچه را میخواهم توصيف كنم به ياد بياورم. در دفترچهاي مینوشتم و پسر كوچكم را هم داشتم. پسر بزرگترم تازه راه افتاده بود و روی دفترچهام آب دهان میانداخت. يكبار داشتم جملهاي بسيار زيبا مینوشتم و همان وقت هم پسرم روي دفترم بالا آورد. فكر میكردم میتوانم لكه آن را پاك كنم اما نشد و هيچوقت نتوانستم دوباره آن جمله را بنويسم. پس چند صفحهای نوشتم و به جلسه رفتم. از نظر آنها نوشته خوبی بود و تشويقم كردند. به سيراكيوز مهاجرت كردم و ديگر در جلسات حاضر نشدم. اما برنامهام اين شد كه صبحها قبل از اينكه بچهها بيدار شوند، بنويسم. پنج سالی طول كشيد تا آن كتاب كم حجم را بنويسم چون اصلا به انتشارش هم فكر نميكردم. بيشتر به نوع روايت و آنچه ميخواستم بگويم، فكر میكردم؛ اينطوری بود كه نوشتن را آغاز كردم.»
بنابراین شروع به کار کنید، چون اغلب همهٔ آنچه به آن نیاز دارید: «تعیین مهلتی برای اتمام کار، برانگیختن کمی روحیه مبارزه جویانه در خودتان، نوشتن و در نظر گرفتن پاداشی برای آن است.»
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
استاد گفت: «به دو گروه تقسیم میشویم. گروه آ، آن دسته افراد پررویی که ادعا میکنند هر هفته یک داستان تازه با خود میآورند و در کلاس میخوانند و اگر نتوانستند باید تاوان سختی بدهند و گروه ب، کسانی که هر وقت توانستند داستان تازهای با خود میآورند و روی همهٔ آنها کار میکنیم و در نهایت تا پایان سال هر کس یک مجموعه آمادهٔ چاپ دارد.»
تا پایان سال وقت زیادی مانده بود. حتی شرکت در گروه امن دوم هم موقعیت خوبی برای شروع به حساب میآمد و حداقل میدانستی باید در مهلتی که تعیین کردهای در طول روز یا هفته روی داستانت کار کنی. سخت گیری استاد برای گروه اول هم در حکم کل انداختن و مبارزه طلبی کهنهکارها برای درگیرکردن همه افراد حاضر در مسابقه بود.
شما هم مهلتی تعیین کنید و خودتان را موظف کنید تا به آن متعهد بمانید. اگر نوشتن هفتهای یک داستان برایتان سخت است ماهیانه یک داستان بنویسید و حتما برای خودتان جایزهای در نظر بگیرید؛ پاداشی که مشتاقتان میکند تا به نوشتن ادامه دهید. شاید تجربهٔ خانم تونی موریسون در این زمینه برایتان مفید باشد:
او میگوید: «كارشناسي ارشدم را که تمام كردم به گروهي از نويسندگان پيوستم كه ماهی يكبار نوشتههایشان را برای هم میخواندند و داستانها را نقد میكردند. برخی نويسندههای حرفهای بودند و برخی هم معمولی. من هم به نوبه خود داستانهايم را برای اين جلسات میبردم. موضوع اين بود كه طی جلسات با ناهار و غذاهای خوشمزه از ما پذيرايی میشد و قانون اين جلسات اين بود كه اگر داستانهاي قديمیات را میخواندی ديگر اجازه ورود نداشتی.
بنابراين اگر میخواستم به آن جلسات بروم تا بتوانم غذاهای خوشمزه بخورم و با اشخاص صاحبنظر معاشرت كنم بايد به نوشتن ادامه میدادم. اينجا بود كه نوشتن را ه طور جدیتر شروع كردم. خيلی خوب يادم است كه با مداد مينوشتم. روی كاناپه مینشستم، مداد در دست، سعی میكردم چيزی جور كنم و آنچه را میخواهم توصيف كنم به ياد بياورم. در دفترچهاي مینوشتم و پسر كوچكم را هم داشتم. پسر بزرگترم تازه راه افتاده بود و روی دفترچهام آب دهان میانداخت. يكبار داشتم جملهاي بسيار زيبا مینوشتم و همان وقت هم پسرم روي دفترم بالا آورد. فكر میكردم میتوانم لكه آن را پاك كنم اما نشد و هيچوقت نتوانستم دوباره آن جمله را بنويسم. پس چند صفحهای نوشتم و به جلسه رفتم. از نظر آنها نوشته خوبی بود و تشويقم كردند. به سيراكيوز مهاجرت كردم و ديگر در جلسات حاضر نشدم. اما برنامهام اين شد كه صبحها قبل از اينكه بچهها بيدار شوند، بنويسم. پنج سالی طول كشيد تا آن كتاب كم حجم را بنويسم چون اصلا به انتشارش هم فكر نميكردم. بيشتر به نوع روايت و آنچه ميخواستم بگويم، فكر میكردم؛ اينطوری بود كه نوشتن را آغاز كردم.»
بنابراین شروع به کار کنید، چون اغلب همهٔ آنچه به آن نیاز دارید: «تعیین مهلتی برای اتمام کار، برانگیختن کمی روحیه مبارزه جویانه در خودتان، نوشتن و در نظر گرفتن پاداشی برای آن است.»
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
میخواستم زنده بمانم پس نوشتم. هنوز هم در سخت ترین موقعیتها قلم به دست میگیرم و مینویسم و آنجاست که در قصه گم میشوم و داستان خودم را مینویسم.
هوشنگ مرادی کرمانی
@Writing_lovers
هوشنگ مرادی کرمانی
@Writing_lovers
نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست pinned «🟡🟢🟠دورههای آموزشی آنلاین کانال نویسندگی و نوشتن: ✍ کارگاه آموزش داستاننویسی: در این دورهٔ جامع، نوشتن برایتان راحت میشود و یاد میگیرید نوشتههایتان را براساس اصول داستاننویسی بنویسید. این دوره برای کسانی مناسب است که به دنبال نوشتن و ویرایش کتاب…»
تصاویر داستانی نوع تلقی ما را از شخصیتها نشان میدهد!
تصاویر، جزئیاتی هستند که حواس ما را برمیانگیزند و با این کار اغلب نوع نگرش نویسنده را افشا میکنند. سادهترین راه برای پی بردن به اینکه آیا در داستانی از تصویر استفاده شده یا نه، این است که زیر همۀ جزئیات یا توصیفهایی را که یکی از پنج حس بینایی، شنوایی، لامسه، بویایی یا چشایی ما را به خود جذب میکنند خط بکشیم. با انجام این کار، خیلی زود متوجه خواهید شد که تصاویر دیدنی از بقیۀ تصاویر بیشتر است. زیرا جهان داستان نیز مثل جهان واقعی عمدتاً بصری است. چرا که اگر خواننده نتواند ببيند چه اتفاقاتی میافتد، جهان داستان دچار تزلزل میشود. حتی جهان رؤیا و جهان تفکر و خیال نیز به نور تصاویر روشن است.
بنابراین احتمالاً هنگامی شما تصاویر بصری داستان را دقیقتر تجزیه و تحلیل خواهید کرد که فقط آن دسته از تصاویر دیدنی که بهطور اخص به رنگها، تاریکی و روشنایی یا شکل و اندازۀ چیزهای مختلف میپردازند یادداشت کنید یا زیرشان خط بکشید. و به این ترتیب شما نیز با محدود کردن کارتان دقیقاً همان کاری را میکنید که بسیاری از نویسندگان هنگامی که سعی دارند داستانشان را از طریق حواس پنجگانه بهطور زنده به نمایش بگذارند، میکنند. آنها نیز آگاهانه و با کوشش بسیار حسهای پنجگانه را با داستان میآمیزند. اما چون تصاویر بصری بیش از تصاویر دیگر است، نویسنده اغلب توجه خاص خود را معطوف به تصاویری که خوشایند چهار حس دیگر (بویایی، چشایی، لامسه و شنوایی) است میکند؛ و در مورد تصاویر دیدنی نیز بهطور اخص به الگوهایی از رنگها، روشنی و تاریکی یا شکل اشياء میپردازند.
مثلاً ادگار آلن پو در داستان «رقص مرگ سرخ» از الگویی بصری که تکیهاش بر رنگهایی نظیر سرخ و سیاه است، استفاده کرده است. اما ممکن است شما داستانهای دیگری را نیز از پو به خاطر بیاورید که در آنها عمداً و به دلیلی خاص، اشکال مدور مثل گردباد و گرداب نقش مهمی ایفا میکنند.
پس از یادداشت تصاویر داستان (کلمات و عباراتی که یکی از حسهای شنوایی، لامسه، بویایی، چشایی یا بینایی- بهخصوص تصاویر مربوط به رنگها، روشنایی و تاریکی و اشکال- ما را مجذوب خود میکنند) باید از خود بپرسیم: نویسنده با این تصاویر در پی ایجاد چه تأثیر خاصی بوده است؟ آیا او سعی داشته تصویری دقیق از یک تجربه را به ما القا کند؟ یا احتمالاً میخواسته عقیدۂ خاصی و بینشی را در لفافۀ داستان (یعنی همان نکتۀ مهم داستان که اکثراً آن را مضمون مینامند) بیان کند؟
باید از خود بپرسیم که چرا راوی یا شخصیت خاصی، از میان هزاران چیزی که دائماً با آنها مواجه میشود صرفا جزئیات خاصی را میبیند یا صداهای مشخصی را میشنود؟
شاهدان یکماجرا هیچگاه یک واقعه را به یک نحو شرح نمیدهند. و باز توجه شخصيت به چیزی، مطلبی را در مورد منش وی افشا خواهد کرد.
فن داستان نویسی
محسن سلیمانی
@Writing_lovers
تصاویر، جزئیاتی هستند که حواس ما را برمیانگیزند و با این کار اغلب نوع نگرش نویسنده را افشا میکنند. سادهترین راه برای پی بردن به اینکه آیا در داستانی از تصویر استفاده شده یا نه، این است که زیر همۀ جزئیات یا توصیفهایی را که یکی از پنج حس بینایی، شنوایی، لامسه، بویایی یا چشایی ما را به خود جذب میکنند خط بکشیم. با انجام این کار، خیلی زود متوجه خواهید شد که تصاویر دیدنی از بقیۀ تصاویر بیشتر است. زیرا جهان داستان نیز مثل جهان واقعی عمدتاً بصری است. چرا که اگر خواننده نتواند ببيند چه اتفاقاتی میافتد، جهان داستان دچار تزلزل میشود. حتی جهان رؤیا و جهان تفکر و خیال نیز به نور تصاویر روشن است.
بنابراین احتمالاً هنگامی شما تصاویر بصری داستان را دقیقتر تجزیه و تحلیل خواهید کرد که فقط آن دسته از تصاویر دیدنی که بهطور اخص به رنگها، تاریکی و روشنایی یا شکل و اندازۀ چیزهای مختلف میپردازند یادداشت کنید یا زیرشان خط بکشید. و به این ترتیب شما نیز با محدود کردن کارتان دقیقاً همان کاری را میکنید که بسیاری از نویسندگان هنگامی که سعی دارند داستانشان را از طریق حواس پنجگانه بهطور زنده به نمایش بگذارند، میکنند. آنها نیز آگاهانه و با کوشش بسیار حسهای پنجگانه را با داستان میآمیزند. اما چون تصاویر بصری بیش از تصاویر دیگر است، نویسنده اغلب توجه خاص خود را معطوف به تصاویری که خوشایند چهار حس دیگر (بویایی، چشایی، لامسه و شنوایی) است میکند؛ و در مورد تصاویر دیدنی نیز بهطور اخص به الگوهایی از رنگها، روشنی و تاریکی یا شکل اشياء میپردازند.
مثلاً ادگار آلن پو در داستان «رقص مرگ سرخ» از الگویی بصری که تکیهاش بر رنگهایی نظیر سرخ و سیاه است، استفاده کرده است. اما ممکن است شما داستانهای دیگری را نیز از پو به خاطر بیاورید که در آنها عمداً و به دلیلی خاص، اشکال مدور مثل گردباد و گرداب نقش مهمی ایفا میکنند.
پس از یادداشت تصاویر داستان (کلمات و عباراتی که یکی از حسهای شنوایی، لامسه، بویایی، چشایی یا بینایی- بهخصوص تصاویر مربوط به رنگها، روشنایی و تاریکی و اشکال- ما را مجذوب خود میکنند) باید از خود بپرسیم: نویسنده با این تصاویر در پی ایجاد چه تأثیر خاصی بوده است؟ آیا او سعی داشته تصویری دقیق از یک تجربه را به ما القا کند؟ یا احتمالاً میخواسته عقیدۂ خاصی و بینشی را در لفافۀ داستان (یعنی همان نکتۀ مهم داستان که اکثراً آن را مضمون مینامند) بیان کند؟
باید از خود بپرسیم که چرا راوی یا شخصیت خاصی، از میان هزاران چیزی که دائماً با آنها مواجه میشود صرفا جزئیات خاصی را میبیند یا صداهای مشخصی را میشنود؟
شاهدان یکماجرا هیچگاه یک واقعه را به یک نحو شرح نمیدهند. و باز توجه شخصيت به چیزی، مطلبی را در مورد منش وی افشا خواهد کرد.
فن داستان نویسی
محسن سلیمانی
@Writing_lovers
Ghoo-(IRMP3.IR)
Ahmad Reza Ahmadi
نیما یوشیج: «من این قوی سپید را دوست دارم.»
«قو» شعری از نیما یوشیج
صدا: احمد رضا احمدی
@Writing_lovers
«قو» شعری از نیما یوشیج
صدا: احمد رضا احمدی
@Writing_lovers
طرحهای داستانی
مدتی است داستانهای عجیب و غریب را جمع میکنم و توی دفتر مینویسم. خبرها و ماجراهایی که کمتر اتفاق میافتد و همچنین داستانهای قدیمی. اینها پتانسیل بالایی برای داستان شدن دارند.
همه را به عنوان ماده خام داستان یادداشت میکنم و تلاشم را به کار میگیرم تا با آنها قصه ای سرهم کنم. گاهی داستانکی کوتاه میشود و گاهی هم ماجراها به هم راه پیدا میکنند و منجر به شکل دادن یک داستان طولانی واحد میشوند.
به آنها از زوایای مختلف نگاه میکنم و همه وجوه داستانیشان را بیرون میکشم و برای نوشتن داستان آمادهشان میکنم.
ماجرای ۷ دیوانه که از دیوانه خانه گریختند یا زندانیانی که از زندان فرار کردند، بازیگری که شمش طلا درون کیسه آرد گذاشت و به فقرا بخشید؛ بنظرم این یکی به درد نوشتن افسانههای تخیلی میخورد. همینطور داستان گاوی که پای مرغ شکار میکند و یاحماسه البرز برای نجات زاگرس، یا حکایت آن داس که به جای قطع درخت یا گیاه، سر دختری را میبرد و میتواند طرح یک داستان اسطورهای یا حتی ترسناک باشد.
در دوران قرنطینه که همه یدطولایی در دنبال کردن و ارسال اخبار به یکدیگر دارند، بهتر است طرحهای داستانی را ازدرون خبرها بیرون بکشیم. لازم نیست خبرها را بازسازی کنیم فقط کافی است با مواد آن، داستان خودمان را بسازیم.
✍ معصومه حامیدوست
@Writer_lovers
مدتی است داستانهای عجیب و غریب را جمع میکنم و توی دفتر مینویسم. خبرها و ماجراهایی که کمتر اتفاق میافتد و همچنین داستانهای قدیمی. اینها پتانسیل بالایی برای داستان شدن دارند.
همه را به عنوان ماده خام داستان یادداشت میکنم و تلاشم را به کار میگیرم تا با آنها قصه ای سرهم کنم. گاهی داستانکی کوتاه میشود و گاهی هم ماجراها به هم راه پیدا میکنند و منجر به شکل دادن یک داستان طولانی واحد میشوند.
به آنها از زوایای مختلف نگاه میکنم و همه وجوه داستانیشان را بیرون میکشم و برای نوشتن داستان آمادهشان میکنم.
ماجرای ۷ دیوانه که از دیوانه خانه گریختند یا زندانیانی که از زندان فرار کردند، بازیگری که شمش طلا درون کیسه آرد گذاشت و به فقرا بخشید؛ بنظرم این یکی به درد نوشتن افسانههای تخیلی میخورد. همینطور داستان گاوی که پای مرغ شکار میکند و یاحماسه البرز برای نجات زاگرس، یا حکایت آن داس که به جای قطع درخت یا گیاه، سر دختری را میبرد و میتواند طرح یک داستان اسطورهای یا حتی ترسناک باشد.
در دوران قرنطینه که همه یدطولایی در دنبال کردن و ارسال اخبار به یکدیگر دارند، بهتر است طرحهای داستانی را ازدرون خبرها بیرون بکشیم. لازم نیست خبرها را بازسازی کنیم فقط کافی است با مواد آن، داستان خودمان را بسازیم.
✍ معصومه حامیدوست
@Writer_lovers