همانقدر که من مجبور به تقلید از زندگی واقعیام، زندگی واقعی هم مجبور به کپی کاری از من است.
ناباکوف
@Writing_lovers
پیش از آنکه روز آغاز شود
کتاب را باز میکنم. کتاب جدیدی نیست. «شش یادداشت برای هزارهٔ بعدی ایتالو کالوینو». پیش از این بارها خواندمش.
در حین ورق زدن، غوغای گنجشگها را میشنوم. ساعت شش صبح است. ورق زدن کتاب در نور رازآمیز صبحگاهی تجربه دلنشینی است. چهل دقیقه میخوانم. چهل دقیقه قبل از اینکه برنامه روزانهام را شروع کنم. چهل دقیقه قبل از اینکه جهان با شتابش آغاز شود. بعد کتاب را میبندم.
تا ساعت ده به کار اصلیام میپردازم. مشغول بازنویسی کتابم میشوم. بعد از این روز با شتاب پیش میرود. دغدغهها، کلاسها، مشغلههای خانوادگی و ... اما اینها دیگر مرا از پا درنمیآورد چون به عنوان یکنویسنده کارهای اصلی را انجام دادهام. کافی است لابه لای کارها و برنامهها چند بیست دقیقه دیگر هم برای خواندن و نوشتن بگذارم؛ آن وقت بهرهام را از آن روز گرفتهام. دیگر سرعت دیوانه وار زمان ملولم نمیکند و میتوانم خوشی را تجربه کنم.
خیلی از شما دوستان پرسیدهاید چطور برای خواندن وقت پیدا کنیم؟
نیم ساعت زودتر از آنکه برنامه روزانهتان شروع شود، از خواب بیدار شوید و کتاب بخوانید. خواندن در ساعات خلوت صبح، تجربهٔ بینظیری است و زمان محدود بیست تا چهل دقیقهای که برای اینکار در نظر میگیرید، شما را برای ادامه خواندن مشتاق نگه میدارد.
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
کتاب را باز میکنم. کتاب جدیدی نیست. «شش یادداشت برای هزارهٔ بعدی ایتالو کالوینو». پیش از این بارها خواندمش.
در حین ورق زدن، غوغای گنجشگها را میشنوم. ساعت شش صبح است. ورق زدن کتاب در نور رازآمیز صبحگاهی تجربه دلنشینی است. چهل دقیقه میخوانم. چهل دقیقه قبل از اینکه برنامه روزانهام را شروع کنم. چهل دقیقه قبل از اینکه جهان با شتابش آغاز شود. بعد کتاب را میبندم.
تا ساعت ده به کار اصلیام میپردازم. مشغول بازنویسی کتابم میشوم. بعد از این روز با شتاب پیش میرود. دغدغهها، کلاسها، مشغلههای خانوادگی و ... اما اینها دیگر مرا از پا درنمیآورد چون به عنوان یکنویسنده کارهای اصلی را انجام دادهام. کافی است لابه لای کارها و برنامهها چند بیست دقیقه دیگر هم برای خواندن و نوشتن بگذارم؛ آن وقت بهرهام را از آن روز گرفتهام. دیگر سرعت دیوانه وار زمان ملولم نمیکند و میتوانم خوشی را تجربه کنم.
خیلی از شما دوستان پرسیدهاید چطور برای خواندن وقت پیدا کنیم؟
نیم ساعت زودتر از آنکه برنامه روزانهتان شروع شود، از خواب بیدار شوید و کتاب بخوانید. خواندن در ساعات خلوت صبح، تجربهٔ بینظیری است و زمان محدود بیست تا چهل دقیقهای که برای اینکار در نظر میگیرید، شما را برای ادامه خواندن مشتاق نگه میدارد.
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه کسی میتواند نکتهٔ بدی درباره آخرین روز یک رمان بگوید؟ چنان شادمانی در آن است که صفتی برایش پیدا نمیکنم. گاهی فکر میکنم بهترین دلیل برای رمان نویسی تجربهٔ آن چهار ساعت و نیم بعد از نوشتن آخرین کلمه است.
آخرین باری که برایم اتفاق افتاد رفتم حیاط پشتی، مدتها روی سنگ فرش دراز کشیدم و گریه کردم. اواخر پاییز بود و هوا آفتابی و همه جا پر از سیبهای ترشیدهٔ بدبو.
زادی اسمیت
@Writing_lovers
آخرین باری که برایم اتفاق افتاد رفتم حیاط پشتی، مدتها روی سنگ فرش دراز کشیدم و گریه کردم. اواخر پاییز بود و هوا آفتابی و همه جا پر از سیبهای ترشیدهٔ بدبو.
زادی اسمیت
@Writing_lovers
کتابی از کتابخانهام
رمان «منِ او» نوشتهٔ رضا امیرخانی یک رمان جذاب است که هیچ وقت از خواندنش پشیمان نمیشوید. خواندنش، دایره لغاتتان را گسترش میدهد و با روش جدیدی از روایت آشنا میشوید. با اینکه دوبار خواندمش اما امروز که به سراغ کتابخانه ام رفتم، تصمیم گرفتم برای بار سوم هم شروع به خواندنش کنم.
میتوانم صدای قلیان باباجون را که کنار پنجرهٔ پنج دری نشسته و علی را صدا میکند، بشنوم. گاهی که کنار کتابخانه میایستم صدای هفت کور را میشنوم. آنقدر نزدیک که گویی در خیابان ما قدم میزنند و میگویند:
-«هفت کور به یه پول! ذلیل نشین، محتاج نشین...»
به کور اول پول میدهم و او میگوید:
-«حق عوضت بده»
و بعد مثل «علی» میروم سراغ کور دوم و همانطور به ترتیب تا هفت کور را هفت قدم به جلوتر هدایت میکنم و آنها در هر بار برایم دعای خیری میکنند. دلم میخواهد سکههای بیشتری داشته باشم تا آنها را زودتر به مقصد برسانم اما ... یادم نبود که هفت کور خانهای ندارند.
گاهی آنقدر در کتاب غرق میشوم که حسرت مرگ سمند را میخورم. کاش میشد یک بار سواری با او را تجربه کنم. من حتی دلم میخواهد اسم خودم و عشقم را روی آجرهای آجرپزی حاج فتاح بنویسم. فقط خدا کند که آجر من، مثل آجر علی و مهتاب از هم دور نیفتند.
بعد خواندن «منِ او» دیگر نمیتوانید قهوهٔ ترک را ببنید و یاد آقای دریانی نیفتید. منم مثل علی، قهوهٔ ترک را قهوهٔ دریانی میخوانم و وقتی کسی متوجهاش نمیشود با حسرت میگویم: همان قهوهٔ ترک.
اگر دوست دارید در خانی آبادِ ۱۳۱۲ شمسی قدم بزنید، لبِ حوضِ حیاطِ حاج فتاح آب بازی کنید و از قورمههایی که مامانی پخته و بویش کل محل را برداشته بخورید، «منِ او» یک پیشنهاد ویژه است.
✍کوثر عزیزی
از همراهان خوب کانال نویسندگی
@Writing_lovers
رمان «منِ او» نوشتهٔ رضا امیرخانی یک رمان جذاب است که هیچ وقت از خواندنش پشیمان نمیشوید. خواندنش، دایره لغاتتان را گسترش میدهد و با روش جدیدی از روایت آشنا میشوید. با اینکه دوبار خواندمش اما امروز که به سراغ کتابخانه ام رفتم، تصمیم گرفتم برای بار سوم هم شروع به خواندنش کنم.
میتوانم صدای قلیان باباجون را که کنار پنجرهٔ پنج دری نشسته و علی را صدا میکند، بشنوم. گاهی که کنار کتابخانه میایستم صدای هفت کور را میشنوم. آنقدر نزدیک که گویی در خیابان ما قدم میزنند و میگویند:
-«هفت کور به یه پول! ذلیل نشین، محتاج نشین...»
به کور اول پول میدهم و او میگوید:
-«حق عوضت بده»
و بعد مثل «علی» میروم سراغ کور دوم و همانطور به ترتیب تا هفت کور را هفت قدم به جلوتر هدایت میکنم و آنها در هر بار برایم دعای خیری میکنند. دلم میخواهد سکههای بیشتری داشته باشم تا آنها را زودتر به مقصد برسانم اما ... یادم نبود که هفت کور خانهای ندارند.
گاهی آنقدر در کتاب غرق میشوم که حسرت مرگ سمند را میخورم. کاش میشد یک بار سواری با او را تجربه کنم. من حتی دلم میخواهد اسم خودم و عشقم را روی آجرهای آجرپزی حاج فتاح بنویسم. فقط خدا کند که آجر من، مثل آجر علی و مهتاب از هم دور نیفتند.
بعد خواندن «منِ او» دیگر نمیتوانید قهوهٔ ترک را ببنید و یاد آقای دریانی نیفتید. منم مثل علی، قهوهٔ ترک را قهوهٔ دریانی میخوانم و وقتی کسی متوجهاش نمیشود با حسرت میگویم: همان قهوهٔ ترک.
اگر دوست دارید در خانی آبادِ ۱۳۱۲ شمسی قدم بزنید، لبِ حوضِ حیاطِ حاج فتاح آب بازی کنید و از قورمههایی که مامانی پخته و بویش کل محل را برداشته بخورید، «منِ او» یک پیشنهاد ویژه است.
✍کوثر عزیزی
از همراهان خوب کانال نویسندگی
@Writing_lovers
فرایند یادگیری در نویسندگی دارای یک منحنی شیب دار است. ممکن است نوشتههای شما با انکار اطرافیانتان روبرو شود و این در شما شک و تردید به وجود آورد. همه ما دچار آن میشویم و راهش این است که با شجاعت به آن غالب شوید. اگر دیدید یک عقرب در حال خزیدن روی بازویتان است، آنرا تکان دهید! باید یاد بگیرید که این کار را با افکار مخرب انجام دهید. لازم نیست که هر روز نقش یکنویسنده جدی را بازی کنید- اما بسیاری از نویسندگان (از جمله خودم) مجبورند مرتباً بنویسند تا جلوی سقوط عاطفی را از درون بگیرند. من همیشه از نوشتن لذت نمیبرم، اما از تلاش برای تمام کردن چیزی و فکر کردن درباره آن، که حدود دو هفته طول می کشد، رضایت عمیقی احساس میکنم. در غیر این صورت، هرگز کتاب بعدی را شروع نمیکنم. به یاد داشته باشید عدم اعتماد به نفس به معنای عدم استعداد نیست.
سیمون وانبوی
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
سیمون وانبوی
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
هرگز فراموش نکنید که کل یک داستان یا رمان، تا حد زیادی در اولین دقایق آن تعریف میشود. برای ساختن یک داستان قانع کننده، ابتدا باید آن را در جهت درست راه اندازی کنید.
ژاکوب اپل
@Writing_lovers
ژاکوب اپل
@Writing_lovers
روشی برای بیان تجربیات مهم و معنادار
فرض کنیم میخواهید مطلب کوتاهی (حدود ۸۰۰ تا ۱۵۰۰ کلمه ) درباره چیزی بنویسید که برایتان اتفاق افتاده است. مطلبی که قرار است در روزنامه، وبسایت یا مجلهای منتشر شود.
اَدایر لارا میگوید: «گسترهٔ چنین قصههایی باید محدود باشد: یک آشپزخانه، یک چرت، یک جراحی عادی.»
چنانکه وی. اِس. نایپُل میگفت: «سوژههای بزرگ و درخشان، با درامهای کوچک به بهترین شکل بازنمایی میشوند.»
نمیتوانید همهٔ چیزهایی را که دربارهی وداع با آدمها یاد گرفتهاید در مطلبی چهارصفحهای بگویید، اما میتوانید درباره یکی از این وداعها با ما حرف بزنید و بگویید از آن چه یاد گرفتهاید.
جستارها با همهٔ کوتاه بودنشان، حقیقتی را میگویند که میتوانند بزرگ باشند. وقتی جرّ و بحث سرِ پر کردنِ ماشین ظرفشویی را توصیف میکنید، از تنشهای زندگی زناشویی پرده برمیدارید. گیاه آوُکادویی که کارِ درخت کریسمس را برایتان میکند میتواند زندگی تازهتان در کالیفرنیا را نشان دهد. اگر دربارهی روزی حرف میزنید که کارگرها برای بردن وسایلتان آمدند، از چیزهای داخلِ جعبهها متوجه قصهٔ طلاقتان میشویم.
آن جعبههای تودرتویی را که برای بچهها میسازند دیدهاید؟ همانها که از یک جعبهی بزرگ شروع میکنید و جعبههای کوچک و کوچکتر را از آن بیرون میآورید. در جستار، برعکس است: از کوچکترین جعبه شروع میکنید. از روزی شروع کنید که از پدرتان خواستید نقاشی یادتان بدهد و او هم مدل بیجانِ یک لیمو و یک بطری شربتِ نعناع را جلویتان گذاشت تا نقاشی کنید. حالا به سمت موضوع بزرگتر حرکت کنید: روزی که فهمیدید هنرمندید.
هرچه موضوعتان ریزتر باشد، راحتتر میتوانید بگویید چه چیزهایی باید بمانند و چه چیزهایی نباید؛ پیشنویسهای کمتری هم باید بنویسید. از طرف دیگر، هر چه موضوعتان کلیتر باشد ــ«دو سالی که از پدربزرگم مراقبت میکردم» یا «تجربههای جالبم در عربستان سعودی»ــ ناچار میشوید بیشتر وراجی کنید و از مطالب کلیتر و ذهنی حرف بزنید، مجبورید پیشنویسهای بیشتری هم بنویسید تا قصهای بیابید که بتوانید در چند صفحه کمشمار به شکلی اثرگذار تعریفش کنید.
مسئله فقط این نیست که یک جزء را، مثل وقتی که عکسی را در فتوشاپ برش میزنیم، قاب بگیریم. مسئله تمرکز بر یک چیز است؛ درست بر همان قصهای که سعی میکنید بگویید. نوشتن دربارهی زندگیِ خودتان ممکن است شبیه باز کردنِ راهآبِ گرفته باشد: آنقدر زور میزنید و تقلا میکنید تا آب راه باریکی باز کنید.
پس لحظهای مهم و معنادار را که تغییرتان داده، پیدا کنید و بعد، راهی برای قاب کردن آن لحظه بیابید. از خاطرهای کوچک شروع و به سمت موضوع بزرگتر حرکت کنید.
نویسنده: اَدایر لارا
مترجم: الهام شوشتریزاده
@Writing_lovers
فرض کنیم میخواهید مطلب کوتاهی (حدود ۸۰۰ تا ۱۵۰۰ کلمه ) درباره چیزی بنویسید که برایتان اتفاق افتاده است. مطلبی که قرار است در روزنامه، وبسایت یا مجلهای منتشر شود.
اَدایر لارا میگوید: «گسترهٔ چنین قصههایی باید محدود باشد: یک آشپزخانه، یک چرت، یک جراحی عادی.»
چنانکه وی. اِس. نایپُل میگفت: «سوژههای بزرگ و درخشان، با درامهای کوچک به بهترین شکل بازنمایی میشوند.»
نمیتوانید همهٔ چیزهایی را که دربارهی وداع با آدمها یاد گرفتهاید در مطلبی چهارصفحهای بگویید، اما میتوانید درباره یکی از این وداعها با ما حرف بزنید و بگویید از آن چه یاد گرفتهاید.
جستارها با همهٔ کوتاه بودنشان، حقیقتی را میگویند که میتوانند بزرگ باشند. وقتی جرّ و بحث سرِ پر کردنِ ماشین ظرفشویی را توصیف میکنید، از تنشهای زندگی زناشویی پرده برمیدارید. گیاه آوُکادویی که کارِ درخت کریسمس را برایتان میکند میتواند زندگی تازهتان در کالیفرنیا را نشان دهد. اگر دربارهی روزی حرف میزنید که کارگرها برای بردن وسایلتان آمدند، از چیزهای داخلِ جعبهها متوجه قصهٔ طلاقتان میشویم.
آن جعبههای تودرتویی را که برای بچهها میسازند دیدهاید؟ همانها که از یک جعبهی بزرگ شروع میکنید و جعبههای کوچک و کوچکتر را از آن بیرون میآورید. در جستار، برعکس است: از کوچکترین جعبه شروع میکنید. از روزی شروع کنید که از پدرتان خواستید نقاشی یادتان بدهد و او هم مدل بیجانِ یک لیمو و یک بطری شربتِ نعناع را جلویتان گذاشت تا نقاشی کنید. حالا به سمت موضوع بزرگتر حرکت کنید: روزی که فهمیدید هنرمندید.
هرچه موضوعتان ریزتر باشد، راحتتر میتوانید بگویید چه چیزهایی باید بمانند و چه چیزهایی نباید؛ پیشنویسهای کمتری هم باید بنویسید. از طرف دیگر، هر چه موضوعتان کلیتر باشد ــ«دو سالی که از پدربزرگم مراقبت میکردم» یا «تجربههای جالبم در عربستان سعودی»ــ ناچار میشوید بیشتر وراجی کنید و از مطالب کلیتر و ذهنی حرف بزنید، مجبورید پیشنویسهای بیشتری هم بنویسید تا قصهای بیابید که بتوانید در چند صفحه کمشمار به شکلی اثرگذار تعریفش کنید.
مسئله فقط این نیست که یک جزء را، مثل وقتی که عکسی را در فتوشاپ برش میزنیم، قاب بگیریم. مسئله تمرکز بر یک چیز است؛ درست بر همان قصهای که سعی میکنید بگویید. نوشتن دربارهی زندگیِ خودتان ممکن است شبیه باز کردنِ راهآبِ گرفته باشد: آنقدر زور میزنید و تقلا میکنید تا آب راه باریکی باز کنید.
پس لحظهای مهم و معنادار را که تغییرتان داده، پیدا کنید و بعد، راهی برای قاب کردن آن لحظه بیابید. از خاطرهای کوچک شروع و به سمت موضوع بزرگتر حرکت کنید.
نویسنده: اَدایر لارا
مترجم: الهام شوشتریزاده
@Writing_lovers
اغلب کمتر در باب احکام شروع داستان سخن گفته میشود. در حین تأکید بر ظرافتهای توصیف و طرح، باید از اهمیت خط اول یا حتی یک پاراگراف مقدماتی در داستان سخن گفت. داستان ها باید با «قلاب» شروع شوند. سرنوشت اکثر تلاشهای ادبی در بند اول مشخص میشود و این که بذر پیروزی یا شکست هر داستان، معمولاً تا پایان همان جملهٔ اول کاشته میشود.
ژاکوب اپل
منبع: مقالهٔ «۱۰ روش برای شروع بهتر داستان»
@Writing_lovers
ژاکوب اپل
منبع: مقالهٔ «۱۰ روش برای شروع بهتر داستان»
@Writing_lovers
۱۰ ترفند برای شروعی جذاب و مهیج در داستان نویسی
برای مطالعهٔ متن کامل و ترجمه شدهٔ مقالهٔ «ده روش برای شروع بهتر داستان» نوشتهٔ ژاکوب اپل، میتوانید به آدرس زیر مراجعه کنید:
https://www.chetor.com/25916-۱۰-ترفند-شروع-داستان/
@Writing_lovers
برای مطالعهٔ متن کامل و ترجمه شدهٔ مقالهٔ «ده روش برای شروع بهتر داستان» نوشتهٔ ژاکوب اپل، میتوانید به آدرس زیر مراجعه کنید:
https://www.chetor.com/25916-۱۰-ترفند-شروع-داستان/
@Writing_lovers
مخاطب قرار دادنِ خود در نویسندگی، صداقت قلم و توانایی ذهن نویسنده را جهشوار بالا میبرد.
رضا بابایی
@Writing_lovers
رضا بابایی
@Writing_lovers
نوشتن جايی است كه من در آن زندگی میكنم. جايی است كه كنترل دارم و كسی به من نمیگويد چه كنم. جايی است كه خيالپردازیهايم تمامنشدنی است و بهترين میشوم.
تونی موریسون
@Writing_lovers
تونی موریسون
@Writing_lovers
همهٔ آنچه به آن نیاز داریم!
استاد گفت: «به دو گروه تقسیم میشویم. گروه آ، آن دسته افراد پررویی که ادعا میکنند هر هفته یک داستان تازه با خود میآورند و در کلاس میخوانند و اگر نتوانستند باید تاوان سختی بدهند و گروه ب، کسانی که هر وقت توانستند داستان تازهای با خود میآورند و روی همهٔ آنها کار میکنیم و در نهایت تا پایان سال هر کس یک مجموعه آمادهٔ چاپ دارد.»
تا پایان سال وقت زیادی مانده بود. حتی شرکت در گروه امن دوم هم موقعیت خوبی برای شروع به حساب میآمد و حداقل میدانستی باید در مهلتی که تعیین کردهای در طول روز یا هفته روی داستانت کار کنی. سخت گیری استاد برای گروه اول هم در حکم کل انداختن و مبارزه طلبی کهنهکارها برای درگیرکردن همه افراد حاضر در مسابقه بود.
شما هم مهلتی تعیین کنید و خودتان را موظف کنید تا به آن متعهد بمانید. اگر نوشتن هفتهای یک داستان برایتان سخت است ماهیانه یک داستان بنویسید و حتما برای خودتان جایزهای در نظر بگیرید؛ پاداشی که مشتاقتان میکند تا به نوشتن ادامه دهید. شاید تجربهٔ خانم تونی موریسون در این زمینه برایتان مفید باشد:
او میگوید: «كارشناسي ارشدم را که تمام كردم به گروهي از نويسندگان پيوستم كه ماهی يكبار نوشتههایشان را برای هم میخواندند و داستانها را نقد میكردند. برخی نويسندههای حرفهای بودند و برخی هم معمولی. من هم به نوبه خود داستانهايم را برای اين جلسات میبردم. موضوع اين بود كه طی جلسات با ناهار و غذاهای خوشمزه از ما پذيرايی میشد و قانون اين جلسات اين بود كه اگر داستانهاي قديمیات را میخواندی ديگر اجازه ورود نداشتی.
بنابراين اگر میخواستم به آن جلسات بروم تا بتوانم غذاهای خوشمزه بخورم و با اشخاص صاحبنظر معاشرت كنم بايد به نوشتن ادامه میدادم. اينجا بود كه نوشتن را ه طور جدیتر شروع كردم. خيلی خوب يادم است كه با مداد مينوشتم. روی كاناپه مینشستم، مداد در دست، سعی میكردم چيزی جور كنم و آنچه را میخواهم توصيف كنم به ياد بياورم. در دفترچهاي مینوشتم و پسر كوچكم را هم داشتم. پسر بزرگترم تازه راه افتاده بود و روی دفترچهام آب دهان میانداخت. يكبار داشتم جملهاي بسيار زيبا مینوشتم و همان وقت هم پسرم روي دفترم بالا آورد. فكر میكردم میتوانم لكه آن را پاك كنم اما نشد و هيچوقت نتوانستم دوباره آن جمله را بنويسم. پس چند صفحهای نوشتم و به جلسه رفتم. از نظر آنها نوشته خوبی بود و تشويقم كردند. به سيراكيوز مهاجرت كردم و ديگر در جلسات حاضر نشدم. اما برنامهام اين شد كه صبحها قبل از اينكه بچهها بيدار شوند، بنويسم. پنج سالی طول كشيد تا آن كتاب كم حجم را بنويسم چون اصلا به انتشارش هم فكر نميكردم. بيشتر به نوع روايت و آنچه ميخواستم بگويم، فكر میكردم؛ اينطوری بود كه نوشتن را آغاز كردم.»
بنابراین شروع به کار کنید، چون اغلب همهٔ آنچه به آن نیاز دارید: «تعیین مهلتی برای اتمام کار، برانگیختن کمی روحیه مبارزه جویانه در خودتان، نوشتن و در نظر گرفتن پاداشی برای آن است.»
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
استاد گفت: «به دو گروه تقسیم میشویم. گروه آ، آن دسته افراد پررویی که ادعا میکنند هر هفته یک داستان تازه با خود میآورند و در کلاس میخوانند و اگر نتوانستند باید تاوان سختی بدهند و گروه ب، کسانی که هر وقت توانستند داستان تازهای با خود میآورند و روی همهٔ آنها کار میکنیم و در نهایت تا پایان سال هر کس یک مجموعه آمادهٔ چاپ دارد.»
تا پایان سال وقت زیادی مانده بود. حتی شرکت در گروه امن دوم هم موقعیت خوبی برای شروع به حساب میآمد و حداقل میدانستی باید در مهلتی که تعیین کردهای در طول روز یا هفته روی داستانت کار کنی. سخت گیری استاد برای گروه اول هم در حکم کل انداختن و مبارزه طلبی کهنهکارها برای درگیرکردن همه افراد حاضر در مسابقه بود.
شما هم مهلتی تعیین کنید و خودتان را موظف کنید تا به آن متعهد بمانید. اگر نوشتن هفتهای یک داستان برایتان سخت است ماهیانه یک داستان بنویسید و حتما برای خودتان جایزهای در نظر بگیرید؛ پاداشی که مشتاقتان میکند تا به نوشتن ادامه دهید. شاید تجربهٔ خانم تونی موریسون در این زمینه برایتان مفید باشد:
او میگوید: «كارشناسي ارشدم را که تمام كردم به گروهي از نويسندگان پيوستم كه ماهی يكبار نوشتههایشان را برای هم میخواندند و داستانها را نقد میكردند. برخی نويسندههای حرفهای بودند و برخی هم معمولی. من هم به نوبه خود داستانهايم را برای اين جلسات میبردم. موضوع اين بود كه طی جلسات با ناهار و غذاهای خوشمزه از ما پذيرايی میشد و قانون اين جلسات اين بود كه اگر داستانهاي قديمیات را میخواندی ديگر اجازه ورود نداشتی.
بنابراين اگر میخواستم به آن جلسات بروم تا بتوانم غذاهای خوشمزه بخورم و با اشخاص صاحبنظر معاشرت كنم بايد به نوشتن ادامه میدادم. اينجا بود كه نوشتن را ه طور جدیتر شروع كردم. خيلی خوب يادم است كه با مداد مينوشتم. روی كاناپه مینشستم، مداد در دست، سعی میكردم چيزی جور كنم و آنچه را میخواهم توصيف كنم به ياد بياورم. در دفترچهاي مینوشتم و پسر كوچكم را هم داشتم. پسر بزرگترم تازه راه افتاده بود و روی دفترچهام آب دهان میانداخت. يكبار داشتم جملهاي بسيار زيبا مینوشتم و همان وقت هم پسرم روي دفترم بالا آورد. فكر میكردم میتوانم لكه آن را پاك كنم اما نشد و هيچوقت نتوانستم دوباره آن جمله را بنويسم. پس چند صفحهای نوشتم و به جلسه رفتم. از نظر آنها نوشته خوبی بود و تشويقم كردند. به سيراكيوز مهاجرت كردم و ديگر در جلسات حاضر نشدم. اما برنامهام اين شد كه صبحها قبل از اينكه بچهها بيدار شوند، بنويسم. پنج سالی طول كشيد تا آن كتاب كم حجم را بنويسم چون اصلا به انتشارش هم فكر نميكردم. بيشتر به نوع روايت و آنچه ميخواستم بگويم، فكر میكردم؛ اينطوری بود كه نوشتن را آغاز كردم.»
بنابراین شروع به کار کنید، چون اغلب همهٔ آنچه به آن نیاز دارید: «تعیین مهلتی برای اتمام کار، برانگیختن کمی روحیه مبارزه جویانه در خودتان، نوشتن و در نظر گرفتن پاداشی برای آن است.»
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
میخواستم زنده بمانم پس نوشتم. هنوز هم در سخت ترین موقعیتها قلم به دست میگیرم و مینویسم و آنجاست که در قصه گم میشوم و داستان خودم را مینویسم.
هوشنگ مرادی کرمانی
@Writing_lovers
هوشنگ مرادی کرمانی
@Writing_lovers
نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست pinned «🟡🟢🟠دورههای آموزشی آنلاین کانال نویسندگی و نوشتن: ✍ کارگاه آموزش داستاننویسی: در این دورهٔ جامع، نوشتن برایتان راحت میشود و یاد میگیرید نوشتههایتان را براساس اصول داستاننویسی بنویسید. این دوره برای کسانی مناسب است که به دنبال نوشتن و ویرایش کتاب…»