دردناکترین بخش زندگی یک هنرمند این واقعیت است که انگیزه به تنهایی برای خلق یک اثر هنری کافی نیست. ما همواره به نوعی جرقه و جوانه زنی نیاز داریم، دانهای که ایدهٔ جدید از آن به وجود میآید.
داستان، یک چیز مکانیکی نیست، که خودمان سرهمش کنیم ؛ بلکه بیشتر شبیه آشپزی است: شما میتوانید چیزها را به همان اندازه که دوست دارید درهم بیامیزید ، اما بدون جرقه (شعله) نمیتوانید چیزی تهیه کنید. هنری جیمز این جرقه را هدیهای میداند که به شما داده شده است.
فلوبر گفته است: « ما موضوعات را انتخاب نمیکنیم. آنها ما را انتخاب می کنند.»
اگر فردی هستید که نیاز به بیان برخی ایدههای مهم را در خود احساس میکنید، اگر داستانی خاص دارید که میتوان گفت، پس از ستاره شانستان تشکر کنید. شما یک جرقه دارید؛ موضوع شما را انتخاب کرده است.
«آنچه را که میدهند، بردار!»
در برابر این انتخاب مقاومت نکنید. من اغلب میبینم که چطور دانش آموزانم از یک ایدهٔ خاص که به سویشان میآید، دست میکشند و آن را نادیده میگیرند. زیرا میخواهند چیزی جدیتر ، زیرکانهتر یا روشنفکرانهتر بنویسند. به طور طبیعی، میتوان نتیجهاش را از قبل پیش بینی کرد: آنها خشک و با فشار درونی فوق العاده مینویسند. با این همه اگر کسی بتواند از غنای مطالبی که از قبل در اختیار دارد قدردانی کند، به آنچه برای نویسنده مهم است (یعنی اصالت ) خواهد رسید. هیچ کس به جز شما از داستانتان خبر ندارد، هیچ کس صاحب چنین ترکیبی از تجربهٔ زندگی نیست. از تجربه زندگیتان استفاده کنید. اگر خوش شانس باشید، میفهمید که چارهای ندارید - جز نوشتن آنچه به شما اهدا شده است.
نیگل واتس
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
داستان، یک چیز مکانیکی نیست، که خودمان سرهمش کنیم ؛ بلکه بیشتر شبیه آشپزی است: شما میتوانید چیزها را به همان اندازه که دوست دارید درهم بیامیزید ، اما بدون جرقه (شعله) نمیتوانید چیزی تهیه کنید. هنری جیمز این جرقه را هدیهای میداند که به شما داده شده است.
فلوبر گفته است: « ما موضوعات را انتخاب نمیکنیم. آنها ما را انتخاب می کنند.»
اگر فردی هستید که نیاز به بیان برخی ایدههای مهم را در خود احساس میکنید، اگر داستانی خاص دارید که میتوان گفت، پس از ستاره شانستان تشکر کنید. شما یک جرقه دارید؛ موضوع شما را انتخاب کرده است.
«آنچه را که میدهند، بردار!»
در برابر این انتخاب مقاومت نکنید. من اغلب میبینم که چطور دانش آموزانم از یک ایدهٔ خاص که به سویشان میآید، دست میکشند و آن را نادیده میگیرند. زیرا میخواهند چیزی جدیتر ، زیرکانهتر یا روشنفکرانهتر بنویسند. به طور طبیعی، میتوان نتیجهاش را از قبل پیش بینی کرد: آنها خشک و با فشار درونی فوق العاده مینویسند. با این همه اگر کسی بتواند از غنای مطالبی که از قبل در اختیار دارد قدردانی کند، به آنچه برای نویسنده مهم است (یعنی اصالت ) خواهد رسید. هیچ کس به جز شما از داستانتان خبر ندارد، هیچ کس صاحب چنین ترکیبی از تجربهٔ زندگی نیست. از تجربه زندگیتان استفاده کنید. اگر خوش شانس باشید، میفهمید که چارهای ندارید - جز نوشتن آنچه به شما اهدا شده است.
نیگل واتس
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
چند کتاب از این لیست خواندهاید؟
۱. میخائیل بولگاکوف - مرشد و مارگاریتا
۲. آنتوان دو سنت اگزوپری - شاهزاده کوچولو
۳. لئو تولستوی - جنگ و صلح
۴. فئودور داستایوسکی - جنایت و مکافات
۵.گابریل گارسیا مارکز - صد سال تنهایی
۶. آنتون چخوف - داستان
۷. نیکولای گوگول - شنل
۸. آرتور کان کانن دویل - ماجراهای شرلوک هولمز
۹. لئو تولستوی - آنا کارنینا
۱۰. دانیل دفو - رابینسون کروزوئه
۱۱. مارگارت میچل - بر باد رفته -
۱۲. مارک تواین - ماجراهای تام سایر
۱۳. ویلیام شکسپیر - رومئو و ژولیت
۱۴. الكساندر دوما - سه تفنگدار
۱۵. ارنست همینگوی - پیرمرد و دریا
۱۶. جروم .سالینجر - ناطور دشت
۱۷. استندال - سرخ و سیاه
۱۸. اریش ماریا مارک - در جبهه غربی
۱۹. الكساندر دوما - کنت مونت كريستو
۲۰. ویلیام شکسپیر - هملت
۲۱.لوئیس کارول - آلیس در سرزمین عجایب.
۲۲. سروانتس - دون کیشوت
۲۳. جان تالکین - ارباب حلقه ها
۲۴.جین آستین - غرور و تعصب
۲۵. مارک تواین - ماجراهای هاکلبری فین
۲۶. یوهان ولفگانگ فون گوته - فاوست
۲۷. فئودور داستایوسکی - برادران کارامازوف
۲۸. ایوان تورگنف - پدران و پسران
۲۹. ریچارد باخ - جاناتان لیوینگستون مرغ دریایی
۳۰. ویکتور هوگو - گوژپشت نوتردام
۳۱. جورج اورول ۱۹۸۴
۳۲. شارلوت برونته - جین اایر
۳۳. ری بردبری - ۴۵۱درجه فارنهایت
۳۴.میخائیل شولوخوف - دن آرام
۳۵. ژول ورن - فرزندان کاپیتان
۳۶. رابرت لوئیس استیونسون - جزیره گنج
۳۷. هومر - ادیسه
۳۸.جک لندن - سفید دندان
۳۹. ژول ورن - جزیره اسرارآمیز
۴۰. ولادیمیر نابوکوف - لولیتا
۴۱. هومر - ایلیاد
۴۲. فرانسیس اسکات فیتزجرالد - گتسبی بزرگ
۴۳. پائولو کوئلیو - کیمیاگر
۴۴. امیلی برونته - بلندیهای بادگیر
۴۵. ارنست همینگوی - وداع با اسلحه
۴۶. اومبرتو اکو - نام گل سرخ
۴۷. فرانتس کافکا - مسخ
۴۹. نیکولای گوگول - دماغ
۵۰. کالین مک کالو - پرندگان خار زار
۵۱. کورت ونه گات- سلاخ خانه شماره پنج
۵۲. جیمز جویس - اولیس
@Writing_lovers
۱. میخائیل بولگاکوف - مرشد و مارگاریتا
۲. آنتوان دو سنت اگزوپری - شاهزاده کوچولو
۳. لئو تولستوی - جنگ و صلح
۴. فئودور داستایوسکی - جنایت و مکافات
۵.گابریل گارسیا مارکز - صد سال تنهایی
۶. آنتون چخوف - داستان
۷. نیکولای گوگول - شنل
۸. آرتور کان کانن دویل - ماجراهای شرلوک هولمز
۹. لئو تولستوی - آنا کارنینا
۱۰. دانیل دفو - رابینسون کروزوئه
۱۱. مارگارت میچل - بر باد رفته -
۱۲. مارک تواین - ماجراهای تام سایر
۱۳. ویلیام شکسپیر - رومئو و ژولیت
۱۴. الكساندر دوما - سه تفنگدار
۱۵. ارنست همینگوی - پیرمرد و دریا
۱۶. جروم .سالینجر - ناطور دشت
۱۷. استندال - سرخ و سیاه
۱۸. اریش ماریا مارک - در جبهه غربی
۱۹. الكساندر دوما - کنت مونت كريستو
۲۰. ویلیام شکسپیر - هملت
۲۱.لوئیس کارول - آلیس در سرزمین عجایب.
۲۲. سروانتس - دون کیشوت
۲۳. جان تالکین - ارباب حلقه ها
۲۴.جین آستین - غرور و تعصب
۲۵. مارک تواین - ماجراهای هاکلبری فین
۲۶. یوهان ولفگانگ فون گوته - فاوست
۲۷. فئودور داستایوسکی - برادران کارامازوف
۲۸. ایوان تورگنف - پدران و پسران
۲۹. ریچارد باخ - جاناتان لیوینگستون مرغ دریایی
۳۰. ویکتور هوگو - گوژپشت نوتردام
۳۱. جورج اورول ۱۹۸۴
۳۲. شارلوت برونته - جین اایر
۳۳. ری بردبری - ۴۵۱درجه فارنهایت
۳۴.میخائیل شولوخوف - دن آرام
۳۵. ژول ورن - فرزندان کاپیتان
۳۶. رابرت لوئیس استیونسون - جزیره گنج
۳۷. هومر - ادیسه
۳۸.جک لندن - سفید دندان
۳۹. ژول ورن - جزیره اسرارآمیز
۴۰. ولادیمیر نابوکوف - لولیتا
۴۱. هومر - ایلیاد
۴۲. فرانسیس اسکات فیتزجرالد - گتسبی بزرگ
۴۳. پائولو کوئلیو - کیمیاگر
۴۴. امیلی برونته - بلندیهای بادگیر
۴۵. ارنست همینگوی - وداع با اسلحه
۴۶. اومبرتو اکو - نام گل سرخ
۴۷. فرانتس کافکا - مسخ
۴۹. نیکولای گوگول - دماغ
۵۰. کالین مک کالو - پرندگان خار زار
۵۱. کورت ونه گات- سلاخ خانه شماره پنج
۵۲. جیمز جویس - اولیس
@Writing_lovers
داستانهای کوتاه بورخس شگفتانگیزند. «کتابخانه بابل» او، داستانی است بدون رعایت هر گونه قاعدهای درباره طرح و یا قهرمان داستان.
بنابراین اگر بخواهیم براساس معیارهای داستاننویسی به کتابخانه بابل نگاه کنیم؛ از اینکه آن را داستان بدانیم منصرف میشویم. اما این به معنای آن نیست که نویسنده از دانستن اصول داستاننویسی بینیاز است بلکه او قواعد را فرامیگیرد تا در موقع لزوم، آگاهانه آنها را بشکند.
از طرفی كتابخانهٔ بابل شامل توصیف كتابهای ممكن است: کتابهایی که تاکنون نوشته شده و یا حتی آنها که هنوز نوشته نشدهاند و ما در ضمن خواندن آن به این واقعیت ظریف پیمیبریم که تمام متون ممکن، قبلاً نوشته شدهاند، پس پیشنهاد میکنم شما هم سعی کنید و داستان خودتان را بنویسید.
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
بنابراین اگر بخواهیم براساس معیارهای داستاننویسی به کتابخانه بابل نگاه کنیم؛ از اینکه آن را داستان بدانیم منصرف میشویم. اما این به معنای آن نیست که نویسنده از دانستن اصول داستاننویسی بینیاز است بلکه او قواعد را فرامیگیرد تا در موقع لزوم، آگاهانه آنها را بشکند.
از طرفی كتابخانهٔ بابل شامل توصیف كتابهای ممكن است: کتابهایی که تاکنون نوشته شده و یا حتی آنها که هنوز نوشته نشدهاند و ما در ضمن خواندن آن به این واقعیت ظریف پیمیبریم که تمام متون ممکن، قبلاً نوشته شدهاند، پس پیشنهاد میکنم شما هم سعی کنید و داستان خودتان را بنویسید.
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
برای دوستانم مینویسم
این کانال برای دوستانم است. مطالبی را که میخوانم اینجا مینویسم و گاهی خودم هم دوباره سراغشان میروم. روزی که این صفحه را شروع کردم جستجو کردم و دیدم مطالب مدنظرم در نویسندگی، در تلگرام پیدا نیست. چندین بار در جستجوهایم به کانال «مدرسه نویسندگی» برخوردم. پسری آن را مینوشت که عاشق نوشتن و انجیر خیس خورده است که البته مطالبش قابل تأمل بود و چیزهای زیادی از آن یادگرفتم. اما آنکه در ذهنم بود اندکی متفاوت بود؛ پس صفحه خودم را به وجود آوردم و بعد از مدتی قصد کردم که ببندمش تااینکه دوست نادیدهای در پیامی به اصرار از من خواست که ادامه بدهم و من اینبار برای «انسیه» نوشتم.
نوشتن برای بیشتر ما نه متن است، نه کلمات و نه حروف بلکه دلخوشی است برای ذهن و درمان روحمان.
فکر میکنم (و امیدوارم) خوانندگان این صفحه افرادی باشند عاشق ادبیات که دوست دارند گفتگوهایشان را در قالب کلماتی بیان کنند و با اشتیاق همه آنها را روی کاغذ بیاورند. افرادی که دغدغه نوشتن مانند نجوایی مدام با آنان است و قرار از آنها گرفته و امیدوارم خواندن این مطالب بتواند تسکینی برایشان باشد.
به طور حتم در میان این اطلاعات اشتباهاتی وجود خواهد داشت. متاسفم که تلگرام اجازه اصلاح آن را به من نمیدهد و نگرانیام وقتی بیشتر میشود که افرادی به قصد کمک به علاقمندان، این مطالب را کپی میکنند و در کانالهای دیگر میگذارند یا مطلبی از فرد دیگری را به اسم من انتشار میدهند. امیدوارم روزی سواد علمی جامعهمان آنقدر بالا برود که شاهد مشکلاتی از این دست نباشیم و نوشتن برایمان روشی صادقانه باشد؛ از گفتن درباره خود و دنیای درونی خودمان.
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
این کانال برای دوستانم است. مطالبی را که میخوانم اینجا مینویسم و گاهی خودم هم دوباره سراغشان میروم. روزی که این صفحه را شروع کردم جستجو کردم و دیدم مطالب مدنظرم در نویسندگی، در تلگرام پیدا نیست. چندین بار در جستجوهایم به کانال «مدرسه نویسندگی» برخوردم. پسری آن را مینوشت که عاشق نوشتن و انجیر خیس خورده است که البته مطالبش قابل تأمل بود و چیزهای زیادی از آن یادگرفتم. اما آنکه در ذهنم بود اندکی متفاوت بود؛ پس صفحه خودم را به وجود آوردم و بعد از مدتی قصد کردم که ببندمش تااینکه دوست نادیدهای در پیامی به اصرار از من خواست که ادامه بدهم و من اینبار برای «انسیه» نوشتم.
نوشتن برای بیشتر ما نه متن است، نه کلمات و نه حروف بلکه دلخوشی است برای ذهن و درمان روحمان.
فکر میکنم (و امیدوارم) خوانندگان این صفحه افرادی باشند عاشق ادبیات که دوست دارند گفتگوهایشان را در قالب کلماتی بیان کنند و با اشتیاق همه آنها را روی کاغذ بیاورند. افرادی که دغدغه نوشتن مانند نجوایی مدام با آنان است و قرار از آنها گرفته و امیدوارم خواندن این مطالب بتواند تسکینی برایشان باشد.
به طور حتم در میان این اطلاعات اشتباهاتی وجود خواهد داشت. متاسفم که تلگرام اجازه اصلاح آن را به من نمیدهد و نگرانیام وقتی بیشتر میشود که افرادی به قصد کمک به علاقمندان، این مطالب را کپی میکنند و در کانالهای دیگر میگذارند یا مطلبی از فرد دیگری را به اسم من انتشار میدهند. امیدوارم روزی سواد علمی جامعهمان آنقدر بالا برود که شاهد مشکلاتی از این دست نباشیم و نوشتن برایمان روشی صادقانه باشد؛ از گفتن درباره خود و دنیای درونی خودمان.
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
Forwarded from ترجمان علوم انسانى
🎯 وقتی که امبرتو اکو بر شانۀ غولها ایستاد
— چقدر میتوانیم بدانیم؟ چرا داستان تعریف میکنیم؟ و چرا همیشه باید به چیزی اعتقاد داشته باشیم؟
📍حتماً شما هم وقتی میروید کتابخانه، آه بلندی میکشید و حسرت میخورید: «چقدر کتاب هست که من نخواندهام». امبرتو اکو عاشق این احساس بود. او میگفت «هرچقدر هم سختکوش باشی، هیچوقت نمیتوانی تمام دانستههای گذشتگان را بدانی. کتابخانه جای یادگیری نیست، جای گمشدن است. با اعتمادبهنفس واردش میشوی، و هنگام بیرونآمدن یک بازندۀ بهتماممعنایی». اکو به همهچیز همینقدر عجیب نگاه میکرد، به بزرگان تاریخ، به نظریههای توطئه، به مرگ، و به معنای زندگی. «بر شانۀ غولها»، آخرین کتاب اکو، نمایندۀ همۀ دیدگاههای عجیب اوست.
🔖 ۴۵۰۰ کلمه
⏰ زمان مطالعه: ۲۸ دقيقه
📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9713/
🔻خرید اشتراک چهار شمارۀ فصلنامۀ ترجمان
🔗 @tarjomaanweb
— چقدر میتوانیم بدانیم؟ چرا داستان تعریف میکنیم؟ و چرا همیشه باید به چیزی اعتقاد داشته باشیم؟
📍حتماً شما هم وقتی میروید کتابخانه، آه بلندی میکشید و حسرت میخورید: «چقدر کتاب هست که من نخواندهام». امبرتو اکو عاشق این احساس بود. او میگفت «هرچقدر هم سختکوش باشی، هیچوقت نمیتوانی تمام دانستههای گذشتگان را بدانی. کتابخانه جای یادگیری نیست، جای گمشدن است. با اعتمادبهنفس واردش میشوی، و هنگام بیرونآمدن یک بازندۀ بهتماممعنایی». اکو به همهچیز همینقدر عجیب نگاه میکرد، به بزرگان تاریخ، به نظریههای توطئه، به مرگ، و به معنای زندگی. «بر شانۀ غولها»، آخرین کتاب اکو، نمایندۀ همۀ دیدگاههای عجیب اوست.
🔖 ۴۵۰۰ کلمه
⏰ زمان مطالعه: ۲۸ دقيقه
📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9713/
🔻خرید اشتراک چهار شمارۀ فصلنامۀ ترجمان
🔗 @tarjomaanweb
اصلیترین اشتباهی که بیشتر مبتدیان با آن روبرو هستند:
به یاد داشته باشید که تحت هیچ شرایطی کارتان را با تأمل فلسفی شروع نکنید. مگر اینکه کانت یا ارسطو باشید.
ایده اصلیتان را برجسته کنید و خواننده را وادار کنید تا آنچه را که در ذهن شخصیت شما اتفاق میافتد درک کند. در عمل، مشکلات قهرمانان را نشان دهید تا خواننده احساس کند قهرمان چه احساسی دارد.
اگر میخواهید درد و رنج شخصیتتان را توصیف کنید، نشان دهید که چگونه در آپارتمان به چیزها لگد میزند، سیگار میکشد، جلوی تلویزیون میافتد یا احمق بازی در میآورد اما آن را از هر راه دیگری غیر از فلسفه نشان دهید.
پل لاگتین
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
به یاد داشته باشید که تحت هیچ شرایطی کارتان را با تأمل فلسفی شروع نکنید. مگر اینکه کانت یا ارسطو باشید.
ایده اصلیتان را برجسته کنید و خواننده را وادار کنید تا آنچه را که در ذهن شخصیت شما اتفاق میافتد درک کند. در عمل، مشکلات قهرمانان را نشان دهید تا خواننده احساس کند قهرمان چه احساسی دارد.
اگر میخواهید درد و رنج شخصیتتان را توصیف کنید، نشان دهید که چگونه در آپارتمان به چیزها لگد میزند، سیگار میکشد، جلوی تلویزیون میافتد یا احمق بازی در میآورد اما آن را از هر راه دیگری غیر از فلسفه نشان دهید.
پل لاگتین
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
وقتی من «رمان» نوشتم
سالی که کنکور دادم گفتم «اگر تا قبل از ۱۸ سالگی رمان ننویسم، دیگر هیچ وقت نمیتوانم نویسنده شوم» پس آن سال تابستان، یک بسته کاغذ کاهی و چند خودکار از لوازم التحریری«کاوه» گرفتم و بیآمادگی لازم، نشستم به نوشتن. تا آن زمان یادداشتهای روزانه و گاهگداری شعر و داستان مینوشتم اما سررشتهای در نوشتن رمان نداشتم.
سه هفته درگیر نوشتن بودم و وقتی تمام شد، یک هفتهای هم برای پاکنویسش وقت گذاشتم. حاصل کار چندان راضی کننده نبود اما حسنش این بود که تمام تلاشم را به کار گرفته بودم و حالا «رمان» خودم را داشتم.
آن روزها چند مجله را دنبال میکردم: ادبیات و فلسفه، دانشمند، ادبیات داستانی، مجله سروش نوجوان، سلام بچهها و گاه گداری دنیای جدول. هیچ کدام از این مجلهها به طور مستقیم دربارهٔ رمان نبود. تنها مجله «سلام بچهها» فعالانه داستانهای کوتاه نویسندگان جوان را چاپ میکرد. تصمیم گرفتم نوشتهام را درون پاکتی بگذارم و به همراه نامهای برای سردبیر آن بفرستم. در نامه نوشتم که میدانم نوشتهام طولانیتر از آن است که برای چاپ در مجلهتان مناسب باشد اما خواهش میکنم آن را بخوانید و نظرتان را برایم بنویسید. بعد پاکت را به آدرس مجله پست کردم.
یکهفته بعد پستچی نامهای از دفتر مجله آورده بود. در کمال ناباوری سردبیر فرهیختهٔ مجله دستنویسم را خوانده و جواب داده بود. در نامه نوشته بود: قلم درخشان و روانی دارید، چند ایراد هم از داستانم گرفته بود و در پایان هم نوشته بود : نوشته شما بسیار شبیه رمان «غرور و تعصب» «جین آستین» نویسنده آمریکایی است. حتما آن کتاب را تهیه کنید و بخوانید. مطمئن هستم از خواندن آن لذت خواهید برد.
خیلی زود کتاب را گرفتم و شروع کردم به خواندن. مبهوت مهارت نویسنده شده بودم. حق با آقای سردبیر بود، موضوع رمانمان یکی بود. اما آستین آن را بیاندازه ماهرانه نوشته بود. من حتی برای جابجا کردن شخصیت داستان از اتاق به حیاط، دردسر داشتم ولی شخصیتهای او به راحتی آب خوردن از عمارتی به عمارت دیگر میرفتند و نویسنده به آسانی هفتهها و فصلها را جابه جا میکرد. با اینکه او هم (به اعتبار آنچه در مقدمه آمده بود) در زمان نگارش کتابش، بیش از ۱۸ سال نداشت.
نوشتن آن رمان ضعیف، شکل تازهای به خواندنم داده بود و باعث شده بود هر خط را مانند نکته درسی دنبال کنم. همچنین به من یاد داد، اگرچه داشتن موضوع خوب در داستاننویسی مهم است، آنچه اهمیت بیشتری دارد چگونگی بیان نویسنده و مهارت او در پردازش موضوع است.
مطلب زیر مقالهٔ کوتاه و مفیدی است درباره جابهجاییهای زمانی و مکانی در داستان.
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
سالی که کنکور دادم گفتم «اگر تا قبل از ۱۸ سالگی رمان ننویسم، دیگر هیچ وقت نمیتوانم نویسنده شوم» پس آن سال تابستان، یک بسته کاغذ کاهی و چند خودکار از لوازم التحریری«کاوه» گرفتم و بیآمادگی لازم، نشستم به نوشتن. تا آن زمان یادداشتهای روزانه و گاهگداری شعر و داستان مینوشتم اما سررشتهای در نوشتن رمان نداشتم.
سه هفته درگیر نوشتن بودم و وقتی تمام شد، یک هفتهای هم برای پاکنویسش وقت گذاشتم. حاصل کار چندان راضی کننده نبود اما حسنش این بود که تمام تلاشم را به کار گرفته بودم و حالا «رمان» خودم را داشتم.
آن روزها چند مجله را دنبال میکردم: ادبیات و فلسفه، دانشمند، ادبیات داستانی، مجله سروش نوجوان، سلام بچهها و گاه گداری دنیای جدول. هیچ کدام از این مجلهها به طور مستقیم دربارهٔ رمان نبود. تنها مجله «سلام بچهها» فعالانه داستانهای کوتاه نویسندگان جوان را چاپ میکرد. تصمیم گرفتم نوشتهام را درون پاکتی بگذارم و به همراه نامهای برای سردبیر آن بفرستم. در نامه نوشتم که میدانم نوشتهام طولانیتر از آن است که برای چاپ در مجلهتان مناسب باشد اما خواهش میکنم آن را بخوانید و نظرتان را برایم بنویسید. بعد پاکت را به آدرس مجله پست کردم.
یکهفته بعد پستچی نامهای از دفتر مجله آورده بود. در کمال ناباوری سردبیر فرهیختهٔ مجله دستنویسم را خوانده و جواب داده بود. در نامه نوشته بود: قلم درخشان و روانی دارید، چند ایراد هم از داستانم گرفته بود و در پایان هم نوشته بود : نوشته شما بسیار شبیه رمان «غرور و تعصب» «جین آستین» نویسنده آمریکایی است. حتما آن کتاب را تهیه کنید و بخوانید. مطمئن هستم از خواندن آن لذت خواهید برد.
خیلی زود کتاب را گرفتم و شروع کردم به خواندن. مبهوت مهارت نویسنده شده بودم. حق با آقای سردبیر بود، موضوع رمانمان یکی بود. اما آستین آن را بیاندازه ماهرانه نوشته بود. من حتی برای جابجا کردن شخصیت داستان از اتاق به حیاط، دردسر داشتم ولی شخصیتهای او به راحتی آب خوردن از عمارتی به عمارت دیگر میرفتند و نویسنده به آسانی هفتهها و فصلها را جابه جا میکرد. با اینکه او هم (به اعتبار آنچه در مقدمه آمده بود) در زمان نگارش کتابش، بیش از ۱۸ سال نداشت.
نوشتن آن رمان ضعیف، شکل تازهای به خواندنم داده بود و باعث شده بود هر خط را مانند نکته درسی دنبال کنم. همچنین به من یاد داد، اگرچه داشتن موضوع خوب در داستاننویسی مهم است، آنچه اهمیت بیشتری دارد چگونگی بیان نویسنده و مهارت او در پردازش موضوع است.
مطلب زیر مقالهٔ کوتاه و مفیدی است درباره جابهجاییهای زمانی و مکانی در داستان.
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
وقتی کودک بودم فهمیدم که اگر بتوانم درد را با کلمات بیان کنم، همه چیز آسانتر میشود.
ج. رایس
ترجمه معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
ج. رایس
ترجمه معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جملاتی که توی سرمان میچرخند
آریستان رماشین
روزی با یکی از دوستانم تلفنی صحبت میکردم، اما به او گوش نمیدادم، چون تقریباً دو روز بود که جملهای توی ذهنم میچرخید.
دوستم از سکوتم فهمید که به او گوش نمیدهم و گفت: « اینجایی» گفتم:«چی؟ اوه بله»
« به من گوش نمیکردی؟»
گفتم «متاسفم» - چند روز جملهای توی ذهنم میچرخد و نمیتوانم خلاص شوم.
دوستم که می دانست داستان و شعر مینویسم، توصیه کرد:
- پس بنویس و خلاص شو.
من هم همین کار را کردم. جمله این بود:
«آنها میگویند که خنده زندگی را طولانی میکند ، اگر چنین باشد پس من یک زندگی طولانی هستم زیرا من یک کمدین هستم.»
آن را نوشتم و در Word ذخیره کردم و اسمش را گذاشتم "کمدین". حدوداً دو روز از این ماجرا گذشت و چیزی به ذهنم نرسید. اما روز سوم ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم و با عجله رفتم سمت لپ تاپ و اسم فایل را گذاشتم «خندهٔ دیرینه» همچنین همهٔ نقشهٔ داستان را نوشتم.
منظورم این است که فقط پس از نوشتن جملهای که مدام میشنیدم توانستم عنوان دقیق و کل داستان را بهدست بیاورم.
نتیجه اینکه : پیشنهادات یا ایدههایتان را در خاطر داشته باشید و بنویسید. تنها در این صورت است که میتوانید رشتهاصلی داستانتان را از پیچ و تاب ضمیر ناخودآگاه بیرون بیاورید.
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
آریستان رماشین
روزی با یکی از دوستانم تلفنی صحبت میکردم، اما به او گوش نمیدادم، چون تقریباً دو روز بود که جملهای توی ذهنم میچرخید.
دوستم از سکوتم فهمید که به او گوش نمیدهم و گفت: « اینجایی» گفتم:«چی؟ اوه بله»
« به من گوش نمیکردی؟»
گفتم «متاسفم» - چند روز جملهای توی ذهنم میچرخد و نمیتوانم خلاص شوم.
دوستم که می دانست داستان و شعر مینویسم، توصیه کرد:
- پس بنویس و خلاص شو.
من هم همین کار را کردم. جمله این بود:
«آنها میگویند که خنده زندگی را طولانی میکند ، اگر چنین باشد پس من یک زندگی طولانی هستم زیرا من یک کمدین هستم.»
آن را نوشتم و در Word ذخیره کردم و اسمش را گذاشتم "کمدین". حدوداً دو روز از این ماجرا گذشت و چیزی به ذهنم نرسید. اما روز سوم ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم و با عجله رفتم سمت لپ تاپ و اسم فایل را گذاشتم «خندهٔ دیرینه» همچنین همهٔ نقشهٔ داستان را نوشتم.
منظورم این است که فقط پس از نوشتن جملهای که مدام میشنیدم توانستم عنوان دقیق و کل داستان را بهدست بیاورم.
نتیجه اینکه : پیشنهادات یا ایدههایتان را در خاطر داشته باشید و بنویسید. تنها در این صورت است که میتوانید رشتهاصلی داستانتان را از پیچ و تاب ضمیر ناخودآگاه بیرون بیاورید.
ترجمه معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
تجربهٔ خواندن یک کتاب«دلچسب»
«جزیرهٔ گنج» رابرت لوئی استیونسن را خواندم. اول بار اسمش را از زبان جودی آبوت شنیدهبودم. بنظرم هیجانانگیزترین وجه زندگی کتابها، ادامهٔشان از طریق زنجیرهٔ وجود آدمهای توی کتابها است. بخاطر همین هم در همهٔ داستانهای اخیرم حداقل یک کتاب حضور دارد.
چه کسی هست که در برابر با آب و تاب تعریف کردن از کتابی، برای خواندنش کنجکاو نباشد؟ جودی میگوید:
«کتاب جزیرهٔ گنج بامزه نیست؟ شما هیچ آن را خواندهاید؟ از اینکه نامههای من پر از استیونسن است معذرت میخواهم، فکرم فعلا متوجه اوست، کتابخانه لاک ویلو پر از کتابهای استیونسن است.»
«در این هفته که باران میبارید من تمام وقت در اتاق زیرشیروانی نشستم و از خواندن مست شدم، بیشتر آثار استیونسن را خواندم. بهنظر من خود استیونسن از شخصیت های داستانهایش جالبتر است. من گمان میکنم برای اینکه قهرمانهای داستانهایش از هر حیث جالب باشند شخصیت خودش را درقالب قهرمانهای داستانها گنجانده است، چه کاربامزهای کرد!»
استونسن، کتاب جزیرهٔ گنج را به بخشهای کوتاه جذاب تقسیم کرده و با جزییات داستانی و توصیفات عالی، در هر کدام معمایی گذاشته که آدم برای خواندنش مشتاق باشد. نقاشیهای کتاب هم لذت خواندن کتابهای قدیمی را به آدم میدهد:
۱.کاپیتان بیل بونز چهچیزی توی صندوقچه پنهان کرده؟
۲. لانگ جان سیلور مردی که همیشه لبخند به لب دارد، واقعا آدم خوبی است؟
۳. تا حالا اسم کشتی هیسپانیولا به گوشتان خورده؟
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
«جزیرهٔ گنج» رابرت لوئی استیونسن را خواندم. اول بار اسمش را از زبان جودی آبوت شنیدهبودم. بنظرم هیجانانگیزترین وجه زندگی کتابها، ادامهٔشان از طریق زنجیرهٔ وجود آدمهای توی کتابها است. بخاطر همین هم در همهٔ داستانهای اخیرم حداقل یک کتاب حضور دارد.
چه کسی هست که در برابر با آب و تاب تعریف کردن از کتابی، برای خواندنش کنجکاو نباشد؟ جودی میگوید:
«کتاب جزیرهٔ گنج بامزه نیست؟ شما هیچ آن را خواندهاید؟ از اینکه نامههای من پر از استیونسن است معذرت میخواهم، فکرم فعلا متوجه اوست، کتابخانه لاک ویلو پر از کتابهای استیونسن است.»
«در این هفته که باران میبارید من تمام وقت در اتاق زیرشیروانی نشستم و از خواندن مست شدم، بیشتر آثار استیونسن را خواندم. بهنظر من خود استیونسن از شخصیت های داستانهایش جالبتر است. من گمان میکنم برای اینکه قهرمانهای داستانهایش از هر حیث جالب باشند شخصیت خودش را درقالب قهرمانهای داستانها گنجانده است، چه کاربامزهای کرد!»
استونسن، کتاب جزیرهٔ گنج را به بخشهای کوتاه جذاب تقسیم کرده و با جزییات داستانی و توصیفات عالی، در هر کدام معمایی گذاشته که آدم برای خواندنش مشتاق باشد. نقاشیهای کتاب هم لذت خواندن کتابهای قدیمی را به آدم میدهد:
۱.کاپیتان بیل بونز چهچیزی توی صندوقچه پنهان کرده؟
۲. لانگ جان سیلور مردی که همیشه لبخند به لب دارد، واقعا آدم خوبی است؟
۳. تا حالا اسم کشتی هیسپانیولا به گوشتان خورده؟
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
«اگر نویسندهٔ خوبی باشید، به یک ویراستار نیاز دارید.»
سرگئی دولاتوف
دوره آنلاین «ویراستار خود باشید»
ویراستاری جامع «دوازده جلسه»
شهریه: ۳۵۰ هزار تومان
کسب اطلاعات بیشتر⬅️
@Write_2019
@Writing_lovers
سرگئی دولاتوف
دوره آنلاین «ویراستار خود باشید»
ویراستاری جامع «دوازده جلسه»
شهریه: ۳۵۰ هزار تومان
کسب اطلاعات بیشتر⬅️
@Write_2019
@Writing_lovers
نویسنده هر روز مینویسد
روزهایی وجود دارد که دوست نداریم چیزی بنویسیم. در چنین روزهایی باید روبروی لپ تاپ بنشینیم و براساس این استاندارد که «نویسنده هر روز می نویسد.» فقط تایپ کنیم. سعی کنیم با کلمات چیزی ترسیم کنیم، خیال پردازی کنیم و تصاویری به آن اضافه کنیم.
دیشب چند طرح برای نوشتن داستان به ذهنم رسید. به نظر میرسید دارند برای نوشته شدن، با هم مسابقه میدهند. من هم برای هر کدام پوشه جداگانهای ترتیب دادم. یکی از آنها صحنهای است که در آن خبرنگار جوانی در یک جاده جنگلی است. او قرار است چند روزی برای استراحت به ییلاق برود اما در آنجا با ماجراهایی روبرو میشود. یک داستان انتقادی_ اجتماعی. از وقتی غوررآپ غوررآپ بهمن فرسی را خوانده ام، لحن موردنظرم را برای نوشتن یک داستان انتقادی پیدا کردهام.
داستان دوم، صحنهای است که در آن مردی مشغول کتابت است. این یک داستان تاریخی است و امروز خیلی در نوشتنش پیش رفتم و ناخودآگاهم دارد به شکل حیرتانگیزی بهمن کمک میکند.
و دیگری تصویر یک رودخانه است. شاید هم رودخانه شخصیت اول داستان باشد. بنظر میرسد یکداستان اسطورهای است. البته به هیچ وجه جنبه ماورالطبیعی ندارد و ماجراهای آن کاملا مادی و زمینی هستند. فقط یک تصویر اسطورهای در قلب داستانممیدرخشد. در هر پوشه این صحنهها را شرح دادم و شروع کردم به گفتن آن چه میدانستم.
در واقع، فرقی نمیکند از کجا شروع کنید. فقط باید شروع به گفتن آنچه در ذهن دارید، کنید. میتوانید دیالوگ بنویسید یا توضیحی در مورد مکان و بدین ترتیب طرح را گسترش دهید. علاوه بر این وقتی شروع به نوشتن داستان کنید، بیشتر انگیزه میگیرید.
این روش من است. قضاوت اینکه روش مؤثری هست یا نه بر عهدهشما.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
روزهایی وجود دارد که دوست نداریم چیزی بنویسیم. در چنین روزهایی باید روبروی لپ تاپ بنشینیم و براساس این استاندارد که «نویسنده هر روز می نویسد.» فقط تایپ کنیم. سعی کنیم با کلمات چیزی ترسیم کنیم، خیال پردازی کنیم و تصاویری به آن اضافه کنیم.
دیشب چند طرح برای نوشتن داستان به ذهنم رسید. به نظر میرسید دارند برای نوشته شدن، با هم مسابقه میدهند. من هم برای هر کدام پوشه جداگانهای ترتیب دادم. یکی از آنها صحنهای است که در آن خبرنگار جوانی در یک جاده جنگلی است. او قرار است چند روزی برای استراحت به ییلاق برود اما در آنجا با ماجراهایی روبرو میشود. یک داستان انتقادی_ اجتماعی. از وقتی غوررآپ غوررآپ بهمن فرسی را خوانده ام، لحن موردنظرم را برای نوشتن یک داستان انتقادی پیدا کردهام.
داستان دوم، صحنهای است که در آن مردی مشغول کتابت است. این یک داستان تاریخی است و امروز خیلی در نوشتنش پیش رفتم و ناخودآگاهم دارد به شکل حیرتانگیزی بهمن کمک میکند.
و دیگری تصویر یک رودخانه است. شاید هم رودخانه شخصیت اول داستان باشد. بنظر میرسد یکداستان اسطورهای است. البته به هیچ وجه جنبه ماورالطبیعی ندارد و ماجراهای آن کاملا مادی و زمینی هستند. فقط یک تصویر اسطورهای در قلب داستانممیدرخشد. در هر پوشه این صحنهها را شرح دادم و شروع کردم به گفتن آن چه میدانستم.
در واقع، فرقی نمیکند از کجا شروع کنید. فقط باید شروع به گفتن آنچه در ذهن دارید، کنید. میتوانید دیالوگ بنویسید یا توضیحی در مورد مکان و بدین ترتیب طرح را گسترش دهید. علاوه بر این وقتی شروع به نوشتن داستان کنید، بیشتر انگیزه میگیرید.
این روش من است. قضاوت اینکه روش مؤثری هست یا نه بر عهدهشما.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers