گنجطلایی نویسنده
«هیچ عناصری در نویسندگی به اندازه نظم و «مهلت و ضرب الاجل» در اتمام کار مؤثر نیست. نویسنده در گوشه های تنگ و زمان دار و استرس برای تحویل کار است که به زوایای خلاق خود پی می برد و اثری می نگارد که شاید برای خودش هم تعجب آور باشد. آن گوشه خلوت و زمان دار برای نویسنده، کنج طلایی گنج است. من دوسال هر پنج هفته یکبار مجبور بودم سی صفحه نوشته تازه به علاوه ویرایش نوشته های قبلی و دو جستار مدون روی دو کتابی که خوانده بودم تحویل دهم. هیچ موقعیتی جز این زمان فشرده نمی توانست مرا در دنیای نویسندگی به جلو پرتاب کند.»
بخشی از گفت و گوی مژگان قاضی راد
@Writing_lovers
«هیچ عناصری در نویسندگی به اندازه نظم و «مهلت و ضرب الاجل» در اتمام کار مؤثر نیست. نویسنده در گوشه های تنگ و زمان دار و استرس برای تحویل کار است که به زوایای خلاق خود پی می برد و اثری می نگارد که شاید برای خودش هم تعجب آور باشد. آن گوشه خلوت و زمان دار برای نویسنده، کنج طلایی گنج است. من دوسال هر پنج هفته یکبار مجبور بودم سی صفحه نوشته تازه به علاوه ویرایش نوشته های قبلی و دو جستار مدون روی دو کتابی که خوانده بودم تحویل دهم. هیچ موقعیتی جز این زمان فشرده نمی توانست مرا در دنیای نویسندگی به جلو پرتاب کند.»
بخشی از گفت و گوی مژگان قاضی راد
@Writing_lovers
شما از داستان استفاده نمیکنید تا چیزی را ثابت کنید بلکه نشان میدهید که آدمها چطور زندگی میکنند و چگونه فکر میکنند.
چخوف
@Writing_lovers
چخوف
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اسرار زیادی برای نویسندهشدن وجود ندارد. چیزهایی که برای من بسیار مهم بودهاند این سه مورد هستند: نوشتن زیاد، خواندن زیاد، و صبوربودن. همه اینها واقعا سخت و دشوار و از نظر مفهوم بسیار ساده هستند، اما انجامدادنشان برای مردم سخت است. باید خیلی زیاد بنویسید زیرا تنها راه یادگیری اینکه چطور باید بنویسید این است که تمرین کنید. مالکوم گلدول گفته انجام تمرین نویسندگی لازم و ضروری است و فکر کنم من چیزی در حدود دههزار ساعت را صرف تمرین و یادگیری نحوه نوشتن کردم، اما مطمئنم این کار هزاران ساعت طول کشید. همچنین قطعا دههاهزار ساعت را صرف مطالعه کردهام، زیرا باید بهطور عمیق و گسترده مطالعه کنید تا بدانید چهکاری انجام دهید، بدانید کارتان با چه نوع سنتهای ادبی تناسب دارد و چگونه به این سنتها اشاره کنید. و درنهایت، باید صبور باشید، مگر اینکه یکی از آن نوابغی باشید که در ۲۵ سالگی موفق میشوند کتابی بنویسند که یکمیلیون دلار فروش داشته باشد، در غیراینصورت، شما و بیشتر نویسندهها باید سالها، حتی دههها، در گمنامی سخت کار و تلاش کنید تا در آینده نویسنده شناختهشدهای شوید...
ویت تان نون
@Writing_lovers
ویت تان نون
@Writing_lovers
صبح روز بعد ، آنخلیتو به همراه دون رامون با یک بغل از افسانهایترین گنجینهها وارد شد، همه را روی تخت گذاشت و هر دو نفرشان، با قیافهای که از آن محبت میبارید، کنار ایستادند. انگار که میخواهند هدایای درخت کریسمس را توزیع کنند. هر شئی را با دقت وارسی کردم. مجموعا عبارت بودند از:
ته ماندهٔ یک مداد
پنج برگ کاغذ
یک تکه صابون
حوله دستشویی
یک پیراهن
دون رامون توضیح داد که کاغذ و مدادبرای نویسندگی است، چون رئیس زندان فکر میکند اگر اجازه بدهند دوباره نویسندگی کنم دلم سبک خواهد شد، بعد با چشمکی اضافه کرد که چون هر لحظه ممکن است آنچه مینویسم را برای بررسی بگیرند، بهتر است فقط چیزهای خوب بنویسم.
قول دادم که فقط چیزهای خوب بنویسم. یک بار دیگر همان شادی نفس گیر و بیحد و مرزی به من دست دادکه موقع دریافت نخستین کتاب داشتم.
یادداشت هایم مربوط به بعد از این تاریخ است. با به یاد داشتن این واقعیت که باید چیزهای خوب بنویسم آن را به صورت تلگرافی مینوشتم. اگر ده نفر اعدام میشدند مینوشتم« ده بیدار شدم. خوابهای بد.»
گفتوگو با مرگ
آرتور کوستلر
نشر نی
@Writing_lovers
ته ماندهٔ یک مداد
پنج برگ کاغذ
یک تکه صابون
حوله دستشویی
یک پیراهن
دون رامون توضیح داد که کاغذ و مدادبرای نویسندگی است، چون رئیس زندان فکر میکند اگر اجازه بدهند دوباره نویسندگی کنم دلم سبک خواهد شد، بعد با چشمکی اضافه کرد که چون هر لحظه ممکن است آنچه مینویسم را برای بررسی بگیرند، بهتر است فقط چیزهای خوب بنویسم.
قول دادم که فقط چیزهای خوب بنویسم. یک بار دیگر همان شادی نفس گیر و بیحد و مرزی به من دست دادکه موقع دریافت نخستین کتاب داشتم.
یادداشت هایم مربوط به بعد از این تاریخ است. با به یاد داشتن این واقعیت که باید چیزهای خوب بنویسم آن را به صورت تلگرافی مینوشتم. اگر ده نفر اعدام میشدند مینوشتم« ده بیدار شدم. خوابهای بد.»
گفتوگو با مرگ
آرتور کوستلر
نشر نی
@Writing_lovers
ما را با این فکر گمراه کردهاند که نوشتن یک هنر است و تنها از دست معدود انسانهای مستعد بر میآید. راستش این بهانهای بیش نیست. توجیهی برای افراد تنبل، بیحال و بیانگیزه؛ اما واقعیت این است که کلید نویسندهای بهتر شدن، در خودِ نوشتن است.
آن هندلی
@Writing_lovers
آن هندلی
@Writing_lovers
نگهبان فانوس دریایی خود باشید.
گفتهاند سامرست موام همیشه میزش را رو به یک دیوار خالی میگذاشت و مینوشت. او حتی قبل از شروع کار روزانه پشت میز مینشست و با فکر کردن به نخستین جملاتی که میخواست بنویسد، خود را آماده نوشتن میکرد.
در حقیقت نویسنده مانند نگهبان فانوس دریایی است. او باید بتواند در انزوا و سکوت، تاریکی و مه گرفتگی پیرامونش؛ حتی هیاهوی امواج و مرغان دریایی، با باریکهای درخشان از نور به کشف و سروسامان دادن درونیاتش بپردازد.
برای یک نویسنده داشتن خلوت و سکوت اطراف مهم است اما نکته مهمتر توجه و کنترل دائمی نویسنده به احساسات، افکار و درونیاتش است.
ممکناست این فضا برای نویسندهای مانند سامرست موام پشت میزش و رو به دیوار باشد و برای نویسندهٔ دیگری مثل جویس اوتس مشرف به باغ.
آنچه اهمیت دارد این است که به عنوان یک نویسنده در فضای مخصوص به خودتان قرار بگیرید و مانند نگهبان فانوس دریایی با کنترل و تمرکز مداوم بر درونیاتتان، داستانهایتان را بنویسید.
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
گفتهاند سامرست موام همیشه میزش را رو به یک دیوار خالی میگذاشت و مینوشت. او حتی قبل از شروع کار روزانه پشت میز مینشست و با فکر کردن به نخستین جملاتی که میخواست بنویسد، خود را آماده نوشتن میکرد.
در حقیقت نویسنده مانند نگهبان فانوس دریایی است. او باید بتواند در انزوا و سکوت، تاریکی و مه گرفتگی پیرامونش؛ حتی هیاهوی امواج و مرغان دریایی، با باریکهای درخشان از نور به کشف و سروسامان دادن درونیاتش بپردازد.
برای یک نویسنده داشتن خلوت و سکوت اطراف مهم است اما نکته مهمتر توجه و کنترل دائمی نویسنده به احساسات، افکار و درونیاتش است.
ممکناست این فضا برای نویسندهای مانند سامرست موام پشت میزش و رو به دیوار باشد و برای نویسندهٔ دیگری مثل جویس اوتس مشرف به باغ.
آنچه اهمیت دارد این است که به عنوان یک نویسنده در فضای مخصوص به خودتان قرار بگیرید و مانند نگهبان فانوس دریایی با کنترل و تمرکز مداوم بر درونیاتتان، داستانهایتان را بنویسید.
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
آیا از این همه لذت جان به در خواهم برد؟
جستاری از «دیوید فاستر والاس» دربارهٔ تجربهای آشنا از کودکی و جادو
http://m.tarjomaan.com/neveshtar/7914/
@Writing_lovers
جستاری از «دیوید فاستر والاس» دربارهٔ تجربهای آشنا از کودکی و جادو
http://m.tarjomaan.com/neveshtar/7914/
@Writing_lovers
ترجمان | علوم انسانی و ترجمه
آیا از اینهمه لذت جان به در خواهم برد؟
چطور ممکن است بچهای که پدر و مادری خداناباور دارد، احساساتِ عمیق مذهبی پیدا کند؟ دیوید فاستر والاس، جستارنویس بسیار مشهورِ آمریکایی، در نوشتاری برای نیویورکر با روایتی شیرین و موشکافانه تعریف میکند که چگونه «دروغی» که پدر و مادرِ او دربارۀ یک ماشینِ اسباببازیِ…
ابر بارانش گرفتهست
شمیم بهار/صدای یونس تراکمه
@litera9
شنیدنِ بیسانسورِ داستانِ
«ابر بارانش گرفتهست» آقای شمیم بهار،
(انتشار در «اندیشه و هنر» سال ۱۳۴۴) با صدا و لحنِ درخور و درستِ یونس تراکمه
از پادکستهای سایت «سرخ و سیاه» مرحوم
شنیدنِ بیسانسورِ داستانِ
«ابر بارانش گرفتهست» آقای شمیم بهار،
(انتشار در «اندیشه و هنر» سال ۱۳۴۴) با صدا و لحنِ درخور و درستِ یونس تراکمه
از پادکستهای سایت «سرخ و سیاه» مرحوم
گفتوگو با آیدین آغداشلو
هنر در اکنون جهان به چه کار میآید؟
جمعه ۱۸بهمن ساعت ۱۷
کتاب اردیبهشت
@Writing_lovers
هنر در اکنون جهان به چه کار میآید؟
جمعه ۱۸بهمن ساعت ۱۷
کتاب اردیبهشت
@Writing_lovers
دانستن اینکه آدم به راستی چه حس میکند، نه اینکه چه قرار است حس کند یا به او آموخته اند که چه حس کند، امری بسیار مهم در نوشتن به شمار می آید.
همینگوی
@Writing_lovers
همینگوی
@Writing_lovers
نقش آب و هوا در داستان
همه میدانیم که هوا بر خلقیات ما تأثیر میگذارد. داستاننویس این موقعیت ممتاز را دارد که میتواند هر هوایی را که مناسب حال یا وصف حال باشد ابداع کند. بنابراین، خیلی وقتها هوا مقدمهٔ آن نمودی است که جان راسکین «زندهنمایی» مینامید، یعنی انتساب احساسات و عواطف انسانی به پدیدههای جهان طبیعی. او نوشته است: «همهٔ احساسهای تند و تیز ... در دریافت ما از اشیاء خارج نوعی پندار به وجود میآورد که من بهطور کلی آن را زنده نمایی میخوانم.»
«زنده نمایی» اگر با هوشمندی و تدبیر به کار برود، صنعتی است که نمودهای تأثیرگذار و قدرتمندی دارد، و بدون چنین نمودهایی فن داستاننویسی بخشی از توش و توان خود را از دست میدهد.
جین آستین هم به شکل ضمنی از «زندهنمایی» استفاده میکند. وقتی حال و روز اِما خیلی بد است، وقتی حقیقت را دربارهٔ جین فیرفاکس درمییابد و به معانی و تبعات آن در رفتار خودش پی میبرد، وقتی خیلی دیر متوجه میشود که آقای نایتلی را دوست دارد اما به دلایلی نیز خیال میکند آقای نایتلی میخواهد هریت را بگیرد، بله، در همین بدترین روز زندگیاش «هوا هم این غم و افسردگی را تشدید میکرد». جان راسکین لابد تذکر میداد که هوا نمیتواند چنین منظوری داشته باشد. اما طوفان تابستانی همان قرینهٔ احساسهای اِما دربارهٔ آیندهٔ اوست، زیرا موقعیت محکم و مهم او در محیط کوچک و بستهٔ هایبری فقط این «منظرهٔ متلاطم» ازدواج هریت با نایتلی را «طولانیتر» میکند. ولی این هوا چون نابهنگام است ناپایدار هم هست: روز بعد، باز خورشید درمیآید و جورج نایتلی از راه میرسد و از اِما خواستگاری میکند.
بخشی از کتاب «هنر داستاننویسی،با نمونههایی از متنهای کلاسیک و مدرن»
نوشتۀ دیوید لاج
ترجمه رضا رضایی
نشر نی
اصل مقاله را به صورت کامل اینجا ببینید:
http://www.naghdedastan.ir/article/34
@Writing_lovers
همه میدانیم که هوا بر خلقیات ما تأثیر میگذارد. داستاننویس این موقعیت ممتاز را دارد که میتواند هر هوایی را که مناسب حال یا وصف حال باشد ابداع کند. بنابراین، خیلی وقتها هوا مقدمهٔ آن نمودی است که جان راسکین «زندهنمایی» مینامید، یعنی انتساب احساسات و عواطف انسانی به پدیدههای جهان طبیعی. او نوشته است: «همهٔ احساسهای تند و تیز ... در دریافت ما از اشیاء خارج نوعی پندار به وجود میآورد که من بهطور کلی آن را زنده نمایی میخوانم.»
«زنده نمایی» اگر با هوشمندی و تدبیر به کار برود، صنعتی است که نمودهای تأثیرگذار و قدرتمندی دارد، و بدون چنین نمودهایی فن داستاننویسی بخشی از توش و توان خود را از دست میدهد.
جین آستین هم به شکل ضمنی از «زندهنمایی» استفاده میکند. وقتی حال و روز اِما خیلی بد است، وقتی حقیقت را دربارهٔ جین فیرفاکس درمییابد و به معانی و تبعات آن در رفتار خودش پی میبرد، وقتی خیلی دیر متوجه میشود که آقای نایتلی را دوست دارد اما به دلایلی نیز خیال میکند آقای نایتلی میخواهد هریت را بگیرد، بله، در همین بدترین روز زندگیاش «هوا هم این غم و افسردگی را تشدید میکرد». جان راسکین لابد تذکر میداد که هوا نمیتواند چنین منظوری داشته باشد. اما طوفان تابستانی همان قرینهٔ احساسهای اِما دربارهٔ آیندهٔ اوست، زیرا موقعیت محکم و مهم او در محیط کوچک و بستهٔ هایبری فقط این «منظرهٔ متلاطم» ازدواج هریت با نایتلی را «طولانیتر» میکند. ولی این هوا چون نابهنگام است ناپایدار هم هست: روز بعد، باز خورشید درمیآید و جورج نایتلی از راه میرسد و از اِما خواستگاری میکند.
بخشی از کتاب «هنر داستاننویسی،با نمونههایی از متنهای کلاسیک و مدرن»
نوشتۀ دیوید لاج
ترجمه رضا رضایی
نشر نی
اصل مقاله را به صورت کامل اینجا ببینید:
http://www.naghdedastan.ir/article/34
@Writing_lovers
پستچی
چیستا یثربی
نشر قطره
اگر این داستان را نخواندهاید، بخوانید. روایت خیلی خوبی دارد و میتواند الگوی مناسبی برای خاطرهنویسی با فرمهای داستان گونه باشد.
#معرفی_کتاب
@Writing_lovers
چیستا یثربی
نشر قطره
اگر این داستان را نخواندهاید، بخوانید. روایت خیلی خوبی دارد و میتواند الگوی مناسبی برای خاطرهنویسی با فرمهای داستان گونه باشد.
#معرفی_کتاب
@Writing_lovers
در هر دقیقه صد کلمه تایپ میکنم. وقتی کار تمام شد نوشته را کنار میگذارم، برای یک هفته، یک ماه یا گاهی بیشتر. بعد که دوباره سراغ آن میروم بدون هیچ احساسی آن را میخوانم، برای یکی دو تا از دوستان آن را با صدای بلند میخوانم. آن موقع تصمیم میگیرم چه تغییراتی بدهم.
ترومن کاپوتی
@Writing_lovers
ترومن کاپوتی
@Writing_lovers
بورخس از مراحل نوشتن داستانهای کوتاهش میگوید:
فرض کنیم، من در خیابانی گردش میکنم و یا از موزهای دیدن میکنم (موزه هایی که در این جا متعددند) و ناگهان متوجه چیزی میشوم که مرا تحت تاثیر قرار میدهد. آنگاه، ذهنم واکنشی نشان نمیدهد. اگر آن چیز اثر زیبایی باشد، تجربهام به من میگوید آن چیز روایی است یا شاعرانه و یا هر دو. سپس آن چه را که بر من میگذرد میتوانم با این گفتهی ژوزف کنراد توضیح دهم: او به دریانوردی تشبیه میکند که از دور لکهای در دریا میبیند و این لکه قارهی آفریقاست. معنای این گفتهی او این است : این لکه، قارهای است با جنگلهای بکر، رودخانهها، انسانها و اسطورهها و حیوانات وحشی. با وجود این، آنچه او میبیند فوق العاده ناچیز است. همین امر بر من نویسنده میگذرد.
من شکلی از دور و به طور سطحی میبینم که میتواند جزیرهای باشد. انتهای ساحل را می بینم. آن سوی ساحل و ساحل رو به رویم را میبینم اما نمیدانم دراین میان چه چیزهایی وجود دارند. به طور شماتیک آغاز و پایان داستان را درمی یابم، اما هرچه بیشتر مینگرم بازهم نمی توانم بفهمم این جزیره کجاست و به چه عصری تعلق دارد. این موضوع هنگامی بر من آشکار میشود که در موردش فکر کنم و یا دربارهی آن بنویسم. در این میان خطایی که از من سرمیزند ناشی از مبهم بودن این منطقه است که هنوز کشف نشده است و چند روزی طول میکشد تا بشود دربارهی همهی اینها تصمیم گرفت.
پس از رسیدن به اینجا، تلاش میکنم جزییات را پیش خودم مجسم کنم. معتقدم کسی که کتاب قطوری مینویسد گرایش دارد اشخاص را جا به جا کند و یا خودش را به جای قهرمان رمان بگذارد. مثلا، اخیرا رمانی خواندم، رمانی که اهمیت چندانی نداشت: « بلبیت » نوشتهی سینگلرلویس. مؤلف، در پایان این رمان، جای شخصیت رمان را گرفته است. اگر چنین نمیکرد وقایع را از فاصلهی دور میدیده است.
موقعی که موضوع داستان را مجسم کرده ام، آن چه باقی میماند این است که دریابم بین آغاز و پایان داستان چه میگذرد. گاهی دوـ سه صفحه مینویسم و به بیراهه میروم. چون ناگهان متوجه می شوم نباید این جور رخ دهد. آنگاه این صفحات را دور می اندازم. چون نویسنده نباید خواننده را با موقعیتهایی که اهمیت ندارند رو به رو کند و باید در سراسر داستان نهایت دقت و کوشش خود را به کاربرد.
البته همه اینها فقط مربوط به داستان است و چیز غریبی در داستان نهفته است چون کسی که داستان مینویسد، در ابتدای کار پر طمطراق و با خودپسندی مینویسد و بعدها بتدریج این امر بغرنج نهانی بر او آشکار میشود.
@Writing_lovers
فرض کنیم، من در خیابانی گردش میکنم و یا از موزهای دیدن میکنم (موزه هایی که در این جا متعددند) و ناگهان متوجه چیزی میشوم که مرا تحت تاثیر قرار میدهد. آنگاه، ذهنم واکنشی نشان نمیدهد. اگر آن چیز اثر زیبایی باشد، تجربهام به من میگوید آن چیز روایی است یا شاعرانه و یا هر دو. سپس آن چه را که بر من میگذرد میتوانم با این گفتهی ژوزف کنراد توضیح دهم: او به دریانوردی تشبیه میکند که از دور لکهای در دریا میبیند و این لکه قارهی آفریقاست. معنای این گفتهی او این است : این لکه، قارهای است با جنگلهای بکر، رودخانهها، انسانها و اسطورهها و حیوانات وحشی. با وجود این، آنچه او میبیند فوق العاده ناچیز است. همین امر بر من نویسنده میگذرد.
من شکلی از دور و به طور سطحی میبینم که میتواند جزیرهای باشد. انتهای ساحل را می بینم. آن سوی ساحل و ساحل رو به رویم را میبینم اما نمیدانم دراین میان چه چیزهایی وجود دارند. به طور شماتیک آغاز و پایان داستان را درمی یابم، اما هرچه بیشتر مینگرم بازهم نمی توانم بفهمم این جزیره کجاست و به چه عصری تعلق دارد. این موضوع هنگامی بر من آشکار میشود که در موردش فکر کنم و یا دربارهی آن بنویسم. در این میان خطایی که از من سرمیزند ناشی از مبهم بودن این منطقه است که هنوز کشف نشده است و چند روزی طول میکشد تا بشود دربارهی همهی اینها تصمیم گرفت.
پس از رسیدن به اینجا، تلاش میکنم جزییات را پیش خودم مجسم کنم. معتقدم کسی که کتاب قطوری مینویسد گرایش دارد اشخاص را جا به جا کند و یا خودش را به جای قهرمان رمان بگذارد. مثلا، اخیرا رمانی خواندم، رمانی که اهمیت چندانی نداشت: « بلبیت » نوشتهی سینگلرلویس. مؤلف، در پایان این رمان، جای شخصیت رمان را گرفته است. اگر چنین نمیکرد وقایع را از فاصلهی دور میدیده است.
موقعی که موضوع داستان را مجسم کرده ام، آن چه باقی میماند این است که دریابم بین آغاز و پایان داستان چه میگذرد. گاهی دوـ سه صفحه مینویسم و به بیراهه میروم. چون ناگهان متوجه می شوم نباید این جور رخ دهد. آنگاه این صفحات را دور می اندازم. چون نویسنده نباید خواننده را با موقعیتهایی که اهمیت ندارند رو به رو کند و باید در سراسر داستان نهایت دقت و کوشش خود را به کاربرد.
البته همه اینها فقط مربوط به داستان است و چیز غریبی در داستان نهفته است چون کسی که داستان مینویسد، در ابتدای کار پر طمطراق و با خودپسندی مینویسد و بعدها بتدریج این امر بغرنج نهانی بر او آشکار میشود.
@Writing_lovers
«من کارهای زيادي انجام میدهم، ولی تنها کاری که میکنم اين است که در فضاهای خالي کار میکنم. مثلاً وقتی انتظار شما را میکشم که با آسانسور از طبقه اول به طبقه سوم بياييد، داستانم را مینويسم.»
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
اومبرتو اکو
@Writing_lovers