نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
کالوینو می‌گوید: «هنگامی که برای داستانی برنامه ریزی می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد تصویری است که به هر دلیلی به نظرم پر معنی می‌آید. همین که تصویر به حد کافی در ذهنم روشن شد، آن را به داستانی بسط می‌دهم. یا اینکه خود تصویرها به ظرفیت‌های نهفته‌ی خودشان امکان بسط می‌دهند.»
ذهن یک نویسنده، براساس تداعی تصاویر به کار می افتد و بقیه خرده خرده در تلاش برای فهم این تصویر شکل می‌گیرد.

تمرین

منبع اصلی برای یافتن تصاویر، خاطراتتان هستند. به آن‌ها رجوع کنید و ببینید کدام تصویر برایتان جلوه‌ی ویژه‌ای دارد و شروع به نوشتن دربارهٔ آن کنید. با نوشتن بی وقفه و دنبال کردن یک تصویر، آن را از تاریکی بیرون بکشید. بدین ترتیب معانی جدید را کشف ‌می‌کنید و به آگاهی تازه‌ای می‌رسید. وقتی تمام شد برای آن یک عنوان مناسب انتخاب کنید.


معصومه حامی دوست


@Writing_lovers
هر نسل باید داستان دوران خودش را بنویسد، چون دیگر کسی برنمی‌گردد تا داستان سالهای گذشته را بنویسد.


هوشنگ گلشیری



@Writing_lovers
سعی می‌كنم درباره‌ی داستانی كه اطلاعات كمی در مورد آن دارم پرسش‌های زيادی مطرح كنم و با جواب دادن به آن ها قصه را سر و شكل بدهم.

اصغر فرهادی



@Writing_lovers
«داستان خودتان را نقل کنید، اینطور جالب به نظر خواهید رسید.»

لوئیز بورژا


@Writing_lovers
ویلیام گیبسون از نوشتن اولین رمانش می‌گوید:


پس از فروختن چند داستان کوتاه، تری کار، یکی از افراد معتبر دنیای علمی‌تخیلی که کارش جمع‌آوری داستان برای گلچین‌های ادبی بود با من تماس گرفت و سوالش این بود که آیا علاقه‌ای دارم برای مجموعه‌‌ی جدیدش رمانی بنویسم؟‌ من در جواب گفتم البته، ولی بدجوری ترسیده بودم و این ترس تا ۱۸ ماه بعد، یعنی ۶ ماه اضافه‌تر از قرارداد یک‌ساله‌ام برای تحویل رمان، من را همراهی کرد. 

دلیل این تاخیر این بود که رمان نوشتن بلد نبودم، ولی فرض من این بود که فرصت پیش‌آمده، اولین و آخرین فرصت من برای انجام این کار است. در آن دوران، ایده‌ی من از موفقیت این بود که کتابم پس از مواجه شدن با نگاه‌های خصمانه یا بی‌تفاوتی که انتظارشان را داشتم، در کتابفروشی‌ها نایاب شود. سپس در قالب کتابی با کاغذ زردشده در قفسه‌های علمی‌تخیلی کتابفروشی‌هایی که کتاب‌های دست‌دوم می‌فروختند، در زمان سفر کند و در آینده‌ای دور دست اقلیتی لندنی یا شاید هم پاریسی بیفتد که سلیقه‌ای خاص دارند و با اکراه اقرار می‌کنند این رمان تجلیل‌خاطر خوبی از نویسنده‌هایی ا‌‌ست که به اصطلاح عکس‌شان را پشت شیشه جلوی خودروی نویسندگی‌ام قرار داده بودم. وقتی روزانه داشتم جلوی ماشین تحریر هرمس ۲۰۰۰ دستی و سفری‌ام عرق‌های استعاری می‌ریختم، با اطمینان به خودم می‌گفتم اول و آخرش همین است. 

ولی سطح توقع پایین آزادی‌بخش است و ترس (خصوصاً ترس به پایان نرساندن یک پروژه)، انگیزه‌ای قوی ایجاد می‌کند. من برای مخاطبان خیالی‌ام در آینده‌ی دوری که قرار بود رمانم به‌واسطه‌ی نیرویی دوستانه ولی ادراک‌ناپذیر کشف شود می‌نوشتم؛ فقط برای آن‌ها. رمان من پیغامی داخل بطری بود. تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که از تمام تجربیاتی که در ۳۴ سال زندگی‌ام جمع کرده بودم بهره بگیرم تا برای آن‌ها بهترین متن ممکن را خلق کنم. بعد، همان‌طور که دوچرخه‌سوارهای حرفه‌ای درباره‌ی بخش نهایی مسیر مسابقه می‌گویند، ولش کنم توی جاده. 

وقتی نوشتن تمام شد، احتمالاً به خروار کاغذ مرغوبی که به جا گذاشته بودم زل زدم و مثل هر دفعه‌ای که نوشتن یک رمان را تمام می‌کنم، پیش خودم فکر کردم: من چه غلطی کردم؟ راستش را بخواهید، لحظه یا شرایط دقیقی را که تری به من پیشنهاد داد رمان بنویسم به یاد نمی‌آورم. احتمالاً آن لحظه برای حافظه‌ام زیادی سنگین بود. به یاد دارم که مدتی پس از تحویل رمان تری را دیدم. چند وقتی از او بی‌خبر بودم. او داشت از پلکان منحنی هتلی که مخصوص مهمانان مراسمی در همان نزدیکی بود پایین می‌رفت. از او پرسیدم که رمان را دریافت کرده و او پاسخ داد: «بله.» با اضطراب پرسیدم: «مشکلی ندارد؟». روی پلکان مکث کرد، با نگاهی مختصر و به شکلی خاطره‌انگیز عجیب من را برانداز کرد، لبخندی زد و گفت: «نه. مطمئنم که مشکلی ندارد.» سپس رفت طبقه‌ی پایین و وارد بار شد. شاید دیگر هیچ‌وقت او را نبینم. 

رسم روزگار همین است. گاهی اوقات‌ نیرویی دوستانه و ادراک‌ناپذیر به سمت شما دست یاری دراز می‌کند‌،‌ با این‌که گاهی چنین اتفاقی محال به نظر می‌رسد. 


@Writing_lovers
ادعای بجایی نیست اگر تصور کنیم که در برابر کاغذ و قلم تنهاییم. همه چیز از اطراف به ما راه پیدا می‌کند. در زمانهای مختلف، گاه از فاصله نسبتا دور، گاهی از دیگری به‌ما. بله نکته مهم همین است. همه چیز از بیرون به‌ما راه پیدا می‌کند. آنچه به نوشتهٔ ما راه پیدا می‌کند، بی شک انبوهی از زیسته‌هاست. باید خود را به دست زیسته‌ها سپرد.

مارگریت دوراس


@Writing_lovers
نویسنده ها نمی‌پذیرند اولین کاری که باید بکنند یادگرفتن نوشتن است. اگر نقاش باید اول یاد بگیرد چطور قلم نقاشی را دست بگیرد، لازم است نویسنده هم پیش از اقدام به چاپ چیزی، بداند چطور بنویسد.

اما این کار همت و ‌نظم مستمر نیاز دارد، نویسندگان ما مأیوس می‌شوند، احساس می‌کنند نمی‌توانند آن همه وقت و انرژی بگذارند تا نوشتن را یاد بگیرند و سرانجام خودشان را نویسنده تصور می‌کنند بی آنکه نوشتن را آموخته باشند و به خودشان اطمینان خاطر می‌دهند و در نهایت ناامید می‌شوند.

ببینید هر نویسنده ای چیزی برای گفتن دارد، مفاهیم و‌اندیشه‌های خاص... اما چون نمی داند چطور بنویسید، در نهایت نمی‌تواند ادامه بدهد.


گابریل گارسیا مارکز



@Writing_lovers
من‌ از کتابخانه‌ «شکسپیر و شرکا» که‌ عضو می‌پذیرفت‌ کتاب‌ به‌ امانت‌ می‌گرفتم‌. اینجا کتابخانه‌ و کتابفروشی‌ سیلویا بیچ‌ در شماره‌ ۱۲ خیابان‌ ادئون‌ بود. در آن‌ خیابان‌ سرد که‌ گذرگاه‌ بادبود، این‌ کتابفروشی‌ مکانی‌ بود با نشاط‌، با بخاری‌ بزرگی‌ در زمستان‌ و میزها و قفسه‌های‌ پر از کتاب‌ و پشت‌ ویترین‌ تازه‌های‌ کتاب‌ و عکس‌ نویسندگان‌ مشهور زنده‌ و مرده‌ روی‌ دیوارها و تا نزدیک‌ سقف‌ و تا اتاق‌ پشتی‌ که‌ به‌ حیاط‌ داخلی‌ ساختمان‌ راه‌ داشت‌، قفسه‌ پشت‌ قفسه‌، گنجینه‌ کتابفروشی‌ را در بر می‌گرفت‌. از تورگنیف‌ شروع‌ کردم‌ و دو جلد «خاطرات‌ شکارچی‌» و یکی‌ از آثار اولیه‌ دی‌.اچ‌. لارنس‌ را که‌ تصور می‌کنم‌ «پسران‌ و عشاق‌» بود برداشتم‌.

📗جشن بیکران
ارنست همینگوی


@Writing_lovers
والتر بنیامین و ظلمات زمانه‌اش


«گرمی از اشیا دور می‌شود. اشیای روزمره به آرام اما مصرانه مارا پس می‌زنند. اگر می‌خواهیم یخ نزنیم ونمیریم، باید سردی آنهارا با گرمی خود جبران کنیم واگر می‌خواهیم از فرط خونریزی نمیریم، باید تیغ وخار آنها را با مهارتی بی پایان به دست بگیریم. نباید انتظار کمکی از اطرافیانمان داشته باشیم…»

والتر بنیامین

سالها پیش کتابی خواندم به نام «خاطرات ظلمت» نوشته بابک‌احمدی که در آن از زندگی، رنج‌ها و تلاشهای والتر بنیامین در طول حیات فکری‌اش می‌گفت.

بنیامین با وجود خفقان و مسأله نازیسم زمانه‌اش، با سماجت به کار نویسندگی و نشر اندیشه‌هایش ادامه داد و در مقالات و نوشته‌هایش ایده‌هایی تازه و درخشان مطرح کرد که هنوز هم در عرصه ادبیات، الهام بخش است.

گاهی با خواندن جملاتش، فکر می‌کنم چطور ممکن است ایده‌های کسی که در اوج‌خفقان زندگی می‌کرد، تا این حد پیشرو باشد؟!

او در «تزهایی درباره مفهوم تاریخ» از مفهومی حرف می‌زند که «مى‌‌تواند بازندگان تاريخ را از شكست‌شان نجات بدهد.»

این مفهوم نجات بخش، امید است که بنیامین آن را با نوشتن خستگی ناپذیر در آمیخت و از دل آن‌ها ایده‌هایی به روشنی چراغ برکشید تا به دست ما در این سوی تاریخ برسد.


معصومه حامی دوست


@Writing_lovers
ببین‌ برای‌ نوشتن‌ چه‌ وقتِ روز مناسب‌ترین‌ است‌ و بنویس‌ و اجازه‌ نده‌ هیچ‌ چیز مزاحم‌ کارت‌ شود.

استر فروید


@Writing_lovers
ادگار لارنس دکتروف چگونه می‌نویسد؟


✔️فکر نکنم هیچکدام از آثارم تا قبل از نسخه هفتم، هشتم به نتیجه رسیده باشند. معمولا چند سال طول می‌کشد تا کتابی بنویسم.

✔️هیچ چیز حساب‌شده نیست. هرگز چنین نبوده است. یکی از چیزهایی که به عنوان نویسنده باید یاد می‌گرفتم این بود که به عمل نوشتن اعتماد پیدا کنم. اینکه خودم را در موقعیت نوشتن قرار دهم تا کشف کنم چه می‌نویسم. اختراع یک کتاب یک نوع کشف است! بعد متوجه می‌شوی کجا هستی و چه کاری داری انجام می‌دهی. اما در آغاز نوشتن واقعا نمی‌دانی قرار است چه چیزی رخ دهد.

✔️هرچیزی ممکن است ابتدا به ذهن بیاید. یک صدا، تصویر یا امری بسیار خصوصی. مثلا موقع نوشتن «رگتایم» با تمام وجود در حسرت نوشتن بودم، روبروی دیوار اتاقم نشسته بودم، پس با نوشتن درمورد دیوار شروع کردم. از این روزها در زندگی نویسنده‌ها پیش می‌آید.

بعد درمورد خانه‌ای که این دیوار در آن قرار داشت نوشتم. خانه در سال 1906 ساخته شده بود، پس درمورد آن زمان و روزگار نوشتم. خیابان‌ها و آدم‌ها آن موقع چه شکلی بودند. تدی روزولت رئیس جمهور بود. موضوعی به موضوعی دیگر راه می‌داد و اینطور شروع کردم: با چند تصویر.

✔️نوشتن اصلا و ابدا امری منطقی نیست. توضیح نوشتن سخت است، اما یک توضیح پیدا کرده‌ام که انگار مردم را متقاعد می‌کند. به آنها می‌گویم نوشتن شبیه رانندگی است، هیچ وقت بیش از چند متر جلوتر از ماشین را نمی‌بینی، اما با همین هم می توانی به سفری طولانی بروی و به مقصد برسی.

✔️راستش در نوشتن اگر بن‌بست باشد دیگر کتابی به وجود نمی‌آید. گاهی به بن‌بست می‌رسی. دوباره شروع می‌کنی، اما اگر از مسیر بیرون بزنی شاید به دیوار بخوری، حصار خانه را نابود کنی و همینطور بری جلو. وقتی از مسیر بیرونی زود متوجه نمی‌شوی. اگر صفحه 100 به بن‌بست برسی احتمالا از صفحه 50 از مسیر خارج شده‌ای. پس باید برگردی.

✔️هر کتاب هویت خودش را دارد و مستقل از نویسنده است. هر کتاب از خودش می‌گوید و نه از نویسنده. هر کتاب با کتاب دیگر فرق دارد، چون به همه کتاب‌ها صدایی یکسان نمی‌بخشید. به نظرم همین شما را زنده نگه می‌دارد.

✔️نوشتن جنونی است که اجتماع آن را پذیرفته است. یکی از بچه‌هایم می‌گفت بابا همیشه در کتاب‌هایش پنهان می شود. این حقیقت ترسناکی است. خوب از رنج‌های نویسندگان مطلع هستم. این حرف‌ها چیز جدیدی نیست.

✔️من شیفته شیوه برخورد و ترزبانی شکسپیر و تولستوی با تاریخ هستم. نوشتن مسئله رخنه در زبان است، زنده بودن در جمله. موقع نوشتن در ذهن شما خواننده‌ای وجود ندارد: به چیزی جز زبانی که در آن هستید فکر نمی‌کنید. ذهن شما زبان کتاب است.

✔️روزی شش ساعت کار می‌کنم، اما زمان نوشتن یک ربع تا یک ساعت طول می‌کشد یا شاید هم سه ساعت. هیچ وقت نمی‌دانی روز کاری‌ات چگونه خواهد بود، فقط می‌نشینی ببینی چه پیش می‌آید.

✔️ویرایش کردن به من یاد داد کتاب را تجزیه کنم و دوباره سرهم کنم. ارزش تنش، تنش در صفحه و حفظ آن را یاد می‌گیری. متوجه می‌شوی کجا خودشیفته شدی و به آن نیاز نداری. یاد می‌گیری چطور با راحتی چیزها را جابه‌جا کنی. مثلا فصل بیستم هستی و می‌گویی این فصل باید فصل سوم باشد. آزادی شما در حد آزادی جراحی است که شکمی پاره جلو خود دارد. بر همه چیز تسلط دارید و می‌توانید کارتان را چشم بسته انجام دهید.



@Writing_lovers
وقتي كه مدرسه مي‌رفتم در سال سوم معلم‌مان آقاي آميزگار از قصه‌هاي نويسنده‌هاي خارجي كه خوانده بود برايمان مي‌گفت و تشويق‌مان مي‌كرد به خواندن «براي آدم شدن». خواندن كه مي‌خوانديم، بس كه خواندن خوشايند بود اما آدم شدن را نمي‌دانم.

او تشويق‌مان مي‌كرد به خواندن، و ديگر فقط قصه‌هاي شرلوك هولمز نبود كه مي‌گفت، قصه آبه فاريا هم بود با شعار اميد و صبر. از «حاجي بابا» و از «هزار و يك شب» هم بود كه مي‌گفت. مي‌گفت كتاب بخوانيد. مي‌گفت كتاب خواندن، ورزش براي چشم و شعور است. مي‌گفت هر چيز را كه مي‌شود خواندش بايد خواند. خواندن براي بيرون آوردن از منگي است. ما منگيم، از نخواندن است كه منگيم و نمي‌دانيم. از توي يك سوراخ ثابت فقط، نبايد نگاه به دنيا كرد. مي‌گفت كتاب خواندن بايد نگاه كردن باشد به دور تا دور چشم انداز، نه تنها به يك گوشه، به يك نقطه. او مي‌گفت و ما زياد نمي‌فهميديم چه مي‌گويد. فقط خوش بوديم از اينكه مي‌گويد.

ابراهیم گلستان


@Writing_lovers
ابتدا سرشار از ایده و خلاقیت بودم. اما بهم پیشنهاد شد تکنیک نوشتن را یاد بگیرم، چون اگر بخواهی با تکیه بر ایده جلو بروی در ادامه کم می‌آوری. اگر این را در جوانی نفهمیده بودم نمی‌ توانستم ساختار داستان را پیش از نوشتن بنویسم. ساختار یک مسئله کاملا فنی است و اگر زود آن را یاد نگیرید هرگز آن را یاد نمی‌گیرید.


گابریل گارسیا مارکز

@Writing_lovers