اومبرتو اکو از راز نوشتن رمانی میگوید كه جهان را فتح كرد:
رمان های من هرگز با یك طرح آغاز نشده اند. بلكه با یك تصویر آغاز شده اند. تصویری كه در «نام گل سرخ »به من الهام شد خاطره ی خودم بود در دیر سانتا اسكولاستیكا. مقابل یك میز بزرگ داشتم آكتا سانكتروم را می خواندم و مانند یك دیوانه از آن لذت می بردم. از همینجا ایده ی یك راهب بندیكتین به ذهن من آمد كه در یك صومعه در حالی كه دارد مجموعه ی پیوسته ی مانیفست را می خواند به ناگاه می میرد. هدیه ای طنزآمیز به حال حاضر. خیلی هم امروزی؛ و به همین خاطر به خودم گفتم آیا بهتر نیست همه چیز را با ایده ی كشیشی كه در حال ورق زدن یك كتاب زهرآلود می میرد، شروع کنم؟ به نظرم كافی می آمد.
اول فكر می كردم همه چیز زاده ی تخیل من است. بعدها كشف كردم كه این ایده در هزار و یك شب هم هست كه دوما در مجموعه ی والوا ( ciclo dei valois ) آن را كپی كرده. پس یك موضوع ( topos ) ادبی است و مرا در مقام یك راوی گیر آورد و خیلی با من تفریح كرد.
@Writing_lovers
رمان های من هرگز با یك طرح آغاز نشده اند. بلكه با یك تصویر آغاز شده اند. تصویری كه در «نام گل سرخ »به من الهام شد خاطره ی خودم بود در دیر سانتا اسكولاستیكا. مقابل یك میز بزرگ داشتم آكتا سانكتروم را می خواندم و مانند یك دیوانه از آن لذت می بردم. از همینجا ایده ی یك راهب بندیكتین به ذهن من آمد كه در یك صومعه در حالی كه دارد مجموعه ی پیوسته ی مانیفست را می خواند به ناگاه می میرد. هدیه ای طنزآمیز به حال حاضر. خیلی هم امروزی؛ و به همین خاطر به خودم گفتم آیا بهتر نیست همه چیز را با ایده ی كشیشی كه در حال ورق زدن یك كتاب زهرآلود می میرد، شروع کنم؟ به نظرم كافی می آمد.
اول فكر می كردم همه چیز زاده ی تخیل من است. بعدها كشف كردم كه این ایده در هزار و یك شب هم هست كه دوما در مجموعه ی والوا ( ciclo dei valois ) آن را كپی كرده. پس یك موضوع ( topos ) ادبی است و مرا در مقام یك راوی گیر آورد و خیلی با من تفریح كرد.
@Writing_lovers
کتابی که به تازگی خواندهام
داشتیم توی کتابفروشیهای انقلاب، گشت می زدیم که دوستم به این کتاب کوچک جلد قرمز اشاره کرد و گفت: کتاب خوبی است. پیشتر از مجموعه کتابهای «پانوراما»ی نشر ققنوس خوانده بودم؛ با تعریف دوست کتابخوانم دست به جیب شدم و حالا صاحب یک «رستوران نقاشی» بودم. در مدتی که میخواندمش با خودم فکر میکردم نویسندهٔ چنین کتاب کوچک و قرمز رنگی بودن، باید حس خوبی داشته باشد.
📕رستوران نقاشی
مارسل امه
مریم خراسانی
نشر ققنوس
@Writing_lovers
داشتیم توی کتابفروشیهای انقلاب، گشت می زدیم که دوستم به این کتاب کوچک جلد قرمز اشاره کرد و گفت: کتاب خوبی است. پیشتر از مجموعه کتابهای «پانوراما»ی نشر ققنوس خوانده بودم؛ با تعریف دوست کتابخوانم دست به جیب شدم و حالا صاحب یک «رستوران نقاشی» بودم. در مدتی که میخواندمش با خودم فکر میکردم نویسندهٔ چنین کتاب کوچک و قرمز رنگی بودن، باید حس خوبی داشته باشد.
📕رستوران نقاشی
مارسل امه
مریم خراسانی
نشر ققنوس
@Writing_lovers
جان مکسول میگوید: هر آنکه به فکر رشد و پیشرفت خودش است باید یک ربع در روز برای تفکر و اندیشیدن بگذارد. جایی را طراحی کند به عنوان اتاق تفکر و در آنجا قرار بگیرد و از طریق پرسش و حرف زدن با خود بیندیشد.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
خشم و هیاهو چگونه نوشته شد؟ ( به روایت فاکنر)
«همه چیز با یک تصویر ذهنی شروع شد. این تصویر عبارت بود از پشت گلآلود شلوار یک دختر کوچولو روی یک درخت گلابی. دختری که از آنجا میتوانست درون اتاقی را که تشییع جنازه مادربزرگش در آن انجام میگرفت، ببیند و آن را برای برادرهایش که پایین ایستاده بودند، تعریف کند.
همین که خواستم توضیحی دربارهشان بدهم و بگویم آنها چه کسانی بودند، چه کار میکردند و شلوار دخترک چرا گلی شده بود، متوجه شدم که همه اینها را نمیشود در یک داستان کوتاه گنجانید و حتما باید داستان به صورت یک کتاب در بیاید. از آن وقت بود که به حالت سمبلیک شلوار گلی پی بردم و به جای آن دختر یتیمی را ترسیم کردم که از ناودان پایین میآمد تا از تنها خانهای که در آن نه محبتی دیده بود و نه مزه تفاهمی را چشیده بود فرار کند.»
@Writing_lovers
«همه چیز با یک تصویر ذهنی شروع شد. این تصویر عبارت بود از پشت گلآلود شلوار یک دختر کوچولو روی یک درخت گلابی. دختری که از آنجا میتوانست درون اتاقی را که تشییع جنازه مادربزرگش در آن انجام میگرفت، ببیند و آن را برای برادرهایش که پایین ایستاده بودند، تعریف کند.
همین که خواستم توضیحی دربارهشان بدهم و بگویم آنها چه کسانی بودند، چه کار میکردند و شلوار دخترک چرا گلی شده بود، متوجه شدم که همه اینها را نمیشود در یک داستان کوتاه گنجانید و حتما باید داستان به صورت یک کتاب در بیاید. از آن وقت بود که به حالت سمبلیک شلوار گلی پی بردم و به جای آن دختر یتیمی را ترسیم کردم که از ناودان پایین میآمد تا از تنها خانهای که در آن نه محبتی دیده بود و نه مزه تفاهمی را چشیده بود فرار کند.»
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۱_آیا شما رفیق شفیقی دارید؟
۲- آیا رفیق شفیق شما به همه حرفهایتان گوش می دهد و پیشنهادی عالی به ذهنتان مخابره می کند؟
۲- آیا علاقمندید در زندگی چنین دوستی داشته باشید؟
یک پیشنهاد: روی نوشتن منظم حساب کنید.
اگر می دانستید در نوشتن چه برکاتی نهفته است امتحان کردن این عادت خوب را از دست نمی دادید. برای کسی که عادت به نوشتن روزانه ندارد شنیدن این حرفها نمی تواند چندان برانگیزاننده باشد. اما نوشتن یکی از بهترین روشها برای نظم و سامان دادن به امور زندگیتان است. نوشتن، همیشه بهترین و بهترین راهی است که می توانید در آن گام بگذارید.
@Writing_lovers
۲- آیا رفیق شفیق شما به همه حرفهایتان گوش می دهد و پیشنهادی عالی به ذهنتان مخابره می کند؟
۲- آیا علاقمندید در زندگی چنین دوستی داشته باشید؟
یک پیشنهاد: روی نوشتن منظم حساب کنید.
اگر می دانستید در نوشتن چه برکاتی نهفته است امتحان کردن این عادت خوب را از دست نمی دادید. برای کسی که عادت به نوشتن روزانه ندارد شنیدن این حرفها نمی تواند چندان برانگیزاننده باشد. اما نوشتن یکی از بهترین روشها برای نظم و سامان دادن به امور زندگیتان است. نوشتن، همیشه بهترین و بهترین راهی است که می توانید در آن گام بگذارید.
@Writing_lovers
کالوینو میگوید: «هنگامی که برای داستانی برنامه ریزی میکنم، اولین چیزی که به ذهنم میرسد تصویری است که به هر دلیلی به نظرم پر معنی میآید. همین که تصویر به حد کافی در ذهنم روشن شد، آن را به داستانی بسط میدهم. یا اینکه خود تصویرها به ظرفیتهای نهفتهی خودشان امکان بسط میدهند.»
ذهن یک نویسنده، براساس تداعی تصاویر به کار می افتد و بقیه خرده خرده در تلاش برای فهم این تصویر شکل میگیرد.
تمرین
منبع اصلی برای یافتن تصاویر، خاطراتتان هستند. به آنها رجوع کنید و ببینید کدام تصویر برایتان جلوهی ویژهای دارد و شروع به نوشتن دربارهٔ آن کنید. با نوشتن بی وقفه و دنبال کردن یک تصویر، آن را از تاریکی بیرون بکشید. بدین ترتیب معانی جدید را کشف میکنید و به آگاهی تازهای میرسید. وقتی تمام شد برای آن یک عنوان مناسب انتخاب کنید.
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
ذهن یک نویسنده، براساس تداعی تصاویر به کار می افتد و بقیه خرده خرده در تلاش برای فهم این تصویر شکل میگیرد.
تمرین
منبع اصلی برای یافتن تصاویر، خاطراتتان هستند. به آنها رجوع کنید و ببینید کدام تصویر برایتان جلوهی ویژهای دارد و شروع به نوشتن دربارهٔ آن کنید. با نوشتن بی وقفه و دنبال کردن یک تصویر، آن را از تاریکی بیرون بکشید. بدین ترتیب معانی جدید را کشف میکنید و به آگاهی تازهای میرسید. وقتی تمام شد برای آن یک عنوان مناسب انتخاب کنید.
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
هر نسل باید داستان دوران خودش را بنویسد، چون دیگر کسی برنمیگردد تا داستان سالهای گذشته را بنویسد.
هوشنگ گلشیری
@Writing_lovers
هوشنگ گلشیری
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
سعی میكنم دربارهی داستانی كه اطلاعات كمی در مورد آن دارم پرسشهای زيادی مطرح كنم و با جواب دادن به آن ها قصه را سر و شكل بدهم.
اصغر فرهادی
@Writing_lovers
اصغر فرهادی
@Writing_lovers
ویلیام گیبسون از نوشتن اولین رمانش میگوید:
پس از فروختن چند داستان کوتاه، تری کار، یکی از افراد معتبر دنیای علمیتخیلی که کارش جمعآوری داستان برای گلچینهای ادبی بود با من تماس گرفت و سوالش این بود که آیا علاقهای دارم برای مجموعهی جدیدش رمانی بنویسم؟ من در جواب گفتم البته، ولی بدجوری ترسیده بودم و این ترس تا ۱۸ ماه بعد، یعنی ۶ ماه اضافهتر از قرارداد یکسالهام برای تحویل رمان، من را همراهی کرد.
دلیل این تاخیر این بود که رمان نوشتن بلد نبودم، ولی فرض من این بود که فرصت پیشآمده، اولین و آخرین فرصت من برای انجام این کار است. در آن دوران، ایدهی من از موفقیت این بود که کتابم پس از مواجه شدن با نگاههای خصمانه یا بیتفاوتی که انتظارشان را داشتم، در کتابفروشیها نایاب شود. سپس در قالب کتابی با کاغذ زردشده در قفسههای علمیتخیلی کتابفروشیهایی که کتابهای دستدوم میفروختند، در زمان سفر کند و در آیندهای دور دست اقلیتی لندنی یا شاید هم پاریسی بیفتد که سلیقهای خاص دارند و با اکراه اقرار میکنند این رمان تجلیلخاطر خوبی از نویسندههایی است که به اصطلاح عکسشان را پشت شیشه جلوی خودروی نویسندگیام قرار داده بودم. وقتی روزانه داشتم جلوی ماشین تحریر هرمس ۲۰۰۰ دستی و سفریام عرقهای استعاری میریختم، با اطمینان به خودم میگفتم اول و آخرش همین است.
ولی سطح توقع پایین آزادیبخش است و ترس (خصوصاً ترس به پایان نرساندن یک پروژه)، انگیزهای قوی ایجاد میکند. من برای مخاطبان خیالیام در آیندهی دوری که قرار بود رمانم بهواسطهی نیرویی دوستانه ولی ادراکناپذیر کشف شود مینوشتم؛ فقط برای آنها. رمان من پیغامی داخل بطری بود. تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که از تمام تجربیاتی که در ۳۴ سال زندگیام جمع کرده بودم بهره بگیرم تا برای آنها بهترین متن ممکن را خلق کنم. بعد، همانطور که دوچرخهسوارهای حرفهای دربارهی بخش نهایی مسیر مسابقه میگویند، ولش کنم توی جاده.
وقتی نوشتن تمام شد، احتمالاً به خروار کاغذ مرغوبی که به جا گذاشته بودم زل زدم و مثل هر دفعهای که نوشتن یک رمان را تمام میکنم، پیش خودم فکر کردم: من چه غلطی کردم؟ راستش را بخواهید، لحظه یا شرایط دقیقی را که تری به من پیشنهاد داد رمان بنویسم به یاد نمیآورم. احتمالاً آن لحظه برای حافظهام زیادی سنگین بود. به یاد دارم که مدتی پس از تحویل رمان تری را دیدم. چند وقتی از او بیخبر بودم. او داشت از پلکان منحنی هتلی که مخصوص مهمانان مراسمی در همان نزدیکی بود پایین میرفت. از او پرسیدم که رمان را دریافت کرده و او پاسخ داد: «بله.» با اضطراب پرسیدم: «مشکلی ندارد؟». روی پلکان مکث کرد، با نگاهی مختصر و به شکلی خاطرهانگیز عجیب من را برانداز کرد، لبخندی زد و گفت: «نه. مطمئنم که مشکلی ندارد.» سپس رفت طبقهی پایین و وارد بار شد. شاید دیگر هیچوقت او را نبینم.
رسم روزگار همین است. گاهی اوقات نیرویی دوستانه و ادراکناپذیر به سمت شما دست یاری دراز میکند، با اینکه گاهی چنین اتفاقی محال به نظر میرسد.
@Writing_lovers
پس از فروختن چند داستان کوتاه، تری کار، یکی از افراد معتبر دنیای علمیتخیلی که کارش جمعآوری داستان برای گلچینهای ادبی بود با من تماس گرفت و سوالش این بود که آیا علاقهای دارم برای مجموعهی جدیدش رمانی بنویسم؟ من در جواب گفتم البته، ولی بدجوری ترسیده بودم و این ترس تا ۱۸ ماه بعد، یعنی ۶ ماه اضافهتر از قرارداد یکسالهام برای تحویل رمان، من را همراهی کرد.
دلیل این تاخیر این بود که رمان نوشتن بلد نبودم، ولی فرض من این بود که فرصت پیشآمده، اولین و آخرین فرصت من برای انجام این کار است. در آن دوران، ایدهی من از موفقیت این بود که کتابم پس از مواجه شدن با نگاههای خصمانه یا بیتفاوتی که انتظارشان را داشتم، در کتابفروشیها نایاب شود. سپس در قالب کتابی با کاغذ زردشده در قفسههای علمیتخیلی کتابفروشیهایی که کتابهای دستدوم میفروختند، در زمان سفر کند و در آیندهای دور دست اقلیتی لندنی یا شاید هم پاریسی بیفتد که سلیقهای خاص دارند و با اکراه اقرار میکنند این رمان تجلیلخاطر خوبی از نویسندههایی است که به اصطلاح عکسشان را پشت شیشه جلوی خودروی نویسندگیام قرار داده بودم. وقتی روزانه داشتم جلوی ماشین تحریر هرمس ۲۰۰۰ دستی و سفریام عرقهای استعاری میریختم، با اطمینان به خودم میگفتم اول و آخرش همین است.
ولی سطح توقع پایین آزادیبخش است و ترس (خصوصاً ترس به پایان نرساندن یک پروژه)، انگیزهای قوی ایجاد میکند. من برای مخاطبان خیالیام در آیندهی دوری که قرار بود رمانم بهواسطهی نیرویی دوستانه ولی ادراکناپذیر کشف شود مینوشتم؛ فقط برای آنها. رمان من پیغامی داخل بطری بود. تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که از تمام تجربیاتی که در ۳۴ سال زندگیام جمع کرده بودم بهره بگیرم تا برای آنها بهترین متن ممکن را خلق کنم. بعد، همانطور که دوچرخهسوارهای حرفهای دربارهی بخش نهایی مسیر مسابقه میگویند، ولش کنم توی جاده.
وقتی نوشتن تمام شد، احتمالاً به خروار کاغذ مرغوبی که به جا گذاشته بودم زل زدم و مثل هر دفعهای که نوشتن یک رمان را تمام میکنم، پیش خودم فکر کردم: من چه غلطی کردم؟ راستش را بخواهید، لحظه یا شرایط دقیقی را که تری به من پیشنهاد داد رمان بنویسم به یاد نمیآورم. احتمالاً آن لحظه برای حافظهام زیادی سنگین بود. به یاد دارم که مدتی پس از تحویل رمان تری را دیدم. چند وقتی از او بیخبر بودم. او داشت از پلکان منحنی هتلی که مخصوص مهمانان مراسمی در همان نزدیکی بود پایین میرفت. از او پرسیدم که رمان را دریافت کرده و او پاسخ داد: «بله.» با اضطراب پرسیدم: «مشکلی ندارد؟». روی پلکان مکث کرد، با نگاهی مختصر و به شکلی خاطرهانگیز عجیب من را برانداز کرد، لبخندی زد و گفت: «نه. مطمئنم که مشکلی ندارد.» سپس رفت طبقهی پایین و وارد بار شد. شاید دیگر هیچوقت او را نبینم.
رسم روزگار همین است. گاهی اوقات نیرویی دوستانه و ادراکناپذیر به سمت شما دست یاری دراز میکند، با اینکه گاهی چنین اتفاقی محال به نظر میرسد.
@Writing_lovers
ادعای بجایی نیست اگر تصور کنیم که در برابر کاغذ و قلم تنهاییم. همه چیز از اطراف به ما راه پیدا میکند. در زمانهای مختلف، گاه از فاصله نسبتا دور، گاهی از دیگری بهما. بله نکته مهم همین است. همه چیز از بیرون بهما راه پیدا میکند. آنچه به نوشتهٔ ما راه پیدا میکند، بی شک انبوهی از زیستههاست. باید خود را به دست زیستهها سپرد.
مارگریت دوراس
@Writing_lovers
مارگریت دوراس
@Writing_lovers
نویسنده ها نمیپذیرند اولین کاری که باید بکنند یادگرفتن نوشتن است. اگر نقاش باید اول یاد بگیرد چطور قلم نقاشی را دست بگیرد، لازم است نویسنده هم پیش از اقدام به چاپ چیزی، بداند چطور بنویسد.
اما این کار همت و نظم مستمر نیاز دارد، نویسندگان ما مأیوس میشوند، احساس میکنند نمیتوانند آن همه وقت و انرژی بگذارند تا نوشتن را یاد بگیرند و سرانجام خودشان را نویسنده تصور میکنند بی آنکه نوشتن را آموخته باشند و به خودشان اطمینان خاطر میدهند و در نهایت ناامید میشوند.
ببینید هر نویسنده ای چیزی برای گفتن دارد، مفاهیم واندیشههای خاص... اما چون نمی داند چطور بنویسید، در نهایت نمیتواند ادامه بدهد.
گابریل گارسیا مارکز
@Writing_lovers
اما این کار همت و نظم مستمر نیاز دارد، نویسندگان ما مأیوس میشوند، احساس میکنند نمیتوانند آن همه وقت و انرژی بگذارند تا نوشتن را یاد بگیرند و سرانجام خودشان را نویسنده تصور میکنند بی آنکه نوشتن را آموخته باشند و به خودشان اطمینان خاطر میدهند و در نهایت ناامید میشوند.
ببینید هر نویسنده ای چیزی برای گفتن دارد، مفاهیم واندیشههای خاص... اما چون نمی داند چطور بنویسید، در نهایت نمیتواند ادامه بدهد.
گابریل گارسیا مارکز
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من از کتابخانه «شکسپیر و شرکا» که عضو میپذیرفت کتاب به امانت میگرفتم. اینجا کتابخانه و کتابفروشی سیلویا بیچ در شماره ۱۲ خیابان ادئون بود. در آن خیابان سرد که گذرگاه بادبود، این کتابفروشی مکانی بود با نشاط، با بخاری بزرگی در زمستان و میزها و قفسههای پر از کتاب و پشت ویترین تازههای کتاب و عکس نویسندگان مشهور زنده و مرده روی دیوارها و تا نزدیک سقف و تا اتاق پشتی که به حیاط داخلی ساختمان راه داشت، قفسه پشت قفسه، گنجینه کتابفروشی را در بر میگرفت. از تورگنیف شروع کردم و دو جلد «خاطرات شکارچی» و یکی از آثار اولیه دی.اچ. لارنس را که تصور میکنم «پسران و عشاق» بود برداشتم.
📗جشن بیکران
ارنست همینگوی
@Writing_lovers
📗جشن بیکران
ارنست همینگوی
@Writing_lovers