نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
شخصیت ها چطور در داستان شکل می‌گیرند؟

جی. کی. رولینگ

برخی از شخصیت ها در کتاب« هری پاتر» بر اساس کسانی که می‎شناختم، هستند ولی باید خیلی مراقب چیزی که درباره اسامی می‎گویم، باشم. به طور کلی آدم‎های واقعی الهام‌بخش یک شخصیت هستند اما آنها یکبار در کله تان می‎آیند و سپس تبدیل به چیزهایی کاملا متفاوت می‎شوند. به طور مثال پروفسور اسنیپ و گیلدروی لاکهارت هر دوی آنها نمونه اغراق شده از کسانی هستند که قبلا آنها را دیده‏‌ام اما وقتی که آنها را روی کاغذ آوردم نسبتا متفاوت از آن چه که بودند، شدند. «هرمیون» یک کمی شبیه من است وقتی که ۱۱ سالم بود، هرچند بسیار باهوش‎تر است.


اسامی آنها را هم از خودم ساختم اما علاوه بر آن نام‌های غیر متداول را از اسامی قدیسین قرون وسطی، نقشه‎ها، فرهنگ لغت‏ها، گیاهان، بنای یاد بودهای جنگی و مردمی که ملاقاتشان می‎کردم، جمع آوری کرده‎ام.

هیچ چیزی را آگاهانه در کتاب «هری پاتر»، بر اساس زندگی‎ خودم نیاورده‎ام اما البته به این معنی نیست که احساساتم هیچ نقشی ندارند. وقتی که فصل ۱۲ از کتاب اول «آینه‌ ایریزد» را دوباره خواندم، دیدم که بیشتر احساساتم مربوط به مرگ مادرم را در هری پاتر دخالت داده‌ام؛ گرچه از این مسئله هنگام نوشتن آگاه نبودم.


همیشه گفتن این که تحت تاثیر چه چیزی قرار گرفته‌‏اید، سخت است. همه چیزهایی که تا حالا مشاهده کردید؛ تجربه کردن، خواندن یا شکست خوردن مانند مواد مغذی داخل مغزتان هستند، درنتیجه ایده‏های شخصی‎تان از آن مواد مغذی رشد می‌کنند.

@Writing_lovers
در ستایش کتاب


رویارویی با انبوهی از کتابها که به نظر نامتناهی می‌آید، واقعا اغوا کننده است‌.

به گمانم هر کتاب‌خوانی‌، در کودکی‌اش روزی خود را غفلتا در برابر اتاقی پر از کتاب بازیافته است.

اگر مشتاق مطالعه‌اید اما تنوع بی پایان موضوعات دلفریب دنیای اطراف، رهزن‌تان است، هفته‌ای یک بار به کتابخانه شهرتان بروید و فقط چند دقیقه به کتابها نگاه کنید و خودتان را در معرض کتابها قرار دهید.

هیچ چیز مثل دیدن کتابها با جلدهای رنگین و عنوانهای وسوسه کننده، اشتهای کتابخوانی‌تان را افزایش نمی‌‌دهد و نمی‌تواند میل و غریزه یادگیری را در شما شلعه ور کند.


معصومه حامی دوست


@Writing_lovers
ریلکه گفته بود: «اگر بدون نوشتن زنده بودن ممکن است، این کار را انجام بده. »
هیچ چیز دیگری در جهان وجود ندارد که بیش از نوشتن دوست داشته باشم. نوشتن همهٔ‌ چیزی است که به آن فکر می‌کنم. فکر می‌کنم می‌نویسم چون از مردن می‌ترسم؛ اگر ننویسم خواهم مرد.

مارکز


@Writing_lovers
اومبرتو اکو از راز نوشتن رمانی می‌گوید كه جهان را فتح كرد:

رمان های من هرگز با یك طرح آغاز نشده اند. بلكه با یك تصویر آغاز شده اند. تصویری كه در «نام گل سرخ »به من الهام شد خاطره ی خودم بود در دیر سانتا اسكولاستیكا. مقابل یك میز بزرگ داشتم آكتا سانكتروم را می خواندم و مانند یك دیوانه از آن لذت می بردم. از همینجا ایده ی یك راهب بندیكتین به ذهن من آمد كه در یك صومعه در حالی كه دارد مجموعه ی پیوسته ی مانیفست را می خواند به ناگاه می میرد. هدیه ای طنزآمیز به حال حاضر. خیلی هم امروزی؛ و به همین خاطر به خودم گفتم آیا بهتر نیست همه چیز را با ایده ی كشیشی كه در حال ورق زدن یك كتاب زهرآلود می میرد، شروع کنم؟ به نظرم كافی می آمد.

اول فكر می كردم همه چیز زاده ی تخیل من است. بعدها كشف كردم كه این ایده در هزار و یك شب هم هست كه دوما در  مجموعه ی والوا ( ciclo dei valois ) آن را كپی كرده. پس یك موضوع ( topos ) ادبی است و مرا در مقام یك راوی گیر آورد و خیلی با من تفریح كرد.



@Writing_lovers
کتابی که به تازگی خوانده‌ام

داشتیم توی کتابفروشی‌های انقلاب، گشت می زدیم که دوستم به این کتاب کوچک جلد قرمز اشاره کرد و گفت: کتاب خوبی است. پیش‌تر از مجموعه کتابهای «پانوراما»ی نشر ققنوس خوانده بودم؛ با تعریف دوست کتابخوانم دست به جیب شدم و حالا صاحب یک «رستوران نقاشی» بودم. در مدتی که می‌خواندمش با خودم فکر می‌کردم نویسندهٔ چنین کتاب کوچک و قرمز رنگی بودن، باید حس خوبی داشته باشد.

📕رستوران نقاشی
مارسل امه
مریم خراسانی
نشر ققنوس

@Writing_lovers
جان مکسول می‌گوید: هر آنکه به فکر رشد و پیشرفت خودش است باید یک ربع در روز  برای تفکر و اندیشیدن بگذارد. جایی را طراحی کند به عنوان اتاق تفکر و در آنجا قرار بگیرد و از طریق پرسش و حرف زدن با خود بیندیشد.



@Writing_lovers
خشم و هیاهو چگونه نوشته شد؟ ( به روایت فاکنر)

«همه چیز با یک تصویر ذهنی شروع شد. این تصویر عبارت بود از پشت گل‎آلود شلوار یک دختر کوچولو روی یک درخت گلابی. دختری که از آنجا می‎توانست درون اتاقی را که تشییع جنازه مادربزرگش در آن انجام می‎گرفت، ببیند و آن را برای برادرهایش که پایین ایستاده بودند، تعریف کند.

همین که خواستم توضیحی درباره‎شان بدهم و بگویم آنها چه کسانی بودند، چه کار می‎کردند و شلوار دخترک چرا گلی شده بود، متوجه شدم که همه اینها را نمی‎شود در یک داستان کوتاه گنجانید و حتما باید داستان به صورت یک کتاب در بیاید. از آن وقت بود که به حالت سمبلیک شلوار گلی پی بردم و به جای آن دختر یتیمی را ترسیم کردم که از ناودان پایین می‎آمد تا از تنها خانه‎ای که در آن نه محبتی دیده بود و نه مزه تفاهمی را چشیده بود فرار کند.»


@Writing_lovers
۱_آیا شما رفیق شفیقی دارید؟

۲- آیا رفیق شفیق شما به همه حرفهایتان گوش می دهد و پیشنهادی عالی به ذهنتان مخابره می کند؟
۲- آیا علاقمندید در زندگی چنین دوستی داشته باشید؟

یک پیشنهاد: روی نوشتن منظم حساب کنید.

اگر می دانستید در نوشتن چه برکاتی نهفته است امتحان کردن این عادت خوب را از دست نمی دادید. برای کسی که عادت به نوشتن روزانه ندارد شنیدن این حرفها نمی تواند چندان برانگیزاننده باشد. اما  نوشتن یکی از بهترین روشها برای نظم و سامان دادن به امور زندگیتان است. نوشتن، همیشه بهترین و بهترین راهی است که می توانید در آن گام بگذارید. 


@Writing_lovers
کالوینو می‌گوید: «هنگامی که برای داستانی برنامه ریزی می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد تصویری است که به هر دلیلی به نظرم پر معنی می‌آید. همین که تصویر به حد کافی در ذهنم روشن شد، آن را به داستانی بسط می‌دهم. یا اینکه خود تصویرها به ظرفیت‌های نهفته‌ی خودشان امکان بسط می‌دهند.»
ذهن یک نویسنده، براساس تداعی تصاویر به کار می افتد و بقیه خرده خرده در تلاش برای فهم این تصویر شکل می‌گیرد.

تمرین

منبع اصلی برای یافتن تصاویر، خاطراتتان هستند. به آن‌ها رجوع کنید و ببینید کدام تصویر برایتان جلوه‌ی ویژه‌ای دارد و شروع به نوشتن دربارهٔ آن کنید. با نوشتن بی وقفه و دنبال کردن یک تصویر، آن را از تاریکی بیرون بکشید. بدین ترتیب معانی جدید را کشف ‌می‌کنید و به آگاهی تازه‌ای می‌رسید. وقتی تمام شد برای آن یک عنوان مناسب انتخاب کنید.


معصومه حامی دوست


@Writing_lovers
هر نسل باید داستان دوران خودش را بنویسد، چون دیگر کسی برنمی‌گردد تا داستان سالهای گذشته را بنویسد.


هوشنگ گلشیری



@Writing_lovers
سعی می‌كنم درباره‌ی داستانی كه اطلاعات كمی در مورد آن دارم پرسش‌های زيادی مطرح كنم و با جواب دادن به آن ها قصه را سر و شكل بدهم.

اصغر فرهادی



@Writing_lovers
«داستان خودتان را نقل کنید، اینطور جالب به نظر خواهید رسید.»

لوئیز بورژا


@Writing_lovers
ویلیام گیبسون از نوشتن اولین رمانش می‌گوید:


پس از فروختن چند داستان کوتاه، تری کار، یکی از افراد معتبر دنیای علمی‌تخیلی که کارش جمع‌آوری داستان برای گلچین‌های ادبی بود با من تماس گرفت و سوالش این بود که آیا علاقه‌ای دارم برای مجموعه‌‌ی جدیدش رمانی بنویسم؟‌ من در جواب گفتم البته، ولی بدجوری ترسیده بودم و این ترس تا ۱۸ ماه بعد، یعنی ۶ ماه اضافه‌تر از قرارداد یک‌ساله‌ام برای تحویل رمان، من را همراهی کرد. 

دلیل این تاخیر این بود که رمان نوشتن بلد نبودم، ولی فرض من این بود که فرصت پیش‌آمده، اولین و آخرین فرصت من برای انجام این کار است. در آن دوران، ایده‌ی من از موفقیت این بود که کتابم پس از مواجه شدن با نگاه‌های خصمانه یا بی‌تفاوتی که انتظارشان را داشتم، در کتابفروشی‌ها نایاب شود. سپس در قالب کتابی با کاغذ زردشده در قفسه‌های علمی‌تخیلی کتابفروشی‌هایی که کتاب‌های دست‌دوم می‌فروختند، در زمان سفر کند و در آینده‌ای دور دست اقلیتی لندنی یا شاید هم پاریسی بیفتد که سلیقه‌ای خاص دارند و با اکراه اقرار می‌کنند این رمان تجلیل‌خاطر خوبی از نویسنده‌هایی ا‌‌ست که به اصطلاح عکس‌شان را پشت شیشه جلوی خودروی نویسندگی‌ام قرار داده بودم. وقتی روزانه داشتم جلوی ماشین تحریر هرمس ۲۰۰۰ دستی و سفری‌ام عرق‌های استعاری می‌ریختم، با اطمینان به خودم می‌گفتم اول و آخرش همین است. 

ولی سطح توقع پایین آزادی‌بخش است و ترس (خصوصاً ترس به پایان نرساندن یک پروژه)، انگیزه‌ای قوی ایجاد می‌کند. من برای مخاطبان خیالی‌ام در آینده‌ی دوری که قرار بود رمانم به‌واسطه‌ی نیرویی دوستانه ولی ادراک‌ناپذیر کشف شود می‌نوشتم؛ فقط برای آن‌ها. رمان من پیغامی داخل بطری بود. تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که از تمام تجربیاتی که در ۳۴ سال زندگی‌ام جمع کرده بودم بهره بگیرم تا برای آن‌ها بهترین متن ممکن را خلق کنم. بعد، همان‌طور که دوچرخه‌سوارهای حرفه‌ای درباره‌ی بخش نهایی مسیر مسابقه می‌گویند، ولش کنم توی جاده. 

وقتی نوشتن تمام شد، احتمالاً به خروار کاغذ مرغوبی که به جا گذاشته بودم زل زدم و مثل هر دفعه‌ای که نوشتن یک رمان را تمام می‌کنم، پیش خودم فکر کردم: من چه غلطی کردم؟ راستش را بخواهید، لحظه یا شرایط دقیقی را که تری به من پیشنهاد داد رمان بنویسم به یاد نمی‌آورم. احتمالاً آن لحظه برای حافظه‌ام زیادی سنگین بود. به یاد دارم که مدتی پس از تحویل رمان تری را دیدم. چند وقتی از او بی‌خبر بودم. او داشت از پلکان منحنی هتلی که مخصوص مهمانان مراسمی در همان نزدیکی بود پایین می‌رفت. از او پرسیدم که رمان را دریافت کرده و او پاسخ داد: «بله.» با اضطراب پرسیدم: «مشکلی ندارد؟». روی پلکان مکث کرد، با نگاهی مختصر و به شکلی خاطره‌انگیز عجیب من را برانداز کرد، لبخندی زد و گفت: «نه. مطمئنم که مشکلی ندارد.» سپس رفت طبقه‌ی پایین و وارد بار شد. شاید دیگر هیچ‌وقت او را نبینم. 

رسم روزگار همین است. گاهی اوقات‌ نیرویی دوستانه و ادراک‌ناپذیر به سمت شما دست یاری دراز می‌کند‌،‌ با این‌که گاهی چنین اتفاقی محال به نظر می‌رسد. 


@Writing_lovers
ادعای بجایی نیست اگر تصور کنیم که در برابر کاغذ و قلم تنهاییم. همه چیز از اطراف به ما راه پیدا می‌کند. در زمانهای مختلف، گاه از فاصله نسبتا دور، گاهی از دیگری به‌ما. بله نکته مهم همین است. همه چیز از بیرون به‌ما راه پیدا می‌کند. آنچه به نوشتهٔ ما راه پیدا می‌کند، بی شک انبوهی از زیسته‌هاست. باید خود را به دست زیسته‌ها سپرد.

مارگریت دوراس


@Writing_lovers