روزی یک روزنامه نگار از من پرسید :« شما چطور فضاها را این همه خوب توصیف میکنید؟» با تأمل درباره این پرسش متوجه شدم: اگر شما کوچکترین جزییات یک دنیا را طراحی کنید، میدانید چطور آن را بر حسب فضا تولید کنید، چون این جزییات جلوی چشم شماست. یک ژانر ادبی کلاسیک به نام اکفراسیس وجود داشت که عبارت بود از توصیف یک تصویر معین با چنان دقتی که حتی کسانی که هیچ گاه چشمشان به آن نیفتاده بود، به وضوح تجسمش کنند.
جوزف ادیسون در لذت های تخیل نوشته: « کلمات وقتی خوب برگزیده شوند، چنان نیروی عظیمی دارند که توصیف اغلب تصویری زنده تر از رؤیت خود اشیا در اختیار ما میگذارد.»
میگویند وقتی لائوکوئون (مجسمه کاهن آپولون) را در رم پیدا کردند، مردم بلافاصله مجسمه مشهور را از روی توصیف کلامی پلینوس کهن در تاریخ طبیعی شناختند. پس چرا نباید داستانی تعریف کرد که فضا در آن نقش مهمی بازی کند؟ وقتی مؤلف دنیای خاصی را طراحی کرد، کلمات به دنبالش میآید و این کلمات همانی است که آن دنیای خاص لازم دارد. فقط باید استارت زد، بعد داستان روی دو پای خود راه می افتد.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
جوزف ادیسون در لذت های تخیل نوشته: « کلمات وقتی خوب برگزیده شوند، چنان نیروی عظیمی دارند که توصیف اغلب تصویری زنده تر از رؤیت خود اشیا در اختیار ما میگذارد.»
میگویند وقتی لائوکوئون (مجسمه کاهن آپولون) را در رم پیدا کردند، مردم بلافاصله مجسمه مشهور را از روی توصیف کلامی پلینوس کهن در تاریخ طبیعی شناختند. پس چرا نباید داستانی تعریف کرد که فضا در آن نقش مهمی بازی کند؟ وقتی مؤلف دنیای خاصی را طراحی کرد، کلمات به دنبالش میآید و این کلمات همانی است که آن دنیای خاص لازم دارد. فقط باید استارت زد، بعد داستان روی دو پای خود راه می افتد.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
برای اول کار لازم نیست که تصمیم بگیرید از آدمهایی که اصلاً نمیشناسید حرف بزنید. سراغ زندگیای بروید که تجربهاش کردهاید یا حداقل از نزدیک شاهدش بودهاید، در غیر این صورت خراب میشود. برای مثال اگر تابهحال شبی را در قصری قدیمی اقامت نکردهاید، بلندپروازی را کنار بگذارید و داستانتان را در یکی از همان خوابگاههایی که یک عمر زندگیتان را در آن گذراندهاید پیش ببرید.
جان بنویل
@Writing_lovers
جان بنویل
@Writing_lovers
ساختن یک دنیا
«اومبرتو اکو از ساختن دنیای رمانهایش میگوید»
🔸در طی سالهای بارداری ادبی چه میکنم؟
مدارک جمع میکنم، به دیدن اماکن مختلف میروم، نقشه رسم میکنم، به طرح ساختمانها یا ای بسا کشتیها با دقت نگاه میکنم. طرح صورت شخصیتها را میزنم. برای نام گل سرخ، پرترهٔ همهٔ راهبانی را که در موردشان نوشتم، ترسیم کردم. همیشه روی صید تصاویر و کلمات برای داستانم تمرکز کردهام. فرض کنید داستانی مینویسم ، در خیابان ماشینی از کنارم میگذرد و من از رنگش خوشم میآید. این تجربه را در دفترچهٔ یادداشتم یا خیلی ساده در ذهنم ثبت میکنم و این رنگ بعدها نقشی در توصیفات من، برای مثال در یک مینیاتور ایفا میکند. وقتی طرح « آونگ فوکو» را میریختم هر شب تا ساعت تعطیل شدن موزه در راهروهای کنسرواتوار صنایع و فنون ، جایی که برخی از وقایع عمدهٔ داستان اتفاق میافتاد قدم میزدم. برای توصیف مسیری که کازئوبون شبانه در پاریس از کنسرواتوار تا پلاس دووژ و بعد تا برج ایفل پیموده بود، چندین شب را بین ساعت دو و سه صبح به پرسه زدن در شهر گذراندم و هر چیزی را که میدیدم، میگفتم و با یک ضبط صوت جیبی ضبط میکردم تا اسم خیابان ها و تقاطع ها را اشتباه ثبت نکنم.
وقتی آماده میشدم تا جزیره روز پیشین را بنویسم طبیعتا به دریاهای نیمکره جنوبی، آن موقعیت دقیق جغرافیایی که وقایع کتاب در آنجا اتفاق میافتاد سفر کردم تا رنگ آبها و آسمان را در ساعات مختلف روز و رنگ ماهیها و مرجان ها ببینم. اما دو سه سالی را هم صرف مطالعه نقاشیها و ماکت کشتیهای آن دوره تاریخی کردم تا اندازه کابینها و سوراخ سنبهها دستم بیاید و ببینم چطور میشود از یک جا به جای دیگر رفت.
پس از انتشار نام گل سرخ، اولین کارگردانی که پیشنهاد داد از روی آن فیلمی بسازد مارکو فرری بود. گفت: « کتاب تو انگار عمدا برای فیلم نامه طراحی شده چون طول دیالوگها درست به اندازه است.»
یادم افتاد قبل از اینکه برای نوشتن دست به قلم شوم صدها طرح هزار تو و نقشه صومعه کشیده بودم. بنابراین میدانستم چقدر طول میکشد که دو شخصیت در حال گفتگو از جایی به جای دیگر بروند.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
«اومبرتو اکو از ساختن دنیای رمانهایش میگوید»
🔸در طی سالهای بارداری ادبی چه میکنم؟
مدارک جمع میکنم، به دیدن اماکن مختلف میروم، نقشه رسم میکنم، به طرح ساختمانها یا ای بسا کشتیها با دقت نگاه میکنم. طرح صورت شخصیتها را میزنم. برای نام گل سرخ، پرترهٔ همهٔ راهبانی را که در موردشان نوشتم، ترسیم کردم. همیشه روی صید تصاویر و کلمات برای داستانم تمرکز کردهام. فرض کنید داستانی مینویسم ، در خیابان ماشینی از کنارم میگذرد و من از رنگش خوشم میآید. این تجربه را در دفترچهٔ یادداشتم یا خیلی ساده در ذهنم ثبت میکنم و این رنگ بعدها نقشی در توصیفات من، برای مثال در یک مینیاتور ایفا میکند. وقتی طرح « آونگ فوکو» را میریختم هر شب تا ساعت تعطیل شدن موزه در راهروهای کنسرواتوار صنایع و فنون ، جایی که برخی از وقایع عمدهٔ داستان اتفاق میافتاد قدم میزدم. برای توصیف مسیری که کازئوبون شبانه در پاریس از کنسرواتوار تا پلاس دووژ و بعد تا برج ایفل پیموده بود، چندین شب را بین ساعت دو و سه صبح به پرسه زدن در شهر گذراندم و هر چیزی را که میدیدم، میگفتم و با یک ضبط صوت جیبی ضبط میکردم تا اسم خیابان ها و تقاطع ها را اشتباه ثبت نکنم.
وقتی آماده میشدم تا جزیره روز پیشین را بنویسم طبیعتا به دریاهای نیمکره جنوبی، آن موقعیت دقیق جغرافیایی که وقایع کتاب در آنجا اتفاق میافتاد سفر کردم تا رنگ آبها و آسمان را در ساعات مختلف روز و رنگ ماهیها و مرجان ها ببینم. اما دو سه سالی را هم صرف مطالعه نقاشیها و ماکت کشتیهای آن دوره تاریخی کردم تا اندازه کابینها و سوراخ سنبهها دستم بیاید و ببینم چطور میشود از یک جا به جای دیگر رفت.
پس از انتشار نام گل سرخ، اولین کارگردانی که پیشنهاد داد از روی آن فیلمی بسازد مارکو فرری بود. گفت: « کتاب تو انگار عمدا برای فیلم نامه طراحی شده چون طول دیالوگها درست به اندازه است.»
یادم افتاد قبل از اینکه برای نوشتن دست به قلم شوم صدها طرح هزار تو و نقشه صومعه کشیده بودم. بنابراین میدانستم چقدر طول میکشد که دو شخصیت در حال گفتگو از جایی به جای دیگر بروند.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
📗اعترافات رمان نویس جوان
اومبرتو اکو
برگردان: رضا علیزاده
اینکتاب، اعترافات رمان نویس جوان نام گرفته و چون من کم کم پا به هفتاد و دو سالگی میگذارم، ممکن است برای عدهای این سؤال پیش بیاید که چرا چنین عنوانی را برگزیدهام. ماجرا از این قرار است که من اولین رمانم را در پنجا و چند سالگی منتشر کردهام.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
اومبرتو اکو
برگردان: رضا علیزاده
اینکتاب، اعترافات رمان نویس جوان نام گرفته و چون من کم کم پا به هفتاد و دو سالگی میگذارم، ممکن است برای عدهای این سؤال پیش بیاید که چرا چنین عنوانی را برگزیدهام. ماجرا از این قرار است که من اولین رمانم را در پنجا و چند سالگی منتشر کردهام.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
تنها قانون سفت و سخت این است که باید سعی خود را بکنم. هر روز صبح باید به اتاق کارم بروم و دست به قلم شوم. اگر منتظر بمانم که حس نوشتن سراغم بیاید هرگز چیزی نخواهم نوشت.
آن تایلر
@Writing_lovers
آن تایلر
@Writing_lovers
آنچه را انسان میخواهد بگوید، باید مدتی دراز و با دقت نگاه کند تا بتواند جنبهای از آن را بیابد که پیش از آن به وسیلهی کسی گفته نشده. زیرا در هر چیزی جنبهای بیان نشده وجود دارد.
فلوبر
@Writing_lovers
فلوبر
@Writing_lovers
نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست pinned «⭐️⭐️⭐️⭐️ دوره آنلاین نویسندگی 🖊آشنایی با مبانی و عناصر پایه داستاننویسی 🖊 چگونه خاطراتمان را به داستان تبدیل کنیم؟ 🖊نوشتن داستان خودتان در پایان جلسات 🖊داستان خوانی و معرفی داستانهای برتر نکته مهم: دوره کارگاهی…»
دانش و تجربه زندگی بسیار مهم است. نویسنده تا به این دانش مجهز نباشد و تا با مردم آمیزش نداشته باشد، نمی تواند اشخاصی زنده و طبیعی بیافریند. نقل قولی از کنستانتین پائوستوفسکی دراین باره راهگشاست. او تصمیم می گیرد داستانی درباره کریستینا، بنویسد:
«مدت ها بر آن کار کردم، اما نمی دانستم چرا به رغم نیروی زندگی که در آن است این همه رنگ و رو رفته و خنک از آب درمی آید. سپس دیدم: اولا نوشتن داستان به استناد چیزهایی که دیگری تعریف کرده کاری است بس دشوار، ثانیا دریافتم که هم و غم من این بوده است که به احساس کریستینا، توجه کنم و احساس و عوالم او مستغرق گردم، و هیچ توجهی به شهر کوچک و اخلاق و خلقیات محیط او نداشته ام - و بدیهی است که این اشتباهی بزرگ بود
داستان را بازنوشتم، قدری هم در شگفت بودم: میدیدم کلمات زیبا و خوش تراش به ذهنم نمی آید. داستان مستلزم سادگی و بیان واقعیت بود. هنگامی که پایان پذیرفت آن را نزد ناشری که پارهای از اشعارم را منتشر کرده بود، بردم.» ناشر گفت: وقتتان را بی جهت تلف نکنید، چنین چیزی را نمیتوانیم منتشر کنیم.
داستان را باز آوردم و آن را به کناری نهادم. بهار بعد تصادفا آن را دوباره خواندم و باز هم متوجه نکته ای دیگر شدم. به اندازه کافی خودم را، نفرتها و افکار و ستایشهای خود را نسبت به عشق کریستینا، در داستان نریخته بودم. داستان را از سر گرفتم و از نو نوشتم و نزد ناشر بردم برای چاپ نبردم، میخواستم نظرش را بفهمم. آن را در حضور خودم خواند؛ دستی به پشتم زد و گفت: «چیز خوبی است!»
هنر داستاننویسی
ابراهیم یونسی
@Writing_lovers
«مدت ها بر آن کار کردم، اما نمی دانستم چرا به رغم نیروی زندگی که در آن است این همه رنگ و رو رفته و خنک از آب درمی آید. سپس دیدم: اولا نوشتن داستان به استناد چیزهایی که دیگری تعریف کرده کاری است بس دشوار، ثانیا دریافتم که هم و غم من این بوده است که به احساس کریستینا، توجه کنم و احساس و عوالم او مستغرق گردم، و هیچ توجهی به شهر کوچک و اخلاق و خلقیات محیط او نداشته ام - و بدیهی است که این اشتباهی بزرگ بود
داستان را بازنوشتم، قدری هم در شگفت بودم: میدیدم کلمات زیبا و خوش تراش به ذهنم نمی آید. داستان مستلزم سادگی و بیان واقعیت بود. هنگامی که پایان پذیرفت آن را نزد ناشری که پارهای از اشعارم را منتشر کرده بود، بردم.» ناشر گفت: وقتتان را بی جهت تلف نکنید، چنین چیزی را نمیتوانیم منتشر کنیم.
داستان را باز آوردم و آن را به کناری نهادم. بهار بعد تصادفا آن را دوباره خواندم و باز هم متوجه نکته ای دیگر شدم. به اندازه کافی خودم را، نفرتها و افکار و ستایشهای خود را نسبت به عشق کریستینا، در داستان نریخته بودم. داستان را از سر گرفتم و از نو نوشتم و نزد ناشر بردم برای چاپ نبردم، میخواستم نظرش را بفهمم. آن را در حضور خودم خواند؛ دستی به پشتم زد و گفت: «چیز خوبی است!»
هنر داستاننویسی
ابراهیم یونسی
@Writing_lovers
Forwarded from دنیای من و کتابخانه ام (👀)
امروز این کتاب را خواندم...
پسرک بیچاره
دینو بوتزانی
نشر نیلا
داستان کوتاههای ایتالیایی قرن 20 م.
پسرک بیچاره قصه ی یک پسر کوچک و لاغر اندام است یک پسر پنج ساله،نویسنده قصه ی او را در پارک شرح می دهد...اما پایان داستان خواننده را به شوک فرو می برد.
مترجم کتاب خانم گلستان درباره ی این کتاب چنین گفته است:
دینو بوتزاتی را خوب خوانده ام.نمی دانم،شاید تمام کتاب هایش را.مضمون و ساختار قصه هایش را دوست دارم.چند قصه از او ترجمه کردم که همه در مجله ی تماشا به سردبیری ایرج گرگین در آمدند.این یکی را بیش از بقیه دوست داشتم،قصه ی ساده ای که در آخر،فقط با یک جمله،تبدیل به تاریخی هولناک می شود.
لیلی گلستان
آثار قوی این نویسنده را در طول تاریخ مترجمان مختلفی ترجمه کرده اند،یکی از آن ها آلبرکامو است.
خیلی از منتقدان در آثار او شباهتی با اثار کافکا می بینند.
این کتاب را حتما بخوانید،چون پایان داستان باعث می شود این قصه هیچگاه از یاد شما نرود!
@ketabeziba
پسرک بیچاره
دینو بوتزانی
نشر نیلا
داستان کوتاههای ایتالیایی قرن 20 م.
پسرک بیچاره قصه ی یک پسر کوچک و لاغر اندام است یک پسر پنج ساله،نویسنده قصه ی او را در پارک شرح می دهد...اما پایان داستان خواننده را به شوک فرو می برد.
مترجم کتاب خانم گلستان درباره ی این کتاب چنین گفته است:
دینو بوتزاتی را خوب خوانده ام.نمی دانم،شاید تمام کتاب هایش را.مضمون و ساختار قصه هایش را دوست دارم.چند قصه از او ترجمه کردم که همه در مجله ی تماشا به سردبیری ایرج گرگین در آمدند.این یکی را بیش از بقیه دوست داشتم،قصه ی ساده ای که در آخر،فقط با یک جمله،تبدیل به تاریخی هولناک می شود.
لیلی گلستان
آثار قوی این نویسنده را در طول تاریخ مترجمان مختلفی ترجمه کرده اند،یکی از آن ها آلبرکامو است.
خیلی از منتقدان در آثار او شباهتی با اثار کافکا می بینند.
این کتاب را حتما بخوانید،چون پایان داستان باعث می شود این قصه هیچگاه از یاد شما نرود!
@ketabeziba
فکر میکنم همگی ما بهنوعی دانشجوی علوم انسانی هستیم و این روشی است که با دنیای خود کنار میآییم؛ درواقع با سعیکردن در درک آدمهایی که با آنها سروکار داریم. هنگام کارکردن روی شخصیتها در حافظهام به جستوجوی ویژگیهای افسانهای یا رفتارهایی میپردازم که ممکن است به صورت تصادفی در عابر پیادهای دیده باشم. مثلا روزی زن پریشانفکر دلفریبی را دیدم که دستبند پلاستیکی به اندازه یک حلقه دونات در دست داشت. هنگامی که سعی میکرد چیزی بنویسد، دستبندش به قدری زمخت بود که انگشتهایش نمیتوانست به سطح کاغذی که مچ خود را روی آن گذاشته بود، برسد. دستبندش را دوست داشتم، چراکه فکر میکردم گویای چیزهای زیادی در مورد آن زن است.
آن تایلر
@Writing_lovers
آن تایلر
@Writing_lovers
Forwarded from 📚#کتاب_آویز♥️ (Hopefull librarian📚)
آن کریسمس یک چاقو هدیه گرفتم. یکی از آن چاقوهای تیغه دار که یکی از رفقای پدر یواشکی در محوطه کشتی سازی ساخته بود. دسته اش چوبی و تیغه اش از فولاد کشتی. پسرانِ خیلی از کارگران جوشکار و درزگیرِ کشتی سفارش چنین چاقویی را داده بودند.
پدر خندید.
آن را با غلاف چرمی اش به کمربندم بستم. پدر گفت عالی به نظر میرسم اما مادر گفت ظاهری برعکس خودم پیدا کرده ام. او برایم کتاب و خودکار خرید.
📖 بندبازان
🚩دیوید آلموند
@shadi_ketab
پدر خندید.
آن را با غلاف چرمی اش به کمربندم بستم. پدر گفت عالی به نظر میرسم اما مادر گفت ظاهری برعکس خودم پیدا کرده ام. او برایم کتاب و خودکار خرید.
📖 بندبازان
🚩دیوید آلموند
@shadi_ketab
همیشه به دانشجویانم میگویم که:«تا میتوانید بنویسید. یادداشتهای روزانه بنویسید ، یادداشتهای مختلف بردارید. وقتی احساس درماندگی میکنید، وقتی که نفستان از شدت فشار و ناراحتی در سینه حبس میشود، بنویسید. کسی چه میداند چه چیزهایی بر صفحه کاغذ ظاهر خواهند شد.
حتی کابوسها نیز طرفدار دارند. به هنگام طرد آگاهانه و حساب شدهٔ آنها، باید این حقیقت را در نظر گرفت که آنها میتوانند آثاری چون کارهای داستایوسکی، سلین را به ما عرضه دارند. بنابراین مهمترین چیز نوشتن است و تقریبا هر روز نوشتن.
جویس کارول اوتس
@Writing_lovers
حتی کابوسها نیز طرفدار دارند. به هنگام طرد آگاهانه و حساب شدهٔ آنها، باید این حقیقت را در نظر گرفت که آنها میتوانند آثاری چون کارهای داستایوسکی، سلین را به ما عرضه دارند. بنابراین مهمترین چیز نوشتن است و تقریبا هر روز نوشتن.
جویس کارول اوتس
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
زبان فارسی، ستونِ فقرات یک ملت عظیم است. من میخواهم بارش بیاورم. هرچه که از بین برود، این زبان باید بماند.
غلامحسین ساعدی
@Writing_lovers
غلامحسین ساعدی
@Writing_lovers
کله پا نویسی
✍ معصومه حامی دوست
کله پا نویسی اصطلاحی است که آیزاک آسیموف به کار برده است. او میگوید :«گاهی میبینم که نوشتهای میان نوشته هایم یکسر و گردن بالاتر از باقی آنها هستند.
این نوشتهها شباهتی به دیگر نوشته هایم ندارند و من از خواندن آنها شگفت زده میشوم.»
حقیقت این است که هر نویسندهای با انبوه نوشتن، سرانجام به درجهای میرسد که بتواند چنین متنی بنویسد.
اما لازمهی چنین تجربهای این است که تحت هر شرایطی بنویسیم و به خودمان اجازه بدهیم متوسط یا حتی بد بنویسیم به همین دلیل است که نویسندهای مثل چارلز بوکوفسکی کتاب عامه پسندش را به «بد نوشتن» تقدیم میکند.
بنابراین تحت هر شرایطی بنوییسید و این توصیه رابرت لوئیس استیونسون رمان نویس، را از یاد نبرید:« روزتان را با محصولی که برداشت میکنید، قضاوت نکنید بلکه به بذرهایی که میکارید توجه کنید.»
بدین ترتیب خواهید توانست در میان انبوه نوشته هایتان، بذرهایی ایجاد کنید تا سرانجام احساس شگفت انگیز کله پا نویسی را تجربه کنید و این همان رمز کار نویسندگان حرفهای است.
@Writing_lovers🖌
✍ معصومه حامی دوست
کله پا نویسی اصطلاحی است که آیزاک آسیموف به کار برده است. او میگوید :«گاهی میبینم که نوشتهای میان نوشته هایم یکسر و گردن بالاتر از باقی آنها هستند.
این نوشتهها شباهتی به دیگر نوشته هایم ندارند و من از خواندن آنها شگفت زده میشوم.»
حقیقت این است که هر نویسندهای با انبوه نوشتن، سرانجام به درجهای میرسد که بتواند چنین متنی بنویسد.
اما لازمهی چنین تجربهای این است که تحت هر شرایطی بنویسیم و به خودمان اجازه بدهیم متوسط یا حتی بد بنویسیم به همین دلیل است که نویسندهای مثل چارلز بوکوفسکی کتاب عامه پسندش را به «بد نوشتن» تقدیم میکند.
بنابراین تحت هر شرایطی بنوییسید و این توصیه رابرت لوئیس استیونسون رمان نویس، را از یاد نبرید:« روزتان را با محصولی که برداشت میکنید، قضاوت نکنید بلکه به بذرهایی که میکارید توجه کنید.»
بدین ترتیب خواهید توانست در میان انبوه نوشته هایتان، بذرهایی ایجاد کنید تا سرانجام احساس شگفت انگیز کله پا نویسی را تجربه کنید و این همان رمز کار نویسندگان حرفهای است.
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر میخواهید تجربه زیستی خود را بنویسید، اولویت دارد که تخیل خود را وارد آن کنید. شما حق دارید هر جایی را که دلتان خواست عوض کنید. مهم این است که در نهایت، متن شما تبدیل به داستان بشود. دقت کنید که ما تاریخنویس نیستیم و داستاننویس هستیم؛ بنابراین میتوانیم برای جذابتر شدن داستان خود، در تاریخ نیز دست ببریم. مهمترین نکته داستاننویسی این است که داستانتان جذاب باشد. باید بیشترین حجم از دقت خود را بر روی جذابیت آن بگذارید. بنابراین اگر قرار است که تجربه زیستی خود را بنویسید، باید بهگونهای بنویسید که مخاطب از خواندن آن لذت ببرد. توصیه من به نویسندگان جوان این است که به هیچ وجه گشایش ابتدایی داستان را عادی ننویسید و حتی اگر شده چندین بار آن را بازنویسی کنید. بخش ابتدایی داستان است که مخاطب را به این وا میدارد که آیا ادامه داستان را بخواند یا خیر و یکی از تکنیکهایی که میتوان در داستان و گشایش ابتدایی داستان از آن استفاده کرد، تلفیق دو فضا در یک جمله است که بتواند یک حس خوب را به مخاطب منتقل کند.
احسان عباسلو
@Writing_lovers
احسان عباسلو
@Writing_lovers