حقیقت این است که من روزی در راهی قدم گذاشتم که همه به من هشدار میدادند بُنبَست است؛ جملاتی چون «خلق شخصیت اصلی در قالب یک مرد از مُد افتاده است.»، «نوشتن درباره مدارس شبانهروزی مسخره است»، و «کتاب کودک نباید بلندتر از ۴۵هزار کلمه باشد.»
در نتیجه فراموش کنید که چه کارهایی را باید انجام دهید و بیشتر به کارهایی فکر کنید که بدون انجامشان موفق نخواهید بود. کتاب خواندن از اهمیت زیادی به خصوص برای نویسندگان جوان برخوردار است. نمیتوانید نویسنده شوید، اگر خواننده مشتاقی نباشید!
جی. کی. رولینگ
@Writing_lovers
در نتیجه فراموش کنید که چه کارهایی را باید انجام دهید و بیشتر به کارهایی فکر کنید که بدون انجامشان موفق نخواهید بود. کتاب خواندن از اهمیت زیادی به خصوص برای نویسندگان جوان برخوردار است. نمیتوانید نویسنده شوید، اگر خواننده مشتاقی نباشید!
جی. کی. رولینگ
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رودخانه، دوش آب، یا آبشار، قوهٔ خلاقه را برمیانگیزد. برای اینکه لحظات کشف و شهود را در زندگی خود به وجود آورید؛ به بصرت دست یابید و آن را گسترش دهید و برای گرفتن الهام، به مجاورت آب بروید (خصوصا آب روان) و یک کاغذ و قلم همراه داشته باشید.
ارشمیدوس، ریاضیدان، که از کلنجار رفتن با مسألهای خسته شده بود، به حمام رفت و تن خود را به آب سپرد تا از گرمای آرامبخش آن لذت ببرد. او متوجه شد که وقتی در آب فرو میرود، سطح آب، کمی پیرامونش بالا میآید و ناگهان راه حل مسأله علمی خود را یافت. او فهمید چگونه چگالی را از طریق جابجایی اندازه گیری کند و به این ترتیب روشی برای حل مسأله اش یافت.
📗بنویس تا اتفاق بیفتد
هنریت کلاوسر
ترجمه محمد گذرآبادی
@Writing_lovers
ارشمیدوس، ریاضیدان، که از کلنجار رفتن با مسألهای خسته شده بود، به حمام رفت و تن خود را به آب سپرد تا از گرمای آرامبخش آن لذت ببرد. او متوجه شد که وقتی در آب فرو میرود، سطح آب، کمی پیرامونش بالا میآید و ناگهان راه حل مسأله علمی خود را یافت. او فهمید چگونه چگالی را از طریق جابجایی اندازه گیری کند و به این ترتیب روشی برای حل مسأله اش یافت.
📗بنویس تا اتفاق بیفتد
هنریت کلاوسر
ترجمه محمد گذرآبادی
@Writing_lovers
ارواح شهرزاد
(سازهها، شگردها و فرمهای داستان نو)
نویسنده: شهریار مندنی پور
هر شبانگاهی که امیری امر می کند: قصه بگو! و شهرزاد لبنان، کلمه میگشاید به گفتن، امیری میمیرد ؛ و هر سحرگاه که شهرزاد لب فرو میبندد، کلمه میمیرد و داستان نویسی زاده میشود... در ارواح شهرزاد شگردهای داستان نویسی چنان عرضه شدهاند که: در آداب شهرزادگی ، هر داستان نویسی، شهرزاد خود است و خود امیر خود است... که به هزار و یک داستانش، میمیرد و باز زاده میشود...
📃کتاب دشوارخوانی است اما ارزش وقت گذاشتن دارد.
@Writing_lovers
(سازهها، شگردها و فرمهای داستان نو)
نویسنده: شهریار مندنی پور
هر شبانگاهی که امیری امر می کند: قصه بگو! و شهرزاد لبنان، کلمه میگشاید به گفتن، امیری میمیرد ؛ و هر سحرگاه که شهرزاد لب فرو میبندد، کلمه میمیرد و داستان نویسی زاده میشود... در ارواح شهرزاد شگردهای داستان نویسی چنان عرضه شدهاند که: در آداب شهرزادگی ، هر داستان نویسی، شهرزاد خود است و خود امیر خود است... که به هزار و یک داستانش، میمیرد و باز زاده میشود...
📃کتاب دشوارخوانی است اما ارزش وقت گذاشتن دارد.
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
لازم است نویسندگان جوان، با جریان های تاریخ ادبیات آشنا باشند. کتاب مکتبهای ادبی رضا سید حسینی، کتاب خوبی در این زمینه است.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
کتابهای خوب، بلندپروازی انسان را تحریک میکنند. یادگیری سواد خواندن مهمترین اتفاق زندگی من بود و حرفه داستانگویی من هم زاده همین مهارت است. هیچ دلیل مشهودی برای به سرانجام رساندن یک رمان خوب وجود ندارد، اما ادبیات همیشه تاثیر خودش را روی خواننده میگذارد؛ این شاید به شکل یک حس رضایتمندی باشد و یا تغییر به سمت خوبیها. هر حسی که باشد، زندگی آدمها با مطالعه کتاب غنی میشود.
ماریو بارگاس یوسا
@Writing_lovers
ماریو بارگاس یوسا
@Writing_lovers
روزی یک روزنامه نگار از من پرسید :« شما چطور فضاها را این همه خوب توصیف میکنید؟» با تأمل درباره این پرسش متوجه شدم: اگر شما کوچکترین جزییات یک دنیا را طراحی کنید، میدانید چطور آن را بر حسب فضا تولید کنید، چون این جزییات جلوی چشم شماست. یک ژانر ادبی کلاسیک به نام اکفراسیس وجود داشت که عبارت بود از توصیف یک تصویر معین با چنان دقتی که حتی کسانی که هیچ گاه چشمشان به آن نیفتاده بود، به وضوح تجسمش کنند.
جوزف ادیسون در لذت های تخیل نوشته: « کلمات وقتی خوب برگزیده شوند، چنان نیروی عظیمی دارند که توصیف اغلب تصویری زنده تر از رؤیت خود اشیا در اختیار ما میگذارد.»
میگویند وقتی لائوکوئون (مجسمه کاهن آپولون) را در رم پیدا کردند، مردم بلافاصله مجسمه مشهور را از روی توصیف کلامی پلینوس کهن در تاریخ طبیعی شناختند. پس چرا نباید داستانی تعریف کرد که فضا در آن نقش مهمی بازی کند؟ وقتی مؤلف دنیای خاصی را طراحی کرد، کلمات به دنبالش میآید و این کلمات همانی است که آن دنیای خاص لازم دارد. فقط باید استارت زد، بعد داستان روی دو پای خود راه می افتد.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
جوزف ادیسون در لذت های تخیل نوشته: « کلمات وقتی خوب برگزیده شوند، چنان نیروی عظیمی دارند که توصیف اغلب تصویری زنده تر از رؤیت خود اشیا در اختیار ما میگذارد.»
میگویند وقتی لائوکوئون (مجسمه کاهن آپولون) را در رم پیدا کردند، مردم بلافاصله مجسمه مشهور را از روی توصیف کلامی پلینوس کهن در تاریخ طبیعی شناختند. پس چرا نباید داستانی تعریف کرد که فضا در آن نقش مهمی بازی کند؟ وقتی مؤلف دنیای خاصی را طراحی کرد، کلمات به دنبالش میآید و این کلمات همانی است که آن دنیای خاص لازم دارد. فقط باید استارت زد، بعد داستان روی دو پای خود راه می افتد.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
برای اول کار لازم نیست که تصمیم بگیرید از آدمهایی که اصلاً نمیشناسید حرف بزنید. سراغ زندگیای بروید که تجربهاش کردهاید یا حداقل از نزدیک شاهدش بودهاید، در غیر این صورت خراب میشود. برای مثال اگر تابهحال شبی را در قصری قدیمی اقامت نکردهاید، بلندپروازی را کنار بگذارید و داستانتان را در یکی از همان خوابگاههایی که یک عمر زندگیتان را در آن گذراندهاید پیش ببرید.
جان بنویل
@Writing_lovers
جان بنویل
@Writing_lovers
ساختن یک دنیا
«اومبرتو اکو از ساختن دنیای رمانهایش میگوید»
🔸در طی سالهای بارداری ادبی چه میکنم؟
مدارک جمع میکنم، به دیدن اماکن مختلف میروم، نقشه رسم میکنم، به طرح ساختمانها یا ای بسا کشتیها با دقت نگاه میکنم. طرح صورت شخصیتها را میزنم. برای نام گل سرخ، پرترهٔ همهٔ راهبانی را که در موردشان نوشتم، ترسیم کردم. همیشه روی صید تصاویر و کلمات برای داستانم تمرکز کردهام. فرض کنید داستانی مینویسم ، در خیابان ماشینی از کنارم میگذرد و من از رنگش خوشم میآید. این تجربه را در دفترچهٔ یادداشتم یا خیلی ساده در ذهنم ثبت میکنم و این رنگ بعدها نقشی در توصیفات من، برای مثال در یک مینیاتور ایفا میکند. وقتی طرح « آونگ فوکو» را میریختم هر شب تا ساعت تعطیل شدن موزه در راهروهای کنسرواتوار صنایع و فنون ، جایی که برخی از وقایع عمدهٔ داستان اتفاق میافتاد قدم میزدم. برای توصیف مسیری که کازئوبون شبانه در پاریس از کنسرواتوار تا پلاس دووژ و بعد تا برج ایفل پیموده بود، چندین شب را بین ساعت دو و سه صبح به پرسه زدن در شهر گذراندم و هر چیزی را که میدیدم، میگفتم و با یک ضبط صوت جیبی ضبط میکردم تا اسم خیابان ها و تقاطع ها را اشتباه ثبت نکنم.
وقتی آماده میشدم تا جزیره روز پیشین را بنویسم طبیعتا به دریاهای نیمکره جنوبی، آن موقعیت دقیق جغرافیایی که وقایع کتاب در آنجا اتفاق میافتاد سفر کردم تا رنگ آبها و آسمان را در ساعات مختلف روز و رنگ ماهیها و مرجان ها ببینم. اما دو سه سالی را هم صرف مطالعه نقاشیها و ماکت کشتیهای آن دوره تاریخی کردم تا اندازه کابینها و سوراخ سنبهها دستم بیاید و ببینم چطور میشود از یک جا به جای دیگر رفت.
پس از انتشار نام گل سرخ، اولین کارگردانی که پیشنهاد داد از روی آن فیلمی بسازد مارکو فرری بود. گفت: « کتاب تو انگار عمدا برای فیلم نامه طراحی شده چون طول دیالوگها درست به اندازه است.»
یادم افتاد قبل از اینکه برای نوشتن دست به قلم شوم صدها طرح هزار تو و نقشه صومعه کشیده بودم. بنابراین میدانستم چقدر طول میکشد که دو شخصیت در حال گفتگو از جایی به جای دیگر بروند.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
«اومبرتو اکو از ساختن دنیای رمانهایش میگوید»
🔸در طی سالهای بارداری ادبی چه میکنم؟
مدارک جمع میکنم، به دیدن اماکن مختلف میروم، نقشه رسم میکنم، به طرح ساختمانها یا ای بسا کشتیها با دقت نگاه میکنم. طرح صورت شخصیتها را میزنم. برای نام گل سرخ، پرترهٔ همهٔ راهبانی را که در موردشان نوشتم، ترسیم کردم. همیشه روی صید تصاویر و کلمات برای داستانم تمرکز کردهام. فرض کنید داستانی مینویسم ، در خیابان ماشینی از کنارم میگذرد و من از رنگش خوشم میآید. این تجربه را در دفترچهٔ یادداشتم یا خیلی ساده در ذهنم ثبت میکنم و این رنگ بعدها نقشی در توصیفات من، برای مثال در یک مینیاتور ایفا میکند. وقتی طرح « آونگ فوکو» را میریختم هر شب تا ساعت تعطیل شدن موزه در راهروهای کنسرواتوار صنایع و فنون ، جایی که برخی از وقایع عمدهٔ داستان اتفاق میافتاد قدم میزدم. برای توصیف مسیری که کازئوبون شبانه در پاریس از کنسرواتوار تا پلاس دووژ و بعد تا برج ایفل پیموده بود، چندین شب را بین ساعت دو و سه صبح به پرسه زدن در شهر گذراندم و هر چیزی را که میدیدم، میگفتم و با یک ضبط صوت جیبی ضبط میکردم تا اسم خیابان ها و تقاطع ها را اشتباه ثبت نکنم.
وقتی آماده میشدم تا جزیره روز پیشین را بنویسم طبیعتا به دریاهای نیمکره جنوبی، آن موقعیت دقیق جغرافیایی که وقایع کتاب در آنجا اتفاق میافتاد سفر کردم تا رنگ آبها و آسمان را در ساعات مختلف روز و رنگ ماهیها و مرجان ها ببینم. اما دو سه سالی را هم صرف مطالعه نقاشیها و ماکت کشتیهای آن دوره تاریخی کردم تا اندازه کابینها و سوراخ سنبهها دستم بیاید و ببینم چطور میشود از یک جا به جای دیگر رفت.
پس از انتشار نام گل سرخ، اولین کارگردانی که پیشنهاد داد از روی آن فیلمی بسازد مارکو فرری بود. گفت: « کتاب تو انگار عمدا برای فیلم نامه طراحی شده چون طول دیالوگها درست به اندازه است.»
یادم افتاد قبل از اینکه برای نوشتن دست به قلم شوم صدها طرح هزار تو و نقشه صومعه کشیده بودم. بنابراین میدانستم چقدر طول میکشد که دو شخصیت در حال گفتگو از جایی به جای دیگر بروند.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
📗اعترافات رمان نویس جوان
اومبرتو اکو
برگردان: رضا علیزاده
اینکتاب، اعترافات رمان نویس جوان نام گرفته و چون من کم کم پا به هفتاد و دو سالگی میگذارم، ممکن است برای عدهای این سؤال پیش بیاید که چرا چنین عنوانی را برگزیدهام. ماجرا از این قرار است که من اولین رمانم را در پنجا و چند سالگی منتشر کردهام.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
اومبرتو اکو
برگردان: رضا علیزاده
اینکتاب، اعترافات رمان نویس جوان نام گرفته و چون من کم کم پا به هفتاد و دو سالگی میگذارم، ممکن است برای عدهای این سؤال پیش بیاید که چرا چنین عنوانی را برگزیدهام. ماجرا از این قرار است که من اولین رمانم را در پنجا و چند سالگی منتشر کردهام.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
تنها قانون سفت و سخت این است که باید سعی خود را بکنم. هر روز صبح باید به اتاق کارم بروم و دست به قلم شوم. اگر منتظر بمانم که حس نوشتن سراغم بیاید هرگز چیزی نخواهم نوشت.
آن تایلر
@Writing_lovers
آن تایلر
@Writing_lovers
آنچه را انسان میخواهد بگوید، باید مدتی دراز و با دقت نگاه کند تا بتواند جنبهای از آن را بیابد که پیش از آن به وسیلهی کسی گفته نشده. زیرا در هر چیزی جنبهای بیان نشده وجود دارد.
فلوبر
@Writing_lovers
فلوبر
@Writing_lovers
نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست pinned «⭐️⭐️⭐️⭐️ دوره آنلاین نویسندگی 🖊آشنایی با مبانی و عناصر پایه داستاننویسی 🖊 چگونه خاطراتمان را به داستان تبدیل کنیم؟ 🖊نوشتن داستان خودتان در پایان جلسات 🖊داستان خوانی و معرفی داستانهای برتر نکته مهم: دوره کارگاهی…»
دانش و تجربه زندگی بسیار مهم است. نویسنده تا به این دانش مجهز نباشد و تا با مردم آمیزش نداشته باشد، نمی تواند اشخاصی زنده و طبیعی بیافریند. نقل قولی از کنستانتین پائوستوفسکی دراین باره راهگشاست. او تصمیم می گیرد داستانی درباره کریستینا، بنویسد:
«مدت ها بر آن کار کردم، اما نمی دانستم چرا به رغم نیروی زندگی که در آن است این همه رنگ و رو رفته و خنک از آب درمی آید. سپس دیدم: اولا نوشتن داستان به استناد چیزهایی که دیگری تعریف کرده کاری است بس دشوار، ثانیا دریافتم که هم و غم من این بوده است که به احساس کریستینا، توجه کنم و احساس و عوالم او مستغرق گردم، و هیچ توجهی به شهر کوچک و اخلاق و خلقیات محیط او نداشته ام - و بدیهی است که این اشتباهی بزرگ بود
داستان را بازنوشتم، قدری هم در شگفت بودم: میدیدم کلمات زیبا و خوش تراش به ذهنم نمی آید. داستان مستلزم سادگی و بیان واقعیت بود. هنگامی که پایان پذیرفت آن را نزد ناشری که پارهای از اشعارم را منتشر کرده بود، بردم.» ناشر گفت: وقتتان را بی جهت تلف نکنید، چنین چیزی را نمیتوانیم منتشر کنیم.
داستان را باز آوردم و آن را به کناری نهادم. بهار بعد تصادفا آن را دوباره خواندم و باز هم متوجه نکته ای دیگر شدم. به اندازه کافی خودم را، نفرتها و افکار و ستایشهای خود را نسبت به عشق کریستینا، در داستان نریخته بودم. داستان را از سر گرفتم و از نو نوشتم و نزد ناشر بردم برای چاپ نبردم، میخواستم نظرش را بفهمم. آن را در حضور خودم خواند؛ دستی به پشتم زد و گفت: «چیز خوبی است!»
هنر داستاننویسی
ابراهیم یونسی
@Writing_lovers
«مدت ها بر آن کار کردم، اما نمی دانستم چرا به رغم نیروی زندگی که در آن است این همه رنگ و رو رفته و خنک از آب درمی آید. سپس دیدم: اولا نوشتن داستان به استناد چیزهایی که دیگری تعریف کرده کاری است بس دشوار، ثانیا دریافتم که هم و غم من این بوده است که به احساس کریستینا، توجه کنم و احساس و عوالم او مستغرق گردم، و هیچ توجهی به شهر کوچک و اخلاق و خلقیات محیط او نداشته ام - و بدیهی است که این اشتباهی بزرگ بود
داستان را بازنوشتم، قدری هم در شگفت بودم: میدیدم کلمات زیبا و خوش تراش به ذهنم نمی آید. داستان مستلزم سادگی و بیان واقعیت بود. هنگامی که پایان پذیرفت آن را نزد ناشری که پارهای از اشعارم را منتشر کرده بود، بردم.» ناشر گفت: وقتتان را بی جهت تلف نکنید، چنین چیزی را نمیتوانیم منتشر کنیم.
داستان را باز آوردم و آن را به کناری نهادم. بهار بعد تصادفا آن را دوباره خواندم و باز هم متوجه نکته ای دیگر شدم. به اندازه کافی خودم را، نفرتها و افکار و ستایشهای خود را نسبت به عشق کریستینا، در داستان نریخته بودم. داستان را از سر گرفتم و از نو نوشتم و نزد ناشر بردم برای چاپ نبردم، میخواستم نظرش را بفهمم. آن را در حضور خودم خواند؛ دستی به پشتم زد و گفت: «چیز خوبی است!»
هنر داستاننویسی
ابراهیم یونسی
@Writing_lovers
Forwarded from دنیای من و کتابخانه ام (👀)
امروز این کتاب را خواندم...
پسرک بیچاره
دینو بوتزانی
نشر نیلا
داستان کوتاههای ایتالیایی قرن 20 م.
پسرک بیچاره قصه ی یک پسر کوچک و لاغر اندام است یک پسر پنج ساله،نویسنده قصه ی او را در پارک شرح می دهد...اما پایان داستان خواننده را به شوک فرو می برد.
مترجم کتاب خانم گلستان درباره ی این کتاب چنین گفته است:
دینو بوتزاتی را خوب خوانده ام.نمی دانم،شاید تمام کتاب هایش را.مضمون و ساختار قصه هایش را دوست دارم.چند قصه از او ترجمه کردم که همه در مجله ی تماشا به سردبیری ایرج گرگین در آمدند.این یکی را بیش از بقیه دوست داشتم،قصه ی ساده ای که در آخر،فقط با یک جمله،تبدیل به تاریخی هولناک می شود.
لیلی گلستان
آثار قوی این نویسنده را در طول تاریخ مترجمان مختلفی ترجمه کرده اند،یکی از آن ها آلبرکامو است.
خیلی از منتقدان در آثار او شباهتی با اثار کافکا می بینند.
این کتاب را حتما بخوانید،چون پایان داستان باعث می شود این قصه هیچگاه از یاد شما نرود!
@ketabeziba
پسرک بیچاره
دینو بوتزانی
نشر نیلا
داستان کوتاههای ایتالیایی قرن 20 م.
پسرک بیچاره قصه ی یک پسر کوچک و لاغر اندام است یک پسر پنج ساله،نویسنده قصه ی او را در پارک شرح می دهد...اما پایان داستان خواننده را به شوک فرو می برد.
مترجم کتاب خانم گلستان درباره ی این کتاب چنین گفته است:
دینو بوتزاتی را خوب خوانده ام.نمی دانم،شاید تمام کتاب هایش را.مضمون و ساختار قصه هایش را دوست دارم.چند قصه از او ترجمه کردم که همه در مجله ی تماشا به سردبیری ایرج گرگین در آمدند.این یکی را بیش از بقیه دوست داشتم،قصه ی ساده ای که در آخر،فقط با یک جمله،تبدیل به تاریخی هولناک می شود.
لیلی گلستان
آثار قوی این نویسنده را در طول تاریخ مترجمان مختلفی ترجمه کرده اند،یکی از آن ها آلبرکامو است.
خیلی از منتقدان در آثار او شباهتی با اثار کافکا می بینند.
این کتاب را حتما بخوانید،چون پایان داستان باعث می شود این قصه هیچگاه از یاد شما نرود!
@ketabeziba
فکر میکنم همگی ما بهنوعی دانشجوی علوم انسانی هستیم و این روشی است که با دنیای خود کنار میآییم؛ درواقع با سعیکردن در درک آدمهایی که با آنها سروکار داریم. هنگام کارکردن روی شخصیتها در حافظهام به جستوجوی ویژگیهای افسانهای یا رفتارهایی میپردازم که ممکن است به صورت تصادفی در عابر پیادهای دیده باشم. مثلا روزی زن پریشانفکر دلفریبی را دیدم که دستبند پلاستیکی به اندازه یک حلقه دونات در دست داشت. هنگامی که سعی میکرد چیزی بنویسد، دستبندش به قدری زمخت بود که انگشتهایش نمیتوانست به سطح کاغذی که مچ خود را روی آن گذاشته بود، برسد. دستبندش را دوست داشتم، چراکه فکر میکردم گویای چیزهای زیادی در مورد آن زن است.
آن تایلر
@Writing_lovers
آن تایلر
@Writing_lovers