نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
Forwarded from ارغنون | organon
نوبسندگان بزرگ چگونه عرق می‌ریزند!
(منبع: «آداب روزانه» نوشته‌ی میسون کاری)
_
۷۳ تن از ۱۶۲ انسان مشهوری که فرهنگ معاصر غرب را شکل داده‌اند، مشخصاً «رمان‌نویس» هستند. یعنی حدود ۴۵ درصد. در میان این ۷۳ نفر، همه جور آدمی با همه جور عادتی هست. اما تقریباً اکثر قریب به اتفاق آن‌ها واجد یک صفت هستند: نظم روزانه‌ی کاری.

لئون تولستوی: «باید هر روز بنویسم و هیچ روزی را از دست ندهم. این کار بیش از آن که برای موفقیت در نوشتن ضروری باشد، یاری‌ام می‌کند تا مهار برنامه‌ی روزانه‌ام از دست نرود.»

گوستاو فلوبر: «در زندگی‌ات مثل یک بورژوا منظم و مرتب باش تا بتوانی در کارت اصیل و بی‌رحم باشی.»

هنری میلر: «برای حفظ لحظات راستین شهود هنری، باید بسیار منضبط بود و به زندگی انضباط بخشید.»

هاروکی موراکامی: «بی‌هیچ تغییری به برنامه‌ی روزانه‌ام (بیدار شدن در ساعتِ چهار صبح/ پنج شش ساعت نوشتن بی‌وقفه/ ورزش/ مطالعه/ گوش کردن موسیقی/ به بستر رفتن در ساعت ۹ شب) پایبندم. آن چه اهمیت دارد تکرار این کار است، یک جور هیپتونیزم. خود را هیپتونیزم می‌کنم تا بر ژرفای ذهنی‌ام بیفزایم.»

چاک کلوز: «آماتورها منتظر الهام می‌مانند، اما ما می‌رویم سر کار و شروع می‌کنیم به کار کردن.»

از بین ۷۳ نویسنده‌ی بزرگِ دوران فقط و فقط ۱۲ نفرشان (حدود ۱۶درصد) شب‌ها می‌نوشته‌اند. بقیه آدمِ صبح بوده‌اند، و راستش را بخواهید، آدمِ صبح خیلی زود. یعنی بیدار شدن در ساعت چهار، پنج یا شش صبح بین آن‌ها کاملاً رایج بوده است.

خوشبختانه شمار معتادان در بین داستان‌نویسان خیلی کمتر از شمار آنان در سایر بزرگان است. از بین این ۷۳ نفر فقط به ۶ نفر اشاره شده که به مخدرها یا الکل معتاد بوده‌اند.

نزدیک به ۴۰ درصد بزرگانی که در این کتاب از آنان نام برده شده، اهل فعالیت‌های ورزشی روزانه بوده‌اند. البته در این زمینه، نویسندگان وضع‌شان بدتر است. از بین ۷۳ نفری که کتاب شرح حال‌شان را نوشته، فقط در مورد ۱۷ نفر (حدود ۲۳درصد) به صراحت گفته شده که اهل ورزش بوده‌اند.

جالب‌ترین موردِ معتاد به ورزش در میان نویسندگان کسی است که احتمالاً شما هم با شنیدن نامش مثل من تعجب می‌کنید؛ فرانتس کافکا. این قهرمان ادبیات مدرن هر روز صبح، ده دقیقه برهنه جلوی آینه ورزش می‌کرده، بعد لباس می‌پوشیده و یک ساعت پیاده‌روی می‌کرده. تازه به این هم بسنده نمی‌کرده و همیشه، هم بعد از نوشتن و هم قبل از خواب، باز حداقل ده دقیقه ورزش می‌کرده است.

حدود ۹۳ درصد از نویسندگان بزرگ، تقریباً هر روز می‌نوشته‌اند. در بین آن‌ها نویسندگانی چون «گرترود استاین» است که فقط روزی نیم ساعت کار می‌کرده و برخی مانند «جویس کارول اوتس» (نویسنده‌ی بیش از ۵۰ رمان، ۳۶ مجموعه‌داستان، و تعداد زیادی مجموعه‌شعر و نمایش‌نامه و مقاله) که هر روز از ساعت هشت تا یک بعدازظهر و چهار تا هفت بعدازظهر و برخی روزها یکی دو ساعتی هم بعد از شام می‌نویسد.

«تامس وولف» و «ارنست همینگوی» ایستاده می‌نوشته‌اند. وولف، که نزدیک به دو متر قد داشته، کاغذهایش را روی یخچال می‌گذاشته و می‌نوشته و همینگوی روی رحلیِ بالای کتابخانه.

«آنتونی ترولوپ»، که در دوره‌ای سی‌ساله ۴۷ اثر داستانی و ۱۶ کتاب در موضوعات دیگر نوشته، به خدمتکارش پول می‌داده تا او را هر روز ساعت پنج و نیم صبح به زور بیدار کند. او هر روز تا ساعت هشت و نیم می‌نوشته. مواردی بوده که مثلاً ساعت هفت رمانش تمام می‌شده. بلافاصله کاغذ دیگری جلویش می‌گذاشته و رمان بعدی‌اش را شروع می‌کرده و این رمان جدید را تا ساعت هشت و نیم می‌نوشته.

جیمز جویس هفت سال پیوسته روی اولیس کار کرد. طبق محاسبات خودش، این شاهکار بیست هزار ساعت از او وقت گرفت و طی آن هشت بیماری، ۱۹ تغییر آدرس (از اتریش گرفته تا سوئیس، ایتالیا و فرانسه) را پشت سر گذراند.

جان چیور هر روز صبح هم‌زمان با سایر کارمندان مجتمع مسکونی‌ای که در آن ساکن بوده، حمام می‌کرده و صبحانه می‌خورده و کت و شلوار تن می‌کرده و سوار آسانسور می‌شده. اما از ساختمان خارج نمی‌شده. به انباری می‌رفته، کت و شلوارش را در می‌آورده و با لباس زیر تا ظهر می‌نوشته. بعد کت و شلوارش را می‌پوشیده و برای ناهار برمی‌گشته به آپارتمان خودش.

برنامه‌ی روزانه‌ی انوره دوبالزاک؛ اعجوبه‌ای که طی ۳۲ سال نوشتن، ۹۰ رمان و ۲۰ اثر غیرداستانی به نگارش در آورد: ساعت شش بعدازظهر: خوردن شام سبک و بعد خواب/ بیدار شدن در ساعت یک نیمه شب/ هفت ساعت نوشتن/ خواب از ساعت هشت تا نه و نیم/ نوشتن از ساعت نه و نیم تا چهار بعدازظهر/ پیاده‌روی/ دوش/ ملاقات با دوستان تا ساعت شش/ بعد خوردن شامی سبک و رفتن به بستر.
-
توضیحات:

آن‌چه خواندید، پاره‌هایی است تلگرامی‌شده (!) از یادداشت محمدحسن شهسواری، که آن را بر پایه‌ی اطلاعات کتاب «آداب روزانه» نوشته‌ی میسون کاری نگاشته است.
_
@OrganonChannel
جواد مجابی از روزهای نوشتنش روایت می‌کند.



یک شب از شدت سردرد از خواب پریدم. سابقۀ سردرد شبانه نداشتم اگرچه هجوم پیاپی دردسرهای شبانه‌روزی در این سال‌ها هیچ‌گاه رهایم نکرده بود. بی‌خواب شده بودم.

از اینکه نمی‌توانستم راحت بخوابم تا فردا شعری و داستانکی به فراغت بنویسم، عصبانی بودم. در تخت‌خواب نشستم، سعی کردم فکرم را به بدترین اوضاعی که این اواخر تحمل کرده بودم مشغول کنم تا در مقایسه با آن، سردرد گورش را گم کند که نکرد. عاقبت گفتم بروم کامپیوترم را روشن کنم و با نوشتن هرچه باشد سرگرم شوم و با تقلایی بیشتر، درد را پس برانم. شب‌ها چیزی نمی‌نویسم چون از صبح آن‌قدر نوشته‌ام که حوالی عصر چیزی برای گفتن نمی‌ماند، اگر هم مانده باشد حواله‌اش می‌دهم به فردا صبح. بلند شدم گیج‌گیج‌خوران به کتابخانه رفتم، مونیتور را روشن کردم. شروع کردم بی‌هدف سطرهایی را نوشتن. در آن ساعت دیر و کلافگی درد، کی به فکر معنا و مضمون است؟ یک ساعتی نوشتم و تثبیتش کردم و سردردم تا حدی برطرف شده بود. گرفتم خوابیدم. فردا صبح که صفحه را باز کردم با حیرت دیدم آن خیالات پریشان و عجایبی که بی‌اختیار نوشته بودم با ویراستاری مکرر، می‌تواند فصل اول رمان تازه‌ای باشد. بعدها وقتی ادامه دادمش و تمام شد کتاب «گفتن در عین نگفتن» نام گرفت. این اولین آبستنی ناخواسته بود که ذهن عملا آن را دردسر می‌شمرد و با سردرد آغازید.

هر اثر هنری نوعی دردسر است، بیشتر برای آفریننده‌اش و گاهی جهت مخاطبان. به گمان من رمان یا هر اثر هنری مثل فیلم و موسیقی در ذهن، دور از آگاهی ما زاده و پرورده می‌شود و وقتی در بخش مرموز مغز، ساختار نهایی گرفت به حوزۀ خودآگاه علامت می‌دهد و تازه شخص به صرافت آفریدن آن (پیش آفریده) می‌افتد. البته این حالت برای هر نوآمدۀ متوهمی رخ نمی‌دهد بلکه بیشتر برای هنرمندانی اتفاق می‌افتد که سال‌ها به‌طور مستمر و متمرکز خود را وقف یک رسانۀ هنری کرده‌اند. حوزهٔ خلاق شخص در روند فعالیت مدام، با آفریده‌های درهم‌تنیده و آلیاژ از هرچه ترکیب یافته‌اش، به بخش آگاه مغز، چیزهایی می‌بخشد که سبب حیرت خوشایند او می‌شود و هنرمند در این فضای تازه با لذتی تمام، شایق دیدن و دانستن روایت متحرک و پیوستۀ ناخودآگاهش می‌گردد.

🔸رمانی که خود را بر من تحمیل کرد /جواد مجابی



@Writing_lovers
«شوالیه ناموجود» ایتالو کالوینو رمانی بود که این روزها ‌خواندم، خواندنش را تا آنجا که توانستم به تعویق انداختم تا اینکه با یک اتفاق، نسبت به خواندنش کنجکاو شدم.

بخشی‌از کتاب :

« هیچ صفحه‌ای ارزشمند نیست مگر این که وقتی برگردانده می‌شود، پشت آن زندگی در تپش باشد و به نحو جداناپذیری همهٔ صفحه‌های کتاب را به هم پیوند دهد. قلم را همان لذتی به پرواز درمی‌آورد که ما را به دویدن روی جاده‌ها وامی‌دارد. با پایان گرفتن یک فصل، آدم نمی‌داند قلم چه ماجرای دیگری را می‌خواهد تعریف کند.»


@Writing_lovers
🔸«فلسفهٔ ادبیات» نوشتهٔ پیتر لامارک

کتابی است که در حال حاضر مشغول خواندنش هستم. یک هفته می‌رفتم و از پشت ویترین نگاهش می‌کردم تا اینکه بالاخره وسوسهٔ خواندنش بر من غلبه کرد و خریدمش.


@Writing_lovers
بخشی از کتاب « فلسفهٔ ادبیات»

«لذت‌های ادبیات مختص گروه کوچکی از متخصصان نیست اما معنای این سخن آن نیست که نمی‌شود سطح درک خوانندگان از آن چیزی که می‌خوانند متفاوت باشد یا اینکه در خواندن متن ادبی نمی‌شود پیشرفت کرد یا آموزش در آن تأثیری ندارد. منتقد ادبی صرفا خواننده‌ای است که در مقایسه با خوانندهٔ معمولی تجربه بیشتری دارد.
اما اگر خوانندهٔ معمولی وجود نداشته باشد، هیچ‌ منتقد و در نهایت اثر ادبی هم نخواهد بود. نهاد ادبیات نیازمند وجود جامعه‌ای از خوانندگان است که در علاقمندی نسبت به ارزش‌هایی که ادبیات می‌تواند پدید آورد، اشتراک نظر داشته باشند. خیلی بعید است که این نهاد بتواندصرفا با اتکا به اقلیت کوچکی از متخصصان به حیات خود ادامه دهد.»

🔸کتاب حاوی مباحث تخصصی است و در صورتیکه به مطالعهٔ آن علاقمند هستید؛ پیش از خرید، در وب دربارهٔ محتوای آن جستجو کنید.


@Writing_lovers
وقتی به کتابی بر می‌خورید که دلتان می‌خواهد آن را بخوانید یا فکر می‌کنید باید بخوانید، آن کتاب را چند روزی رها کنید. اما با شدت هر چه تمام تر به آن فکر کنید. اجازه بدهید عنوان کتاب و اسم نویسنده در ذهنتان بچرخد. فکر کنید اگر آن فرصت را داشتید، چه چیزی ممکن بود بنویسید. با جدیت از خودتان بپرسید واقعا لزومی دارد این کتاب را به اندوختهٔ آگاهی‌تان یا ذخیره خوشی‌تان اضافه کنید یا نه. بکوشید تصور کنید چه می‌شود اگر این لذت یا دانش اضافه را به دست نیاورید. بعد اگر متوجه شدید حتما باید کتاب را بخوانید، به این موضوع فکر کنید که هر چقدر جذاب باشد، ممکن است چیز خیلی کمی از کتاب برایتان تازگی داشته باشد. اگر با خودتان روراست باشید، متوجه می‌شوید به خاطر همین تلاش برای مقاومت در برابر انگیزه‌های آنی‌تان ارزش انتخاب‌تان بالاتر رفته است.

هنری میلر


@Writing_lovers
خبر خوب این که روزهایی در زندگی هست که به نظر می آید تنها کاری که باید بکنی این است که از سر راه خودت کنار بروی تا آنچه که باید نوشته شود و از وجود تو جاری شود، اتفاق بیفتد.

آن لاموت


@Writing_lovers
📝«دارم برای هفتهٔ پیش رو برنامه می‌ریزم»

این‌ بهترین جمله‌ایه که میشه از کسی شنید. به گفتهٔ برایان تریسی « فکر کردن و برنامه‌ریزی به خودی خود توانایی‌های ذهنی شما را شکوفا می‌کند و انرژی ذهنی و جسمی شما را افزایش می‌دهد.»




@Writing_lovers
«ما بیست سال پیش  نمی دانستیم که قصه می تواند سطرهای نانوشته داشته باشد. فلوبر یادمان داد که همه چیز را نگوییم و به این ترتیب رمان دنیا را دویست سال جلو انداخت. یاد رمان داد تیر را همیشه به هدف نزند. برخی اوقات تمام زیبایی به این است که به این طرف و آن طرف هدف بزنید.»


علی بیجاری


@Writing_lovers
زمان یکی از عناصر اساسی داستان مدرن است. به این معنا که لازم نیست هنگام نوشتن داستان همهٔ بخش‌های آن را به ترتیبی که اتفاق می‌افتد، بیان کنید. شما می‌توانید بخش‌هایی را به نفع روایت و تخیل مخاطب حذف کنید.

احمد اخوت می‌گوید: «روایت سلسله‌ای از حوادث هم‌زمان نیست که پشت سرهم قطار شوند بلکه راوی می‌تواند حادثه‌ای را جابه‌جا کند و به دلخواه خود دست به ترکیب‌های تازه‌ای بزند و یا در سیر زمانی وقایع دست ببرد»


ادوارد فورستر هم در این باره می‌نویسد:«داستان نقل وقایع است به ترتیب توالی زمانی و در هر داستانی همیشه یک ساعت هست. منتها نویسنده ممکن است از این ساعت روزمره خوشش نیاید. به طور مثال امیلی برونته«در بلندی‌های بادگیر» کوشید این ساعت را پنهان کند. استرن در «تریسترام شندی» این ساعت را باژگونه کرد و مارسل پروست با زیرکی جای عقربه‌ها را تغییر داد.»

وقتی داستانها را می‌خوانید به این کارکرد زمان در آنها توجه کنید و سعی کنید دفعه بعدی که روایتی می‌نویسید حتما به زمان و شیوه بیان حوادث در داستان‌ فکر کنید.

معصومه حامی دوست

@Writing_lovers
شمار زیادی از نویسندگان به طرز حیرت‌آوری کتاب می‌خواندند؛ از داستان گرفته تا تاریخ فلسفه و جامعه‌شناسی. حدود مطالعات کافکا و اطلاع او از آراء و نظریات اجتماعی، دانش وسیع ناباکف، عمق بررسی‌های ادبی و اجتماعی دیوید هربرت لارنس، کرانه‌های غریب دانش و اطلاعات یوسا و فوئنتس، تعمق ناتالیا گینزبورگ و سوزان سونتاگ در عرصه‌های متنوع اجتماعی برای ما چه معنایی دارد؟ آدمی نمی‌داند به دانش تونی موریسون استناد کند یا تجربه و اندوخته ذهنی ساراماگو، یا کوه فکری امبرتو اکو …

فتح‌الله بی‌نیاز
یکی از مشهودترین تفاوت های کیفی بین رمان و داستان کوتاه، نحوه آغاز شدن روایت در این دو ژانر است. هر نویسنده‌ای، خواه قصد نوشتن داستانی کوتاه را داشته باشد و خواه بخواهد رمان بنویسد، ناگزیر باید روایتش را به تاثیرگذارترین شکل ممکن آغاز کند.

 اکثر داستان های کوتاه مدرن به گونه‌ای آغاز می شوند که گویی خواننده ناگهان وارد اتاقی شده است. در این اتاق، شخصیت هایی که همگی برای خواننده غریبه اند، مشغول گفت وگو یا در حال انجام کاری هستند. گاهی هم (به ویژه در داستان های مدرن و پسامدرن) خواننده نه با چند شخصیت، بلکه با یک شخصیت منفرد و منزوی روبه رو می شود که با هیچ کس صحبت نمی کند، بلکه خاطراتی معمولاً حسرت بار یا دردناک از گذشته را ناخواسته در ذهنش مرور می کند. خواننده هنوز از مفاد گفته های این شخصیت ها، یا از چند و چون رویدادهایی که به ذهن شخصیت منزوی متبادر شده است، خبر ندارد و لذا آغاز این داستان ها مشحون از ابهام است. 
اساساً صنعت ادبی موسوم به «ابهام» یکی از کارآمدترین ابزارهایی است که به ویژه نویسنده داستان کوتاه در کار خود به آن احتیاج دارد. ابهام آفرینی یکی از راه های ایجاد انگیزه خواندن داستان در خواننده است. گفت وگوهای ابهام دار یا وضعیت های مبهم، یادآور موقعیت هایی است که همه ما در زندگی واقعی مقهور ابهام می شویم و نمی توانیم دلیل رویدادی، یا دلیل رفتار کسی را به روشنی دریابیم. به عبارتی، خواندن داستان کوتاه تمرین حساس شدن به ابهام در زندگی است. 

حسین پاینده


@Writing_lovers
شعر بخوان و داستانت را بنویس.


هوشنگ گلشیری



@Writing_lovers
به خواندن ادامه بده چراکه مطالعه بهترین و عالیترین ماجراجویی هر کسی در زندگی اش است.

لُوید الکساندر


@Writing_lovers🖌
هیچ وقت نزن توی خال، همیشه بزن کنار نشانه. بگذار خواننده خود به این کشف نایل آید. هرچند که می توانی بزنی وسط نشانه اما نزن. دور یک راز بچرخ و بگذار و بگذر. بگذار خواننده خیال کند تنها اوست که این راز بزرگ را کشف کرده . هیجان خلق چنین فضایی برای تو و هیجان کشف آن برای خواننده. بگذار چیزی هم برای او بماند.

تمرکز به یک موضوع و یا شخصیت، در آثار داستان نویسان جوان گاه به حدی شدت می گیرد که خود موضوع یا شخصیت بر اثر فشار همه جانبه نابود می شود. یک شخصیت و یا موضوعی مثل زیبایی، عشق، حسادت، تنهایی و خیلی چیزهای دیگر همان قدر که نیازمند توصیف است، از وصف اضافی تباه می شود.

بسیاری از نویسندگان تازه کار وقتی مثلا از دوست داشتن حرف می زنند، آنقدر دربارهی دوست داشتن می گویند که آدم از دوست داشتن شان بیزار می شود. یا وقتی از فقر می نویسند، آنقدر لباس های آن فقیر را پاره پوره می کنند که دیگر چیزی به تنش نمی ماند. گراهام گرین در چنین مواقعی به داستان نویسان یاد می دهد که چگونه خود را نجات دهند. او اصولی برای داستان نویسی ننوشته اما وقتی رمان هاش را بخوانی اصول داستان نویسی را یاد می گیری. هر کلمه ویرانه ای است باشکوه.


عباس معروفی


@Writing_lovers
توصیف‌ نکنید؛ تصویرسازی کنید:


از توصیف مستقیم فاصله بگیرید و‌ به توصیف غیرمستقیم و در عین حال عینی بپردازید. این کار باعث می‌شود تا داستان‌تان بجای توصیفی بودن، تصویری باشد:

«خانهٔ بالای تپه، خانه قشنگی است» : در جملهٔ زیر ما معنی خانه را می‌دانیم اما «قشنگ» یک وصف عینی نیست. خواننده با آنکه معنای «قشنگ» را می‌داند؛ تصویری ندارد. منظور از قشنگی را دقیقا بیان کنید. «خانهٔ قشنگ» یعنی چه جور خانه‌ای؟ اگر نویسنده به جای این جمله، چگونگی قشنگ را بگوید، به داستانی بودن نزدیک‌تر است.

به جمله زیر دقت کنید:

«بالای تپه، خانه‌ای بود به شکل قلعه‌های قدیمی که با سنگ سفید ساخته شده بود.»

می‌توانید آن را کامل‌تر هم بکنید: «صبح ها وقتی آفتاب می‌زد، می درخشید.» یا «از بالای تپهٔ سرسبز و بلند مثل تاج محل بنظر می‌رسید.»

باید هر چیز را طوری تصویر کنید تا از بقیه چیزهای جهان، متمایز و جدا شود و چاره کار این است که به اندکی از «وجه متمایز و خاص» اکتفا کنید.

آیا از میان داستان هایی که خوانده‌اید، صحنه‌ای هست که مدتها در یادتان مانده باشد؟ معمولا صحنه‌های پویا که وجوه متمایز جالبی دارند و محل موقعیت‌ها و ماجراها و کشمکش‌های جذاب واقع می شوند، تا مدتها در حافظه خواننده می‌مانند و گاهی یکباره مانند خاطره‌ای خوش، یادآوری می‌شوند. ماندگاری بسیاری از داستان‌ها به خاطر تصویر سازی قدرتمند آن است . 


@Writing_lovers