Forwarded from داستان ايرانی
⭕️نویسازندگی کردن به روایت شهریار مندنی پور
📇همچنان برمدار داستان میچرخم، آنقدر که زندگی خودم را فقط یک داستان می¬بینم و می-نویسم. این درسی است که در جلسه اول کارگاه¬های داستان¬نویسی¬ام به جا می¬آورم: اگر می-خواهیم نویسنده باشیم و نویسنده بمانیم، چاره¬ای نداریم که جهان اطراف خودمان را داستانی ببینیم. هر روز و شبمان را کلمه¬ای یا سطری از یک داستان ببینیم. یعنی وقتی درخت را می-بینیم، کلمه وجود درخت در ذهنمان بازروییده شود. اگر آن درخت در بهار باشد، در کلمه آن چهار فصل درخت را می¬بینیم و هیزمشدن آن را حتی، و حتی اگر زمانی به آتش سوخته شود. با اینطور نگاه به زندگی، جهان پر از داستان و «آنِ» داستانی می¬شود. هر انسانی در اطرافمان حضور بالقوه یک شخصیت داستانی خواهد بود. هر مکانی و خبری، و حتی شنیدن تصادفی یک گفتوگو در سطرهای زندگی... و اینها آنقدر زیادند و بیش از حد، که نویسنده به وحشت و یاس می¬افتد از اینکه زمان و عمر کافی ندارد که همه را بنویسد...
📣کانال داستان ایرانی
@dastanirani2
📇همچنان برمدار داستان میچرخم، آنقدر که زندگی خودم را فقط یک داستان می¬بینم و می-نویسم. این درسی است که در جلسه اول کارگاه¬های داستان¬نویسی¬ام به جا می¬آورم: اگر می-خواهیم نویسنده باشیم و نویسنده بمانیم، چاره¬ای نداریم که جهان اطراف خودمان را داستانی ببینیم. هر روز و شبمان را کلمه¬ای یا سطری از یک داستان ببینیم. یعنی وقتی درخت را می-بینیم، کلمه وجود درخت در ذهنمان بازروییده شود. اگر آن درخت در بهار باشد، در کلمه آن چهار فصل درخت را می¬بینیم و هیزمشدن آن را حتی، و حتی اگر زمانی به آتش سوخته شود. با اینطور نگاه به زندگی، جهان پر از داستان و «آنِ» داستانی می¬شود. هر انسانی در اطرافمان حضور بالقوه یک شخصیت داستانی خواهد بود. هر مکانی و خبری، و حتی شنیدن تصادفی یک گفتوگو در سطرهای زندگی... و اینها آنقدر زیادند و بیش از حد، که نویسنده به وحشت و یاس می¬افتد از اینکه زمان و عمر کافی ندارد که همه را بنویسد...
📣کانال داستان ایرانی
@dastanirani2
«ظرف یک ماه، پانزده صفحه نوشتهام؛ گرچه هنوز تمام نیستند. آیا خوب از کار درآمدهاند؟ هیچ نمیتوانم بگویم. چه دشوار است گفتگو نوشتن؛ بخصوص وقتی آدم میخواهد هر گفتگویی شخصیت خاص خودش را داشته باشد. کاری است بزرگ و سنگین که آدم بخواهد از گفتگو به عنوان ابزاری برای ترسیم چهرهها و شخصیتها بهره بجوید و در عین حال نگذارد چیزی از حیات و سرزندگی و دقت خود آن گفتگو کم شود؛ یعنی به گفتگویی برجستگی و اعتبار ببخشد که بر سر مسائلی پیشپاافتاده ادامه می یابد؛ و من هیچ کسی را نمیشناسم که توانسته باشد در هیچ کتابی از پس این کار بر آمده باشد. گفتگو را میباید به سبک کمدی نوشت و روایت را به سبک حماسه...
اینها را من همانطور مینویسم که خودم فکر میکنم؛ اما چه تفاوتی در کار هست وقتی به شیوهای فکر میخواهی بکنی که دیگران ممکن است بکنند و آنگاه همانان را واداری که حرف بزنند! مثلا، همین الآن، در جریان گفتگویی که در باران و آفتاب دنبال میشود، داشتم شخصیت خاصی را به نمایش درمیآوردم که مجبور است آدم خوبی باشد و در همان حال کمی هم لات ولافزن جلوه کند! و تازه، در طول تمام اینها خواننده میباید، علیرغم آنچه رفت، تشخیص دهد که هماو است که دارد حرفش را به کرسی مینشاند.»
از «نامههای فلوبر»
برگردان: علی محمد حق شناس
@Writing_lovers
اینها را من همانطور مینویسم که خودم فکر میکنم؛ اما چه تفاوتی در کار هست وقتی به شیوهای فکر میخواهی بکنی که دیگران ممکن است بکنند و آنگاه همانان را واداری که حرف بزنند! مثلا، همین الآن، در جریان گفتگویی که در باران و آفتاب دنبال میشود، داشتم شخصیت خاصی را به نمایش درمیآوردم که مجبور است آدم خوبی باشد و در همان حال کمی هم لات ولافزن جلوه کند! و تازه، در طول تمام اینها خواننده میباید، علیرغم آنچه رفت، تشخیص دهد که هماو است که دارد حرفش را به کرسی مینشاند.»
از «نامههای فلوبر»
برگردان: علی محمد حق شناس
@Writing_lovers
انسان در دنیای درونی خویش محبوس است. ادبیات و شعر جهشی است به سوی جهان بیرونی و ناشی از متوجه کردن نگاه به سوی جهان عینی. با ادبیات میتوان از حصار جهان درونی رها شد و با جهان ماده و اشیا ارتباط برقرار کرد.
آلبرت بگن
@Writing_lovers
آلبرت بگن
@Writing_lovers
رنج دیرینه
هوشنگ ابتهاج
این همه رنج کشیدیم و نمیدانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
🎙بشنویم با صدای هوشنگ ابتهاج.
#دکلمه
#هوشنگ_ابتهاج
@zahrasharifii
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
🎙بشنویم با صدای هوشنگ ابتهاج.
#دکلمه
#هوشنگ_ابتهاج
@zahrasharifii
کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته طلحک میگفت سبحان الله من خود مسلمانم و کفشم ترساست
***
شخصی خانهای به کرایه گرفته بود چوبهای سقف بسیار صدا میکرد به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد، پاسخ داد که چوبهای سقف ذکر خدا میکنند گفت نیک است اما میترسم که این ذکر منجر به سجده شود.
رساله دلگشا
عبید زاکانی
متون کهن
@Writing_lovers
***
شخصی خانهای به کرایه گرفته بود چوبهای سقف بسیار صدا میکرد به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد، پاسخ داد که چوبهای سقف ذکر خدا میکنند گفت نیک است اما میترسم که این ذکر منجر به سجده شود.
رساله دلگشا
عبید زاکانی
متون کهن
@Writing_lovers
زمانی آرزو داشتم زبان فارسی جهانی شود، خیلی زود فهمیدم که خواست بزرگی است، بعد آرزویم این بود که همه جوانان سرزمینم به ادبیات فارسی علاقمند باشند و آثار ادبی را بخوانند اما دانستم ممکن است این آرزو هم به طور کامل محقق نشود پس تصمیم گرفتم تا حد توانم زبان و ادبیات فارسی را یادبگیرم و دیگران را در این لذت سهیم کنم.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
داستان نیازمند ضرباهنگ است. بلند بلند آن را برای خود بخوان. اگر بارقهای از سحر و جادو در آن ندیدی، چیزی کسر دارد.
استر فروید
@Writing_lovers
استر فروید
@Writing_lovers
نامه به یکاستاد داستان نویسی
جان اشتاین بک
اگرچه به نظر میآید که قرنها از وقتی که در کلاس داستاننویسی شما در استانفورد شرکت میکردم گذشته، تجربیات آن دوران خوب به خاطرم مانده. آن روزها با چشمانی باز و ذهنی تیز آماده بودم تا راز و رمز نوشتن داستانهای کوتاه خوب و حتی عالی را بقاپم. اما شما خیلی زود این توهم را باطل کردید. گفتید تنها راه نوشتن داستان کوتاه خوب، نوشتن داستان کوتاه خوب است. و تنها پس از نوشتن داستان میتوان آن را جداگانه نقد و ارزیابی کرد. و باز گفتید داستان کوتاه مشکلترین قالب ادبی است و دلیلش هم این است که تعداد داستانهای کوتاه موفق جهان بسیار کم است.
اما در ضمن قاعدهای اساسی به ما آموختید که ساده ولی مردافکن بود. گفتید داستانی گیراست که چیزی را از نویسنده به خواننده منتقل کند و معیار سنجش ما هم همان قدرت تأثیرگذاری آن است. غیر از این دیگر قانون و قاعده ای وجود ندارد، داستان میتواند راجع به هر چیزی باشد و هر فن و ابزاری را به کار بگیرد، مشروط بر اینکه گیرا باشد.
به اعتقاد شما یکی از اجزای این قاعده، نویسنده را ملزم میکند که بداند چه میخواهد بگوید و راجع به چه حرف بزند. و به عنوان تمرین باید سعی کنیم شاخ و برگهای داستان را بزنیم و آن را در یک جمله بنویسیم؛ چون فقط از این طریق میشود داستان را خوب درک کرد و آن را تا سه، شش یا دههزار کلمه بسط و گسترش داد.
باری. گفتید فرمول جادویی و رموز داستاننویسی همین است. و ما را فقط با همین سخنان، بر جادۀ خلوت و دلتنگکنندۀ نویسندگی گذاشتید. و ما باید داستانهای بد را کنار می گذاشتیم.
من توقع داشتم که بگویید به اوج کمال و شکوفایی دست یافتهام اما نمرههایی که شما به کارهایم میدادید، فوری مرا سرخورده و مأیوس میکرد. احساس میکردم کارهایم را غیرمنصفانه نقد می کنید، با وجود این سردبیران و ویراستاران با قضاوتهایی که سالهای بعد [در مورد کارهایم] کردند، جانب شما را گرفتند نه جانب مرا.
و این غیرمنصفانه مینمود. من می توانستم با استفاده از تعلیمات شما، داستانهای خوب را انتخاب کنم و بخوانم و حتی بفهمم که چگونه آنها را نوشتهاند. اما چرا خودم نمیتوانستم داستان خوبی بنویسم؟ باری، نمیتوانستم. چون شاید امکان ندارد دوتا داستان خوب شبیه هم باشد. سالهای بعد من داستانهای زیادی نوشتم اما هنوز نمیدانم چطور داستان بنویسم. فقط دست به قلم میبرم و شانسم را امتحان میکنم.
اگر هم در عالم داستاننویسی قاعدۀ سحرآمیزی در کار باشد، که من مطمئنم هست، کسی نمیتواند آن را به صورت دستورالعمل درآورد و در اختیار دیگران بگذارد. به نظر میرسد که آن قاعده همان تمایل شدید نویسنده در انتقال احساسات والايش به خواننده باشد. اگر نویسنده چنین دغدغهای داشته باشد گاهی -و البته نه همیشه- شیوۀ مناسب این انتقال حس را نیز پیدا میکند.
پس از نوشتن داستان، قضاوت در مورد آن خیلی مشکل نیست. اما هنوز هم پس از سالها وقتی میخواهم داستانی بنویسم، زهرهترک میشوم. و حتی باید بگویم که نویسندهای که موقع نوشتن داستان هراسان نیست خوشبختانه خبر از شکوه و جلال دوردست و دستنیافتنی ابزارش ندارد.
برگردان : محسن سلیمانی
بریده از نامهای به ادیت میریلیز۱۹۶۲
(Edith Mirrielees)
به نقل از کتاب «فن داستاننویسی» گردآوردۀ زندهیاد محسن سلیمانی، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۴، صفحات ۳۲۳ تا ۳۲۶
@Writing_lovers
جان اشتاین بک
اگرچه به نظر میآید که قرنها از وقتی که در کلاس داستاننویسی شما در استانفورد شرکت میکردم گذشته، تجربیات آن دوران خوب به خاطرم مانده. آن روزها با چشمانی باز و ذهنی تیز آماده بودم تا راز و رمز نوشتن داستانهای کوتاه خوب و حتی عالی را بقاپم. اما شما خیلی زود این توهم را باطل کردید. گفتید تنها راه نوشتن داستان کوتاه خوب، نوشتن داستان کوتاه خوب است. و تنها پس از نوشتن داستان میتوان آن را جداگانه نقد و ارزیابی کرد. و باز گفتید داستان کوتاه مشکلترین قالب ادبی است و دلیلش هم این است که تعداد داستانهای کوتاه موفق جهان بسیار کم است.
اما در ضمن قاعدهای اساسی به ما آموختید که ساده ولی مردافکن بود. گفتید داستانی گیراست که چیزی را از نویسنده به خواننده منتقل کند و معیار سنجش ما هم همان قدرت تأثیرگذاری آن است. غیر از این دیگر قانون و قاعده ای وجود ندارد، داستان میتواند راجع به هر چیزی باشد و هر فن و ابزاری را به کار بگیرد، مشروط بر اینکه گیرا باشد.
به اعتقاد شما یکی از اجزای این قاعده، نویسنده را ملزم میکند که بداند چه میخواهد بگوید و راجع به چه حرف بزند. و به عنوان تمرین باید سعی کنیم شاخ و برگهای داستان را بزنیم و آن را در یک جمله بنویسیم؛ چون فقط از این طریق میشود داستان را خوب درک کرد و آن را تا سه، شش یا دههزار کلمه بسط و گسترش داد.
باری. گفتید فرمول جادویی و رموز داستاننویسی همین است. و ما را فقط با همین سخنان، بر جادۀ خلوت و دلتنگکنندۀ نویسندگی گذاشتید. و ما باید داستانهای بد را کنار می گذاشتیم.
من توقع داشتم که بگویید به اوج کمال و شکوفایی دست یافتهام اما نمرههایی که شما به کارهایم میدادید، فوری مرا سرخورده و مأیوس میکرد. احساس میکردم کارهایم را غیرمنصفانه نقد می کنید، با وجود این سردبیران و ویراستاران با قضاوتهایی که سالهای بعد [در مورد کارهایم] کردند، جانب شما را گرفتند نه جانب مرا.
و این غیرمنصفانه مینمود. من می توانستم با استفاده از تعلیمات شما، داستانهای خوب را انتخاب کنم و بخوانم و حتی بفهمم که چگونه آنها را نوشتهاند. اما چرا خودم نمیتوانستم داستان خوبی بنویسم؟ باری، نمیتوانستم. چون شاید امکان ندارد دوتا داستان خوب شبیه هم باشد. سالهای بعد من داستانهای زیادی نوشتم اما هنوز نمیدانم چطور داستان بنویسم. فقط دست به قلم میبرم و شانسم را امتحان میکنم.
اگر هم در عالم داستاننویسی قاعدۀ سحرآمیزی در کار باشد، که من مطمئنم هست، کسی نمیتواند آن را به صورت دستورالعمل درآورد و در اختیار دیگران بگذارد. به نظر میرسد که آن قاعده همان تمایل شدید نویسنده در انتقال احساسات والايش به خواننده باشد. اگر نویسنده چنین دغدغهای داشته باشد گاهی -و البته نه همیشه- شیوۀ مناسب این انتقال حس را نیز پیدا میکند.
پس از نوشتن داستان، قضاوت در مورد آن خیلی مشکل نیست. اما هنوز هم پس از سالها وقتی میخواهم داستانی بنویسم، زهرهترک میشوم. و حتی باید بگویم که نویسندهای که موقع نوشتن داستان هراسان نیست خوشبختانه خبر از شکوه و جلال دوردست و دستنیافتنی ابزارش ندارد.
برگردان : محسن سلیمانی
بریده از نامهای به ادیت میریلیز۱۹۶۲
(Edith Mirrielees)
به نقل از کتاب «فن داستاننویسی» گردآوردۀ زندهیاد محسن سلیمانی، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۴، صفحات ۳۲۳ تا ۳۲۶
@Writing_lovers
«عرفان و رندی در شعر حافظ»
داریوش آشوری
این کتاب مفیدترین کتاب در زمینهٔ شناخت شعر حافظ است.
@Writing_lovers
داریوش آشوری
این کتاب مفیدترین کتاب در زمینهٔ شناخت شعر حافظ است.
@Writing_lovers
داستان نویسی را بیشتر از هر کار دیگری دوست دارم چون نویسندهی داستان بودن بیتردید از شما در برابر واقعیت محافظت میکند؛ در دنیای داستانها، هیچ چیز هیچ وقت به وضوح یا کامل دیده نمیشود و همیشه پشت پردهی نازکی از کلمات قرار میگیرد.
شرلی جکسون
@Writing_lovers
شرلی جکسون
@Writing_lovers
حافظ ناشنیده پند.pdf
3.3 MB
🔸حافظ ناشنیده پند.
برگی چند از دفتر خاطرات محمد گل اندام
نوشتهٔ ایرج پزشک زاد
۲۸۵صفحه
🔅محمد گل اندام همراه و مصاحب حافظ بوده و قدیمیترین مقدمه را در سال ۸۹۲ بر دیوان حافظ نوشته است. دیوان حافظ با مقدمه گل اندام را انتشارات دانشگاه تهران به تصحیح احمد مجاهد چاپ و نشر کرده است.
@Writing_lovers
برگی چند از دفتر خاطرات محمد گل اندام
نوشتهٔ ایرج پزشک زاد
۲۸۵صفحه
🔅محمد گل اندام همراه و مصاحب حافظ بوده و قدیمیترین مقدمه را در سال ۸۹۲ بر دیوان حافظ نوشته است. دیوان حافظ با مقدمه گل اندام را انتشارات دانشگاه تهران به تصحیح احمد مجاهد چاپ و نشر کرده است.
@Writing_lovers
«نقش بر آب»
عبدالحسین زرین کوب
در این مجموعه مقالات خواندنی و ارزشمندی دربارهٔ غزلیات حافظ وجود دارد.
@Writing_lovers
عبدالحسین زرین کوب
در این مجموعه مقالات خواندنی و ارزشمندی دربارهٔ غزلیات حافظ وجود دارد.
@Writing_lovers
پریتچت» میگوید: «داستان کوتاه همان چیزی است که در حین مشاهده و عبور از گوشه چشم دیده میشود.» به بخش «گوشه چشم» توجه کنید. در ابتدا همان گوشه چشم است و بعد جان بخشیدن به آن؛ همان که با تبدیل به چیزی که دم و لحظه را روشن میکند و البته اگر قدری شانس داشته باشیم مفاهیم و پیامدهای دیگری را نیز در برخواهد داشت. وظیفه نویسنده داستان کوتاه این است که آن لحظه گذرا از گوشه چشم را از هر نظر تحت پوشش قرار بدهد و آن را با تمام قدرتش بازگو نماید. او هوش و ذکاوت و استعداد، حس توازن و تناسب، توانمندی و ذکاوت ادبی خود را یک جا جمع میکند تا بگوید هر چیز در عالم واقع به راستی چگونه است و خود وی آنها را چطور میبیند؛ نگرشی که منحصر به فرد و خاص خود او است و این کار با به کارگیری زبان بسیار دقیق و گویا انجام میشود؛ همان زبانی که برای مخاطب جزییاتی را زنده میکند که داستان را برایش آشکار و ملموس میگرداند. برای اینکه تمامی جزییات ملموس و عینی باشند و مفهوم مورد نظر را برسانند؛ زبان داستان باید موشکافانه، دقیق و بسیار مشخص باشد. امکان دارد واژگان به حدی صریح و دقیق باشند که در ابتدا بی روح و بسیار علنی به نظر برسند، ولی باز هم میتوانند بار معنایی خاصی به همراه داشته باشند و در صورت استفاده درست، کارکرد لازم و به جای خود را ایفا کند.
ریموند کارور
@Writing_lovers
ریموند کارور
@Writing_lovers
بیمحابا کوتاه کن. کمتر بیشتر است. چه بس نوشتهها از جمله نوشتههای خودم خواندهام و به ابتدای فصلِ، مثلاً، دوم رسیدهام و فکر کردهام «رمان میبایست در واقع از اینجا شروع میشد». آگاهی بسیار زیادی دربارة شخصیت و گذشتة داستان میتواند با شرح مختصری به خواننده داده شود. دلبستگی عاطفی به صحنهای یا فصلی از کتاب، وقتی به روایتهای دیگر میرسی رنگ خواهد باخت.
سارا واترز
@Writing_lovers
سارا واترز
@Writing_lovers
قاعده اصلی کتابخوانی به پیشنهاد یک استاد فلسفه
به صورت دورهای باید کارهایی از افلاطون، مابعدالطبیعه ارسطو، کارهایی از دیوید هیوم، کارهای اصلی کانت، به ویژه سنجش خرد ناب، پدیدارشناسی و منطق هگل، پژوهشهای منطقی ویتگنشتاین و … را بخوانید. کانت نباید از روی میزتان کنار برود. در هر دوره روی یک فیلسوف متمرکز شوید.در هر دوره به یک رشته فلسفه (مثلا فلسفه سیاسی، شناختشناسی …) یا یک دوره از تاریخ فلسفه بپردازید. کتابهای مهم تازه منتشر شده را هم در دستور کار خود بگذارید.دو-سه نشریه تخصصی را مشترک باشید.شعر و رمان بخوانید.و افزون بر همه اینها به شکلی مقتضی دستاوردها و بحثها در رشتههای دیگر را (روانشناسی، جامعهشناسی، فیزیک، کیهانشناسی، زیستشناسی…) دنبال کنید.
@Writing_lovers
به صورت دورهای باید کارهایی از افلاطون، مابعدالطبیعه ارسطو، کارهایی از دیوید هیوم، کارهای اصلی کانت، به ویژه سنجش خرد ناب، پدیدارشناسی و منطق هگل، پژوهشهای منطقی ویتگنشتاین و … را بخوانید. کانت نباید از روی میزتان کنار برود. در هر دوره روی یک فیلسوف متمرکز شوید.در هر دوره به یک رشته فلسفه (مثلا فلسفه سیاسی، شناختشناسی …) یا یک دوره از تاریخ فلسفه بپردازید. کتابهای مهم تازه منتشر شده را هم در دستور کار خود بگذارید.دو-سه نشریه تخصصی را مشترک باشید.شعر و رمان بخوانید.و افزون بر همه اینها به شکلی مقتضی دستاوردها و بحثها در رشتههای دیگر را (روانشناسی، جامعهشناسی، فیزیک، کیهانشناسی، زیستشناسی…) دنبال کنید.
@Writing_lovers
🐳1
ذهنات را به روی تجربههای تازه، بهویژه مطالعهٔ دیگران، بگشا. هیچ رویدادی در زندگی نویسنده چه خوشایند و چه ناخوشایند هرگز هدر نمیشود.
پی دی جیمز
@Writing_lovers
پی دی جیمز
@Writing_lovers
از دو بعدازظهر بواری را مینويسم. عرق كردهام و گلويم گرفته. امروز يكی از روزهای نادر زندگیام بود كه آن را تماماً در وهم گذراندم. عصر، ساعت شش، در لحظهای كه كلمه حمله عصبی را مینوشتم، چنان عصبی بودم، چنان شديد نعره میزدم و چنان عميق چيزی را كه زن كوچكم تجربه ميكرد، حس میكردم كه نزديك بود خودم نيز دچار حمله عصبی شوم. برای اینکه هیچ وقت نگویند من مشقِ [نوشتن] نمیكنم، در بعضي لحظات چنان برای نوشتن تقلا میكنم كه لازم میشود قبل از خواب، دو يا سه فرسخ پيادهروی كنم.
از اين [كتاب] خوشت خواهد آمد؟ نمیدانم. با اين حال حس میكنم در اين صدوچهارده صفحه دشواریهای زيادی وجود دارد و در مجموع، هرچند غير دراماتيك، آهنگی زنده دارد. چيزی كه حتمی است، اين است كه از هشت روز پيش سريع جلو میرود. كاش اين موضوع ادامه يابد! چون از كندیهايم خسته شدهام!
میدانی هفته گذشته چند صفحه نوشتم؟ يك صفحه، آن هم به نظرم خوب نمیآيد! عبوری سريع و سبك لازم بود، در حالی كه من به كندی جلو میرفتم! چه دردی میكشيدم! سه روز روی تمام اثاثيهام و در تمام حالتهای ممكن غلت زدم تا چيزی برای گفتن بيابم! لحظات مشقتباری هست كه در آن رشته پاره میشود و به نظر میرسد كلاف از هم باز شده است. با اين حال، شروع میكنم به آشكارا ديدن. اما چقدر زمان از دست رفت! چقدر آهسته جلو میروم! و چه كسی متوجه تركيبات عميقی خواهد شد كه چنين كتاب سادهای از من میطلبد؟
از «نامههای فلوبر»
برگردان: محسن سلیمانی
📚فن داستاننویسی
@Writing_lovers
از اين [كتاب] خوشت خواهد آمد؟ نمیدانم. با اين حال حس میكنم در اين صدوچهارده صفحه دشواریهای زيادی وجود دارد و در مجموع، هرچند غير دراماتيك، آهنگی زنده دارد. چيزی كه حتمی است، اين است كه از هشت روز پيش سريع جلو میرود. كاش اين موضوع ادامه يابد! چون از كندیهايم خسته شدهام!
میدانی هفته گذشته چند صفحه نوشتم؟ يك صفحه، آن هم به نظرم خوب نمیآيد! عبوری سريع و سبك لازم بود، در حالی كه من به كندی جلو میرفتم! چه دردی میكشيدم! سه روز روی تمام اثاثيهام و در تمام حالتهای ممكن غلت زدم تا چيزی برای گفتن بيابم! لحظات مشقتباری هست كه در آن رشته پاره میشود و به نظر میرسد كلاف از هم باز شده است. با اين حال، شروع میكنم به آشكارا ديدن. اما چقدر زمان از دست رفت! چقدر آهسته جلو میروم! و چه كسی متوجه تركيبات عميقی خواهد شد كه چنين كتاب سادهای از من میطلبد؟
از «نامههای فلوبر»
برگردان: محسن سلیمانی
📚فن داستاننویسی
@Writing_lovers