تجربه خواندن
از سرگرمیهای مورد علاقهام، کنجکاوی دربارهٔ علل خوشامد کتابخوانان حرفهای از خواندن یککتاب است. چنین کنجکاوی در اغلب موارد، باب یک گفتگوی خیلی خوب را باز میکند. نوشته زیر هم نتیجهٔ یک هم صحبتی دربارهٔ کتاب «آئورا» اثر کارلوس فوئنتس است.
داستان آئورا دربارهی یک تاریخ نویس است که استخدام میشود تا در خانهای راز آمیز و براساس اسناد و مدارک، سرگذشت زندگی یک مرد درگذشته را بنویسد. مسلما نمیتوان خوبی داستانی را با بیان کردن موضوعش شرح داد. اما من خواندن این داستان را دوست داشتم.
زمانی یکی از کتابخوانها دربارهٔ تجربه خواندن آئورا گفته بود : «آئورا را در شبی خواندم که در خانه تنها بودم. در حین خواندن کتاب، برق رفت و مجبور شدم ادامهٔ داستان را با نور یک شمع بخوانم و این با فضای تاریک و پر از ابهام داستان همخوان بود.» همین موضوع هم باعث شده بود تا داستان بر ذهنش تأثیر بیشتری داشته باشد.
در یک کلام: داستان به دنیای بیرون نشت کرده بود و این مایهی لذت مخاطب شده بود.
باید بگویم در اغلب موارد دلیل لذت بردنمان از یککتاب، به چنین خصلتی از خواندن برمیگردد: لذتی که از تلاقی دنیای داستان و دنیای بیرون، ایجاد میشود و ذهن از این انطباق لذت میبرد. موقع خواندن من اما چنین انطباقی پیش نیامد، با اینهمه من از وجه دیگری از داستان خوشم آمده بود. چیزی که باعث میشد از آن خوشم بیاید حاشیه انتهای کتاب بود. در واقع در جواب اینکه: چرا از آئورا خوشت آمد یا چرا این داستان، داستان خوبی است؟! ذهنم بلافاصله متوجه این وجه متن (یعنی لذت خواندن حاشیه ) میشود و میگویم: من تحت تأثیر حاشیه های آئورا که فلسفی تر بود، قرار گرفتم. «آئورا» از این لحاظ کتاب خوبی است که متن به ما اجازه میدهد تا بنابه تجربیاتمان از داستان لذت ببریم و مانند نامش مجالی است تا مخاطب، خود و تجربیاتش را دقیقتر بشناسد.
✍معصومه حامی دوست
________________
آئورا برگرفته از واژه یونانی «آورا» است به معنی نسیم، نسیمی که انعکاسیست از انرژیهای موجود در بدن که شخصیت و طرز زندگی و افکار و احساسات انسانی را منعکس میکند.
@Writing_lovers
از سرگرمیهای مورد علاقهام، کنجکاوی دربارهٔ علل خوشامد کتابخوانان حرفهای از خواندن یککتاب است. چنین کنجکاوی در اغلب موارد، باب یک گفتگوی خیلی خوب را باز میکند. نوشته زیر هم نتیجهٔ یک هم صحبتی دربارهٔ کتاب «آئورا» اثر کارلوس فوئنتس است.
داستان آئورا دربارهی یک تاریخ نویس است که استخدام میشود تا در خانهای راز آمیز و براساس اسناد و مدارک، سرگذشت زندگی یک مرد درگذشته را بنویسد. مسلما نمیتوان خوبی داستانی را با بیان کردن موضوعش شرح داد. اما من خواندن این داستان را دوست داشتم.
زمانی یکی از کتابخوانها دربارهٔ تجربه خواندن آئورا گفته بود : «آئورا را در شبی خواندم که در خانه تنها بودم. در حین خواندن کتاب، برق رفت و مجبور شدم ادامهٔ داستان را با نور یک شمع بخوانم و این با فضای تاریک و پر از ابهام داستان همخوان بود.» همین موضوع هم باعث شده بود تا داستان بر ذهنش تأثیر بیشتری داشته باشد.
در یک کلام: داستان به دنیای بیرون نشت کرده بود و این مایهی لذت مخاطب شده بود.
باید بگویم در اغلب موارد دلیل لذت بردنمان از یککتاب، به چنین خصلتی از خواندن برمیگردد: لذتی که از تلاقی دنیای داستان و دنیای بیرون، ایجاد میشود و ذهن از این انطباق لذت میبرد. موقع خواندن من اما چنین انطباقی پیش نیامد، با اینهمه من از وجه دیگری از داستان خوشم آمده بود. چیزی که باعث میشد از آن خوشم بیاید حاشیه انتهای کتاب بود. در واقع در جواب اینکه: چرا از آئورا خوشت آمد یا چرا این داستان، داستان خوبی است؟! ذهنم بلافاصله متوجه این وجه متن (یعنی لذت خواندن حاشیه ) میشود و میگویم: من تحت تأثیر حاشیه های آئورا که فلسفی تر بود، قرار گرفتم. «آئورا» از این لحاظ کتاب خوبی است که متن به ما اجازه میدهد تا بنابه تجربیاتمان از داستان لذت ببریم و مانند نامش مجالی است تا مخاطب، خود و تجربیاتش را دقیقتر بشناسد.
✍معصومه حامی دوست
________________
آئورا برگرفته از واژه یونانی «آورا» است به معنی نسیم، نسیمی که انعکاسیست از انرژیهای موجود در بدن که شخصیت و طرز زندگی و افکار و احساسات انسانی را منعکس میکند.
@Writing_lovers
Forwarded from Science Magazine
🔴 #تلنگر
آلبرت انشتین از دانشگاه اخراج شد ولی فیزیک را با فرضیه هایش دگرگون کرد.
ونگوک در سراسر زندگی اش حتی یک تابلو هم نفروخت اما امروز آثارش میلیون ها دلار ارزش دارد
گابریل گارسیا مارکز برای نوشتن رمان صد سال تنهایی سه سال در را بر روی خودش بست. در این سه سال همسرش برای آنکه از گرسنگی نمیرند حتی پلوپز خانه را هم فروخت اما در نهایت اثری بی مانند خلق شد و برای نویسنده اش جایزه ی نوبل ادبیات را به ارمغان آورد.
این آدمها هیچ نبوغ خاصی نداشته اند، نبوغ آنها در شناخت خود و فریاد کردن خویشتن خویش بوده است. نبوغ آنها در دنبال کردن راه منحصر به فرد خودشان بوده است.نبوغ آنها در تواناییشان در جور دیگری فکر کردن و نپذیرفتن "قوانین بعنوان یک اصل غیر قابل تغییر" بوده است.
🎖نبوغ آنها در شهامت رو برو شدن با مشکلات بود ...
آلبرت انشتین از دانشگاه اخراج شد ولی فیزیک را با فرضیه هایش دگرگون کرد.
ونگوک در سراسر زندگی اش حتی یک تابلو هم نفروخت اما امروز آثارش میلیون ها دلار ارزش دارد
گابریل گارسیا مارکز برای نوشتن رمان صد سال تنهایی سه سال در را بر روی خودش بست. در این سه سال همسرش برای آنکه از گرسنگی نمیرند حتی پلوپز خانه را هم فروخت اما در نهایت اثری بی مانند خلق شد و برای نویسنده اش جایزه ی نوبل ادبیات را به ارمغان آورد.
این آدمها هیچ نبوغ خاصی نداشته اند، نبوغ آنها در شناخت خود و فریاد کردن خویشتن خویش بوده است. نبوغ آنها در دنبال کردن راه منحصر به فرد خودشان بوده است.نبوغ آنها در تواناییشان در جور دیگری فکر کردن و نپذیرفتن "قوانین بعنوان یک اصل غیر قابل تغییر" بوده است.
🎖نبوغ آنها در شهامت رو برو شدن با مشکلات بود ...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از سینما بیاموز. در توصیفها مقتصد باش و جزئیات گویا را از تفصیلهای بیروح سوا کن.
رز تریمین
@Writing_lovers
رز تریمین
@Writing_lovers
داستاننویسی مانند اسبی است که متوجه حضور آن نیستید ولی اگر بر پشت آن بپرید متوجه حرکت و تاخت و تاز آن می شوید. فقط زمانی که شروع به نوشتن داستان میکنید، متوجه میشوید که این امکان را دارید تا به جهانی خیالی و جالب وارد شوید.
زمانی که آرزو کردم تا داستاننویس شوم؛ خودم را برای شکست آماده کرده بودم چون مادرم رؤیای نویسنده شدن داشت و به آن نرسیده بود. از این بخش ماجرا آگاه بودم. به خودم پنج سال فرصت دادم که اگر نتوانستم در طی این سالها چیزی چاپ کنم، میفهمم که از استعداد نویسندگی بیبهرهام. در این مدت کتابهای زیادی خواندم. به خاطر میآورم که عادت داشتم روی مبلی قدیمی با یک جعبه کشمش دراز بکشم و خودم را مجبور کنم دو کتاب در بعد از ظهر بخوانم و به هر صورت نوشتم و به نتیجه رسید.
جان آپدایک
@Writing_lovers
زمانی که آرزو کردم تا داستاننویس شوم؛ خودم را برای شکست آماده کرده بودم چون مادرم رؤیای نویسنده شدن داشت و به آن نرسیده بود. از این بخش ماجرا آگاه بودم. به خودم پنج سال فرصت دادم که اگر نتوانستم در طی این سالها چیزی چاپ کنم، میفهمم که از استعداد نویسندگی بیبهرهام. در این مدت کتابهای زیادی خواندم. به خاطر میآورم که عادت داشتم روی مبلی قدیمی با یک جعبه کشمش دراز بکشم و خودم را مجبور کنم دو کتاب در بعد از ظهر بخوانم و به هر صورت نوشتم و به نتیجه رسید.
جان آپدایک
@Writing_lovers
کورت ونهگات میگوید: «ساده بنويسيد. به ياد داشته باشيد كه دو استاد بزرگ زبان، ويليام شكسپير و جيمز جويس، جملههايی دارند كه با وجود ژرفای كامل موضوعیشان، تقريبا بچگانهاند. هملتِ شكسپير میپرسد: «بودن يا نبودن؟» جملهاي كه فقط سه كلمه دارد. جويس، وقتي سرحال بود، میتوانست جملهای به پيچيدگي و درخشانی گردنبند كلئوپاترا سر هم كند، ولی جملهی مورد علاقهی من در يكی از داستانهايش به اسم «اِوِلين» اين است: «خسته بود.» در آن لحظه در داستان، هيچ کلمات ديگری مثل آن دو كلمه نمیتوانست قلب خواننده را بشكند.
سادگی زبان نهتنها قابلاطمينان است، بلكه شايد حتی مقدس هم باشد. انجيل با چنین جملهی سادهای آغاز میشود: «در آغاز خدا آسمان و زمين را آفريد.»
منبع: مجله داستان همشهری. خرداد ۹۵
@Writing_lovers
سادگی زبان نهتنها قابلاطمينان است، بلكه شايد حتی مقدس هم باشد. انجيل با چنین جملهی سادهای آغاز میشود: «در آغاز خدا آسمان و زمين را آفريد.»
منبع: مجله داستان همشهری. خرداد ۹۵
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
در طول روز افکار زیادی در ذهنم دارم ولی در عین حال پیش می آید که چند روز را پشت سر می گذارم، بدون اینکه ایده خوبی در ذهنم داشته باشم. بدون هیچ ایده ای.
ولی وقتی مشغول کار باشم به طور وسواسی روی چیزی هفت روز هفته و ده، پانزده ساعت در روز کار می کنم و آن وقت هر اتفاقی که در زندگی ام می افتد پیشنهادی برای نوشتن یک داستان است.
معمولا با یک اتفاق کوچک جرقهای در درون من زده می شود و من را وا می دارد که آن داستان را بنویسم. وقتی هم نوشتن آن داستان را شروع می کنم کم کم آن داستان را می بینم. داستان یک جور هایی به سمت من می پرد.
از این جهت نویسندگی کار عجیب و غریبی است چون من به غرایزم اعتماد می کنم و داستان هم ظاهراً از مسیر های زمخت و ناهموار راه خود را پیدا می کند. مثل این است که در یک اتاق تاریک کورمال کورمال به دنبال نور بگردی.
کمابیش می دانی که نور کجای دیوار هست ولی مسأله فقط این است که کور مال کور مال آن را بر روی دیوار پیدا کنی. می دانم که اگر مدت طولانی نگاه کنم می توانم کلید را پیدا کنم.
شاید این یک شیوه نامتعارف برای نوشتن داستان باشد، ولی این شیوه من است. وقتی نوشتن داستانی را شروع می کنم واقعا نمی دانم به چه سمت و سویی دارم حرکت می کنم؛ پایان داستان را نمی دانم، اواسط داستان را نمی دانم.
ولی وقتی نوشتن را شروع می کنم اجزا و اتفاقات داستان خود به خود معلوم می شوند. وقتی نوشتن داستانی را شروع می کنم خیلی تند و سریع مینویسم چون می ترسم چیزی که انگیزه نوشتن آن داستان را در من ایجاد کرد، احتمالا از دستم برود.
ریموند کارور
@Writing_lovers
ولی وقتی مشغول کار باشم به طور وسواسی روی چیزی هفت روز هفته و ده، پانزده ساعت در روز کار می کنم و آن وقت هر اتفاقی که در زندگی ام می افتد پیشنهادی برای نوشتن یک داستان است.
معمولا با یک اتفاق کوچک جرقهای در درون من زده می شود و من را وا می دارد که آن داستان را بنویسم. وقتی هم نوشتن آن داستان را شروع می کنم کم کم آن داستان را می بینم. داستان یک جور هایی به سمت من می پرد.
از این جهت نویسندگی کار عجیب و غریبی است چون من به غرایزم اعتماد می کنم و داستان هم ظاهراً از مسیر های زمخت و ناهموار راه خود را پیدا می کند. مثل این است که در یک اتاق تاریک کورمال کورمال به دنبال نور بگردی.
کمابیش می دانی که نور کجای دیوار هست ولی مسأله فقط این است که کور مال کور مال آن را بر روی دیوار پیدا کنی. می دانم که اگر مدت طولانی نگاه کنم می توانم کلید را پیدا کنم.
شاید این یک شیوه نامتعارف برای نوشتن داستان باشد، ولی این شیوه من است. وقتی نوشتن داستانی را شروع می کنم واقعا نمی دانم به چه سمت و سویی دارم حرکت می کنم؛ پایان داستان را نمی دانم، اواسط داستان را نمی دانم.
ولی وقتی نوشتن را شروع می کنم اجزا و اتفاقات داستان خود به خود معلوم می شوند. وقتی نوشتن داستانی را شروع می کنم خیلی تند و سریع مینویسم چون می ترسم چیزی که انگیزه نوشتن آن داستان را در من ایجاد کرد، احتمالا از دستم برود.
ریموند کارور
@Writing_lovers
برای نوشتن باید مرد عادت باشی، باید با تنهایی خو بگیری و بیشتر اوقات تنها باشی. باید خیلی خیلی درمورد وقت و زمان خودخواه باشی و همهاش را برای خودت بخواهی. نوشتن همین است.
توبیاس ولف
@Writing_lovers
توبیاس ولف
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⭐️⭐️⭐️
کارگاه نقد ادبی
(چگونه کتاب بخوانیم و نقد کنیم؟)
این دوره در ده جلسه برگزار میشود و در آن متون منتخب ادبیات را میخوانیم و از شیوههای مطالعه و نقد آن صحبت میکنیم.
+ معرفی فهرستی از کتابها و مقالات برجستهٔ حوزهٔ ادبیات
🔸شهریه : ۲۵۰ هزار تومان
🔸مدرس: معصومه حامی دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
پس از واریز شهریه به شماره حساب
6104 3378 5592 6166
اطلاعات خود را به آیدی زیر ارسال کنید:
@neveshtan_admin
@Writing_lovers
کارگاه نقد ادبی
(چگونه کتاب بخوانیم و نقد کنیم؟)
این دوره در ده جلسه برگزار میشود و در آن متون منتخب ادبیات را میخوانیم و از شیوههای مطالعه و نقد آن صحبت میکنیم.
+ معرفی فهرستی از کتابها و مقالات برجستهٔ حوزهٔ ادبیات
🔸شهریه : ۲۵۰ هزار تومان
🔸مدرس: معصومه حامی دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
پس از واریز شهریه به شماره حساب
6104 3378 5592 6166
اطلاعات خود را به آیدی زیر ارسال کنید:
@neveshtan_admin
@Writing_lovers
جان چیور در جوانی وقتی همراه همسرش در نیویورک زندگی میکرد، هر روز صبح لباس مرتب میپوشید و به سمت آسانسور میرفت و با دیگر مردهای متاهل آپارتمان محل زندگی داخل آن میشد. همه مردهای متاهل طبقه همکف پیاده میشدند، اما چیور به زیرزمین میرفت، آنجا برای خودش یک میز مهیا کرده بود.
چون آن پایین هوا گرم بود پیراهنش را درمیآورد و تمام صبح را مشغول نوشتن میشد. سر ظهر لباسش را دوباره میپوشید و با دیگر مردهای متاهل میرفت بالا و بعد از خوردن غذا دوباره با همان مردان میآمد پایین و به زیرزمین برمیگشت، دوباره پیراهنش را درمیآورد و تا عصر مینوشت.
نویسندگی بریده از زندگی روزانه نیست.
@Writing_lovers
چون آن پایین هوا گرم بود پیراهنش را درمیآورد و تمام صبح را مشغول نوشتن میشد. سر ظهر لباسش را دوباره میپوشید و با دیگر مردهای متاهل میرفت بالا و بعد از خوردن غذا دوباره با همان مردان میآمد پایین و به زیرزمین برمیگشت، دوباره پیراهنش را درمیآورد و تا عصر مینوشت.
نویسندگی بریده از زندگی روزانه نیست.
@Writing_lovers
Forwarded from یادداشتها
چند توصیۀ قلمی به دوستان جوان
۱. چه و چگونه
هر متنی که خواندید و بر دل شما نشست، همه یا بخشهایی از آن را دوباره بخوانید. خوانش دوم و سوم، چشم شما را به ظرایف و دقایقی از متن باز میکند که در خوانش اول به چشم نمیآمد. بار اول میخوانیم که بدانیم نویسنده «چه» گفته است؛ اما اینکه «چگونه» نوشته است، در خوانش دوم صید میشود.
۲. چارچشمی
پس از آنکه یادداشت یا مقاله یا کتاب خود را نوشتید، چارچشمی در آن بنگرید؛ یعنی حداقل چهار بار آن را بخوانید و هر بار با چشمی. بار اول را وقف غنیسازی متن کنید؛ بار دوم از چشم منتقد در متن خویش بنگرید تا بتوانید کاستیها و ناراستیهای آن را ببینید؛ بار سوم با چشم مخاطب متوسط و حواسپرت بخوانید تا ابهامها و اغلاقهای نوشتارتان را بیابید و بستُرید. چهارمبار را به نیت نازککاری و غلطزدایی از صورت متن بخوانید.
۳. گشودگی به اندیشههای دیگران
دربارۀ هر چه مینویسید، غیر از مراجعه به منابع و آثار مرتبط، حتما با چند نفر دربارۀ آن گفتوگو کنید. و اگر کسی را برای گپوگفت نیافتید یا نیازی به آن ندیدید، دستکم با خودتان گفتوگو و محاجّۀ طولانی کنید. نوشتن، ورود به میدان مین است. تنها و بیکس وارد این میدان خطرناک نشوید.
۴. احترام به شعور مخاطب
من عاملی را نمیشناسم که به اندازۀ احترام به شعور مخاطب در توفیق متن مؤثر باشد. کسی که به شعور مخاطب احترام میگذارد، سخن تکراری نمیگوید، مغلطه نمیکند، بیمایه نمینویسد، وقت خواننده را همچون عمر خویش گرانبها میشمارد، جانب حقیقت را فرونمیگذارد، فروتن است و هیچ نوشتهای را بدون غلطگیریهای مکرر و بدون اطمینان از پاکیزگی آن، منتشر نمیکند.
۵. آهستگی
هیچکس از راه پُرنویسی و پُرچانگی به جایگاهی بلند نرسیده است و اگر هم برسد، زودا که سرنگون گردد.
۶. پیوستگی
اگر هوای نویسندگی در سر دارید، نباید روزی بر شما بگذرد که در آن چند سطری ننوشته باشید؛ هرچند برای خویش و نه برای انتشار.
۷. مثنویخوانی
همچنان معتقدم که خواندن هیچ کتابی به اندازۀ مثنوی مولانا، قلم را قدرتمند و چابک نمیکند. من تا کنون فرصت نکردم که دلایلم را دربارۀ این توصیه بهتفصیل بنویسم. اینجا همینقدر میگویم که زبان فارسی در کمتر اثری به اندازۀ آثار مولانا زنده و پویا است. انس با این زبان نیرومند، قلم را برای خلاقیتهای بسیار مستعد میکند. تقلید از او و از هیچ کس دیگر جایز نیست؛ اما بیگانگی از سرمایههای پیشینی، ابتری و سترونی است.
رضا بابایی
۹۷/۱۱/۱
@RezaBabaei43
۱. چه و چگونه
هر متنی که خواندید و بر دل شما نشست، همه یا بخشهایی از آن را دوباره بخوانید. خوانش دوم و سوم، چشم شما را به ظرایف و دقایقی از متن باز میکند که در خوانش اول به چشم نمیآمد. بار اول میخوانیم که بدانیم نویسنده «چه» گفته است؛ اما اینکه «چگونه» نوشته است، در خوانش دوم صید میشود.
۲. چارچشمی
پس از آنکه یادداشت یا مقاله یا کتاب خود را نوشتید، چارچشمی در آن بنگرید؛ یعنی حداقل چهار بار آن را بخوانید و هر بار با چشمی. بار اول را وقف غنیسازی متن کنید؛ بار دوم از چشم منتقد در متن خویش بنگرید تا بتوانید کاستیها و ناراستیهای آن را ببینید؛ بار سوم با چشم مخاطب متوسط و حواسپرت بخوانید تا ابهامها و اغلاقهای نوشتارتان را بیابید و بستُرید. چهارمبار را به نیت نازککاری و غلطزدایی از صورت متن بخوانید.
۳. گشودگی به اندیشههای دیگران
دربارۀ هر چه مینویسید، غیر از مراجعه به منابع و آثار مرتبط، حتما با چند نفر دربارۀ آن گفتوگو کنید. و اگر کسی را برای گپوگفت نیافتید یا نیازی به آن ندیدید، دستکم با خودتان گفتوگو و محاجّۀ طولانی کنید. نوشتن، ورود به میدان مین است. تنها و بیکس وارد این میدان خطرناک نشوید.
۴. احترام به شعور مخاطب
من عاملی را نمیشناسم که به اندازۀ احترام به شعور مخاطب در توفیق متن مؤثر باشد. کسی که به شعور مخاطب احترام میگذارد، سخن تکراری نمیگوید، مغلطه نمیکند، بیمایه نمینویسد، وقت خواننده را همچون عمر خویش گرانبها میشمارد، جانب حقیقت را فرونمیگذارد، فروتن است و هیچ نوشتهای را بدون غلطگیریهای مکرر و بدون اطمینان از پاکیزگی آن، منتشر نمیکند.
۵. آهستگی
هیچکس از راه پُرنویسی و پُرچانگی به جایگاهی بلند نرسیده است و اگر هم برسد، زودا که سرنگون گردد.
۶. پیوستگی
اگر هوای نویسندگی در سر دارید، نباید روزی بر شما بگذرد که در آن چند سطری ننوشته باشید؛ هرچند برای خویش و نه برای انتشار.
۷. مثنویخوانی
همچنان معتقدم که خواندن هیچ کتابی به اندازۀ مثنوی مولانا، قلم را قدرتمند و چابک نمیکند. من تا کنون فرصت نکردم که دلایلم را دربارۀ این توصیه بهتفصیل بنویسم. اینجا همینقدر میگویم که زبان فارسی در کمتر اثری به اندازۀ آثار مولانا زنده و پویا است. انس با این زبان نیرومند، قلم را برای خلاقیتهای بسیار مستعد میکند. تقلید از او و از هیچ کس دیگر جایز نیست؛ اما بیگانگی از سرمایههای پیشینی، ابتری و سترونی است.
رضا بابایی
۹۷/۱۱/۱
@RezaBabaei43
Audio
شعرخوانی بیژن نجدی
@sepidaaraan
نجدی گنجی بود که گلشیری کشف کرد و مرگ زودهنگامش تصویری اسطورهای از او ساخت.
@sepidaaraan
نجدی گنجی بود که گلشیری کشف کرد و مرگ زودهنگامش تصویری اسطورهای از او ساخت.
Forwarded from داستان کوتاه
«جایی که همه چیز از آنجا شروع میشود»
جورج آر. کلی
این اتفاقی است که آن روز افتاد. پنجشنبه ۹ ژوئن حدود ساعت یازده و نیم. اتفاقی بسیار شگفت انگیز، با توجه به اینکه واقعا هیچ چیز خاصی نداشت. من فکر میکردم اینجا در کمبریج زبالهها را روز چهارشنبه میبرند اما ظاهرا این طور نبود.به هر حال به دنبال جایی برای پارک ماشینم همین که از خیابان مس به خیابان لی پیچیدم که متوجه شدم پشت یک ماشین زباله گیر افتادهام. لی خیابانی فرعی و یک طرفه است. در هر دو طرف خیابان ماشین پارک میشود و هیچ جور نمیتوان سبقت گرفت.
کامیون به رنگ نارنجی روشن و اسمش نیکوکاری بود. دو مرد در حال جمعآوری و خالی کردن زبالهها بودند؛ هر کدام در یک طرف خیابان. مردی که زبالههای ضلع غربی را جمع میکرد مردی قد کوتاه، با موی سفید و عینک دور نقرهای بود. حالتش شبیه آدمهای دفتردار و منشی بود. البته جز ساعدهای ورقلمبیده و قیافهای که میگرفت:«به چی نگاه میکنی!»
دیگری به شکلی دوست داشتنی تنومند و عبوس بود. چیزی میان جاوز در فیلمهای جیمز باند و فرناندل. بدنش بلند، قوز دار، قوی هیکل و سنگین بود. سطلها را بی عجله و با ملایمت بدون اینکه چیزی را بکوبد یا با عصبانیت به چیزی بزند، خالی میکرد. با اینحال نگاه منزجری بر چهرهاش بود، حالتی که انگار میگفت این شغل به معنی واقعی کلمه آشغاله.
پس از آنکه زبالههای نیمی از ضلع شرقی را جمع کرد. کنار یک خانه باغدار متوقف شد. بالا و پایین پیادهروی آجر فرش را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی نگاهش نمیکند. پنجرههای خانهای را بررسی کرد. سپس با احتیاط، مصمم پای راستش را دراز کرد و پرید داخل محوطه وسیع سنگ فرش باغ. بیشتر آنجا را برگهای صاف و پهن پوشانده بود. اما شکوفههای رنگی نیز دیده میشد. مطمئن نبودم گل همیشه بهار بودند یا نه؟
او خم شد به طرف پایین، پایینتر و بازهم پایینتر و ناگهان سرش را داخل انبوه برگها فرو برد و نفس کشید. حداقل نیم دقیقه سرش را نگه داشت و بوی آن را به مشام کشید. وقتی این کار را میکرد حالت صورتش چیزی نشان نمیداد؛ نه لذت، نه احساس گناه و نه احتیاط. سپس با چهرهای خشک و بیحالت ایستاد و با احتیاط از باغ بیرون آمد و مشغول کارش شد. من با خودم فکر کردم که «فلانری اوکانر» درست فهمیده بود؛ همه چیز از اینجا شروع میشود از احساسات.
سوزانم. تیبرگین
برگردان: امین زاهدی مطلق
منبع کتاب « یکسال تا نویسنده شدن»
@note_story
جورج آر. کلی
این اتفاقی است که آن روز افتاد. پنجشنبه ۹ ژوئن حدود ساعت یازده و نیم. اتفاقی بسیار شگفت انگیز، با توجه به اینکه واقعا هیچ چیز خاصی نداشت. من فکر میکردم اینجا در کمبریج زبالهها را روز چهارشنبه میبرند اما ظاهرا این طور نبود.به هر حال به دنبال جایی برای پارک ماشینم همین که از خیابان مس به خیابان لی پیچیدم که متوجه شدم پشت یک ماشین زباله گیر افتادهام. لی خیابانی فرعی و یک طرفه است. در هر دو طرف خیابان ماشین پارک میشود و هیچ جور نمیتوان سبقت گرفت.
کامیون به رنگ نارنجی روشن و اسمش نیکوکاری بود. دو مرد در حال جمعآوری و خالی کردن زبالهها بودند؛ هر کدام در یک طرف خیابان. مردی که زبالههای ضلع غربی را جمع میکرد مردی قد کوتاه، با موی سفید و عینک دور نقرهای بود. حالتش شبیه آدمهای دفتردار و منشی بود. البته جز ساعدهای ورقلمبیده و قیافهای که میگرفت:«به چی نگاه میکنی!»
دیگری به شکلی دوست داشتنی تنومند و عبوس بود. چیزی میان جاوز در فیلمهای جیمز باند و فرناندل. بدنش بلند، قوز دار، قوی هیکل و سنگین بود. سطلها را بی عجله و با ملایمت بدون اینکه چیزی را بکوبد یا با عصبانیت به چیزی بزند، خالی میکرد. با اینحال نگاه منزجری بر چهرهاش بود، حالتی که انگار میگفت این شغل به معنی واقعی کلمه آشغاله.
پس از آنکه زبالههای نیمی از ضلع شرقی را جمع کرد. کنار یک خانه باغدار متوقف شد. بالا و پایین پیادهروی آجر فرش را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی نگاهش نمیکند. پنجرههای خانهای را بررسی کرد. سپس با احتیاط، مصمم پای راستش را دراز کرد و پرید داخل محوطه وسیع سنگ فرش باغ. بیشتر آنجا را برگهای صاف و پهن پوشانده بود. اما شکوفههای رنگی نیز دیده میشد. مطمئن نبودم گل همیشه بهار بودند یا نه؟
او خم شد به طرف پایین، پایینتر و بازهم پایینتر و ناگهان سرش را داخل انبوه برگها فرو برد و نفس کشید. حداقل نیم دقیقه سرش را نگه داشت و بوی آن را به مشام کشید. وقتی این کار را میکرد حالت صورتش چیزی نشان نمیداد؛ نه لذت، نه احساس گناه و نه احتیاط. سپس با چهرهای خشک و بیحالت ایستاد و با احتیاط از باغ بیرون آمد و مشغول کارش شد. من با خودم فکر کردم که «فلانری اوکانر» درست فهمیده بود؛ همه چیز از اینجا شروع میشود از احساسات.
سوزانم. تیبرگین
برگردان: امین زاهدی مطلق
منبع کتاب « یکسال تا نویسنده شدن»
@note_story