نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
زندگی یک نویسنده، آموزش بلند مدت مشاهده است.

آری. وی کسیل



@Writing_lovers🖌
در شعر و داستان کوتاه امکان نوشتن درباره اشیا و چیزهای بسیار عادی و حتی پیش پا افتاده وجود دارد؛ آن هم با بکار گیری زبانی عادی و در عین حال دقیق و موشکافانه و با توصیف همان چیزها؛ مثل یک صندلی، پرده پشت پنجره، یک عدد چنگال، سنگ یا حتی گوشواره یک زن، آن هم با قدرتی تکان دهنده و شگرف. می‌توان سطری دیالوگ به ظاهر خسته کننده و یکنواخت نوشت و همزمان لرزه بر اندام مخاطب انداخت؛ همان شور و شعف هنرمندانه ای که کسی مانند «ناباکوف» داشت. این دست نوشته‌ها را بیش از دیگر نوشته ها‌ می‌پسندم. من از نوشته‌های ناشیانه، همین طوری و شانسی بیزارم؛ خواه زیر بیرق و در استتار کسب تجربه به پرواز درآمده باشد و خواه بیان واقع گرایانه موضوعی با ناشیگری باشد. در داستان کوتاه فوق العاده «ایساک بابل» با عنوان «گی دی موپاسان»، راوی درباره داستان نویسی چنین‌ می‌گوید: «هیچ آهنی‌ نمی‌تواند با نیرو و قدرت جمله‌ای که در سر جای درست خودش قرار گرفته، در قلب نفوذ و اثر کند.» به نظرم باید این نکته را بر روی کارتی بزرگ نوشت.


ریموند کارور


@Writing_lovers
به نظر من نویسنده از هر جهت با سارق‎ بانک قابل مقایسه است که با مشکلات وصف‎ناپذیر سرقتی‎ را طرح می‎کند و در تنهایی مرگبار شبانه، گاو صندوق را به‎ زور باز می‎کند، بدون این که بداند چه قدر پول، چه قدر جواهرات پیدا خواهد کرد: خطر بیست سال حبس، تبعید، مستعمره‎ی تأدیی را می‎پذیرد، بدون این که بداند چه غنیمتی‎ به دست خواهد آورد. من این‎گونه تصور می‎کنم که‎ نویسندگان و شعرا، با هر کار جدیدی که شروع می‎کنند، همه‎ی آن‎چه را که تا به حال نوشته‎اند به مخاطره می‎اندازند؛ این همان ریسک خالی یافتن گاوصندق، در بند افتادن و برملا شدن همه‎ی سرقت‎های گذشته است.

یقینا نویسنده از آن جهت ارزش می‎یابد که او همان کسی است که باید باشد، با سبک خودش، با نشان خاصی که او را از بقیه متمایز می‎کند: نشان استادی او؛ اما به محض این که دیگران، خوانندگان او و منتقداتش، این نشان را به او اعطا کردند، امتحان اصلی‎ شروع می‎شود، چون در آن موقع نوشتن دیگر همیشه به‎ معنی «نداشتن چاره‎ی دیگر» نیست، بلکه ممکن است به یک‎ کار روزمره تبدیل شود، کار روزمره‎ای مسلما با نشان‎ استادی. همان طور که برای سارقین کار کشته‎ی بانک، یا برای‎ مشت‎زنان حرفه‎ای، هر حمله‎ی جدید، هر مبارزه جدید تلخ‎تر و خطرناک‎تر از قبلی می‎شود، چرا که اکنون دیگر بی‎گناهی‎ یک‎باره از بین رفته و جای آن را آگاهی پر کرده، برای‎ نویسنده هم باید همین‎طور باشد و من مطمئنم برای خیلی‎ها این‎طور است، هرچند که مدرک استادی با مهر اتحادیه‎ی صنفی در کتابخانه‎شان آویزان باشد.

انواع و اقسام امکانات‎ برای یک هنرمند وجود دارد، به جز یکی: دست کشیدن از کار، و کلمه‎ی تعطیل، یک کلمه‎ی بزرگ و انسانی دارای ارزش‎ مورد حسد واقع شدن را او نمی‎شناسد؛ مگر آن‎که «هنرش‎ تمام شده» باشد. برای همیشه یا برای مدتی و تصمیم بگیرد این واقعیت را قبول کند؛ سپس از هنرمند بودن دست‎ می‎کشد، مسلما تجسمی که من نمی‎توانم آن را به مرحله‎ی اجرا درآورم. یک بار در نقد کتابی که متأسفانه نام نویسنده‎ی آن را از یاد برده‎ام، خواندم؛ نمی‎شود «کمی» آبستن شد و برای من واضح است که‎ نمی‎شود «کمی» هنرمند بود، فرقی نمی‎کند، آدم چه کاری‎ را دوست داشته باشد، انجام دهد.

«نداشتن چاره‎ای دیگر» حرف بزرگی است، اما من تاکنون‎ برای این سؤال که چرا می‎نویسم، جواب بهتری پیدا نکرده‎ام، هنر یکی از معدود امکانات است برای داشتن زندگی و حفظ زندگی، برای کسی که آن را انجام می‎دهد‌ و برای کسی که‎ آن را دریافت می‎کند. هنر خیلی کم می‎تواند روزمره شود، به کمی روزمرگی تولد و مرگ و هر آن‎چه در میان آن قرار دارد. مسلما انسان‎هایی هستند که زندگی‎شان یک زندگی‎ عادی است؛ فقط: آن‎ها دیگر زنده نیستند. هنرمندانی‎ هستند، استادانی، که به مهارت محض دست یافته‎اند، اما بدون آن‎که به آن اعتراف کنند، از هنرمند بودن دست‎ کشیده‎اند. آدم نباید به این علت که کاری را بد انجام داده‎ است، از هنرمندان دست بکشد، بلکه تازه در این لحظه‎ است که او شروع به ریسک کردن می‎کند.


هانریش بل
برگردان: مارو لالایان

متن کامل این مطلب در وبلاگ عامه پسند http://pasand.blogfa.com/post/8/80


@Writing_lovers
نوشتن موجب نوشتن بیشتر می‌شود و داستان موجد داستان‌های بیشتر و داستان‌ها هر یک از دل دیگر روایت‌ها سر بر می‌آورند.

آندره برینک

🔸کتاب «رمان: زمان و روایت از سروانتس تا کالوینو»

@Writing_lovers
آدم نمی‌تواند کتاب را بخواند: فقط می‌تواند آن را باز خوانی کند. یک خواننده‌ی خوب، یک خوانند‌ه‌ی مهم، یک خوانند‌ه‌ی فعال و خلاق یک بازخوان است.

ولادیمیر ناباکوف
برگردان: فرزانه طاهری

🔸مقاله «خواننده خوب، نویسنده خوب» با عنوان‌هایی فرعی چون «چگونه می‌توان خواننده‌ی خوبی شد»، یا: «مهربانی با نویسندگان»، از ناباکوف است. در این مقاله به شیوه‌های خواندن و انواع تخیل در مطالعه رمان اشاره می‌شود.

متن کامل
http://pasand.blogfa.com/post/80


@Writing_lovers
دوستان خوبم یکی از شیوه‌های انگیزه بخش برای حرکت در جهت اهدافمان این است که بگردیم و یک الگوی عملی برای هدفمان پیدا کنیم. کسی که قبلا آن مسیر را با موفقیت طی کرده و ‌می‌تواند برای مان الهام بخش باشد. بعد به قول ناپلئون هیل « آشپز را به آشپز خانه ببریم» یعنی ببینیم او دقیقا چطور رفتار می‌کند. در عرصه ادبیات کسانی چون عبدالحسین زرین کوب و غلامحسین یوسفی، هشت ساعت در روز به مطالعه و نوشتن کتابهایشان می‌پرداختند و دیگر اینکه سعی کنید یک برنامه منظم برای خودتان بریزید. مثلا بگویید من روزی ده صفحه کتاب، دو مقاله ، یک داستان، یک‌شعر یا یک گفتگو می‌خوانم و به این برنامه پایبند باشید.


@Writing_lovers
من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم.


انیشتین


@Writing_lovers
خاستگاه نبوغ، کنجکاوی است.

بودلر



@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای اینکه سنگینی رقت‌بار زمان، شانه‌هایمان را خمیده نکند! سرژ ریجانی از بودلر می‌گوید.


@Writing_lovers
آلیس مونرو از شیوه‌ پرداختن به ایده‌هایش می‌گوید: « ممکن است روزی کار کنم و بگویم خوب کار کرده‌ام و بیشتر از همیشه نوشته‌ام. بعد فردایش از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم دیگر دلم نمی‌خواهد روی آن داستان کار کنم. وقتی از نزدیک شدن به داستان پرهیز دارم، وقتی باید خودم را مجبور به ادامه کنم آن موقع می‌فهمم یک جای کار بدجوری می‌لنگد. 

اغلب یعنی 75 درصد اوقات همان ابتدای کار می‌فهمم که باید بی‌خیال داستان شوم. یکی دو روز دچار افسردگی می‌شوم و دور خودم می‌چرخم. به چیز دیگری که می‌توانم بنویسم فکر می‌کنم. مثل یک رابطه می‌ماند. وقتی می‌خواهید کسی را فراموش کنید با فرد دیگری بیرون می‌روید که اصلا علاقه‌ای به او ندارید اما هنوز این مسئله را متوجه نشده‌اید.

بعد ناگهان چیزی درمورد داستانی که کنار گذاشته‌ام به ذهنم می‌رسد و می‌فهمم چطور باید آن را بنویسم. اما این «درک» زمانی پیش می‌آید که به خودم می‌گویم این داستان را باید فراموش کنم.


@Writing_lovers
«طرح چیست؟» عنوان مقاله ای از آنسن دیبل است که هربار بخشی از آن را برایتان می‌نویسم.


مرز واقعیت (بخش دوم)

طرح اعمالی هستند که اشخاص داستان انجام می‌دهند، احساس می‌کنند، فکر می کنند و یا می‌گویند و باعث ایجاد تغییر در روند داستان می‌شود.

اندیشه‌ها یا احساسات، آن گاه که به کنش تبدیل شوند طرح می‌شوند. تا آن زمان، هر قدر هم که جالب توجه باشند تنها امکاناتی بالقوه و نامشخص‌ هستند و تحولی را به وجود نمی‌آورند.

پوستری تهیه کنید و آن را روبروی خود آویزان کنید و روی آن بنویسید:

« طرح داستانی، یک فعل است.»

اگر آنچه می‌نویسید، اسم یا وصف و یا یک شرح باشد اساسا یک خطابه یا یک مقاله است.

پس هیچ اندیشه‌ای به خودی خود «طرح» نیست و در عین حال هیچ کنشی هر قدر هم مهیج، در صورتی که با حذف آن تأثیر محسوسی در روند داستان به وجود نیاید طرح نیست، برعکس هر کنشی، هر قدر پیش پا افتاده، اگر پیامد مهمی داشته باشد و روند داستان را تغییر دهد، می‌تواند حیاتی و چشمگیر باشد.



کتاب «فنون آموزش داستان کوتاه»

برگردان: رضا فرد

@Writing_lovers
زبان همیشه نباید زیبا و پر زرق و برق باشد. هدف ادبیات داستانی، جذب مخاطب و روایت داستان است نه تصحیح گرامر. باید همه تلاش شما این باشد که خواننده فراموش کند درحال خواندن داستان است.

استیون کینگ


@Writing_lovers
یک بار شنیدم «جفری وولف» نویسنده، به عده ای دانشجوی نویسندگی گفت: «از هیچ ترفند پیش پا افتاده‌ای استفاده نکنید.» این را نیز باید بر روی کارتی نوشت. من آن را تا اندازه‌ای اصلاح‌ می‌کنم و‌ می‌گویم: «هیچ ترفندی به کار نبرید.» من از ترفند بیزارم. من به محض مشاهده کوچکترین نشانه ای از ترفند یا هرگونه حقه و شگرد در اثری داستانی بلافاصله به دنبال پوشش استتاری آن‌ می‌گردم. شگردها همیشه و به هر صورت کسل کننده هستند و من خودم زود حوصله‌ام سر‌ می‌رود و کسل‌ می‌شوم . که البته باز هم شاید به خاطر تمرکز حواس اندک من باشد.  نوشته‌هایی که به ظاهر بسیار ساختگی، تصنعی یا لوس و مسخره به نظر‌ می‌آید، موجب خواب آلودگی‌ام‌ می‌شود. نویسندگان برای عرضه و فروش اثر خود لزوما به شگرد و ترفند نیاز ندارند تا برجسته‌ترین افراد این حیطه باشند. گاهی اوقات نویسنده‌ای باید بتواند با پذیرش خطر اینکه امکان دارد ابله جلوه کند، فقط به یک چیز زل بزند و با معطوف شدن بر روی آن، غروب خورشید یا حتی لنگه کفشی کهنه، با حیرت و شگفت زدگی مات و مبهوت آن شود.
 

ریموند کارور
برگردان: شقایق قندهاری


@Writing_lovers
«می‌دانی هفته‌ی گذشته چند صفحه نوشتم؟ يك صفحه، آن هم به نظرم خوب نمی‌آيد! عبوری سريع و سبك لازم بود، در حالی كه من به كندی جلو می‌رفتم! چه دردی می‌كشيدم! سه روز روی تمام اثاثيه‌ام و در تمام حالت‌های ممكن غلت زدم تا چيزی براي گفتن بيابم! لحظات مشقت‌باری هست كه در آن رشته پاره می‌شود و به نظر می‌رسد كلاف از هم باز شده است. با اين حال، شروع می‌كنم به آشكارا ديدن. اما چقدر زمان از دست رفت! چقدر آهسته جلو می‌روم! و چه كسی متوجه تركيبات عميقی خواهد شد كه چنين كتاب ساده‌ای از من می‌طلبد؟ عجب مكانيكی است طبيعت و براي واقعی بودن چه نيرنگ‌ها لازم است! بخش وحشتناك مشكل، به هم پيوستگی ايده‌هاست و اين كه آنها خيلی طبيعی از يكی به ديگری منحرف می‌شوند، لحظاتی هست كه در آن تمام اينها ميل مردن به من می‌دهند. آه! رنج‌های هنر، می‌شناسم‌شان.

بدين‌ترتيب، نوشتن چيزی است بسيار وحشتناك و لذت‌بخش و آدم عادت می‌كند كه به عذاب‌هايی از اين دست سماجت ورزد و چيز ديگری از آن نخواهد. در اين رازی هست كه از من می‌گريزد.

اما زندگی بسيار كوتاه است! وقتی فكر می‌كنم كه هرگز آن طور كه دوست دارم نخواهم نوشت و نه حتی يك چهارم چيزی را كه آرزو دارم، می‌خواهم فك‌ام را خرد كنم.»


از نامه‌های گوستاو فلوبر
برگردان: اصغر نوری
منبع: وبلاگ برهوت

@Writing_lovers