Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
در شعر و داستان کوتاه امکان نوشتن درباره اشیا و چیزهای بسیار عادی و حتی پیش پا افتاده وجود دارد؛ آن هم با بکار گیری زبانی عادی و در عین حال دقیق و موشکافانه و با توصیف همان چیزها؛ مثل یک صندلی، پرده پشت پنجره، یک عدد چنگال، سنگ یا حتی گوشواره یک زن، آن هم با قدرتی تکان دهنده و شگرف. میتوان سطری دیالوگ به ظاهر خسته کننده و یکنواخت نوشت و همزمان لرزه بر اندام مخاطب انداخت؛ همان شور و شعف هنرمندانه ای که کسی مانند «ناباکوف» داشت. این دست نوشتهها را بیش از دیگر نوشته ها میپسندم. من از نوشتههای ناشیانه، همین طوری و شانسی بیزارم؛ خواه زیر بیرق و در استتار کسب تجربه به پرواز درآمده باشد و خواه بیان واقع گرایانه موضوعی با ناشیگری باشد. در داستان کوتاه فوق العاده «ایساک بابل» با عنوان «گی دی موپاسان»، راوی درباره داستان نویسی چنین میگوید: «هیچ آهنی نمیتواند با نیرو و قدرت جملهای که در سر جای درست خودش قرار گرفته، در قلب نفوذ و اثر کند.» به نظرم باید این نکته را بر روی کارتی بزرگ نوشت.
ریموند کارور
@Writing_lovers
ریموند کارور
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به نظر من نویسنده از هر جهت با سارق بانک قابل مقایسه است که با مشکلات وصفناپذیر سرقتی را طرح میکند و در تنهایی مرگبار شبانه، گاو صندوق را به زور باز میکند، بدون این که بداند چه قدر پول، چه قدر جواهرات پیدا خواهد کرد: خطر بیست سال حبس، تبعید، مستعمرهی تأدیی را میپذیرد، بدون این که بداند چه غنیمتی به دست خواهد آورد. من اینگونه تصور میکنم که نویسندگان و شعرا، با هر کار جدیدی که شروع میکنند، همهی آنچه را که تا به حال نوشتهاند به مخاطره میاندازند؛ این همان ریسک خالی یافتن گاوصندق، در بند افتادن و برملا شدن همهی سرقتهای گذشته است.
یقینا نویسنده از آن جهت ارزش مییابد که او همان کسی است که باید باشد، با سبک خودش، با نشان خاصی که او را از بقیه متمایز میکند: نشان استادی او؛ اما به محض این که دیگران، خوانندگان او و منتقداتش، این نشان را به او اعطا کردند، امتحان اصلی شروع میشود، چون در آن موقع نوشتن دیگر همیشه به معنی «نداشتن چارهی دیگر» نیست، بلکه ممکن است به یک کار روزمره تبدیل شود، کار روزمرهای مسلما با نشان استادی. همان طور که برای سارقین کار کشتهی بانک، یا برای مشتزنان حرفهای، هر حملهی جدید، هر مبارزه جدید تلختر و خطرناکتر از قبلی میشود، چرا که اکنون دیگر بیگناهی یکباره از بین رفته و جای آن را آگاهی پر کرده، برای نویسنده هم باید همینطور باشد و من مطمئنم برای خیلیها اینطور است، هرچند که مدرک استادی با مهر اتحادیهی صنفی در کتابخانهشان آویزان باشد.
انواع و اقسام امکانات برای یک هنرمند وجود دارد، به جز یکی: دست کشیدن از کار، و کلمهی تعطیل، یک کلمهی بزرگ و انسانی دارای ارزش مورد حسد واقع شدن را او نمیشناسد؛ مگر آنکه «هنرش تمام شده» باشد. برای همیشه یا برای مدتی و تصمیم بگیرد این واقعیت را قبول کند؛ سپس از هنرمند بودن دست میکشد، مسلما تجسمی که من نمیتوانم آن را به مرحلهی اجرا درآورم. یک بار در نقد کتابی که متأسفانه نام نویسندهی آن را از یاد بردهام، خواندم؛ نمیشود «کمی» آبستن شد و برای من واضح است که نمیشود «کمی» هنرمند بود، فرقی نمیکند، آدم چه کاری را دوست داشته باشد، انجام دهد.
«نداشتن چارهای دیگر» حرف بزرگی است، اما من تاکنون برای این سؤال که چرا مینویسم، جواب بهتری پیدا نکردهام، هنر یکی از معدود امکانات است برای داشتن زندگی و حفظ زندگی، برای کسی که آن را انجام میدهد و برای کسی که آن را دریافت میکند. هنر خیلی کم میتواند روزمره شود، به کمی روزمرگی تولد و مرگ و هر آنچه در میان آن قرار دارد. مسلما انسانهایی هستند که زندگیشان یک زندگی عادی است؛ فقط: آنها دیگر زنده نیستند. هنرمندانی هستند، استادانی، که به مهارت محض دست یافتهاند، اما بدون آنکه به آن اعتراف کنند، از هنرمند بودن دست کشیدهاند. آدم نباید به این علت که کاری را بد انجام داده است، از هنرمندان دست بکشد، بلکه تازه در این لحظه است که او شروع به ریسک کردن میکند.
هانریش بل
برگردان: مارو لالایان
متن کامل این مطلب در وبلاگ عامه پسند http://pasand.blogfa.com/post/8/80
@Writing_lovers
یقینا نویسنده از آن جهت ارزش مییابد که او همان کسی است که باید باشد، با سبک خودش، با نشان خاصی که او را از بقیه متمایز میکند: نشان استادی او؛ اما به محض این که دیگران، خوانندگان او و منتقداتش، این نشان را به او اعطا کردند، امتحان اصلی شروع میشود، چون در آن موقع نوشتن دیگر همیشه به معنی «نداشتن چارهی دیگر» نیست، بلکه ممکن است به یک کار روزمره تبدیل شود، کار روزمرهای مسلما با نشان استادی. همان طور که برای سارقین کار کشتهی بانک، یا برای مشتزنان حرفهای، هر حملهی جدید، هر مبارزه جدید تلختر و خطرناکتر از قبلی میشود، چرا که اکنون دیگر بیگناهی یکباره از بین رفته و جای آن را آگاهی پر کرده، برای نویسنده هم باید همینطور باشد و من مطمئنم برای خیلیها اینطور است، هرچند که مدرک استادی با مهر اتحادیهی صنفی در کتابخانهشان آویزان باشد.
انواع و اقسام امکانات برای یک هنرمند وجود دارد، به جز یکی: دست کشیدن از کار، و کلمهی تعطیل، یک کلمهی بزرگ و انسانی دارای ارزش مورد حسد واقع شدن را او نمیشناسد؛ مگر آنکه «هنرش تمام شده» باشد. برای همیشه یا برای مدتی و تصمیم بگیرد این واقعیت را قبول کند؛ سپس از هنرمند بودن دست میکشد، مسلما تجسمی که من نمیتوانم آن را به مرحلهی اجرا درآورم. یک بار در نقد کتابی که متأسفانه نام نویسندهی آن را از یاد بردهام، خواندم؛ نمیشود «کمی» آبستن شد و برای من واضح است که نمیشود «کمی» هنرمند بود، فرقی نمیکند، آدم چه کاری را دوست داشته باشد، انجام دهد.
«نداشتن چارهای دیگر» حرف بزرگی است، اما من تاکنون برای این سؤال که چرا مینویسم، جواب بهتری پیدا نکردهام، هنر یکی از معدود امکانات است برای داشتن زندگی و حفظ زندگی، برای کسی که آن را انجام میدهد و برای کسی که آن را دریافت میکند. هنر خیلی کم میتواند روزمره شود، به کمی روزمرگی تولد و مرگ و هر آنچه در میان آن قرار دارد. مسلما انسانهایی هستند که زندگیشان یک زندگی عادی است؛ فقط: آنها دیگر زنده نیستند. هنرمندانی هستند، استادانی، که به مهارت محض دست یافتهاند، اما بدون آنکه به آن اعتراف کنند، از هنرمند بودن دست کشیدهاند. آدم نباید به این علت که کاری را بد انجام داده است، از هنرمندان دست بکشد، بلکه تازه در این لحظه است که او شروع به ریسک کردن میکند.
هانریش بل
برگردان: مارو لالایان
متن کامل این مطلب در وبلاگ عامه پسند http://pasand.blogfa.com/post/8/80
@Writing_lovers
عامه پسند
خاطرهای خواندنی از هاینریش بل
هفت سال پیش به دیدن سردبیر مجلهی معروفی رفتم که میخواستم نوشتهای را به او ارائه دهم؛ به محض این که اجازهی ورود گرفتم، دستنویس را تقدیم او کردم-یک
نوشتن موجب نوشتن بیشتر میشود و داستان موجد داستانهای بیشتر و داستانها هر یک از دل دیگر روایتها سر بر میآورند.
آندره برینک
🔸کتاب «رمان: زمان و روایت از سروانتس تا کالوینو»
@Writing_lovers
آندره برینک
🔸کتاب «رمان: زمان و روایت از سروانتس تا کالوینو»
@Writing_lovers
آدم نمیتواند کتاب را بخواند: فقط میتواند آن را باز خوانی کند. یک خوانندهی خوب، یک خوانندهی مهم، یک خوانندهی فعال و خلاق یک بازخوان است.
ولادیمیر ناباکوف
برگردان: فرزانه طاهری
🔸مقاله «خواننده خوب، نویسنده خوب» با عنوانهایی فرعی چون «چگونه میتوان خوانندهی خوبی شد»، یا: «مهربانی با نویسندگان»، از ناباکوف است. در این مقاله به شیوههای خواندن و انواع تخیل در مطالعه رمان اشاره میشود.
متن کامل
http://pasand.blogfa.com/post/80
@Writing_lovers
ولادیمیر ناباکوف
برگردان: فرزانه طاهری
🔸مقاله «خواننده خوب، نویسنده خوب» با عنوانهایی فرعی چون «چگونه میتوان خوانندهی خوبی شد»، یا: «مهربانی با نویسندگان»، از ناباکوف است. در این مقاله به شیوههای خواندن و انواع تخیل در مطالعه رمان اشاره میشود.
متن کامل
http://pasand.blogfa.com/post/80
@Writing_lovers
عامه پسند
خوانندهی خوب و نویسندهی خوب/ولادیمیر ناباکوف /برگردان:فرزانه طاهری
عناوینی چون: «چگونه میتوان خوانندهی خوبی شد»، یا: «مهربانی با نویسندگان»، را میتوان عنوآنهای فرعی مباحثات گوناگون دربارهی نویسندگان گوناگون قرار داد،
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوستان خوبم یکی از شیوههای انگیزه بخش برای حرکت در جهت اهدافمان این است که بگردیم و یک الگوی عملی برای هدفمان پیدا کنیم. کسی که قبلا آن مسیر را با موفقیت طی کرده و میتواند برای مان الهام بخش باشد. بعد به قول ناپلئون هیل « آشپز را به آشپز خانه ببریم» یعنی ببینیم او دقیقا چطور رفتار میکند. در عرصه ادبیات کسانی چون عبدالحسین زرین کوب و غلامحسین یوسفی، هشت ساعت در روز به مطالعه و نوشتن کتابهایشان میپرداختند و دیگر اینکه سعی کنید یک برنامه منظم برای خودتان بریزید. مثلا بگویید من روزی ده صفحه کتاب، دو مقاله ، یک داستان، یکشعر یا یک گفتگو میخوانم و به این برنامه پایبند باشید.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای اینکه سنگینی رقتبار زمان، شانههایمان را خمیده نکند! سرژ ریجانی از بودلر میگوید.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
آلیس مونرو از شیوه پرداختن به ایدههایش میگوید: « ممکن است روزی کار کنم و بگویم خوب کار کردهام و بیشتر از همیشه نوشتهام. بعد فردایش از خواب بیدار میشوم و میبینم دیگر دلم نمیخواهد روی آن داستان کار کنم. وقتی از نزدیک شدن به داستان پرهیز دارم، وقتی باید خودم را مجبور به ادامه کنم آن موقع میفهمم یک جای کار بدجوری میلنگد.
اغلب یعنی 75 درصد اوقات همان ابتدای کار میفهمم که باید بیخیال داستان شوم. یکی دو روز دچار افسردگی میشوم و دور خودم میچرخم. به چیز دیگری که میتوانم بنویسم فکر میکنم. مثل یک رابطه میماند. وقتی میخواهید کسی را فراموش کنید با فرد دیگری بیرون میروید که اصلا علاقهای به او ندارید اما هنوز این مسئله را متوجه نشدهاید.
بعد ناگهان چیزی درمورد داستانی که کنار گذاشتهام به ذهنم میرسد و میفهمم چطور باید آن را بنویسم. اما این «درک» زمانی پیش میآید که به خودم میگویم این داستان را باید فراموش کنم.
@Writing_lovers
اغلب یعنی 75 درصد اوقات همان ابتدای کار میفهمم که باید بیخیال داستان شوم. یکی دو روز دچار افسردگی میشوم و دور خودم میچرخم. به چیز دیگری که میتوانم بنویسم فکر میکنم. مثل یک رابطه میماند. وقتی میخواهید کسی را فراموش کنید با فرد دیگری بیرون میروید که اصلا علاقهای به او ندارید اما هنوز این مسئله را متوجه نشدهاید.
بعد ناگهان چیزی درمورد داستانی که کنار گذاشتهام به ذهنم میرسد و میفهمم چطور باید آن را بنویسم. اما این «درک» زمانی پیش میآید که به خودم میگویم این داستان را باید فراموش کنم.
@Writing_lovers
«طرح چیست؟» عنوان مقاله ای از آنسن دیبل است که هربار بخشی از آن را برایتان مینویسم.
مرز واقعیت (بخش دوم)
طرح اعمالی هستند که اشخاص داستان انجام میدهند، احساس میکنند، فکر می کنند و یا میگویند و باعث ایجاد تغییر در روند داستان میشود.
اندیشهها یا احساسات، آن گاه که به کنش تبدیل شوند طرح میشوند. تا آن زمان، هر قدر هم که جالب توجه باشند تنها امکاناتی بالقوه و نامشخص هستند و تحولی را به وجود نمیآورند.
پوستری تهیه کنید و آن را روبروی خود آویزان کنید و روی آن بنویسید:
« طرح داستانی، یک فعل است.»
اگر آنچه مینویسید، اسم یا وصف و یا یک شرح باشد اساسا یک خطابه یا یک مقاله است.
پس هیچ اندیشهای به خودی خود «طرح» نیست و در عین حال هیچ کنشی هر قدر هم مهیج، در صورتی که با حذف آن تأثیر محسوسی در روند داستان به وجود نیاید طرح نیست، برعکس هر کنشی، هر قدر پیش پا افتاده، اگر پیامد مهمی داشته باشد و روند داستان را تغییر دهد، میتواند حیاتی و چشمگیر باشد.
کتاب «فنون آموزش داستان کوتاه»
برگردان: رضا فرد
@Writing_lovers
مرز واقعیت (بخش دوم)
طرح اعمالی هستند که اشخاص داستان انجام میدهند، احساس میکنند، فکر می کنند و یا میگویند و باعث ایجاد تغییر در روند داستان میشود.
اندیشهها یا احساسات، آن گاه که به کنش تبدیل شوند طرح میشوند. تا آن زمان، هر قدر هم که جالب توجه باشند تنها امکاناتی بالقوه و نامشخص هستند و تحولی را به وجود نمیآورند.
پوستری تهیه کنید و آن را روبروی خود آویزان کنید و روی آن بنویسید:
« طرح داستانی، یک فعل است.»
اگر آنچه مینویسید، اسم یا وصف و یا یک شرح باشد اساسا یک خطابه یا یک مقاله است.
پس هیچ اندیشهای به خودی خود «طرح» نیست و در عین حال هیچ کنشی هر قدر هم مهیج، در صورتی که با حذف آن تأثیر محسوسی در روند داستان به وجود نیاید طرح نیست، برعکس هر کنشی، هر قدر پیش پا افتاده، اگر پیامد مهمی داشته باشد و روند داستان را تغییر دهد، میتواند حیاتی و چشمگیر باشد.
کتاب «فنون آموزش داستان کوتاه»
برگردان: رضا فرد
@Writing_lovers
زبان همیشه نباید زیبا و پر زرق و برق باشد. هدف ادبیات داستانی، جذب مخاطب و روایت داستان است نه تصحیح گرامر. باید همه تلاش شما این باشد که خواننده فراموش کند درحال خواندن داستان است.
استیون کینگ
@Writing_lovers
استیون کینگ
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک بار شنیدم «جفری وولف» نویسنده، به عده ای دانشجوی نویسندگی گفت: «از هیچ ترفند پیش پا افتادهای استفاده نکنید.» این را نیز باید بر روی کارتی نوشت. من آن را تا اندازهای اصلاح میکنم و میگویم: «هیچ ترفندی به کار نبرید.» من از ترفند بیزارم. من به محض مشاهده کوچکترین نشانه ای از ترفند یا هرگونه حقه و شگرد در اثری داستانی بلافاصله به دنبال پوشش استتاری آن میگردم. شگردها همیشه و به هر صورت کسل کننده هستند و من خودم زود حوصلهام سر میرود و کسل میشوم . که البته باز هم شاید به خاطر تمرکز حواس اندک من باشد. نوشتههایی که به ظاهر بسیار ساختگی، تصنعی یا لوس و مسخره به نظر میآید، موجب خواب آلودگیام میشود. نویسندگان برای عرضه و فروش اثر خود لزوما به شگرد و ترفند نیاز ندارند تا برجستهترین افراد این حیطه باشند. گاهی اوقات نویسندهای باید بتواند با پذیرش خطر اینکه امکان دارد ابله جلوه کند، فقط به یک چیز زل بزند و با معطوف شدن بر روی آن، غروب خورشید یا حتی لنگه کفشی کهنه، با حیرت و شگفت زدگی مات و مبهوت آن شود.
ریموند کارور
برگردان: شقایق قندهاری
@Writing_lovers
ریموند کارور
برگردان: شقایق قندهاری
@Writing_lovers