نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
📋 چرا باید رمان بخوانیم؟

نوشتهٔ زهرا شریفی:

سیزده چهارده‌ساله که بودم ولع زیادی به خواندن داستان و رمان داشتم. میان شلوغی آن روزها تنهایی بزرگی حس می‌کردم که داستان‌ها این فضای کمی وسیع و عمیق را پر می‌کردند. در محلۀ ما و حتی شهر کوچکمان کتاب‌فروشی زیادی نبود که آن‌ها هم کتاب‌های درست و درمانی نداشتند. برای همین دست به دامان کتابخانه‌های عمومی بودیم. هر صبح خروس‌خوان راهی کتابخانه می‌شدم و چندتایی داستان و رمان توی کیفم می‌گذاشتم و تا فردا صبح که همه را خوانده و باز پس می‌بردم.

آن روزها تنها لذت زندگی من همین بود.

اما نمی‌دانستم چرا رمان می‌خوانم. چرا داستان‌ها باید مرا تا صبح بی‌تاب کنند برای رفتن به کتابخانه؟

تا همین چند وقت پیش هم نمی‌دانستم. عشق است دیگر. عشق که چرا ندارد.

برای من هم چرایی خواندن رمان سؤالی بیهوده بود.

یک نیاز درونی مرا به سمت کتاب‌ها می‌کشاند. انگار داستان‌ها مرا به خود می‌خواندند.

در این نوشته نمی‌خواهم روی منبر بروم و بگویم ایهاالناس رمان بخوانید که آگاهتان می‌کند و اگر نخوانید چقدر از دنیا عقبید.

می‌خواهم از تجربۀ شخصی خودم بنویسم.

فکر می‌کنم همۀ ما روح ماجراجویی داریم. حالا بعضی کمتر بعضی بیشتر. عده‌ای هم که کلاً این روحیه را گذاشته‌اند گوشه‌ای و به زندگی عادی خودشان می‌پردازند.

ماجراجویی خودْ ذهن آدم را به چالش می‌کشد. سؤال پیش می‌آورد و آدم را درگیر می‌کند با آنچه شاید برای دیگری ساده و پیش‌پاافتاده باشد.

پس بخواهیم، نخواهیم سؤال‌های زیادی همیشه توی ذهنمان هست که پاسخشان را نه جایی می‌بینیم و می‌خوانیم و نه دلمان می‌خواهد از کسی بپرسیم.

پاسخ خیلی از این سؤال‌ها را آدم‌های دیگری زندگی کرده‌اند و آن‌ها را زیسته‌اند. یا حتی زندگی ما و تجربه‌های مختلفی که داریم پاسخی باشد برای سؤال‌های دیگران.

من هم مثل خیلی از شما پر از سؤالم. پر از پرسش‌هایی که توی ذهنم می‌چرخند و مدت‌ها با خودم حمل کرده‌ام؛ اما نپرسیدم. ننوشتم و گوشۀ ذهنم نگه داشتم.

یک شب که همین میل عجیب‌وغریبم به خواندن داستان و رمان جوشیده بود و در تاریکی اتاق با نور کمی که از گوشۀ تختم به صفحه‌های کتاب می‌تابید، می‌خواندم.

خورخه کاره راگومز پاسخ سؤال مرا میان گفتگوهای شخصیت‌ها داد.

می‌دانم اگر هزار سال هم می‌گشتم جوابی برای این سؤال پیدا نمی‌کردم. راحت شدم. نفس عمیقی کشیدم. انگار باری سنگین روی دوشم بود که زمین گذاشتم.

هنوز هم گاهی سرگذشت شخصیت‌های کتاب را مرور می‌کنم و به جواب سؤالم می‌رسم و لبخند می‌زنم.

از آن شب حدود دو سال گذشته.

درخت سؤال‌های من ریشه‌دارتر شده و شاخ و برگش بیشتر شده.

همین هفتۀ پیش بود که آناکارنینا را می‌خواندم. این بار سرگذشت یکی از شخصیت‌های کتاب آن‌قدر به مشکلی که چند سال است با آن دست‌به‌گریبان هستم نزدیک بود که نه‌تنها پاسخ سؤالم را گرفتم بلکه یک راه‌کار عملی هم یافتم.

شخصیت‌های رمان آناکارنینا قرن نوزدهم در روسیه می‌زیسته‌اند من در این زمان در همین ایران خودمان.

اما اتفاقی که چند قرن پیش رخ داده توانسته به من پاسخی دهد که شاید به‌راحتی دست‌یافتنی نبود.

همین است که نمی‌توانیم برای ادبیات مرزی مشخص کنیم.

پشت هر داستانی یک نفر نشسته، یک زندگی جریان دارد. کسی یا کسانی هستند که راهی را می‌روند که از یک جایی با مسیر ما یکی می‌شود یا اگرنه مثل تابلوی راهنما مسیر جدیدی را نشان می‌دهد.

مگر نه اینکه من و دخترکی که در کتاب آناکارنینا می‌زیست یک تجربۀ مشابه داشتیم اما راهی که انتخاب کردیم خیلی متفاوت بود و حالا فکر می‌کنم چقدر خوب است که من هم مثل او پیش بروم.

ما با خواندن رمان همین‌طور که روی کاناپه لم داده‌ایم و لیوان چای را در دستانمان گرفته‌ایم، یا پشت میز نشسته‌ایم و کتاب جلویمان باز است بدون اینکه تکان بخوریم تجربه‌های دیگران را تصاحب می‌کنیم.

تجربۀ شکست، شادی، عشق، تنهایی یا حتی تجربه‌هایی که شاید هیچ‌وقت نه بخواهیم و نه برایمان اتفاق بیفتد مثل رسوایی، اعتیاد، طلاق.

مگر راه دیگری جز خواندن داستان و رمان هست که امکان چند زندگی در یک زمان را فراهم کند؟

عصر ما عصر پیام کوتاه و چت‌های تک‌جمله‌ای و تصاویر لحظه‌ای از زندگی آدم‌هاست. کمتر حوصله و رمقی داریم برای خواندن و شنیدن داستان زندگی آدم‌ها با تمام تلخی‌ها و شیرینی‌هایش، کم و کاستی‌هایش، فرازوفرودهایش.

خواندن رمان و داستان می‌تواند برای هرکسی در هرزمانی دلیل، انگیزه و میلی متفاوت داشته باشد.

شما از داستان و رمان خواندن چه چیزی نصیبتان شده؟ چرا داستان می‌خوانید؟

@zahrasharifii
zahrasharifi.com
طرح یا پیرنگ داستان چیست؟ چگونه می‌توانیم ‌از آن به شیوه‌ای درست استفاده کنیم؟ مطلب زیر بریده‌ای از مقاله « طرح چیست؟» آنسن دیبل است که هر بار بخشی از آن را برایتان می‌نویسم.


بنا به تعریف طرح همان است که در داستان رخ می‌دهد اما این تعریف همان قدر مفید است که بگوییم « کیک جشن تولد عبارت است از یک شیرینی بزرگ تنوری با مقداری شکرپاشی و شمع در روی آن.» این تعریف به شما نمی‌گوید که چگونه یک کیک را درست کنید.

طرح از تعدادی حوادث مهم در یک داستان معین ساخته شده است. مهم به این علت که آن حوادث پیامدهای مهمی دارند. دوش گرفتن، موی کسی را بافتن یا بازکردن در، لزوما یک طرح نیست. اجازه دهید آنها را رویداد بنامیم. آنها رخ می‌دهند اما به چیز مهمی منجر نمی‌شوند و پیامد مهمی ندارند.

حال اگر شخصیت داستانی، راپونزل باشد، موهایش همانند ریسمانی است که باعث می‌شود که شاهزاده بتواند از پنجره وارد اتاقش شود. بافتن موها یک کنش بسیار مهم می‌شود.


اگر شخصیت داستانی زن جدید ریش آبی باشد، بازکردن در ممنوعه‌ای که اجساد زنان قبلی شوهرش را برملا می‌کند، یک نکته اساسی است. دوش گرفتن در « جانی روانی» بسیار دراماتیک تر و تکان دهنده تر از سرقت یک مبلغ هنگفت است.

چه بالنفسه و چه از نظر عواقب بعدی آن، این حوادث به سبب نحوه‌ی ارائه و به خاطر آنچه پیامد آن است، از رویداد به طرح تبدیل می‌شوند و تفاوت های پر معنایی را در دنیای خیالی داستان به وجود می‌آورند. علتی است که پیامدها ( معلول‌های) مهمی در پی دارد. علت و معلول، اینها هستند که طرح را می‌سازند.


🔸از کتاب « فنون آموزش داستان کوتاه»
برگردان : رضا فرد



@Writing_lovers
شاید هیچ وقت خلاقیت سترگ، از شرایط کاملا مناسب و سراسر دلخواه نتراویده است... آدمهای بزرگی بودند که در عسرت به سر می‌بردند و مورد بدگمانی بودند و شرایط مناسبی نداشتند. کسی مثل آرتو زندگی سختی داشت. چه روزگاری که در فیلم بازی می‌کرد و چه روزگاری که تئاتر کارگردانی می‌کرد و همه شکست مطلق بود و آخر عمری حتی نتوانست خطابه‌اش را در سوربن بخواند، چون دید میان او و مخاطبانش، ورطه‌ای هولناک وجود دارد که زایل شدنی نیست. آرتو سالها در تیمارستان رودز، روزانه مطلب می‌نوشت و نظافت کاران آنها را به گمان اینکه آشغال است دور می ریختند. بنابراین تمام دستنوشته‌های این مرد به مدت چندین سال، در تیمارستان از دست می‌رود و حتی یک تن از روانپزشکان تیمارستان در پرونده ی مربوط به بیماری‌اش نوشته، آرتو آدم خیلی عجیبی است چون ادعا می کند که شاعر هم هست. اما همه‌ی کسانی که بنیانگذار تئاتر مدرن‌اند، ریزه خوار خوان آرتو هستند.

در مورد آدم نمی‌گویند چگونه زندگی کرده است بلکه می‌گویند چه کرده، مثل داستان آن خوشنویسی که کسی به دیدارش می رود و می بیند آن قدر قلم تراشیده که مپرس و چون علت را جویا می‌شود. خوشنویس پاسخ می‌دهد: «کسانی که بعدها خطم را ببینند می‌گویند چه نیکو نوشت اما نمی‌گویند چقدر قلم خرد کرد.» مگر بتهوون و دهخدا و اقبال و قزوینی زندگی راحتی داشته‌اند؟

جلال ستاری
🔸از کتاب گفتگو با جلال ستاری
ناصر فکوهی


@Writing_lovers
عمیقا به طبیعت بنگرید پس از آن همه چیز را بهتر درک خواهید کرد.

انیشتین


@Writing_lovers
زندگی یک نویسنده، آموزش بلند مدت مشاهده است.

آری. وی کسیل



@Writing_lovers🖌
در شعر و داستان کوتاه امکان نوشتن درباره اشیا و چیزهای بسیار عادی و حتی پیش پا افتاده وجود دارد؛ آن هم با بکار گیری زبانی عادی و در عین حال دقیق و موشکافانه و با توصیف همان چیزها؛ مثل یک صندلی، پرده پشت پنجره، یک عدد چنگال، سنگ یا حتی گوشواره یک زن، آن هم با قدرتی تکان دهنده و شگرف. می‌توان سطری دیالوگ به ظاهر خسته کننده و یکنواخت نوشت و همزمان لرزه بر اندام مخاطب انداخت؛ همان شور و شعف هنرمندانه ای که کسی مانند «ناباکوف» داشت. این دست نوشته‌ها را بیش از دیگر نوشته ها‌ می‌پسندم. من از نوشته‌های ناشیانه، همین طوری و شانسی بیزارم؛ خواه زیر بیرق و در استتار کسب تجربه به پرواز درآمده باشد و خواه بیان واقع گرایانه موضوعی با ناشیگری باشد. در داستان کوتاه فوق العاده «ایساک بابل» با عنوان «گی دی موپاسان»، راوی درباره داستان نویسی چنین‌ می‌گوید: «هیچ آهنی‌ نمی‌تواند با نیرو و قدرت جمله‌ای که در سر جای درست خودش قرار گرفته، در قلب نفوذ و اثر کند.» به نظرم باید این نکته را بر روی کارتی بزرگ نوشت.


ریموند کارور


@Writing_lovers
به نظر من نویسنده از هر جهت با سارق‎ بانک قابل مقایسه است که با مشکلات وصف‎ناپذیر سرقتی‎ را طرح می‎کند و در تنهایی مرگبار شبانه، گاو صندوق را به‎ زور باز می‎کند، بدون این که بداند چه قدر پول، چه قدر جواهرات پیدا خواهد کرد: خطر بیست سال حبس، تبعید، مستعمره‎ی تأدیی را می‎پذیرد، بدون این که بداند چه غنیمتی‎ به دست خواهد آورد. من این‎گونه تصور می‎کنم که‎ نویسندگان و شعرا، با هر کار جدیدی که شروع می‎کنند، همه‎ی آن‎چه را که تا به حال نوشته‎اند به مخاطره می‎اندازند؛ این همان ریسک خالی یافتن گاوصندق، در بند افتادن و برملا شدن همه‎ی سرقت‎های گذشته است.

یقینا نویسنده از آن جهت ارزش می‎یابد که او همان کسی است که باید باشد، با سبک خودش، با نشان خاصی که او را از بقیه متمایز می‎کند: نشان استادی او؛ اما به محض این که دیگران، خوانندگان او و منتقداتش، این نشان را به او اعطا کردند، امتحان اصلی‎ شروع می‎شود، چون در آن موقع نوشتن دیگر همیشه به‎ معنی «نداشتن چاره‎ی دیگر» نیست، بلکه ممکن است به یک‎ کار روزمره تبدیل شود، کار روزمره‎ای مسلما با نشان‎ استادی. همان طور که برای سارقین کار کشته‎ی بانک، یا برای‎ مشت‎زنان حرفه‎ای، هر حمله‎ی جدید، هر مبارزه جدید تلخ‎تر و خطرناک‎تر از قبلی می‎شود، چرا که اکنون دیگر بی‎گناهی‎ یک‎باره از بین رفته و جای آن را آگاهی پر کرده، برای‎ نویسنده هم باید همین‎طور باشد و من مطمئنم برای خیلی‎ها این‎طور است، هرچند که مدرک استادی با مهر اتحادیه‎ی صنفی در کتابخانه‎شان آویزان باشد.

انواع و اقسام امکانات‎ برای یک هنرمند وجود دارد، به جز یکی: دست کشیدن از کار، و کلمه‎ی تعطیل، یک کلمه‎ی بزرگ و انسانی دارای ارزش‎ مورد حسد واقع شدن را او نمی‎شناسد؛ مگر آن‎که «هنرش‎ تمام شده» باشد. برای همیشه یا برای مدتی و تصمیم بگیرد این واقعیت را قبول کند؛ سپس از هنرمند بودن دست‎ می‎کشد، مسلما تجسمی که من نمی‎توانم آن را به مرحله‎ی اجرا درآورم. یک بار در نقد کتابی که متأسفانه نام نویسنده‎ی آن را از یاد برده‎ام، خواندم؛ نمی‎شود «کمی» آبستن شد و برای من واضح است که‎ نمی‎شود «کمی» هنرمند بود، فرقی نمی‎کند، آدم چه کاری‎ را دوست داشته باشد، انجام دهد.

«نداشتن چاره‎ای دیگر» حرف بزرگی است، اما من تاکنون‎ برای این سؤال که چرا می‎نویسم، جواب بهتری پیدا نکرده‎ام، هنر یکی از معدود امکانات است برای داشتن زندگی و حفظ زندگی، برای کسی که آن را انجام می‎دهد‌ و برای کسی که‎ آن را دریافت می‎کند. هنر خیلی کم می‎تواند روزمره شود، به کمی روزمرگی تولد و مرگ و هر آن‎چه در میان آن قرار دارد. مسلما انسان‎هایی هستند که زندگی‎شان یک زندگی‎ عادی است؛ فقط: آن‎ها دیگر زنده نیستند. هنرمندانی‎ هستند، استادانی، که به مهارت محض دست یافته‎اند، اما بدون آن‎که به آن اعتراف کنند، از هنرمند بودن دست‎ کشیده‎اند. آدم نباید به این علت که کاری را بد انجام داده‎ است، از هنرمندان دست بکشد، بلکه تازه در این لحظه‎ است که او شروع به ریسک کردن می‎کند.


هانریش بل
برگردان: مارو لالایان

متن کامل این مطلب در وبلاگ عامه پسند http://pasand.blogfa.com/post/8/80


@Writing_lovers
نوشتن موجب نوشتن بیشتر می‌شود و داستان موجد داستان‌های بیشتر و داستان‌ها هر یک از دل دیگر روایت‌ها سر بر می‌آورند.

آندره برینک

🔸کتاب «رمان: زمان و روایت از سروانتس تا کالوینو»

@Writing_lovers
آدم نمی‌تواند کتاب را بخواند: فقط می‌تواند آن را باز خوانی کند. یک خواننده‌ی خوب، یک خوانند‌ه‌ی مهم، یک خوانند‌ه‌ی فعال و خلاق یک بازخوان است.

ولادیمیر ناباکوف
برگردان: فرزانه طاهری

🔸مقاله «خواننده خوب، نویسنده خوب» با عنوان‌هایی فرعی چون «چگونه می‌توان خواننده‌ی خوبی شد»، یا: «مهربانی با نویسندگان»، از ناباکوف است. در این مقاله به شیوه‌های خواندن و انواع تخیل در مطالعه رمان اشاره می‌شود.

متن کامل
http://pasand.blogfa.com/post/80


@Writing_lovers
دوستان خوبم یکی از شیوه‌های انگیزه بخش برای حرکت در جهت اهدافمان این است که بگردیم و یک الگوی عملی برای هدفمان پیدا کنیم. کسی که قبلا آن مسیر را با موفقیت طی کرده و ‌می‌تواند برای مان الهام بخش باشد. بعد به قول ناپلئون هیل « آشپز را به آشپز خانه ببریم» یعنی ببینیم او دقیقا چطور رفتار می‌کند. در عرصه ادبیات کسانی چون عبدالحسین زرین کوب و غلامحسین یوسفی، هشت ساعت در روز به مطالعه و نوشتن کتابهایشان می‌پرداختند و دیگر اینکه سعی کنید یک برنامه منظم برای خودتان بریزید. مثلا بگویید من روزی ده صفحه کتاب، دو مقاله ، یک داستان، یک‌شعر یا یک گفتگو می‌خوانم و به این برنامه پایبند باشید.


@Writing_lovers
من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم.


انیشتین


@Writing_lovers
خاستگاه نبوغ، کنجکاوی است.

بودلر



@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای اینکه سنگینی رقت‌بار زمان، شانه‌هایمان را خمیده نکند! سرژ ریجانی از بودلر می‌گوید.


@Writing_lovers
آلیس مونرو از شیوه‌ پرداختن به ایده‌هایش می‌گوید: « ممکن است روزی کار کنم و بگویم خوب کار کرده‌ام و بیشتر از همیشه نوشته‌ام. بعد فردایش از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم دیگر دلم نمی‌خواهد روی آن داستان کار کنم. وقتی از نزدیک شدن به داستان پرهیز دارم، وقتی باید خودم را مجبور به ادامه کنم آن موقع می‌فهمم یک جای کار بدجوری می‌لنگد. 

اغلب یعنی 75 درصد اوقات همان ابتدای کار می‌فهمم که باید بی‌خیال داستان شوم. یکی دو روز دچار افسردگی می‌شوم و دور خودم می‌چرخم. به چیز دیگری که می‌توانم بنویسم فکر می‌کنم. مثل یک رابطه می‌ماند. وقتی می‌خواهید کسی را فراموش کنید با فرد دیگری بیرون می‌روید که اصلا علاقه‌ای به او ندارید اما هنوز این مسئله را متوجه نشده‌اید.

بعد ناگهان چیزی درمورد داستانی که کنار گذاشته‌ام به ذهنم می‌رسد و می‌فهمم چطور باید آن را بنویسم. اما این «درک» زمانی پیش می‌آید که به خودم می‌گویم این داستان را باید فراموش کنم.


@Writing_lovers