پانزده سال مشغول تمرين ادبياتی كاملاً متفاوت بودم. داستاني بیوفقه دربارهی خودم، نوعی يادداشت روزانه كه فقط توی ذهنم بود. وقتی خيلی بچه بودم، در خيالم تصور ميكردم كه مثلاً رابين هود هستم و خود را قهرمان ماجراهای هيجانانگيز مجسم میكردم. ولی خيلی زود از خود شيفتگی زننده دست برداشتم و داستانهايم هرچه بيشتر، صرفاً توصيفی شد از آنچه میكردم و میديدم.
لحظاتی اين نوع نوشتن يكي پس از ديگري به مغزم هجوم میآوَرَد: «در را هل داد و وارد اتاق شد، پرتو زرد نور خورشيد از پرده موسلين عبور ميكرد. روي ميزی كه يك بسته كبريت نيمه باز كنار دوات قرار گرفته بود، خم شد. دست راست در جيب به طرف پنجره رفت. آن پائين در خيابان گربهای گل باقالی برگی مرده را دنبال میكرد و غيره و غيره.»
اين عادت تا حدود بيست و پنج سالگی ادامه داشت، درست تمام سالهای فعالیت غير ادبیام. گرچه میبايست دنبال واژههای مناسب میگشتم كه در واقع جستوجو هم میكردم، به نظر ميرسد زحماتی كه برای توصيف میكشيدم تقريباً برخلاف ميلم و تحت نوعي اجبار از بيرون بود. گمان میكنم، «داستان»م میبايست سبك نويسندههای مختلفی را انعكاس میداد كه در سنين مختلفي تحسين میكردم، ولی تا آنجايی كه به خاطر میآورم، هميشه همان كيفيت توصيفی موشكافانه را داشت.
حدود شانزده سالگی ناگهان لذت خود واژهها را كشف كردم يعنی آواها و پيوند واژهها. «بهشت گمشده» را دوست داشتم، بنابراين معلوم است كه میخواستم چه نوع كتابی بنويسم. منظورم اين است كه تمايل به نوشتن چه نوع كتابی داشتم، میخواستم رمانی ناتوراليستی و حجيم با پايانی غمانگيز بنويسم سرشار از جزئياتی توصيفی و لبخندهای گيرا، همچنين پر از قطعههای فاخر كه الفاظ در آن تا اندازهای هم به دليل آوايشان به كار برود و در واقع اولين رمانی كه تا به آخر تمامش كردم «اوقات برمه»، كتابی تقريباً به همين سبک است. اين كتاب را در سی سالگي نوشتم ولی طرح آن را از خيلی قبل ريخته بودم.
چرا مینویسم ؟
جرج اورول
مهشید متولی
دیباچه
@Writing_lovers
لحظاتی اين نوع نوشتن يكي پس از ديگري به مغزم هجوم میآوَرَد: «در را هل داد و وارد اتاق شد، پرتو زرد نور خورشيد از پرده موسلين عبور ميكرد. روي ميزی كه يك بسته كبريت نيمه باز كنار دوات قرار گرفته بود، خم شد. دست راست در جيب به طرف پنجره رفت. آن پائين در خيابان گربهای گل باقالی برگی مرده را دنبال میكرد و غيره و غيره.»
اين عادت تا حدود بيست و پنج سالگی ادامه داشت، درست تمام سالهای فعالیت غير ادبیام. گرچه میبايست دنبال واژههای مناسب میگشتم كه در واقع جستوجو هم میكردم، به نظر ميرسد زحماتی كه برای توصيف میكشيدم تقريباً برخلاف ميلم و تحت نوعي اجبار از بيرون بود. گمان میكنم، «داستان»م میبايست سبك نويسندههای مختلفی را انعكاس میداد كه در سنين مختلفي تحسين میكردم، ولی تا آنجايی كه به خاطر میآورم، هميشه همان كيفيت توصيفی موشكافانه را داشت.
حدود شانزده سالگی ناگهان لذت خود واژهها را كشف كردم يعنی آواها و پيوند واژهها. «بهشت گمشده» را دوست داشتم، بنابراين معلوم است كه میخواستم چه نوع كتابی بنويسم. منظورم اين است كه تمايل به نوشتن چه نوع كتابی داشتم، میخواستم رمانی ناتوراليستی و حجيم با پايانی غمانگيز بنويسم سرشار از جزئياتی توصيفی و لبخندهای گيرا، همچنين پر از قطعههای فاخر كه الفاظ در آن تا اندازهای هم به دليل آوايشان به كار برود و در واقع اولين رمانی كه تا به آخر تمامش كردم «اوقات برمه»، كتابی تقريباً به همين سبک است. اين كتاب را در سی سالگي نوشتم ولی طرح آن را از خيلی قبل ريخته بودم.
چرا مینویسم ؟
جرج اورول
مهشید متولی
دیباچه
@Writing_lovers
کتاب عادت روزانه نوشتن
(نویسندگی خلاق با ۵دقیقه تمرین در روز)
نویسنده : مارگرت جراوتی
مترجم : مرجان مهدی پور
ناشر: عصر داستان
همه مجموعه آثار نشر عصر داستان، در زمینهٔ آموزش داستان نویسی، الهام بخش هستند.
@Writing_lovers
(نویسندگی خلاق با ۵دقیقه تمرین در روز)
نویسنده : مارگرت جراوتی
مترجم : مرجان مهدی پور
ناشر: عصر داستان
همه مجموعه آثار نشر عصر داستان، در زمینهٔ آموزش داستان نویسی، الهام بخش هستند.
@Writing_lovers
بخوانید، بخوانید، همه چیز بخوانید: آثار کلاسیک، کتاب های آشغال، خوب یا بد و سعی کنید کشف کنید که نویسنده چگونه جملاتش را نگاشته است.
ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
جین پلیدی(Plaidy) پنج هزار کلمه پیش از ناهار مینوشت. گراهام گرین روزی پانصد کلمه مینوشت، حداقلِ من هزار کلمه در روز است که گاه به آسانی انجام میپذیرد و بعضی وقتها، راستش را بگویم، مثل بچه زائیدن است. ولی به هر حال پشت میز تحریرم میمانم تا به مقصد برسم، چون میدانم فقط از این راه است که اندک اندک کتاب را پیش میبرم. آن هزار کلمه ممکن است مزخرف باشند اغلب هم هستند. اما فراموش نکن، همیشه آسانتر میتوان به نوشتههای مزخرف بعداً برگشت و آنها را بهتر کرد.
سارا واترز
@Writing_lovers
سارا واترز
@Writing_lovers
گاهی نويسندهای به بنبست میرسد و ديگر قادر به نوشتن نيست که معمولا ً از ترس است و گاهی هم از خستگي و ملالت، خيلی وقتها هم، نويسندهای که به اين حالت دچار شده نمیخواهد روشهای ديگر را آزمايش کند. همهاش به يک چيز فکر میکند. پيشنهاد من اين است: اگر نويسندهای حرفهای هستيد کمی از نوشتن فاصله بگیرید.
اگر دانشجو و يا کسی هستيد که روی اولين پروژهی خود کار میکنيد بايد ديدگاهتان را تغيير دهيد. اگر از زبان اول شخص مینويسيد خود را از قصه بيرون بکشيد، فاصلهی زيادی بگيريد، آنگاه از زبان سوم شخص بنويسيد. روايتگری که به همه چيز واقف است. اين روش، موانع را از سر راه برمیدارد.
ایزابل آلنده
@Writing_lovers
اگر دانشجو و يا کسی هستيد که روی اولين پروژهی خود کار میکنيد بايد ديدگاهتان را تغيير دهيد. اگر از زبان اول شخص مینويسيد خود را از قصه بيرون بکشيد، فاصلهی زيادی بگيريد، آنگاه از زبان سوم شخص بنويسيد. روايتگری که به همه چيز واقف است. اين روش، موانع را از سر راه برمیدارد.
ایزابل آلنده
@Writing_lovers
هنرمند بودن يعنی شكست خوردن، آن هم شكستی كه هيچ كس ديگر جرأت تجربهی آن را ندارد.
ساموئل بکت
@Writing_lovers
ساموئل بکت
@Writing_lovers
رشد، یک حرکت رو به جلوی نامنظم است: دو قدم به جلو، یک قدم به عقب. این را به خاطر داشته باش و با خودت مهربان باش.
جولیا کامرون
@Writing_lovers
جولیا کامرون
@Writing_lovers
از دقت و وسواس جیمز جویس در گزینش واژگان، حکایتهای زیادی گفته شده است. آن طور که نقل میکنند یک روز دوستی به دیدن او میرود، میبیند جویس با ناامیدی روی میز تحریر ولو شده.
« جیمز چی شده؟ از کارت ناراحتی؟
جویس بدون آنکه سرش را بلند کند با اشارهای، سؤال او را تأیید میکند. البته که مسئله کارش بود، آیا همیشه چنین نبود ؟
«امروز چند کلمه نوشتی؟»
جویس در همان حالت پاسخ میدهد: «هفت کلمه»
« هفت کلمه؟ اما جیمز ...اینکهخیلی خوب است، حداقل برای تو.»
جویس سرانجام به دوستش نگاه میکند: « بله، تصور میکنم همین طور است اما نمیدانم به چه ترتیبی آنها را قرار بدهم.»
@Writing_lovers
« جیمز چی شده؟ از کارت ناراحتی؟
جویس بدون آنکه سرش را بلند کند با اشارهای، سؤال او را تأیید میکند. البته که مسئله کارش بود، آیا همیشه چنین نبود ؟
«امروز چند کلمه نوشتی؟»
جویس در همان حالت پاسخ میدهد: «هفت کلمه»
« هفت کلمه؟ اما جیمز ...اینکهخیلی خوب است، حداقل برای تو.»
جویس سرانجام به دوستش نگاه میکند: « بله، تصور میکنم همین طور است اما نمیدانم به چه ترتیبی آنها را قرار بدهم.»
@Writing_lovers
چند جمله از کتاب «مراحل خلق داستان»
«من ارتشی از تمام مردم در سر دارم كه براي بيرون آمدن التماس میكنند و منتظر فرمان من هستند.» چخوف
«انسانهای عادی نيز جرقهها را جذب می كنند، ولی آنها را ازدست میدهند، اما انسانهای هنرمند از جرقهها استفاده میكنند و درواقع اين جرقهها هنرمندان را به راحتی رها نمیكنند. گاه سالها طول میكشد تا جوانهای كه از ايجاد آن جرقه در ذهن آنها به وجود آمده، آماده باروری شود.» محمد حنیف
«مشكل نويسندگی، به ويژه نویسندگی خلاق، آن است كه نويسنده، طرح رمان را میريزد، اما پس از پايان كار میبيند كه چيزی جز آنچه در ذهنش پرورده بود، پديد آمده است، این مسئلهای شگفت انگيز است كه انسان را به حيرت می اندازد. من خودم گاهی متعجب میشوم كه چطور اين گونه قلم زده ام.» غالب هلسا
«قلم مینويسد، تخيل میآفريند و داستان نويس به پيش میرود. اين همه، نه به دست نويسنده كه با قدرت آفرينشگری اوست.» چیزی که «شارلوت برونته» در مقدمه كتاب «بلنديهای بادگير» از آن به موهبت آفرينشگر نام برده است.
در مرحله پايان، نويسنده نفس راحتی می كشد و كمی استراحت میكند. در این مرحله نویسنده دوران نقاهت را میگذراند. چرا که وظيفه اصلی او «پالايش» اثر است، شايد نويسندگان تازهکار آن قدر كه بايد برای اين مرحله از خلق داستان منزلتی قائل نشوند اما وقتی دستنوشتههای اوليه نويسندگان بزرگ را با نسخه چاپی آثارشان مقايسه كنيم، متوجه میشويم كه بين آنچه نويسنده در آغاز كار نوشته، با آنچه به دست خواننده رسيده چه ميزان تفاوت وجود دارد و اين به معنای اعتبار این مرحله به عنوان مهمترین مرحلهی کار، از ديدگاه بزرگان رمان است.
@Writing_lovers
«من ارتشی از تمام مردم در سر دارم كه براي بيرون آمدن التماس میكنند و منتظر فرمان من هستند.» چخوف
«انسانهای عادی نيز جرقهها را جذب می كنند، ولی آنها را ازدست میدهند، اما انسانهای هنرمند از جرقهها استفاده میكنند و درواقع اين جرقهها هنرمندان را به راحتی رها نمیكنند. گاه سالها طول میكشد تا جوانهای كه از ايجاد آن جرقه در ذهن آنها به وجود آمده، آماده باروری شود.» محمد حنیف
«مشكل نويسندگی، به ويژه نویسندگی خلاق، آن است كه نويسنده، طرح رمان را میريزد، اما پس از پايان كار میبيند كه چيزی جز آنچه در ذهنش پرورده بود، پديد آمده است، این مسئلهای شگفت انگيز است كه انسان را به حيرت می اندازد. من خودم گاهی متعجب میشوم كه چطور اين گونه قلم زده ام.» غالب هلسا
«قلم مینويسد، تخيل میآفريند و داستان نويس به پيش میرود. اين همه، نه به دست نويسنده كه با قدرت آفرينشگری اوست.» چیزی که «شارلوت برونته» در مقدمه كتاب «بلنديهای بادگير» از آن به موهبت آفرينشگر نام برده است.
در مرحله پايان، نويسنده نفس راحتی می كشد و كمی استراحت میكند. در این مرحله نویسنده دوران نقاهت را میگذراند. چرا که وظيفه اصلی او «پالايش» اثر است، شايد نويسندگان تازهکار آن قدر كه بايد برای اين مرحله از خلق داستان منزلتی قائل نشوند اما وقتی دستنوشتههای اوليه نويسندگان بزرگ را با نسخه چاپی آثارشان مقايسه كنيم، متوجه میشويم كه بين آنچه نويسنده در آغاز كار نوشته، با آنچه به دست خواننده رسيده چه ميزان تفاوت وجود دارد و اين به معنای اعتبار این مرحله به عنوان مهمترین مرحلهی کار، از ديدگاه بزرگان رمان است.
@Writing_lovers
اگر خدا استعدادی به شما داده که میتوانید از آن استفاده کنید، محض رضای خدا چرا این استعداد را در خود میکشید؟
استیون کینگ
@Writing_lovers
استیون کینگ
@Writing_lovers
پنج قرن پیش لئوناردو داوینچی در یادداشتهایش نوشت:
نمیتوانم از گفتن آنچه در میان ادراکاتم بدان رسیدهام صرف نظر کنم، شیوه جدیدی از مطالعه که هر چند ممکن است تا حدی مضحک به نظر برسد، با اینحال دربرانگیختن ذهن برای رسیدن به نوآوری، به شدت سودمند است و این شیوه آن است که وقتی به دیواری نگاه میکنید که لکههایی دارد یا پوشیده از سنگهایی با طرحهایی مختلف است اگر قصد خلق موقعیتی تصویری را داشته باشید میتوانید روی آن دیوار همانندهایی را با مناظری که از کوه و رودها، صخرهها و درختان آراسته شده است، ببینید یا اشخاصی با چهرهها و لباسهایی عجیب و تنوع بیحدی از اشیایی که میتوانید از آن بکاهید و به شکلی کامل و خوش طرح برسید. البته این همانندیها به شیوهای گیج کننده ظاهر میشوند، درست مثل صدای ناقوسهایی که میتوانید در غوغایشان هر واژه یا نام هر کسی را بشنوید که در تصور میپرورانید.
@Writing_lovers
نمیتوانم از گفتن آنچه در میان ادراکاتم بدان رسیدهام صرف نظر کنم، شیوه جدیدی از مطالعه که هر چند ممکن است تا حدی مضحک به نظر برسد، با اینحال دربرانگیختن ذهن برای رسیدن به نوآوری، به شدت سودمند است و این شیوه آن است که وقتی به دیواری نگاه میکنید که لکههایی دارد یا پوشیده از سنگهایی با طرحهایی مختلف است اگر قصد خلق موقعیتی تصویری را داشته باشید میتوانید روی آن دیوار همانندهایی را با مناظری که از کوه و رودها، صخرهها و درختان آراسته شده است، ببینید یا اشخاصی با چهرهها و لباسهایی عجیب و تنوع بیحدی از اشیایی که میتوانید از آن بکاهید و به شکلی کامل و خوش طرح برسید. البته این همانندیها به شیوهای گیج کننده ظاهر میشوند، درست مثل صدای ناقوسهایی که میتوانید در غوغایشان هر واژه یا نام هر کسی را بشنوید که در تصور میپرورانید.
@Writing_lovers
کتاب به دست، نشسته پشت میزی یا لم داده توی صندلی راحتی، یکی از زیباترین مناظر جهان است. صفحه به صفحه می خوانیم و ورق می زنیم، فارغ از چند و چون این زندگی روزمره و به دور از صداهای گوش خراش این جهان، در زندگانی موجود این کتاب غرق می شویم و چون سر بر می آوریم خود را و جهان را بهتر و عمیق تر شناخته ایم.
« خانواده تیبو » اثر روژه مارتن دوگار به ترجمه ابوالحسن نجفی لذتی چنین را فراهم می کند. ماهی، و اگر به خست ورق بزنید، چند ماهی خلوتتان را پر خواهد کرد و حاصل شاید این باشد که با زندگانی خانواده ای در آغاز این قرن آشنا شوید و با این قرن که ما در پایان آنیم.
راستی که زیبا است وقتی پشت میزی می نشینید یا در صندلی راحتی لم می دهید و کتابی را صفحه به صفحه ورق می زنید، به ویژه اگر کتابی باشد مثل « خانواده تیبو » که اگر فقط چند صفحه از آن را بخوانید، با دریغ به زمین خواهید گذاشت و فردا در التهاب خواهید بود که کی باز به دستش می گیرید و ورق می زنید.
هوشنگ گلشیری
@Writing_lovers
« خانواده تیبو » اثر روژه مارتن دوگار به ترجمه ابوالحسن نجفی لذتی چنین را فراهم می کند. ماهی، و اگر به خست ورق بزنید، چند ماهی خلوتتان را پر خواهد کرد و حاصل شاید این باشد که با زندگانی خانواده ای در آغاز این قرن آشنا شوید و با این قرن که ما در پایان آنیم.
راستی که زیبا است وقتی پشت میزی می نشینید یا در صندلی راحتی لم می دهید و کتابی را صفحه به صفحه ورق می زنید، به ویژه اگر کتابی باشد مثل « خانواده تیبو » که اگر فقط چند صفحه از آن را بخوانید، با دریغ به زمین خواهید گذاشت و فردا در التهاب خواهید بود که کی باز به دستش می گیرید و ورق می زنید.
هوشنگ گلشیری
@Writing_lovers
هیچ آهنی نمیتواند با نیرو و قدرت جملهای که در سر جای درست خودش قرار گرفته، در قلب نفوذ و اثر کند.
ایساکبابل
@Writing_lovers
ایساکبابل
@Writing_lovers
هیچکس به من نوشتن را یاد نداده. من هرگز درباره تکنیکهای نویسندگی آموزش ندیدهام. پس چگونه یاد گرفتم بنویسم؟ از گوش دادن به موسیقی و مهمترین چیز در نوشتن چیست؟ ریتم.
هاروکی موراکامی
@Writing_lovers
هاروکی موراکامی
@Writing_lovers