انتظار یک سفر دور و دراز به مزرعه پدربزرگم را نداشتم، آن هم با پای پیاده و زیر تیغ آفتاب تابستان که حداقل دو مایل پیاده روی داشت. اما ما طبق معمول صبح زود راه افتادیم. هنوز شبنم روی برگها نشسته بود. وقتی به مزرعه رسیدیم، وسایل را در کلبهی کنار مزرعه گذاشتیم و بعد برای کار رفتیم. هر کسی سهم خودش را از زمین داشت تا علف های هرز را وجین کند. آفتاب بی رحمانه میتابید، نسیمی گاه و بیگاه به آرامی میوزید. یکیمان میزد زیر آواز و آهنگی مربوط به کار میخواند و دیگری دنباله اش را می گرفت. صدای آواز کم کم ضعیف می شد... کار، کار، کار.
در این مدت پدربزرگ ناپدید شده بود. بعد ناگهان وسط روز، صدای فریاد بابابزرگ به گوش میرسید. به شتاب به سوی کلبه میرفتیم. سفره رنگینی که جلوی ما پهن شده بود، کم از یک ضیافت نداشت: سیب زمینی و بارهنگ کبابی، سس سبزیجات، ذرت آب پز، گلابی، میوه پاوپاو و آب تمیز و شیرین جویبار. هیچ غذایی به این خوشمزگی نبود.
برای این که انگیزه نوشتن پیدا کنم، خودم برای خودم یک جایزه در نظر می گیرم. بعد از کار طاقت فرسا و سنگین نوشتن، کسی بی صبرانه منتظر من است: شادی، در پایان کاری سخت.
ا.س. اوسوندو
زهره شریعتی
@Writing_lovers
در این مدت پدربزرگ ناپدید شده بود. بعد ناگهان وسط روز، صدای فریاد بابابزرگ به گوش میرسید. به شتاب به سوی کلبه میرفتیم. سفره رنگینی که جلوی ما پهن شده بود، کم از یک ضیافت نداشت: سیب زمینی و بارهنگ کبابی، سس سبزیجات، ذرت آب پز، گلابی، میوه پاوپاو و آب تمیز و شیرین جویبار. هیچ غذایی به این خوشمزگی نبود.
برای این که انگیزه نوشتن پیدا کنم، خودم برای خودم یک جایزه در نظر می گیرم. بعد از کار طاقت فرسا و سنگین نوشتن، کسی بی صبرانه منتظر من است: شادی، در پایان کاری سخت.
ا.س. اوسوندو
زهره شریعتی
@Writing_lovers
نسیم مرعشی نویسندهی رمان «پاییز فصل آخر سال است» میگوید برای نوشتن باید هر روز پشت میزت بنشینی و بنویسی اما این به معنای نوشتن مداوم نیست. به طور مثال ممکن است یک روز بنشینی هر ۷۰۰ کلمهای را که روز پیش نوشتهای، حذف کنی.»
امروز ۵۵ صفحه را تبدیل کردم به ۴۷ صفحه و سه صفحه را در یک صفحه نوشتم و آن یک صفحه را تبدیل کردم به یک پاراگراف و حالا یک ۱۶ صفحهی به هم ریخته دارم که بایدسامانش بدهم. نوشتن همینطور است باید با آن کلنجار رفت تا بالاخره شکل بگیرد. مثل سفالگری است. باید دستت را در گل ببری، با کار درگیر شوی و سرآخر وسیلهی دست ساز کج و کولهی خودت را بسازی. مدام موقع درست کردنش از الههی نوشتن کمک میگیرم و به متنم میگویم « درستت میکنم نگران نباش»
@Writing_lovers
امروز ۵۵ صفحه را تبدیل کردم به ۴۷ صفحه و سه صفحه را در یک صفحه نوشتم و آن یک صفحه را تبدیل کردم به یک پاراگراف و حالا یک ۱۶ صفحهی به هم ریخته دارم که بایدسامانش بدهم. نوشتن همینطور است باید با آن کلنجار رفت تا بالاخره شکل بگیرد. مثل سفالگری است. باید دستت را در گل ببری، با کار درگیر شوی و سرآخر وسیلهی دست ساز کج و کولهی خودت را بسازی. مدام موقع درست کردنش از الههی نوشتن کمک میگیرم و به متنم میگویم « درستت میکنم نگران نباش»
@Writing_lovers
یکلیا و تنهایی او
تقی مدرسی
یکلیا از شهر طرد شده و در کنار رود باستانی «ابانه» پرسه میزند. شیطان وقت غروب، به سراغ او میرود و مانند دوستی جهان دیده، برای دلداریش قصه میگوید.
@Writing_lovers
تقی مدرسی
یکلیا از شهر طرد شده و در کنار رود باستانی «ابانه» پرسه میزند. شیطان وقت غروب، به سراغ او میرود و مانند دوستی جهان دیده، برای دلداریش قصه میگوید.
@Writing_lovers
برای بهتر فکر کردن، در مواجهه با هر موقعیت، به جای یک سؤال، چندین سوال متفاوت بپرسید و سعی کنید به آنها جواب دهید.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
گاهی بگذار یک مكان به تو قصه بدهد به جای اینکه تلاش کنی قصهات را در یک مکان جا بدهی.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
مشهور است که جیمز جویس گفته متنی ادبی که از شوخطبعی و مطایبه خالی باشد، به زحمت خواندنش نمیارزد.
برای یافتن ایدههای شوخ طبعانه کافی است کمی دقیقتر به اطرافمان نگاه کنیم. امروز مینی بوس سبز رنگی، با دود سیاه خفه کنندهای رد میشد و پشتش نوشته شده بود: سبزه به ناز میآید.
@Writing_lovers
برای یافتن ایدههای شوخ طبعانه کافی است کمی دقیقتر به اطرافمان نگاه کنیم. امروز مینی بوس سبز رنگی، با دود سیاه خفه کنندهای رد میشد و پشتش نوشته شده بود: سبزه به ناز میآید.
@Writing_lovers
همیشه وقتی مینویسم شگفتزده میشوم. هیجانانگیزترین و تحریکآمیزترین لحظهها زمانی است که نوشتن داستان اتفاق میافتد. وقتی نوشتن اتفاق میافتد همهچیز پدیدار میشود. مثلا در «پنجگوشه» شخصیتی هست که وقتی آن را خلق کردم، قصد داشت آدم نسبتا کوچکتری باشد، یکجور شخصیت ثانویه. اما مثل دیگر موارد در موقعیتهای دیگر، این شخصیت شروع میکند به کسب توانایی، شروع میکند به وسیعترشدن در اثنای نگارش داستان، گویی، با قوه ابتکار خودش، تصمیم گرفته بود حضور مهم و اثرگذاری داشته باشد. من بر این باورم که اینها جذابترین لحظاتاند. ناگهان شخصیتی وارد زندگی میشود.
ماریو بارگاس یوسا
@Writing_lovers
ماریو بارگاس یوسا
@Writing_lovers
Forwarded from طاهره شفیعی
#پست_تازه
بهترین کتابها دربارهٔ کتابها
در این پست ۲۷ عنوان از بهترین کتابهایی که دربارهٔ کتابها نوشته شدهاند را معرفی کردهام.
https://bit.ly/2YWKZRX
بهترین کتابها دربارهٔ کتابها
در این پست ۲۷ عنوان از بهترین کتابهایی که دربارهٔ کتابها نوشته شدهاند را معرفی کردهام.
https://bit.ly/2YWKZRX
بشر را هرگز گریزی از داستان نیست! گرانقدری ادبیات به این سبب است که به ما میگوید چه هستیم. چون بشر بدون ادبیات حافظهای ندارد.
گرنت. ال. وات
@Writing_lovers
گرنت. ال. وات
@Writing_lovers
اگر امروز از خود بپرسم چرا ادبیات را دوست دارم، اولین چیزی که به ذهنم میرسد این است: ادبیات یاریام میکند تا زندگی کنم.
تزوتانتودوروف
@Writing_lovers
تزوتانتودوروف
@Writing_lovers
همه چیز با یک جمله و یا یک تصویر آغاز میشود و بعد شروع به نوشتن میکنم. مواد خام داستان، فرم آن را به من تحمیل میکند. خودم هم نمیدانم چطور باید توضیح داد که قصهها چگونه ساخته میشوند، اما واقعا چیز عجیب و غریبی در کار نیست. من به لحظات داستانم دقت میکنم و مدام با ذهن خودم درگیر میشوم و اینطور اثر شکل میگیرد.
لیدیا دیویس
@Writing_lovers
لیدیا دیویس
@Writing_lovers
تمرین زیر برای گرم کردن هر نویسندهای مفید است. فقط یک لغتنامه، مجله، یا رمان را ورق بزنید، به صورت اتفاقی بر واژهها مکث کنید و واکنش های خودتان را بنویسید. مانند همیشه نقشه نکشید، مکث نکنید، فقط بنویسید. در پایان فهرستی مشتمل بر ۲۰ تا ۲۵ عبارت خواهید داشت. پنج عبارتی را که بیشتر شما را راضی میکند پیدا کنید، با آن یک متن خلاق بنویسید. این کار را هر روز هفته انجام دهید: ۵ روز ، ۵ متن. این نوشتهها در مورد هفته شما، چه چیزی میگویند؟ در مورد اینکه به چه فکر میکنید؟ در مورد اینکه چگونه مینویسید؟
راهنمای عملی نمایشنامهنویسی
نوئل گرگ
علی اکبر علیزاد
@Writing_lovers
راهنمای عملی نمایشنامهنویسی
نوئل گرگ
علی اکبر علیزاد
@Writing_lovers
پیش از بیان حقیقت، باید آن را جستجو کرده و بیابیم. پی بردن به حقیقت، به هیچ روی، کار ساده ای نیست. پیش از همه تشخیص انتخاب حقیقت است که باید مطرح گردد، به این معنا که باید بدانیم که این کدام حقیقت است که ارزش گفتن را دارد.
برتولت برشت
@Writing_lovers
برتولت برشت
@Writing_lovers
پانزده سال مشغول تمرين ادبياتی كاملاً متفاوت بودم. داستاني بیوفقه دربارهی خودم، نوعی يادداشت روزانه كه فقط توی ذهنم بود. وقتی خيلی بچه بودم، در خيالم تصور ميكردم كه مثلاً رابين هود هستم و خود را قهرمان ماجراهای هيجانانگيز مجسم میكردم. ولی خيلی زود از خود شيفتگی زننده دست برداشتم و داستانهايم هرچه بيشتر، صرفاً توصيفی شد از آنچه میكردم و میديدم.
لحظاتی اين نوع نوشتن يكي پس از ديگري به مغزم هجوم میآوَرَد: «در را هل داد و وارد اتاق شد، پرتو زرد نور خورشيد از پرده موسلين عبور ميكرد. روي ميزی كه يك بسته كبريت نيمه باز كنار دوات قرار گرفته بود، خم شد. دست راست در جيب به طرف پنجره رفت. آن پائين در خيابان گربهای گل باقالی برگی مرده را دنبال میكرد و غيره و غيره.»
اين عادت تا حدود بيست و پنج سالگی ادامه داشت، درست تمام سالهای فعالیت غير ادبیام. گرچه میبايست دنبال واژههای مناسب میگشتم كه در واقع جستوجو هم میكردم، به نظر ميرسد زحماتی كه برای توصيف میكشيدم تقريباً برخلاف ميلم و تحت نوعي اجبار از بيرون بود. گمان میكنم، «داستان»م میبايست سبك نويسندههای مختلفی را انعكاس میداد كه در سنين مختلفي تحسين میكردم، ولی تا آنجايی كه به خاطر میآورم، هميشه همان كيفيت توصيفی موشكافانه را داشت.
حدود شانزده سالگی ناگهان لذت خود واژهها را كشف كردم يعنی آواها و پيوند واژهها. «بهشت گمشده» را دوست داشتم، بنابراين معلوم است كه میخواستم چه نوع كتابی بنويسم. منظورم اين است كه تمايل به نوشتن چه نوع كتابی داشتم، میخواستم رمانی ناتوراليستی و حجيم با پايانی غمانگيز بنويسم سرشار از جزئياتی توصيفی و لبخندهای گيرا، همچنين پر از قطعههای فاخر كه الفاظ در آن تا اندازهای هم به دليل آوايشان به كار برود و در واقع اولين رمانی كه تا به آخر تمامش كردم «اوقات برمه»، كتابی تقريباً به همين سبک است. اين كتاب را در سی سالگي نوشتم ولی طرح آن را از خيلی قبل ريخته بودم.
چرا مینویسم ؟
جرج اورول
مهشید متولی
دیباچه
@Writing_lovers
لحظاتی اين نوع نوشتن يكي پس از ديگري به مغزم هجوم میآوَرَد: «در را هل داد و وارد اتاق شد، پرتو زرد نور خورشيد از پرده موسلين عبور ميكرد. روي ميزی كه يك بسته كبريت نيمه باز كنار دوات قرار گرفته بود، خم شد. دست راست در جيب به طرف پنجره رفت. آن پائين در خيابان گربهای گل باقالی برگی مرده را دنبال میكرد و غيره و غيره.»
اين عادت تا حدود بيست و پنج سالگی ادامه داشت، درست تمام سالهای فعالیت غير ادبیام. گرچه میبايست دنبال واژههای مناسب میگشتم كه در واقع جستوجو هم میكردم، به نظر ميرسد زحماتی كه برای توصيف میكشيدم تقريباً برخلاف ميلم و تحت نوعي اجبار از بيرون بود. گمان میكنم، «داستان»م میبايست سبك نويسندههای مختلفی را انعكاس میداد كه در سنين مختلفي تحسين میكردم، ولی تا آنجايی كه به خاطر میآورم، هميشه همان كيفيت توصيفی موشكافانه را داشت.
حدود شانزده سالگی ناگهان لذت خود واژهها را كشف كردم يعنی آواها و پيوند واژهها. «بهشت گمشده» را دوست داشتم، بنابراين معلوم است كه میخواستم چه نوع كتابی بنويسم. منظورم اين است كه تمايل به نوشتن چه نوع كتابی داشتم، میخواستم رمانی ناتوراليستی و حجيم با پايانی غمانگيز بنويسم سرشار از جزئياتی توصيفی و لبخندهای گيرا، همچنين پر از قطعههای فاخر كه الفاظ در آن تا اندازهای هم به دليل آوايشان به كار برود و در واقع اولين رمانی كه تا به آخر تمامش كردم «اوقات برمه»، كتابی تقريباً به همين سبک است. اين كتاب را در سی سالگي نوشتم ولی طرح آن را از خيلی قبل ريخته بودم.
چرا مینویسم ؟
جرج اورول
مهشید متولی
دیباچه
@Writing_lovers
کتاب عادت روزانه نوشتن
(نویسندگی خلاق با ۵دقیقه تمرین در روز)
نویسنده : مارگرت جراوتی
مترجم : مرجان مهدی پور
ناشر: عصر داستان
همه مجموعه آثار نشر عصر داستان، در زمینهٔ آموزش داستان نویسی، الهام بخش هستند.
@Writing_lovers
(نویسندگی خلاق با ۵دقیقه تمرین در روز)
نویسنده : مارگرت جراوتی
مترجم : مرجان مهدی پور
ناشر: عصر داستان
همه مجموعه آثار نشر عصر داستان، در زمینهٔ آموزش داستان نویسی، الهام بخش هستند.
@Writing_lovers