روشی برای اندیشیدن
یکی از روشهای معمول بیان عقایدمان، ذکر نقل قولی از بزرگان است. این کار تببین موضوع را برایمان راحت تر میکند و در عین حال به مخاطب کمک میکند تا به حرفمان اعتماد کند..
اما یکی از کارهایی که میتوانید به عنوان تمرینی برای متفاوت فکر کردن و بهبود خلاقیت تان انجام دهید، چیزی برخلاف این روش است. یعنی جملهای را از شخص معروفی نقل کنید و بعد شروع کنید به نوشتن موارد خلاف آن.
همین تمرین ساده به شما کمک میکند تا همه جوانب موضوع را ببینید و بخشهایی از مغز که در حالت عادی فعال نیست به کار بیفتد و بتوانید خلاقانه تر فکر کنید.
@Writing_lovers
یکی از روشهای معمول بیان عقایدمان، ذکر نقل قولی از بزرگان است. این کار تببین موضوع را برایمان راحت تر میکند و در عین حال به مخاطب کمک میکند تا به حرفمان اعتماد کند..
اما یکی از کارهایی که میتوانید به عنوان تمرینی برای متفاوت فکر کردن و بهبود خلاقیت تان انجام دهید، چیزی برخلاف این روش است. یعنی جملهای را از شخص معروفی نقل کنید و بعد شروع کنید به نوشتن موارد خلاف آن.
همین تمرین ساده به شما کمک میکند تا همه جوانب موضوع را ببینید و بخشهایی از مغز که در حالت عادی فعال نیست به کار بیفتد و بتوانید خلاقانه تر فکر کنید.
@Writing_lovers
درد شاعر
شاعری پیش طبیب رفت و گفت: «چیزی در دل من گره شده است و وقت مرا ناخوش دارد و از آن جا افسردگی به همهی اعضای من میرسد و موی بر اندام من برمیخیزد.»
طبیب، مردی ظریف بود. گفت: «به تازگی هیچ شعر گفتهای که هنوز بر کسی نخوانده باشی؟ گفت: آری. گفت: «بخوان» بخواند. باز گفت: «بخوان» بخواند. باز گفت: «بخوان» بخواند. گفت: «برخیز که نجات یافتی. این شعر بود که در دل تو گره شده بود و خنکی آن به بیرون سرایت می کرد، چون از دل خود بیرون دادی، خلاص یافتی.»
مطایبات جامی
@Writing_lovers
شاعری پیش طبیب رفت و گفت: «چیزی در دل من گره شده است و وقت مرا ناخوش دارد و از آن جا افسردگی به همهی اعضای من میرسد و موی بر اندام من برمیخیزد.»
طبیب، مردی ظریف بود. گفت: «به تازگی هیچ شعر گفتهای که هنوز بر کسی نخوانده باشی؟ گفت: آری. گفت: «بخوان» بخواند. باز گفت: «بخوان» بخواند. باز گفت: «بخوان» بخواند. گفت: «برخیز که نجات یافتی. این شعر بود که در دل تو گره شده بود و خنکی آن به بیرون سرایت می کرد، چون از دل خود بیرون دادی، خلاص یافتی.»
مطایبات جامی
@Writing_lovers
ماجراجویی بزرگ
به گفتهٔ آرتور کریستال:« روی کاغذ میتوانیم بیپرواتر و زیرک تر باشیم. میتوانیم آدم جالبی باشیم. هنگامی که نوشتهمان به انجام میرسد به همان چهره و صدایی مبدل میشویم که دل مان میخواهد ببینیم و بشنویم.»
متن زیر حاصل نوشتن ماجراجویانه و آزادانه من دربارهٔ کلمات است:
کلمات را دوست دارم. وقتی نوجوان بودم هر لغت جدیدی توجهم را جلب میکرد. از واژگان قدیم فارسی گرفته تا لغات مهجور عربی که در زبان فارسی کاربرد داشت و با شوق زیاد مترادفها، متضادها و هم خانواده هایشان را به ذهن میسپردم. مجموعه داری بودم که همه لغات را به تناسب شکل یا انواعشان در طبقههای منظم ذهنی نگه داری میکرد. شاید حفظ کردن فهرست طویل لغات کتابهای درسی برای دانش آموزان دیگر کسالت بار و دشوار بود اما من از هر لغت جدیدی استقبال میکردم. فرقی نمیکرد از میان کتابهای درسی باشد یا مطالب روزنامه ها و مجلات. هر لغتی که بنظرم ناآشنا و تازه میآمد را از هر جا با شور و شوق، درون طبقهبندی ذهنی ام که بنظر بی انتها و پایان ناپذیر میآمد، قرار میدادم. یادم میآید در کودکی هم از چنین روشی برای یادگیری الفبا استفاده کرده بودم. حروف جدید را از میان کتاب، مجلات و سردر مغازهای توی خیابان وارد مجموعه ی ذهنیام میکردم و در مواقع نیاز، با شور و شوق یک شعبده باز یا کاشف تازهکار به سراغشان میرفتم و از مجموعه بی نظیری که در حال گسترش دادنش بودم، کیف میکردم.
شما هم با نوشتن آزادانه چند صفحه، داستانتان را با کلمات بنویسید و از کشف چیزهای تازه دربارهٔ خودتان شگفت زده شوید.
✍معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
به گفتهٔ آرتور کریستال:« روی کاغذ میتوانیم بیپرواتر و زیرک تر باشیم. میتوانیم آدم جالبی باشیم. هنگامی که نوشتهمان به انجام میرسد به همان چهره و صدایی مبدل میشویم که دل مان میخواهد ببینیم و بشنویم.»
متن زیر حاصل نوشتن ماجراجویانه و آزادانه من دربارهٔ کلمات است:
کلمات را دوست دارم. وقتی نوجوان بودم هر لغت جدیدی توجهم را جلب میکرد. از واژگان قدیم فارسی گرفته تا لغات مهجور عربی که در زبان فارسی کاربرد داشت و با شوق زیاد مترادفها، متضادها و هم خانواده هایشان را به ذهن میسپردم. مجموعه داری بودم که همه لغات را به تناسب شکل یا انواعشان در طبقههای منظم ذهنی نگه داری میکرد. شاید حفظ کردن فهرست طویل لغات کتابهای درسی برای دانش آموزان دیگر کسالت بار و دشوار بود اما من از هر لغت جدیدی استقبال میکردم. فرقی نمیکرد از میان کتابهای درسی باشد یا مطالب روزنامه ها و مجلات. هر لغتی که بنظرم ناآشنا و تازه میآمد را از هر جا با شور و شوق، درون طبقهبندی ذهنی ام که بنظر بی انتها و پایان ناپذیر میآمد، قرار میدادم. یادم میآید در کودکی هم از چنین روشی برای یادگیری الفبا استفاده کرده بودم. حروف جدید را از میان کتاب، مجلات و سردر مغازهای توی خیابان وارد مجموعه ی ذهنیام میکردم و در مواقع نیاز، با شور و شوق یک شعبده باز یا کاشف تازهکار به سراغشان میرفتم و از مجموعه بی نظیری که در حال گسترش دادنش بودم، کیف میکردم.
شما هم با نوشتن آزادانه چند صفحه، داستانتان را با کلمات بنویسید و از کشف چیزهای تازه دربارهٔ خودتان شگفت زده شوید.
✍معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
ضمیر ناخودآگاه نویسندگان یکی از شلوغترین جاهایی است که وجود دارد، شما میتوانید کل جهان را در آنجا پیدا کنید.
رومن گاری
@Writing_lovers
رومن گاری
@Writing_lovers
داستانها هرگز به پایان نمیرسند . راوی است که معمولاً صدایش را در نقطهای جذاب و هنرمندانه قطع میکند.
سلینجر
@Writing_lovers
سلینجر
@Writing_lovers
انتظار یک سفر دور و دراز به مزرعه پدربزرگم را نداشتم، آن هم با پای پیاده و زیر تیغ آفتاب تابستان که حداقل دو مایل پیاده روی داشت. اما ما طبق معمول صبح زود راه افتادیم. هنوز شبنم روی برگها نشسته بود. وقتی به مزرعه رسیدیم، وسایل را در کلبهی کنار مزرعه گذاشتیم و بعد برای کار رفتیم. هر کسی سهم خودش را از زمین داشت تا علف های هرز را وجین کند. آفتاب بی رحمانه میتابید، نسیمی گاه و بیگاه به آرامی میوزید. یکیمان میزد زیر آواز و آهنگی مربوط به کار میخواند و دیگری دنباله اش را می گرفت. صدای آواز کم کم ضعیف می شد... کار، کار، کار.
در این مدت پدربزرگ ناپدید شده بود. بعد ناگهان وسط روز، صدای فریاد بابابزرگ به گوش میرسید. به شتاب به سوی کلبه میرفتیم. سفره رنگینی که جلوی ما پهن شده بود، کم از یک ضیافت نداشت: سیب زمینی و بارهنگ کبابی، سس سبزیجات، ذرت آب پز، گلابی، میوه پاوپاو و آب تمیز و شیرین جویبار. هیچ غذایی به این خوشمزگی نبود.
برای این که انگیزه نوشتن پیدا کنم، خودم برای خودم یک جایزه در نظر می گیرم. بعد از کار طاقت فرسا و سنگین نوشتن، کسی بی صبرانه منتظر من است: شادی، در پایان کاری سخت.
ا.س. اوسوندو
زهره شریعتی
@Writing_lovers
در این مدت پدربزرگ ناپدید شده بود. بعد ناگهان وسط روز، صدای فریاد بابابزرگ به گوش میرسید. به شتاب به سوی کلبه میرفتیم. سفره رنگینی که جلوی ما پهن شده بود، کم از یک ضیافت نداشت: سیب زمینی و بارهنگ کبابی، سس سبزیجات، ذرت آب پز، گلابی، میوه پاوپاو و آب تمیز و شیرین جویبار. هیچ غذایی به این خوشمزگی نبود.
برای این که انگیزه نوشتن پیدا کنم، خودم برای خودم یک جایزه در نظر می گیرم. بعد از کار طاقت فرسا و سنگین نوشتن، کسی بی صبرانه منتظر من است: شادی، در پایان کاری سخت.
ا.س. اوسوندو
زهره شریعتی
@Writing_lovers
نسیم مرعشی نویسندهی رمان «پاییز فصل آخر سال است» میگوید برای نوشتن باید هر روز پشت میزت بنشینی و بنویسی اما این به معنای نوشتن مداوم نیست. به طور مثال ممکن است یک روز بنشینی هر ۷۰۰ کلمهای را که روز پیش نوشتهای، حذف کنی.»
امروز ۵۵ صفحه را تبدیل کردم به ۴۷ صفحه و سه صفحه را در یک صفحه نوشتم و آن یک صفحه را تبدیل کردم به یک پاراگراف و حالا یک ۱۶ صفحهی به هم ریخته دارم که بایدسامانش بدهم. نوشتن همینطور است باید با آن کلنجار رفت تا بالاخره شکل بگیرد. مثل سفالگری است. باید دستت را در گل ببری، با کار درگیر شوی و سرآخر وسیلهی دست ساز کج و کولهی خودت را بسازی. مدام موقع درست کردنش از الههی نوشتن کمک میگیرم و به متنم میگویم « درستت میکنم نگران نباش»
@Writing_lovers
امروز ۵۵ صفحه را تبدیل کردم به ۴۷ صفحه و سه صفحه را در یک صفحه نوشتم و آن یک صفحه را تبدیل کردم به یک پاراگراف و حالا یک ۱۶ صفحهی به هم ریخته دارم که بایدسامانش بدهم. نوشتن همینطور است باید با آن کلنجار رفت تا بالاخره شکل بگیرد. مثل سفالگری است. باید دستت را در گل ببری، با کار درگیر شوی و سرآخر وسیلهی دست ساز کج و کولهی خودت را بسازی. مدام موقع درست کردنش از الههی نوشتن کمک میگیرم و به متنم میگویم « درستت میکنم نگران نباش»
@Writing_lovers
یکلیا و تنهایی او
تقی مدرسی
یکلیا از شهر طرد شده و در کنار رود باستانی «ابانه» پرسه میزند. شیطان وقت غروب، به سراغ او میرود و مانند دوستی جهان دیده، برای دلداریش قصه میگوید.
@Writing_lovers
تقی مدرسی
یکلیا از شهر طرد شده و در کنار رود باستانی «ابانه» پرسه میزند. شیطان وقت غروب، به سراغ او میرود و مانند دوستی جهان دیده، برای دلداریش قصه میگوید.
@Writing_lovers
برای بهتر فکر کردن، در مواجهه با هر موقعیت، به جای یک سؤال، چندین سوال متفاوت بپرسید و سعی کنید به آنها جواب دهید.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
گاهی بگذار یک مكان به تو قصه بدهد به جای اینکه تلاش کنی قصهات را در یک مکان جا بدهی.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
مشهور است که جیمز جویس گفته متنی ادبی که از شوخطبعی و مطایبه خالی باشد، به زحمت خواندنش نمیارزد.
برای یافتن ایدههای شوخ طبعانه کافی است کمی دقیقتر به اطرافمان نگاه کنیم. امروز مینی بوس سبز رنگی، با دود سیاه خفه کنندهای رد میشد و پشتش نوشته شده بود: سبزه به ناز میآید.
@Writing_lovers
برای یافتن ایدههای شوخ طبعانه کافی است کمی دقیقتر به اطرافمان نگاه کنیم. امروز مینی بوس سبز رنگی، با دود سیاه خفه کنندهای رد میشد و پشتش نوشته شده بود: سبزه به ناز میآید.
@Writing_lovers
همیشه وقتی مینویسم شگفتزده میشوم. هیجانانگیزترین و تحریکآمیزترین لحظهها زمانی است که نوشتن داستان اتفاق میافتد. وقتی نوشتن اتفاق میافتد همهچیز پدیدار میشود. مثلا در «پنجگوشه» شخصیتی هست که وقتی آن را خلق کردم، قصد داشت آدم نسبتا کوچکتری باشد، یکجور شخصیت ثانویه. اما مثل دیگر موارد در موقعیتهای دیگر، این شخصیت شروع میکند به کسب توانایی، شروع میکند به وسیعترشدن در اثنای نگارش داستان، گویی، با قوه ابتکار خودش، تصمیم گرفته بود حضور مهم و اثرگذاری داشته باشد. من بر این باورم که اینها جذابترین لحظاتاند. ناگهان شخصیتی وارد زندگی میشود.
ماریو بارگاس یوسا
@Writing_lovers
ماریو بارگاس یوسا
@Writing_lovers
Forwarded from طاهره شفیعی
#پست_تازه
بهترین کتابها دربارهٔ کتابها
در این پست ۲۷ عنوان از بهترین کتابهایی که دربارهٔ کتابها نوشته شدهاند را معرفی کردهام.
https://bit.ly/2YWKZRX
بهترین کتابها دربارهٔ کتابها
در این پست ۲۷ عنوان از بهترین کتابهایی که دربارهٔ کتابها نوشته شدهاند را معرفی کردهام.
https://bit.ly/2YWKZRX
بشر را هرگز گریزی از داستان نیست! گرانقدری ادبیات به این سبب است که به ما میگوید چه هستیم. چون بشر بدون ادبیات حافظهای ندارد.
گرنت. ال. وات
@Writing_lovers
گرنت. ال. وات
@Writing_lovers
اگر امروز از خود بپرسم چرا ادبیات را دوست دارم، اولین چیزی که به ذهنم میرسد این است: ادبیات یاریام میکند تا زندگی کنم.
تزوتانتودوروف
@Writing_lovers
تزوتانتودوروف
@Writing_lovers