ادبیات نمایشی به من در نوشتن داستان کمک کرد. مثلا نمایش نامه «ادیپ شاه» در شکل و فرم داستان نوشتن به من بسیار کمک کرده است و خیلی نمایش نامه های دیگری که خوانده ام همیشه در نوشتن کمک حالم بوده اند.
محمد رضا صفدری
معرفی داستان
📘 سیاسنبو
محمد رضا صفدری
@Writing_lovers
محمد رضا صفدری
معرفی داستان
📘 سیاسنبو
محمد رضا صفدری
@Writing_lovers
نویسنده در هر حالتی میتواند مشغول صید سوژهها باشد، وقتی یک نویسنده مینشیند و به دیوار خیره میشود و هیچ احساسی بر صورتش نیست، برای همراهش راحت است که فکر کند او کاری انجام نمی دهد.
داستانی دربارهی رنوار وجود دارد که این حرف را تایید می کند. نقاش یک روز صبح در باغش نشسته بود، یکی از همسایه ها رد می شود، کلاهش را برای رنوار بر می دارد و می گوید :«آه، اقای رنوار ــ استراحت می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم کار می کنم.» کمی بعد باز همان همسایه دارد رد می شود و می بیند دارد نقاشی می کشد. «آه آقای رنوار، حال دارید کار می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم استراحت می کنم.»
دیمن نایت
خلق داستان کوتاه
@Writing_lovers
داستانی دربارهی رنوار وجود دارد که این حرف را تایید می کند. نقاش یک روز صبح در باغش نشسته بود، یکی از همسایه ها رد می شود، کلاهش را برای رنوار بر می دارد و می گوید :«آه، اقای رنوار ــ استراحت می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم کار می کنم.» کمی بعد باز همان همسایه دارد رد می شود و می بیند دارد نقاشی می کشد. «آه آقای رنوار، حال دارید کار می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم استراحت می کنم.»
دیمن نایت
خلق داستان کوتاه
@Writing_lovers
گاهی البته گرفتار این مساله می شوم که آنچه را بخواهم در بیاورم در نمی آید و این طبیعت نوشتن است که در این صورت با کار درگیر می شوم، کلنجار می روم، یکی می زنم تو سر خودم و یکی هم تو سر داستان و آدمهای داستان! به هر حال نوشتن کار راحتی نیست.
احمد محمود
@Writing_lovers
احمد محمود
@Writing_lovers
بهترین سخن گویان و یاران، کتاب است و آن گاه که دوستان تنهایت نهند، می توانی به آن سرگرم شوی. اگر او را هم راز خویش قرار دهی، سرّ تو را فاش نمی کند و با کتاب است که می توان به دانش و نیکی ها دست یافت.
ابوالفضل بیهقی
@Writing_lovers
ابوالفضل بیهقی
@Writing_lovers
اغلب نویسندگان در سرشان زندگی می کنند و بدنشان وسیله نقلیه راحتی است
اگر تمام وقتمان را در سرمان بگذرانیم، نه تنها درگیر افکار در هم و برهمی می شویم که در ذهنمان می آیند و می روند،
بلکه پاسخ تمام مشکلاتمان و راهنمایی تمام مسائلمان را فقط از همان یک نقطه طلب می کنیم : مغز
قرار نیست تمام این کارها را فقط مغز و فکر ما انجام بدهد. ذهن ما داده پردازی عظیم است و صرفا می تواند با اطلاعاتی که در خود دارد کار کند
راه حلهای خلاقانه باید از محیطی بیرون از مغز بیایند. ما از طریق پوستمان احساسات مختلفی را درک و آگاهی تازهای را حس می کنیم.
برعکس این مسیر امکان ندارد. نمی توان قبل از این که چیزی را حس کرده باشیم به آن فکر کنیم.
لرن هرینگ
@Writing_lovers
اگر تمام وقتمان را در سرمان بگذرانیم، نه تنها درگیر افکار در هم و برهمی می شویم که در ذهنمان می آیند و می روند،
بلکه پاسخ تمام مشکلاتمان و راهنمایی تمام مسائلمان را فقط از همان یک نقطه طلب می کنیم : مغز
قرار نیست تمام این کارها را فقط مغز و فکر ما انجام بدهد. ذهن ما داده پردازی عظیم است و صرفا می تواند با اطلاعاتی که در خود دارد کار کند
راه حلهای خلاقانه باید از محیطی بیرون از مغز بیایند. ما از طریق پوستمان احساسات مختلفی را درک و آگاهی تازهای را حس می کنیم.
برعکس این مسیر امکان ندارد. نمی توان قبل از این که چیزی را حس کرده باشیم به آن فکر کنیم.
لرن هرینگ
@Writing_lovers
کاکا رستم در دانشگاه
(قسمت سوم: پایان بندی)
✍ معصومه حامی دوست
بعد از اینکه کشمکشهای کاکا رستم به اوج خود رسید و گرههای داستان یکی پس از دیگری باز شد، نوبت پایان بندی است.
گفتهاند بهترین نوع پایان بندی آن است که داستان در اوج به پایان برسد و نیاز به نتیجه گیری نداشته باشد.
اینجا باید تصمیم گرفت پایان داستان را چطور بنویسیم. در اوج تمامش کنم یا بخش نتیجه گیری داشته باشد؟ آیا کاکا رستم در انتهای داستانم به شخصیتی مثبت تبدیل شود یا اینکه شرایط و حوادث او را مغلوب کند؟
نکته مهم این است که شخصیت داستانی باید بر اساس استعدادها و خلق و خویش پایان داستان را رقم بزند و نیازی نیست تا من در این باره بیش از حد دست و دلبازی به خرج دهم.
پایان بندی داستانها هم بسته به بینش نویسنده متنوع است. بطور مثال داستان صادق هدایت، با کشته شدن داش آکل به دست کاکا رستم، به پایان میرسد.
اما در فیلم داش آکل مسعود کیمیایی، کاکا رستم به عنوان یک فرد شرور، به دست داش آکل کشته میشود.
هدایت برعکس کیمیایی، نمونه شر را از بین نمیبرد. کاکا رستم باید وجود داشته باشد تا در داستان معاصر دوباره سروکلهاش پیدا شود. چنانکه در اسطوره هم موجود شروری مثل ضحاک کشته نمیشود بلکه با راهنمایی سروش، به دست فریدون در کوه دماوند به زنجیر کشیده میشود.
@Writing_lovers
(قسمت سوم: پایان بندی)
✍ معصومه حامی دوست
بعد از اینکه کشمکشهای کاکا رستم به اوج خود رسید و گرههای داستان یکی پس از دیگری باز شد، نوبت پایان بندی است.
گفتهاند بهترین نوع پایان بندی آن است که داستان در اوج به پایان برسد و نیاز به نتیجه گیری نداشته باشد.
اینجا باید تصمیم گرفت پایان داستان را چطور بنویسیم. در اوج تمامش کنم یا بخش نتیجه گیری داشته باشد؟ آیا کاکا رستم در انتهای داستانم به شخصیتی مثبت تبدیل شود یا اینکه شرایط و حوادث او را مغلوب کند؟
نکته مهم این است که شخصیت داستانی باید بر اساس استعدادها و خلق و خویش پایان داستان را رقم بزند و نیازی نیست تا من در این باره بیش از حد دست و دلبازی به خرج دهم.
پایان بندی داستانها هم بسته به بینش نویسنده متنوع است. بطور مثال داستان صادق هدایت، با کشته شدن داش آکل به دست کاکا رستم، به پایان میرسد.
اما در فیلم داش آکل مسعود کیمیایی، کاکا رستم به عنوان یک فرد شرور، به دست داش آکل کشته میشود.
هدایت برعکس کیمیایی، نمونه شر را از بین نمیبرد. کاکا رستم باید وجود داشته باشد تا در داستان معاصر دوباره سروکلهاش پیدا شود. چنانکه در اسطوره هم موجود شروری مثل ضحاک کشته نمیشود بلکه با راهنمایی سروش، به دست فریدون در کوه دماوند به زنجیر کشیده میشود.
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنوز برایم اسرارآمیز است که نمایش چطور صفحه به صفحه میآید و از کجا میآید؟ بعد از نوشتن ۲۵ یا ۳۰ صفحه فکر میکنی که در دنیا نوشتافزار کافی برای نوشتن کل داستان وجود ندارد. این بهترین حس ممکن است... نویسنده احساس میکند یک واسطه است و با یک خودکار در دست بالای صفحه ایستاده. نیرویی بزرگتر از من بالای سرم ایستاده و به من میگوید چه بنویسم. شاید به نظر رمانتیک بیاید، اما این حسی است که وجود دارد.
نیل سایمون
@Writing_lovers
نیل سایمون
@Writing_lovers
واضح و مشخص و ملموس بنویس!
کلیبافی نکن، مبهم ننویس، انتزاعی ننویس.
به جای این که بنویسی:
مدتی هوا خیلی ناجور بود.
بنویسں:
یک هفته هر روز باران میبارید.
به جای این که بنویسی:
از این که پاداشی را که استحقاقش را داشت دریافت کرد اظهار رضایت نمود.
بنويس:
پولی را که گرفته بود گذاشت توی جیبش و لبخندی زد.
ویلیام استرانک
ترجمه جعفر مدرس صادقی
@Writing_lovers
کلیبافی نکن، مبهم ننویس، انتزاعی ننویس.
به جای این که بنویسی:
مدتی هوا خیلی ناجور بود.
بنویسں:
یک هفته هر روز باران میبارید.
به جای این که بنویسی:
از این که پاداشی را که استحقاقش را داشت دریافت کرد اظهار رضایت نمود.
بنويس:
پولی را که گرفته بود گذاشت توی جیبش و لبخندی زد.
ویلیام استرانک
ترجمه جعفر مدرس صادقی
@Writing_lovers
خط و مشی نوشتن
✍ معصومه حامی دوست
«خط و مشی زندگی را در رودخانه پیدا کنید.» کنفسیوس
زمانی محمد رضا شفیعی کدکنی شاعر و استاد دانشگاه، در کلاس درسش گفته بود:« هیچ چیز تازهای نیست.» یادم میآید آن روز تقریبا همه دانشجویان با بهت به حرفهایش گوش میدادند.
بعد هم گفت:« همهی آنچه میخواهید بگویید پیش از این گفته شده و محتوای تازهای وجود ندارد. آنچه یک اثر را متمایز میکند ساختاری است که دارد و گشتن به دنبال محتوای تازه، کاری اشتباه است.»
آن روزها این حرف، زیادی بنظرم فرمالیستی میآمد. اما در نهایت حق با او بود. مفاهیم عمیق و اصیل ادبیات، عمری به قدمت تاریخ دارند و نویسنده هیچ مفهومی را از پیش خود ابداع نمیکند بلکه آنها را از رودخانهی جاری زمان به عاریه میگیرد.
مفاهیمی که در دورههای مختلف تاریخ ادبیات تکرار شدهاند و به رغم شباهتشان هیچ وقت یکسان نیستند و این دیگر هنر نویسنده است که بتواند یک مفهوم به ظاهر تکراری را به شیوهای تازه بازگو کند.
البته غرضم فقط تکیه بر اهمیت چگونه گفتن یک مطلب نیست بلکه نویسنده باید بتواند از زاویه ای جدید، پیشگوییها و انتظاراتش را بیان کند و از منظری متفاوت به سراغ مفاهیم به ظاهر ازلی برود.
چه موضوعاتی هستند که شما میتوانید آنها را به طریق و از زاویهای جدید مطرح کنید؟ خوب است این جملهی مشهور و قدیمی کنفسیوس را به یاد داشته باشیم:
« هرگز نمیتوان در یک رودخانه دوبار آبتنی کرد.»
چرا که خاصیت رودخانه این است که هرگز در دو زمان متفاوت، یکسان نباشد و تمام تلاش نویسنده هم باید مصروف بیان کردن این تازگی شود.
*«زیر آفتاب هیچ چیز تازهای نیست.»
جملهای از سلیمان بن داوود
*«نگاه تازه بیاور که بنگری
در زیر آفتاب همه چیز تازه است»
شفیعی کدکنی
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
«خط و مشی زندگی را در رودخانه پیدا کنید.» کنفسیوس
زمانی محمد رضا شفیعی کدکنی شاعر و استاد دانشگاه، در کلاس درسش گفته بود:« هیچ چیز تازهای نیست.» یادم میآید آن روز تقریبا همه دانشجویان با بهت به حرفهایش گوش میدادند.
بعد هم گفت:« همهی آنچه میخواهید بگویید پیش از این گفته شده و محتوای تازهای وجود ندارد. آنچه یک اثر را متمایز میکند ساختاری است که دارد و گشتن به دنبال محتوای تازه، کاری اشتباه است.»
آن روزها این حرف، زیادی بنظرم فرمالیستی میآمد. اما در نهایت حق با او بود. مفاهیم عمیق و اصیل ادبیات، عمری به قدمت تاریخ دارند و نویسنده هیچ مفهومی را از پیش خود ابداع نمیکند بلکه آنها را از رودخانهی جاری زمان به عاریه میگیرد.
مفاهیمی که در دورههای مختلف تاریخ ادبیات تکرار شدهاند و به رغم شباهتشان هیچ وقت یکسان نیستند و این دیگر هنر نویسنده است که بتواند یک مفهوم به ظاهر تکراری را به شیوهای تازه بازگو کند.
البته غرضم فقط تکیه بر اهمیت چگونه گفتن یک مطلب نیست بلکه نویسنده باید بتواند از زاویه ای جدید، پیشگوییها و انتظاراتش را بیان کند و از منظری متفاوت به سراغ مفاهیم به ظاهر ازلی برود.
چه موضوعاتی هستند که شما میتوانید آنها را به طریق و از زاویهای جدید مطرح کنید؟ خوب است این جملهی مشهور و قدیمی کنفسیوس را به یاد داشته باشیم:
« هرگز نمیتوان در یک رودخانه دوبار آبتنی کرد.»
چرا که خاصیت رودخانه این است که هرگز در دو زمان متفاوت، یکسان نباشد و تمام تلاش نویسنده هم باید مصروف بیان کردن این تازگی شود.
*«زیر آفتاب هیچ چیز تازهای نیست.»
جملهای از سلیمان بن داوود
*«نگاه تازه بیاور که بنگری
در زیر آفتاب همه چیز تازه است»
شفیعی کدکنی
@Writing_lovers
Forwarded from طاهره شفیعی
کتابخانه، پناهگاهی بود...
از توفانهای خانوادههایمان، خویشاوندانمان،
و خشمناکی اندیشههای خودمان...
آن لآمُوت
#کتاب
@TahereShafiei
tahereshafiei.com
از توفانهای خانوادههایمان، خویشاوندانمان،
و خشمناکی اندیشههای خودمان...
آن لآمُوت
#کتاب
@TahereShafiei
tahereshafiei.com
بگو هر چیزی چه چیزی هست، نه این که چه چیزی نیست. یک توضیح معلوم و مشخص و پررنگ بده، نه یک توضیح نامعلوم، لَق، کمرنگ، خنثی و مردّد. فقط در مواردی منفیبافی کن که واقعاً میخواهی بگویی «نه»، نه در مواردی که نمیخواهی صریح و روشن حرف بزنی.
به جای این که بگویی:
اغلب اوقات سر وقت نمیآمد.
بگو:
معمولاً دیر میآمد.
ویلیام استرانک
ترجمه جعفر مدرس صادقی
@Writing_lovers
به جای این که بگویی:
اغلب اوقات سر وقت نمیآمد.
بگو:
معمولاً دیر میآمد.
ویلیام استرانک
ترجمه جعفر مدرس صادقی
@Writing_lovers
❤1
گرین در جوانی با خودش عهد کرد، روزی پانصد کلمه بنویسد تا بعد از چهل سال، هفت میلیون و سیصد هزار کلمه نوشته باشد.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
تنبلی؛ نمی گذارد بنویسید؟!
داستانی بخوانید ودگرگونش کنید!
آن قدر که داستان ، مال ِخودتان بشود.
ابوالقاسم فرهنگ
کانال اصول داستان نویسی
@Fundamentaloffiction
داستانی بخوانید ودگرگونش کنید!
آن قدر که داستان ، مال ِخودتان بشود.
ابوالقاسم فرهنگ
کانال اصول داستان نویسی
@Fundamentaloffiction