نوشتن
اغلب
تنها نوشتن فاصله بین تو و ناممکن است
نه مشروب
نه عشق زنان
نه پول
همتایش نیستند
جز نوشتن چیزی نجاتت نمی دهد
دیوار ها را در برابر هجوم مغولان
استوار نگه می دارد
تاریکی را نورانی می کند
نوشتن آخرین روان پزشک است
مهربان ترین خدا بین تمام خدایان است
نوشتن مرگ را می تاراند، ترکت نمی کند
و نوشتن می خندد
بر خودش
بر رنج
آخرین توقع است
آخرین تفسیر
نوشتن تمام این هاست
" بوکفسکی "
" ترجمه : پیمان خاکسار "
@Writing_lovers
اغلب
تنها نوشتن فاصله بین تو و ناممکن است
نه مشروب
نه عشق زنان
نه پول
همتایش نیستند
جز نوشتن چیزی نجاتت نمی دهد
دیوار ها را در برابر هجوم مغولان
استوار نگه می دارد
تاریکی را نورانی می کند
نوشتن آخرین روان پزشک است
مهربان ترین خدا بین تمام خدایان است
نوشتن مرگ را می تاراند، ترکت نمی کند
و نوشتن می خندد
بر خودش
بر رنج
آخرین توقع است
آخرین تفسیر
نوشتن تمام این هاست
" بوکفسکی "
" ترجمه : پیمان خاکسار "
@Writing_lovers
برای افزایش دقت سوژههای یک نواخت را توصیف کنید، مثل آسمان آبی یا سبزه بی کران.
نیل نیکسون
@Writing_lovers
نیل نیکسون
@Writing_lovers
وقتی از دانلد ماری می پرسیدند که امروز کار نوشتن چطور پیش رفته، او دو پاسخ همیشگی داشت که هر دو در قالب جمله های مثبت صورت بندی شده بودند. ممکن بود براساس کمیت جواب بدهد: «قبل ناهار ده صفحه نوشتم.» یا در صورت لزوم، براساس کیفیت: «امروز صبح یک جمله واقعا شکوهمند نوشتم.»
@Writing_lovers
@Writing_lovers
زیارتگاهی در راه
گرگ و میش صبح است. از خیابان کنار باغ سبزه میدان رد میشوم. از درون باغ هیاهوی پرندگان را میشنوم و هوا آکنده از بوی مرطوب درختان است.
به سالیانی فکر میکنم که این ساختمانها و خیابانها ساخته نشده بود و اینجا جنگل و خانه پرندگان بود.
راه درون باغ را در پیش میگیرم و از مسیر سرامیکی آن قدم زنان وارد میشوم. بنظر میرسد فوجی از موجودات نادیدنی دارند تماشایم میکنند.
پیشتر که میروم بهفضای باز کمابیش گرد، وسط باغ میرسم. ساختمان کتابخانه در برابرم خودنمایی میکند و نوری که از یک لامپ روی تیرک بلندی در باغ به ساختمان میتابد، فضای اسرار آمیزی به آن داده است.
از پشت شیشهها میتوانم انبوه کتابها را ببینم که با رنگهای متنوع و متضادشان کنار هم چیده شدهاند.
اینجا مکانی است که سالها برای امانت گرفتن کتاب، نشستن و ورق زدن آن میآمدم اما سایه روشن و هالههای نور سحرگاه باعث شده تا دیگر آن بنایی نباشد که در روشنایی روز با آن مواجه میشدم.
فضایی که در هاله ای تقدس گونه فرو رفته و در ساعات خلوت صبح و بدور از هیاهو و رفت و آمدهای روز همچون زیارتگاهی در وسط باغ میدرخشد.
در واقع با دیدن آن منظره مفهومی اسطورهای از مکان (حرم و حریم) در ذهنم بیدار شده بود.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
گرگ و میش صبح است. از خیابان کنار باغ سبزه میدان رد میشوم. از درون باغ هیاهوی پرندگان را میشنوم و هوا آکنده از بوی مرطوب درختان است.
به سالیانی فکر میکنم که این ساختمانها و خیابانها ساخته نشده بود و اینجا جنگل و خانه پرندگان بود.
راه درون باغ را در پیش میگیرم و از مسیر سرامیکی آن قدم زنان وارد میشوم. بنظر میرسد فوجی از موجودات نادیدنی دارند تماشایم میکنند.
پیشتر که میروم بهفضای باز کمابیش گرد، وسط باغ میرسم. ساختمان کتابخانه در برابرم خودنمایی میکند و نوری که از یک لامپ روی تیرک بلندی در باغ به ساختمان میتابد، فضای اسرار آمیزی به آن داده است.
از پشت شیشهها میتوانم انبوه کتابها را ببینم که با رنگهای متنوع و متضادشان کنار هم چیده شدهاند.
اینجا مکانی است که سالها برای امانت گرفتن کتاب، نشستن و ورق زدن آن میآمدم اما سایه روشن و هالههای نور سحرگاه باعث شده تا دیگر آن بنایی نباشد که در روشنایی روز با آن مواجه میشدم.
فضایی که در هاله ای تقدس گونه فرو رفته و در ساعات خلوت صبح و بدور از هیاهو و رفت و آمدهای روز همچون زیارتگاهی در وسط باغ میدرخشد.
در واقع با دیدن آن منظره مفهومی اسطورهای از مکان (حرم و حریم) در ذهنم بیدار شده بود.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
ادبیات نمایشی به من در نوشتن داستان کمک کرد. مثلا نمایش نامه «ادیپ شاه» در شکل و فرم داستان نوشتن به من بسیار کمک کرده است و خیلی نمایش نامه های دیگری که خوانده ام همیشه در نوشتن کمک حالم بوده اند.
محمد رضا صفدری
معرفی داستان
📘 سیاسنبو
محمد رضا صفدری
@Writing_lovers
محمد رضا صفدری
معرفی داستان
📘 سیاسنبو
محمد رضا صفدری
@Writing_lovers
نویسنده در هر حالتی میتواند مشغول صید سوژهها باشد، وقتی یک نویسنده مینشیند و به دیوار خیره میشود و هیچ احساسی بر صورتش نیست، برای همراهش راحت است که فکر کند او کاری انجام نمی دهد.
داستانی دربارهی رنوار وجود دارد که این حرف را تایید می کند. نقاش یک روز صبح در باغش نشسته بود، یکی از همسایه ها رد می شود، کلاهش را برای رنوار بر می دارد و می گوید :«آه، اقای رنوار ــ استراحت می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم کار می کنم.» کمی بعد باز همان همسایه دارد رد می شود و می بیند دارد نقاشی می کشد. «آه آقای رنوار، حال دارید کار می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم استراحت می کنم.»
دیمن نایت
خلق داستان کوتاه
@Writing_lovers
داستانی دربارهی رنوار وجود دارد که این حرف را تایید می کند. نقاش یک روز صبح در باغش نشسته بود، یکی از همسایه ها رد می شود، کلاهش را برای رنوار بر می دارد و می گوید :«آه، اقای رنوار ــ استراحت می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم کار می کنم.» کمی بعد باز همان همسایه دارد رد می شود و می بیند دارد نقاشی می کشد. «آه آقای رنوار، حال دارید کار می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم استراحت می کنم.»
دیمن نایت
خلق داستان کوتاه
@Writing_lovers
گاهی البته گرفتار این مساله می شوم که آنچه را بخواهم در بیاورم در نمی آید و این طبیعت نوشتن است که در این صورت با کار درگیر می شوم، کلنجار می روم، یکی می زنم تو سر خودم و یکی هم تو سر داستان و آدمهای داستان! به هر حال نوشتن کار راحتی نیست.
احمد محمود
@Writing_lovers
احمد محمود
@Writing_lovers
بهترین سخن گویان و یاران، کتاب است و آن گاه که دوستان تنهایت نهند، می توانی به آن سرگرم شوی. اگر او را هم راز خویش قرار دهی، سرّ تو را فاش نمی کند و با کتاب است که می توان به دانش و نیکی ها دست یافت.
ابوالفضل بیهقی
@Writing_lovers
ابوالفضل بیهقی
@Writing_lovers
اغلب نویسندگان در سرشان زندگی می کنند و بدنشان وسیله نقلیه راحتی است
اگر تمام وقتمان را در سرمان بگذرانیم، نه تنها درگیر افکار در هم و برهمی می شویم که در ذهنمان می آیند و می روند،
بلکه پاسخ تمام مشکلاتمان و راهنمایی تمام مسائلمان را فقط از همان یک نقطه طلب می کنیم : مغز
قرار نیست تمام این کارها را فقط مغز و فکر ما انجام بدهد. ذهن ما داده پردازی عظیم است و صرفا می تواند با اطلاعاتی که در خود دارد کار کند
راه حلهای خلاقانه باید از محیطی بیرون از مغز بیایند. ما از طریق پوستمان احساسات مختلفی را درک و آگاهی تازهای را حس می کنیم.
برعکس این مسیر امکان ندارد. نمی توان قبل از این که چیزی را حس کرده باشیم به آن فکر کنیم.
لرن هرینگ
@Writing_lovers
اگر تمام وقتمان را در سرمان بگذرانیم، نه تنها درگیر افکار در هم و برهمی می شویم که در ذهنمان می آیند و می روند،
بلکه پاسخ تمام مشکلاتمان و راهنمایی تمام مسائلمان را فقط از همان یک نقطه طلب می کنیم : مغز
قرار نیست تمام این کارها را فقط مغز و فکر ما انجام بدهد. ذهن ما داده پردازی عظیم است و صرفا می تواند با اطلاعاتی که در خود دارد کار کند
راه حلهای خلاقانه باید از محیطی بیرون از مغز بیایند. ما از طریق پوستمان احساسات مختلفی را درک و آگاهی تازهای را حس می کنیم.
برعکس این مسیر امکان ندارد. نمی توان قبل از این که چیزی را حس کرده باشیم به آن فکر کنیم.
لرن هرینگ
@Writing_lovers
کاکا رستم در دانشگاه
(قسمت سوم: پایان بندی)
✍ معصومه حامی دوست
بعد از اینکه کشمکشهای کاکا رستم به اوج خود رسید و گرههای داستان یکی پس از دیگری باز شد، نوبت پایان بندی است.
گفتهاند بهترین نوع پایان بندی آن است که داستان در اوج به پایان برسد و نیاز به نتیجه گیری نداشته باشد.
اینجا باید تصمیم گرفت پایان داستان را چطور بنویسیم. در اوج تمامش کنم یا بخش نتیجه گیری داشته باشد؟ آیا کاکا رستم در انتهای داستانم به شخصیتی مثبت تبدیل شود یا اینکه شرایط و حوادث او را مغلوب کند؟
نکته مهم این است که شخصیت داستانی باید بر اساس استعدادها و خلق و خویش پایان داستان را رقم بزند و نیازی نیست تا من در این باره بیش از حد دست و دلبازی به خرج دهم.
پایان بندی داستانها هم بسته به بینش نویسنده متنوع است. بطور مثال داستان صادق هدایت، با کشته شدن داش آکل به دست کاکا رستم، به پایان میرسد.
اما در فیلم داش آکل مسعود کیمیایی، کاکا رستم به عنوان یک فرد شرور، به دست داش آکل کشته میشود.
هدایت برعکس کیمیایی، نمونه شر را از بین نمیبرد. کاکا رستم باید وجود داشته باشد تا در داستان معاصر دوباره سروکلهاش پیدا شود. چنانکه در اسطوره هم موجود شروری مثل ضحاک کشته نمیشود بلکه با راهنمایی سروش، به دست فریدون در کوه دماوند به زنجیر کشیده میشود.
@Writing_lovers
(قسمت سوم: پایان بندی)
✍ معصومه حامی دوست
بعد از اینکه کشمکشهای کاکا رستم به اوج خود رسید و گرههای داستان یکی پس از دیگری باز شد، نوبت پایان بندی است.
گفتهاند بهترین نوع پایان بندی آن است که داستان در اوج به پایان برسد و نیاز به نتیجه گیری نداشته باشد.
اینجا باید تصمیم گرفت پایان داستان را چطور بنویسیم. در اوج تمامش کنم یا بخش نتیجه گیری داشته باشد؟ آیا کاکا رستم در انتهای داستانم به شخصیتی مثبت تبدیل شود یا اینکه شرایط و حوادث او را مغلوب کند؟
نکته مهم این است که شخصیت داستانی باید بر اساس استعدادها و خلق و خویش پایان داستان را رقم بزند و نیازی نیست تا من در این باره بیش از حد دست و دلبازی به خرج دهم.
پایان بندی داستانها هم بسته به بینش نویسنده متنوع است. بطور مثال داستان صادق هدایت، با کشته شدن داش آکل به دست کاکا رستم، به پایان میرسد.
اما در فیلم داش آکل مسعود کیمیایی، کاکا رستم به عنوان یک فرد شرور، به دست داش آکل کشته میشود.
هدایت برعکس کیمیایی، نمونه شر را از بین نمیبرد. کاکا رستم باید وجود داشته باشد تا در داستان معاصر دوباره سروکلهاش پیدا شود. چنانکه در اسطوره هم موجود شروری مثل ضحاک کشته نمیشود بلکه با راهنمایی سروش، به دست فریدون در کوه دماوند به زنجیر کشیده میشود.
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنوز برایم اسرارآمیز است که نمایش چطور صفحه به صفحه میآید و از کجا میآید؟ بعد از نوشتن ۲۵ یا ۳۰ صفحه فکر میکنی که در دنیا نوشتافزار کافی برای نوشتن کل داستان وجود ندارد. این بهترین حس ممکن است... نویسنده احساس میکند یک واسطه است و با یک خودکار در دست بالای صفحه ایستاده. نیرویی بزرگتر از من بالای سرم ایستاده و به من میگوید چه بنویسم. شاید به نظر رمانتیک بیاید، اما این حسی است که وجود دارد.
نیل سایمون
@Writing_lovers
نیل سایمون
@Writing_lovers