وقتی برای اولین بار به فیلادلفیا نقل مکان کردم، یکی از دوستانم هیجان زده مجموعه آثار مارسل دوشام را در موزه هنر فیلادلفیا به من نشان داد: یکی تابلوی« آبشار»، و دیگری «گاز روشنایی». نمی خواهم این دو را در این جا توصیف کنم، چون اگر آن ها را ندیده باشید، خواندن در موردش از جذابیت اولین مواجهه شما با آن ها می کاهد. من باید مدت زیادی به تابلوی آبشار خیره می شدم، اما گویی برای یادآوری کار دیگری، که احساسم را نسبت به آنچه این تابلو در خود داشت، کاملا وارونه کرده بود.
چه چیز واقعا ترسناکی در این اثر بود؟ خیلی عجیب است، چطور ما می توانیم همان طور که داریم از چیزی می ترسیم، همزمان به نظرمان بامزه یا سرگرم کننده بیاید؛ یا وقتی داریم تابلوی هراس انگیزی را دید می زنیم، چگونه می شود آبشاری را که در پس زمینه اثر می درخشد، تحسین کنیم؟
از آن به بعد دیگر تعجب می کردم که چگونه یک نوشته می تواند خواننده را با خود درگیر کند، دقیقا مثل کاری که دوشام با تماشاگر اثرش می کند. نمی دانم چطور کسی می تواند موزه ها و گالری ها را بگردد تا تصورات شخصی را تکه تکه ببیند؛ اما شاید من یکی بتوانم حین این کار، به صفحه کاغذ به عنوان جایی برای طرح یک اثر پیچیده، مفصل و حتی ناراحت کننده فکر کنم.
کِیتی رُزمِرگی
زهره شریعتی
@Writing_lovers
چه چیز واقعا ترسناکی در این اثر بود؟ خیلی عجیب است، چطور ما می توانیم همان طور که داریم از چیزی می ترسیم، همزمان به نظرمان بامزه یا سرگرم کننده بیاید؛ یا وقتی داریم تابلوی هراس انگیزی را دید می زنیم، چگونه می شود آبشاری را که در پس زمینه اثر می درخشد، تحسین کنیم؟
از آن به بعد دیگر تعجب می کردم که چگونه یک نوشته می تواند خواننده را با خود درگیر کند، دقیقا مثل کاری که دوشام با تماشاگر اثرش می کند. نمی دانم چطور کسی می تواند موزه ها و گالری ها را بگردد تا تصورات شخصی را تکه تکه ببیند؛ اما شاید من یکی بتوانم حین این کار، به صفحه کاغذ به عنوان جایی برای طرح یک اثر پیچیده، مفصل و حتی ناراحت کننده فکر کنم.
کِیتی رُزمِرگی
زهره شریعتی
@Writing_lovers
۱) شروع
۲) برنامه ریزی و ساماندهی
۳) یافتن کانون تمرکز
۴) گشتن دنبال زبان
۵) تهیه نسخه اولیه
۶) ارزیابی پیشرفت کار
۷) بهبود متن
این هفت واژه و عبارت، بزرگترین و کلی ترین مراحل کاری نویسندهها را معرفی می کند.
روی پیتر کلارک
@Writing_lovers
۲) برنامه ریزی و ساماندهی
۳) یافتن کانون تمرکز
۴) گشتن دنبال زبان
۵) تهیه نسخه اولیه
۶) ارزیابی پیشرفت کار
۷) بهبود متن
این هفت واژه و عبارت، بزرگترین و کلی ترین مراحل کاری نویسندهها را معرفی می کند.
روی پیتر کلارک
@Writing_lovers
💯1
«دارم چطور پیش میرم؟»
✍ معصومه حامی دوست
«دارم چطور پیش میرم» سؤالی است که ذهن اغلب نویسندگان جوان را به خودش مشغول میکند. آنها میخواهند بدانند نظر دیگران راجع به کیفیت آثارشان چیست؟ اما بازخورد گرفتن دربارهی اثر تا چه حد اهمیت دارد ؟
استیون کینگ میگوید:
«اولین نسخههای دست نوشتهتان باید بدون کمک یا دخالت دیگران کامل شود. ممکن است دلتان بخواهد نزدیک ترین دوستتان بداند چه میکنید، من میگویم این کار را نکنید. وسوسه نشوید. با شک و تردید و تشویق کسی، یا حتی سؤالات منطقی یک غریبه، ارزش کارتان را پایین نیاورید، بگذارید امید موفقیت تان و ترس از شکست باعث ادامه کار شود.»
به گفته کینگ حتی بعد از اتمام کار هم باید محتاط بود چرا که از نظر او در این مرحله داستان درست مانند مزرعهای است که برف تازه روی آن را پوشانده است.
سوفی کینسلا هم معتقد است به محض اینکه نویسنده نوشتهاش را علنی کند و آن را در معرض قضاوت و اظهار نظر دیگران بگذارد این کار میتواند به مانعی بر سر راه خلاقیت او تبدل شود.
پس در خلوت بنویسید و تا وقتی خودتان از کارتان راضی نیستید به بازنویسی آن ادامه دهید. چون اگر کسی به شما نگوید «عالی است»، احتمال اینکه جا بزنید یا افکارتان را روی عالی بودن از دید این و آن، متمرکز کنید، زیاد است.
وقتی آنقدر بازنویسی کردید که به نظرتان یکدست شده وقتش است که آن را بهچند نفر از دوستانتان که آشنا به داستان یا مشتاق خواندن آنند، نشان بدهید.
نکته مهمی که گفتنش خالی از فایده نیست این است که بدانیم نسخهای که برای بار اول یا دوم مینویسیم شاهکار نیستند و گاهی حتی ممکن است خواندنش برای کسی عذابی الیم باشد.
جان اشتاین بک زمانی گفته بود: «همیشه اول نوشتههایم را روی سگهایم امتحان میکنم.»
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
«دارم چطور پیش میرم» سؤالی است که ذهن اغلب نویسندگان جوان را به خودش مشغول میکند. آنها میخواهند بدانند نظر دیگران راجع به کیفیت آثارشان چیست؟ اما بازخورد گرفتن دربارهی اثر تا چه حد اهمیت دارد ؟
استیون کینگ میگوید:
«اولین نسخههای دست نوشتهتان باید بدون کمک یا دخالت دیگران کامل شود. ممکن است دلتان بخواهد نزدیک ترین دوستتان بداند چه میکنید، من میگویم این کار را نکنید. وسوسه نشوید. با شک و تردید و تشویق کسی، یا حتی سؤالات منطقی یک غریبه، ارزش کارتان را پایین نیاورید، بگذارید امید موفقیت تان و ترس از شکست باعث ادامه کار شود.»
به گفته کینگ حتی بعد از اتمام کار هم باید محتاط بود چرا که از نظر او در این مرحله داستان درست مانند مزرعهای است که برف تازه روی آن را پوشانده است.
سوفی کینسلا هم معتقد است به محض اینکه نویسنده نوشتهاش را علنی کند و آن را در معرض قضاوت و اظهار نظر دیگران بگذارد این کار میتواند به مانعی بر سر راه خلاقیت او تبدل شود.
پس در خلوت بنویسید و تا وقتی خودتان از کارتان راضی نیستید به بازنویسی آن ادامه دهید. چون اگر کسی به شما نگوید «عالی است»، احتمال اینکه جا بزنید یا افکارتان را روی عالی بودن از دید این و آن، متمرکز کنید، زیاد است.
وقتی آنقدر بازنویسی کردید که به نظرتان یکدست شده وقتش است که آن را بهچند نفر از دوستانتان که آشنا به داستان یا مشتاق خواندن آنند، نشان بدهید.
نکته مهمی که گفتنش خالی از فایده نیست این است که بدانیم نسخهای که برای بار اول یا دوم مینویسیم شاهکار نیستند و گاهی حتی ممکن است خواندنش برای کسی عذابی الیم باشد.
جان اشتاین بک زمانی گفته بود: «همیشه اول نوشتههایم را روی سگهایم امتحان میکنم.»
@Writing_lovers
رویای من، جهانی است که حقیقت در آن پیروز است و اگر می خواهی حقیقت بر جهان پیروز شود، بگذار تا نخست بر تو چیره گردد.
داستایوسکی
@Writing_lovers
داستایوسکی
@Writing_lovers
http://anthropologyandculture.com/fa/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA/4515-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87
☝️☝️☝️
نوشتن در راه
✍احمد اخوت
هر صفحه را که مینویسد با یک چوبکبریت یک خط میکشد روی دیوار. اینها شمارههای صفحات کتابش هستند. هر دو سه روز یک بار مکانیسم یادآوری را به کار میاندازد، به این صورت که صفحههای نوشته شده را دوباره از اول تکرار میکند تا داستانش از یادش نرود.
⚠️
☝️☝️☝️
نوشتن در راه
✍احمد اخوت
هر صفحه را که مینویسد با یک چوبکبریت یک خط میکشد روی دیوار. اینها شمارههای صفحات کتابش هستند. هر دو سه روز یک بار مکانیسم یادآوری را به کار میاندازد، به این صورت که صفحههای نوشته شده را دوباره از اول تکرار میکند تا داستانش از یادش نرود.
⚠️
از رنجی که میبریم
✍ معصومه حامی دوست
قلم را برمیداریم که بنویسیم، از موضوعات ساده شروع میکنیم. اما قصدمان گفتن آنها نیست. میخواهیم از چیزهایی بگوییم که به نظرمان ضروریتر است. اما نمیشود!
چرا ضرورت دارد تا خودمان را مجبور کنیم از چیزهایی بگوییم که به رشته سخن درآوردنشان سخت است؟ مگر همیشه به ما نگفتهاند« ساده بنویسید.»
باید بدانیم اگر چه ساده نویسی، حسن است اما این به معنای گفتن از چیزهای پیش پا افتاده نیست. باید بتوانیم از چیزهای اصیل بگوییم و وقتی از نوشتنمان را به گفتن ازچیزهای دشوار به زبان ساده اختصاص دهیم.
نویسنده با مرارت مینویسد و بازنویسی میکند، گاه مثل مارگزیدهها به خودش میپیچید تا ایدهای را طرح کند. باید پیشگویی کند، وجه نادیدهی مسائل را کشف و بیان کند و گاه حتی از موضوعات زشت و زمخت بگوید تا نظم چیزها را به آنها بازگرداند و به انسانها یادآوری کند که باید به دنبال چیزهای اصیل باشند، خوبی ها را ستایش کنند و آن را انتشارش دهند.
به همین جهت است که شانه خالی کردن از این بار طاقت فرسا و اجتناب از این رنج، به این بهانه که وقت یا استعداد کافی ندارم، خود به مراتب رنج و فشار مضاعفی برای نویسنده در پی خواهد داشت.
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
قلم را برمیداریم که بنویسیم، از موضوعات ساده شروع میکنیم. اما قصدمان گفتن آنها نیست. میخواهیم از چیزهایی بگوییم که به نظرمان ضروریتر است. اما نمیشود!
چرا ضرورت دارد تا خودمان را مجبور کنیم از چیزهایی بگوییم که به رشته سخن درآوردنشان سخت است؟ مگر همیشه به ما نگفتهاند« ساده بنویسید.»
باید بدانیم اگر چه ساده نویسی، حسن است اما این به معنای گفتن از چیزهای پیش پا افتاده نیست. باید بتوانیم از چیزهای اصیل بگوییم و وقتی از نوشتنمان را به گفتن ازچیزهای دشوار به زبان ساده اختصاص دهیم.
نویسنده با مرارت مینویسد و بازنویسی میکند، گاه مثل مارگزیدهها به خودش میپیچید تا ایدهای را طرح کند. باید پیشگویی کند، وجه نادیدهی مسائل را کشف و بیان کند و گاه حتی از موضوعات زشت و زمخت بگوید تا نظم چیزها را به آنها بازگرداند و به انسانها یادآوری کند که باید به دنبال چیزهای اصیل باشند، خوبی ها را ستایش کنند و آن را انتشارش دهند.
به همین جهت است که شانه خالی کردن از این بار طاقت فرسا و اجتناب از این رنج، به این بهانه که وقت یا استعداد کافی ندارم، خود به مراتب رنج و فشار مضاعفی برای نویسنده در پی خواهد داشت.
@Writing_lovers
هرچقدر شب تاریک تر باشد ، ستاره ها درخشان تر خواهند درخشید. درست مانند درخشان ترین حقایقی که در تاریک ترین شب های زندگی و در بزرگ ترین رنج های خود می یابیم. شدت درخش ستاره های حقیقت در دل ما، درست به اندازه گستره ی رنج های ماست.
داستایوسکی
@Writing_lovers
داستایوسکی
@Writing_lovers
نوشتن
اغلب
تنها نوشتن فاصله بین تو و ناممکن است
نه مشروب
نه عشق زنان
نه پول
همتایش نیستند
جز نوشتن چیزی نجاتت نمی دهد
دیوار ها را در برابر هجوم مغولان
استوار نگه می دارد
تاریکی را نورانی می کند
نوشتن آخرین روان پزشک است
مهربان ترین خدا بین تمام خدایان است
نوشتن مرگ را می تاراند، ترکت نمی کند
و نوشتن می خندد
بر خودش
بر رنج
آخرین توقع است
آخرین تفسیر
نوشتن تمام این هاست
" بوکفسکی "
" ترجمه : پیمان خاکسار "
@Writing_lovers
اغلب
تنها نوشتن فاصله بین تو و ناممکن است
نه مشروب
نه عشق زنان
نه پول
همتایش نیستند
جز نوشتن چیزی نجاتت نمی دهد
دیوار ها را در برابر هجوم مغولان
استوار نگه می دارد
تاریکی را نورانی می کند
نوشتن آخرین روان پزشک است
مهربان ترین خدا بین تمام خدایان است
نوشتن مرگ را می تاراند، ترکت نمی کند
و نوشتن می خندد
بر خودش
بر رنج
آخرین توقع است
آخرین تفسیر
نوشتن تمام این هاست
" بوکفسکی "
" ترجمه : پیمان خاکسار "
@Writing_lovers
برای افزایش دقت سوژههای یک نواخت را توصیف کنید، مثل آسمان آبی یا سبزه بی کران.
نیل نیکسون
@Writing_lovers
نیل نیکسون
@Writing_lovers
وقتی از دانلد ماری می پرسیدند که امروز کار نوشتن چطور پیش رفته، او دو پاسخ همیشگی داشت که هر دو در قالب جمله های مثبت صورت بندی شده بودند. ممکن بود براساس کمیت جواب بدهد: «قبل ناهار ده صفحه نوشتم.» یا در صورت لزوم، براساس کیفیت: «امروز صبح یک جمله واقعا شکوهمند نوشتم.»
@Writing_lovers
@Writing_lovers
زیارتگاهی در راه
گرگ و میش صبح است. از خیابان کنار باغ سبزه میدان رد میشوم. از درون باغ هیاهوی پرندگان را میشنوم و هوا آکنده از بوی مرطوب درختان است.
به سالیانی فکر میکنم که این ساختمانها و خیابانها ساخته نشده بود و اینجا جنگل و خانه پرندگان بود.
راه درون باغ را در پیش میگیرم و از مسیر سرامیکی آن قدم زنان وارد میشوم. بنظر میرسد فوجی از موجودات نادیدنی دارند تماشایم میکنند.
پیشتر که میروم بهفضای باز کمابیش گرد، وسط باغ میرسم. ساختمان کتابخانه در برابرم خودنمایی میکند و نوری که از یک لامپ روی تیرک بلندی در باغ به ساختمان میتابد، فضای اسرار آمیزی به آن داده است.
از پشت شیشهها میتوانم انبوه کتابها را ببینم که با رنگهای متنوع و متضادشان کنار هم چیده شدهاند.
اینجا مکانی است که سالها برای امانت گرفتن کتاب، نشستن و ورق زدن آن میآمدم اما سایه روشن و هالههای نور سحرگاه باعث شده تا دیگر آن بنایی نباشد که در روشنایی روز با آن مواجه میشدم.
فضایی که در هاله ای تقدس گونه فرو رفته و در ساعات خلوت صبح و بدور از هیاهو و رفت و آمدهای روز همچون زیارتگاهی در وسط باغ میدرخشد.
در واقع با دیدن آن منظره مفهومی اسطورهای از مکان (حرم و حریم) در ذهنم بیدار شده بود.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
گرگ و میش صبح است. از خیابان کنار باغ سبزه میدان رد میشوم. از درون باغ هیاهوی پرندگان را میشنوم و هوا آکنده از بوی مرطوب درختان است.
به سالیانی فکر میکنم که این ساختمانها و خیابانها ساخته نشده بود و اینجا جنگل و خانه پرندگان بود.
راه درون باغ را در پیش میگیرم و از مسیر سرامیکی آن قدم زنان وارد میشوم. بنظر میرسد فوجی از موجودات نادیدنی دارند تماشایم میکنند.
پیشتر که میروم بهفضای باز کمابیش گرد، وسط باغ میرسم. ساختمان کتابخانه در برابرم خودنمایی میکند و نوری که از یک لامپ روی تیرک بلندی در باغ به ساختمان میتابد، فضای اسرار آمیزی به آن داده است.
از پشت شیشهها میتوانم انبوه کتابها را ببینم که با رنگهای متنوع و متضادشان کنار هم چیده شدهاند.
اینجا مکانی است که سالها برای امانت گرفتن کتاب، نشستن و ورق زدن آن میآمدم اما سایه روشن و هالههای نور سحرگاه باعث شده تا دیگر آن بنایی نباشد که در روشنایی روز با آن مواجه میشدم.
فضایی که در هاله ای تقدس گونه فرو رفته و در ساعات خلوت صبح و بدور از هیاهو و رفت و آمدهای روز همچون زیارتگاهی در وسط باغ میدرخشد.
در واقع با دیدن آن منظره مفهومی اسطورهای از مکان (حرم و حریم) در ذهنم بیدار شده بود.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
ادبیات نمایشی به من در نوشتن داستان کمک کرد. مثلا نمایش نامه «ادیپ شاه» در شکل و فرم داستان نوشتن به من بسیار کمک کرده است و خیلی نمایش نامه های دیگری که خوانده ام همیشه در نوشتن کمک حالم بوده اند.
محمد رضا صفدری
معرفی داستان
📘 سیاسنبو
محمد رضا صفدری
@Writing_lovers
محمد رضا صفدری
معرفی داستان
📘 سیاسنبو
محمد رضا صفدری
@Writing_lovers
نویسنده در هر حالتی میتواند مشغول صید سوژهها باشد، وقتی یک نویسنده مینشیند و به دیوار خیره میشود و هیچ احساسی بر صورتش نیست، برای همراهش راحت است که فکر کند او کاری انجام نمی دهد.
داستانی دربارهی رنوار وجود دارد که این حرف را تایید می کند. نقاش یک روز صبح در باغش نشسته بود، یکی از همسایه ها رد می شود، کلاهش را برای رنوار بر می دارد و می گوید :«آه، اقای رنوار ــ استراحت می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم کار می کنم.» کمی بعد باز همان همسایه دارد رد می شود و می بیند دارد نقاشی می کشد. «آه آقای رنوار، حال دارید کار می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم استراحت می کنم.»
دیمن نایت
خلق داستان کوتاه
@Writing_lovers
داستانی دربارهی رنوار وجود دارد که این حرف را تایید می کند. نقاش یک روز صبح در باغش نشسته بود، یکی از همسایه ها رد می شود، کلاهش را برای رنوار بر می دارد و می گوید :«آه، اقای رنوار ــ استراحت می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم کار می کنم.» کمی بعد باز همان همسایه دارد رد می شود و می بیند دارد نقاشی می کشد. «آه آقای رنوار، حال دارید کار می کنید؟» رنوار می گوید: «نه، دارم استراحت می کنم.»
دیمن نایت
خلق داستان کوتاه
@Writing_lovers