Forwarded from زنانه نگرى
اغلب می شنويم كه خلق و خوی هنرمندان عصبی، ناراضی و نمايشی است. و البته همه اينها درست است ولی تنها زمانی كه بيكار هستند!
جوليا كامرون
ترجمه: مریم طهماسبی
@zananenegari
جوليا كامرون
ترجمه: مریم طهماسبی
@zananenegari
Forwarded from نسیم موفقیت(علی اکبررحمانی)
📝زندگی خود را مکتوب کنید
از روی کاغذ زندگی کنید
هر شب بنویسید
هر صبح بنویسید
هدف هاتون رو ياداشت كنيد
عملكردتون رو ياداشت كنيد
نوشتن اعجاز می کند
باور کنید!
@Nasimmovafaghiat
🌿نسیم موفقیت🌿
از روی کاغذ زندگی کنید
هر شب بنویسید
هر صبح بنویسید
هدف هاتون رو ياداشت كنيد
عملكردتون رو ياداشت كنيد
نوشتن اعجاز می کند
باور کنید!
@Nasimmovafaghiat
🌿نسیم موفقیت🌿
کتابها برای باور کردن نوشته نشدهاند، بلکه نوشته شدهاند تا در معرض پرسشگری قرار گیرند.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
من با اندیشیدن به کتابهایی که دلم میخواست بخوانم شروع به نوشتن کردم و با خودم گفتم: بهترین وسیلهٔ داشتن چنین کتابهایی این است که آدم آنها را بنویسد، نه یکی، بلکه ده تا.
ایتالو کالوینو
@Writing_lovers
ایتالو کالوینو
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی از شیوههای مفید و عمیق مطالعهی کتاب، ایجاد فرصتی برای همخوانی است. در ابتدای کار نیاز نیست سخنی را رد یا تأیید کنید بلکه فقط شنیدن و بیان کردن را تمرین کنید.
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
برای اینکه بتوانیم بنویسیم باید امکان بده بستان فراهم کنیم، باید بتوانیم داستانهای قبلی خودمان را بخوانیم، باید بهترین هارا بخوانیم تا بزرگتر از گذشتگان شویم.
فقط هم کافی نیست که کتاب بخوانید. باید با آدمها ملاقات کنید. یک آدمهایی تجربه هایی کردهاند باید بیایند و بنشینند در جلساتی و این تجربه ها را بررسی کنند و آنها را رشد دهند تا دوباره و دوباره بنویسید تا بالاخره کار خوبی در بیاید. مگر ما چقدر داستان نوشتیم و هی برای دوستان خواندیم و هی پاره کردیم و دوباره نوشتیم؟
من هر بار که کلاسی بوده از اغلب داستان نویسان دعوت کردهام تا از دوستان داستان نویس هر کدام چیزی یاد بگیرم، دانش پهلوی من نیست پیش همه است.
مصاحبه با هوشنگ گلشیری
از کتاب گفتمان سکوت
شاهرخ تندرو صالح
@Writing_lover
فقط هم کافی نیست که کتاب بخوانید. باید با آدمها ملاقات کنید. یک آدمهایی تجربه هایی کردهاند باید بیایند و بنشینند در جلساتی و این تجربه ها را بررسی کنند و آنها را رشد دهند تا دوباره و دوباره بنویسید تا بالاخره کار خوبی در بیاید. مگر ما چقدر داستان نوشتیم و هی برای دوستان خواندیم و هی پاره کردیم و دوباره نوشتیم؟
من هر بار که کلاسی بوده از اغلب داستان نویسان دعوت کردهام تا از دوستان داستان نویس هر کدام چیزی یاد بگیرم، دانش پهلوی من نیست پیش همه است.
مصاحبه با هوشنگ گلشیری
از کتاب گفتمان سکوت
شاهرخ تندرو صالح
@Writing_lover
نویسندگان اغلب باید در جزئیات دقیق باشند و جزئیات را بگویند تا با حقیقتی که از آن حرف میزنند بتوانند خوانندهشان را متقاعد کنند.
گونترگراس
@Writing_lovers
گونترگراس
@Writing_lovers
برای یک نویسنده، بیش و پیش از فراگیری فن نویسندگی، گوش کردن و نگاه کردن است که اهمیت دارد. تقویت گوش و چشم برای بهتر گوش کردن و بهتر نگاه کردن ، منجر به خلاقیت میشود. عنصری که اگر نویسنده به آن توجه کند ، شاهکار می آفریند.
نعمت نعمتی
از مقاله نقش خلاقیت در داستان نویسی
@Writing_lovers
نعمت نعمتی
از مقاله نقش خلاقیت در داستان نویسی
@Writing_lovers
طبل حلبی چگونه نوشته شد؟ (به روایت گونترگراس)
بهار و تابستان سال۱۹۵۲، سراسر فرانسه را زیر پا گذاشتم. با هیچ روزگار گذراندم. مدام نوشتم و نوشتم و گاه از شعرهایی که خوانده بودم، اقتباس کردم. حاصل بحر طویلی از آب در آمد. آن بحر طویل، شکست محض بود. یک جایی آن را جا گذاشتم و فقط بخشهایی از آن به یادم مانده که نشان میدهد، البته اگر چیزی را نشان بدهد، تا چه اندازه زیر تاثیر تراکل، آپولینو، رینگلناتس، رایکله، و ترجمههای بد آثار لورکا به زبان آلمانی بودهام. تنها جنبه جالب قضیه، وسعت نظری بود که در پی آن بودم.
اما، رویهمرفته، وضعیت متعالی مرتاض (شخصیت رمان) زیاده از حد ایستا بود: اسکار- که جثه پسربچههای سه ساله را داشت- برای آراسته شدن به زیور دورنگری و اصالت راه درازی در پیش روی داشت.
اواخر همان سال وقتی از جنوب فرانسه به دوسلدوف میرفتم، هنگام گذر از سوئیس، نه تنها با همسرآیندهام آشنا شدم، بلکه چیزی دیدم که بسیار بر من تاثیر گذاشت:
یک روز عصر، میان گروهی آدم بزرگ که سرگرم نوشیدن قهوه بودند، پسربچه سه ساله دیدم که یک طبل حلبی داشت. با مشاهده تمرکز، توجه و علاقه پسرک به آلت موسیقی خود، و بیاعتنایی مطلق او به دنیای اطرافش (آدم بزرگهایی که ضمن نوشیدن قهوه با هم گپ میزدند) به شدت یکه خوردم و یاد او در ذهنم نشست.
یافتهام دست کم سه سال در خاطرم ماند. از دوسلدوف به برلین کوچ کردم، معلم مجسمه سازیم را عوض کردم، بار دیگر «آنا» را دیدم، و یک سال بعد با او ازدواج کردم، طراحی کردم، نقاشی کردم و… بعد برای نخستین بار سعی کردم قطعهای نثر سر هم کنم، نام آن «حصار» بود. کافکا را سر مشق قرار داده بودم و استعارههای فراوان آن را از اکسپرسیونیستهای اولیه گرفته بودم، تازه آن وقت آرام گرفتم و توانستم نخستین اشعارم را روی کاغذ بیاورم.
پیشکشهایی نامنظم در کنار طرحها که به قدر کفایت از نویسنده خود جدا بودند که قابل چاپ باشند. «مزیت مرغ طوفان» عنوان نخستین کتاب من بود.
من میخواستم داستان بنویسم و آنا میخواست باله را به گونه حرفه ای دنبال کند. اوایل سال۱۹۵۶برلین را ترک کردیم و بیپول اما بیپروا به پاریس رفتیم . آنا معلمی را که به دنبالش بود، یافت: مادام نوارا و من جزییات پایانی نمایشنامهام، آشپزهای بدجنس، را تمام نکرده بودم که اولین پیشنویس داستانم را روی کاغذ آوردم. عنوان آن نخست «اسکار طبال» بود، که بعد به« طبال» و آخر به «طبل حلبی» تبدیل شد.
حافظهام از یادآوری دقیق آنچه در آن دوران انجام دادهام باز میماند؛ اما یادم هست که چند طرح کلی برای حماسهام در نظر گرفته بودم و هر طرح را از واژههای راهنما انباشته بودم، اما همچنان که کار پیش میرفت، طرحها یکی پس از دیگری حذف میشدند. اولین، دومین و سرانجام سومین دستنویس، طعمه بخاری اتاقی شد که در آن کار میکردم.
«قبوله: من در یک بیمارستان روانی به سر میبرم…» با این جمله نخستین مانع ذهنی من به یکباره از بین میرود. واژهها، خاطرات، تخیل، طنز و وسوسه ذهنی که مدتها در من تلمبار شده بودند، ناگهان لجام میگسلند: این فصل، فصل دیگر را به وجود میآورد. وقتی هم مانعی پیش میآمد که جریان داستان را متوقف میکرد، فوری از روی آن میجستم و مدام تاریخ به یاریم میآمد. انگار که سرپوش کوچک دهن گشاد با فشار باز میشد و بوهای مختلف در فضا میپراکند و بهار ۱۹۵۹ کار روی دست نویس تمام شد و نمونههای چاپی را تصحیح کردم.
@Writing_lovers
بهار و تابستان سال۱۹۵۲، سراسر فرانسه را زیر پا گذاشتم. با هیچ روزگار گذراندم. مدام نوشتم و نوشتم و گاه از شعرهایی که خوانده بودم، اقتباس کردم. حاصل بحر طویلی از آب در آمد. آن بحر طویل، شکست محض بود. یک جایی آن را جا گذاشتم و فقط بخشهایی از آن به یادم مانده که نشان میدهد، البته اگر چیزی را نشان بدهد، تا چه اندازه زیر تاثیر تراکل، آپولینو، رینگلناتس، رایکله، و ترجمههای بد آثار لورکا به زبان آلمانی بودهام. تنها جنبه جالب قضیه، وسعت نظری بود که در پی آن بودم.
اما، رویهمرفته، وضعیت متعالی مرتاض (شخصیت رمان) زیاده از حد ایستا بود: اسکار- که جثه پسربچههای سه ساله را داشت- برای آراسته شدن به زیور دورنگری و اصالت راه درازی در پیش روی داشت.
اواخر همان سال وقتی از جنوب فرانسه به دوسلدوف میرفتم، هنگام گذر از سوئیس، نه تنها با همسرآیندهام آشنا شدم، بلکه چیزی دیدم که بسیار بر من تاثیر گذاشت:
یک روز عصر، میان گروهی آدم بزرگ که سرگرم نوشیدن قهوه بودند، پسربچه سه ساله دیدم که یک طبل حلبی داشت. با مشاهده تمرکز، توجه و علاقه پسرک به آلت موسیقی خود، و بیاعتنایی مطلق او به دنیای اطرافش (آدم بزرگهایی که ضمن نوشیدن قهوه با هم گپ میزدند) به شدت یکه خوردم و یاد او در ذهنم نشست.
یافتهام دست کم سه سال در خاطرم ماند. از دوسلدوف به برلین کوچ کردم، معلم مجسمه سازیم را عوض کردم، بار دیگر «آنا» را دیدم، و یک سال بعد با او ازدواج کردم، طراحی کردم، نقاشی کردم و… بعد برای نخستین بار سعی کردم قطعهای نثر سر هم کنم، نام آن «حصار» بود. کافکا را سر مشق قرار داده بودم و استعارههای فراوان آن را از اکسپرسیونیستهای اولیه گرفته بودم، تازه آن وقت آرام گرفتم و توانستم نخستین اشعارم را روی کاغذ بیاورم.
پیشکشهایی نامنظم در کنار طرحها که به قدر کفایت از نویسنده خود جدا بودند که قابل چاپ باشند. «مزیت مرغ طوفان» عنوان نخستین کتاب من بود.
من میخواستم داستان بنویسم و آنا میخواست باله را به گونه حرفه ای دنبال کند. اوایل سال۱۹۵۶برلین را ترک کردیم و بیپول اما بیپروا به پاریس رفتیم . آنا معلمی را که به دنبالش بود، یافت: مادام نوارا و من جزییات پایانی نمایشنامهام، آشپزهای بدجنس، را تمام نکرده بودم که اولین پیشنویس داستانم را روی کاغذ آوردم. عنوان آن نخست «اسکار طبال» بود، که بعد به« طبال» و آخر به «طبل حلبی» تبدیل شد.
حافظهام از یادآوری دقیق آنچه در آن دوران انجام دادهام باز میماند؛ اما یادم هست که چند طرح کلی برای حماسهام در نظر گرفته بودم و هر طرح را از واژههای راهنما انباشته بودم، اما همچنان که کار پیش میرفت، طرحها یکی پس از دیگری حذف میشدند. اولین، دومین و سرانجام سومین دستنویس، طعمه بخاری اتاقی شد که در آن کار میکردم.
«قبوله: من در یک بیمارستان روانی به سر میبرم…» با این جمله نخستین مانع ذهنی من به یکباره از بین میرود. واژهها، خاطرات، تخیل، طنز و وسوسه ذهنی که مدتها در من تلمبار شده بودند، ناگهان لجام میگسلند: این فصل، فصل دیگر را به وجود میآورد. وقتی هم مانعی پیش میآمد که جریان داستان را متوقف میکرد، فوری از روی آن میجستم و مدام تاریخ به یاریم میآمد. انگار که سرپوش کوچک دهن گشاد با فشار باز میشد و بوهای مختلف در فضا میپراکند و بهار ۱۹۵۹ کار روی دست نویس تمام شد و نمونههای چاپی را تصحیح کردم.
@Writing_lovers
👍1
«خانه روشنان» هوشنگ گلشیری داستانی با راوی غیر معمول است. نویسنده علاوه بر استفاده از زاویه دید اول شخص جمع، بجای اول شخص مفرد، از راوی (=راویان) و منظرگاه متفاوتی داستان را روایت میکند. راوی این داستان اشیا، نور و یا زبان است و انسان در آن، موضوع روایت قرار گرفته است. داستان را بخوانید و ببینید آیا میتوانید یک داستان با راوی غیر معمول بنویسید.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
هنر از شکل انداختن جهان و بازساختن آن است. اما چرا چنین میکنیم؟ چرا انسانها مینویسند و نقاشی میکنند؟ چرا خود زندگی کافی نیست؟ این رازی حقیقی است.
یاسمینا رضا
@Writing_lover
یاسمینا رضا
@Writing_lover
✔️ کتاب «اوليسس» جيمز جويس از طرف ۲۲ ناشر رد شد. پس از انتشارش و انتقادات فراوانی که به آن وارد شد جویس در نامهای به دوستش گفته بود «اگر اولیس ارزش خواندن ندارد، پس جهان ارزش زندهماندن ندارد».
✔️گرترود استين به مدت ۲۰سال شعرهايش را ميداد تا ناشران چاپ کنند ولي آنها قبول نميکردند. بعد از ۲۰ سال يکي از آنها قبول کرد.
✔️ون گوگ در طول عمر عجيب و غريباش تنها توانست يک تابلويش را بفروشد.
@Writing_lovers
✔️گرترود استين به مدت ۲۰سال شعرهايش را ميداد تا ناشران چاپ کنند ولي آنها قبول نميکردند. بعد از ۲۰ سال يکي از آنها قبول کرد.
✔️ون گوگ در طول عمر عجيب و غريباش تنها توانست يک تابلويش را بفروشد.
@Writing_lovers
اقتباس برای بعضی رمان نویسان واجد مزایای شگرفی است، به ویژه برای آنان که گفتنی زیاد و نبوغ ادبی سرشار دارند[...] به عبارت دیگر، برای رمان نویسانی که به سهولت در خط آفرینش اشخاص نمی افتند یک کتاب حاضر و آماده با یک سنت ادبی ممکن است منبع الهام باشد.
ممکن است در آن بالاها، در لای گچ بری های زیر سقف، طرحی را بیابند که برای آغاز کار سودمند باشد، ممکن است در اطراف خرپاهای شیروانی تاب بخورند و نیرومند گردند. فانتزی نی سحرآمیز نوشته «لوز دیگینسن» می نماید که بدینسان فراهم آمده باشد. این اثر، جهان موتسارت را به عنوان میتولوژی خود برگزیده است. تامینو، ساراسترو و ملکه شب در کشور زیبای خویش آماده ورود افکار واندیشه های نویسنده اند و همین که آن افکار فوران می کنند این اشخاص جان می گیرند و اثری طرفه و دلکش زاده میشود.
این موضوع در مورد اوليس جویس نیز صادق است. اگر جویس به عنوان سپر یا راهنمای جهان «ادیسه» را در دسترس نمیداشت این اثر برجسته، جالب ترین تجربه ادبی روزگار ما، فراهم نمی آمد.
📚جنبههای رمان
ادوارد مورگان فورستر
ترجمه ابراهیم یونسی
@Writing_lovers
ممکن است در آن بالاها، در لای گچ بری های زیر سقف، طرحی را بیابند که برای آغاز کار سودمند باشد، ممکن است در اطراف خرپاهای شیروانی تاب بخورند و نیرومند گردند. فانتزی نی سحرآمیز نوشته «لوز دیگینسن» می نماید که بدینسان فراهم آمده باشد. این اثر، جهان موتسارت را به عنوان میتولوژی خود برگزیده است. تامینو، ساراسترو و ملکه شب در کشور زیبای خویش آماده ورود افکار واندیشه های نویسنده اند و همین که آن افکار فوران می کنند این اشخاص جان می گیرند و اثری طرفه و دلکش زاده میشود.
این موضوع در مورد اوليس جویس نیز صادق است. اگر جویس به عنوان سپر یا راهنمای جهان «ادیسه» را در دسترس نمیداشت این اثر برجسته، جالب ترین تجربه ادبی روزگار ما، فراهم نمی آمد.
📚جنبههای رمان
ادوارد مورگان فورستر
ترجمه ابراهیم یونسی
@Writing_lovers
مطالعهی کتاب، رمز گشایی ذهن است.
✍ معصومه حامی دوست
چه اتفاقاتی منجر به ایجاد لذت در حافظهی یک کتابخوان میشود و علت لذت بردنمان از مطالعهی کتابها چیست؟
اصلیترین بخش خواندن هر کتاب، تطبیق دادههای ذهنمان با اطلاعات کتاب است. واژگان و جملات کتابهایی که میخوانیم، در بخشهایی شباهتها و تقارنهایی با ذهن و تجربیاتمان دارد.
در واقع خوانندهی هر کتاب، هنگام خواندن، به نوعی رمز گشایی میپردازد، چنانکه ذهن با خواندن هر جمله، به سراغ بخشهای آشنا میرود و در نهایت از طریق یافتن تقارنها و شباهتها موجبات لذت فرد را فراهم میآورد.
از طرف دیگر در هر نوشته، بخشهایی وجود دارد که متفاوت از محتویات ذهنی مان است. این بخشهای ناآشنا در عین حال که کار خواندن را سخت میکند، عاملی برای کنجکاوی و اشتیاق بیشتر خوانندهی هوشیار است.
مسلما میتوانید حدس بزنید آنانکه که کمتر کتاب میخوانند، به دلیل یافتن نقاط متقارن و مشابهت کمتر، لذت ذهنی کمتری از این فرایند میبرند چرا که چیزهای کمتری برای تطبیق دادن دارند. در حالی که آنکه کتابهای بیشتری میخواند، ذهنش در رمزگشایی و بازیابی تقارنها و شباهتها ورزیدهتر میشود و لذت بیشتری را تجربه میکند.
حال میتوانیم متوجه شویم چرا طرح سؤالاتی مثل «بهترین کتاب برای شروع کتابخوانی کدام است؟» یا «چه کتابی بخوانم؟» از اساس اشتباه هستند، چون پاسخ این سؤال بسته به افراد مختلف، متفاوت است و افراد براساس محتوای ذهنیشان به کتابها واکنش نشان میدهند.
پیشنهاد میکنم در فرایند خواندنتان دقیق شوید و ببینید ذهن شما در کدام مرحله از مطالعهی کتابها است. میتوانید با نوشتن دربارهی کتابهایی که خواندهاید و توضیح فرایند ذهنیتان، نکات جالب و مفیدی دربارهی روند مطالعهی شخصیتان کشف کنید.
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
چه اتفاقاتی منجر به ایجاد لذت در حافظهی یک کتابخوان میشود و علت لذت بردنمان از مطالعهی کتابها چیست؟
اصلیترین بخش خواندن هر کتاب، تطبیق دادههای ذهنمان با اطلاعات کتاب است. واژگان و جملات کتابهایی که میخوانیم، در بخشهایی شباهتها و تقارنهایی با ذهن و تجربیاتمان دارد.
در واقع خوانندهی هر کتاب، هنگام خواندن، به نوعی رمز گشایی میپردازد، چنانکه ذهن با خواندن هر جمله، به سراغ بخشهای آشنا میرود و در نهایت از طریق یافتن تقارنها و شباهتها موجبات لذت فرد را فراهم میآورد.
از طرف دیگر در هر نوشته، بخشهایی وجود دارد که متفاوت از محتویات ذهنی مان است. این بخشهای ناآشنا در عین حال که کار خواندن را سخت میکند، عاملی برای کنجکاوی و اشتیاق بیشتر خوانندهی هوشیار است.
مسلما میتوانید حدس بزنید آنانکه که کمتر کتاب میخوانند، به دلیل یافتن نقاط متقارن و مشابهت کمتر، لذت ذهنی کمتری از این فرایند میبرند چرا که چیزهای کمتری برای تطبیق دادن دارند. در حالی که آنکه کتابهای بیشتری میخواند، ذهنش در رمزگشایی و بازیابی تقارنها و شباهتها ورزیدهتر میشود و لذت بیشتری را تجربه میکند.
حال میتوانیم متوجه شویم چرا طرح سؤالاتی مثل «بهترین کتاب برای شروع کتابخوانی کدام است؟» یا «چه کتابی بخوانم؟» از اساس اشتباه هستند، چون پاسخ این سؤال بسته به افراد مختلف، متفاوت است و افراد براساس محتوای ذهنیشان به کتابها واکنش نشان میدهند.
پیشنهاد میکنم در فرایند خواندنتان دقیق شوید و ببینید ذهن شما در کدام مرحله از مطالعهی کتابها است. میتوانید با نوشتن دربارهی کتابهایی که خواندهاید و توضیح فرایند ذهنیتان، نکات جالب و مفیدی دربارهی روند مطالعهی شخصیتان کشف کنید.
@Writing_lovers
نویسنده باید توجهي دائمی و توأم با وسواس به جزئیات داشته باشد، شروع های نادرست را تجربه کند، آزمون و خطا کند، نوشته هایش را بررسی و اصلاح کند، با عدم اطمینان و ناامیدی کنار بیاید تا آمادهی حضور در آن رویداد اصلی شود.
ویلیام پدن
@Writing_lovers
ویلیام پدن
@Writing_lovers
فکر میکنم بعضی از ما چنان ساخته شدهایم که هیچ کار دیگری از ما برنمیآید. ما برای این نمینویسیم که میخواهیم بنویسیم بلکه برای این مینویسیم که باید بنویسیم. شاید کارهای دیگری در این دنیا باشند که مبادرت به آنها ارجح و مقدم بر نویسندگی باشد. اما ما نویسندگان بایستی روحمان را از زیر بار سنگین آثار نوشته نشدهمان آزاد کنیم.
سامرست موام
@Writing_lovers
سامرست موام
@Writing_lovers