یک تجربهی شگفت انگیز
چندی پیش، بخشی از کتابی را خواندم که مدتی بود نیمه تمام گذاشته بودمش. حس بسیار خوب و خوشایندی بود. حسی فراموش شده و بازیافته که احساس رضایت عمیقی در من ایجاد کرد.
کتابها اهداف عینی ما در مسیر موفقیت هستند. آنها به ما نشان میدهند که برای رسیدن به اهدافمان، اگر چه در حد یک کتاب و مطالعهاش، قدمی برداشتهایم.
وقتی بخشی از یک کتاب نیمه تمام را میخوانیم همین وقت گذاشتن به ظاهر ناچیز، بر کیفیت زندگیمان میافزاید.
در واقع خواندن کتابهای نیمه تماممان، بخشهای فراموش شده خودمان را به ما یادآوری میکند. آنها لحظاتی از زندگی ما هستند که باید به وقوع بپیوندد و با تمام کردنشان، آن لحظه را به طور کامل از آن خود میکنیم.
در هر کتاب نیمه تمامی مقدار زیادی امیدواری، عشق و شادی نهفته است. به سراغ کتابهای نیمهتمامتان بروید و مسرت حاصل از خواندن آنها را تجربه کنید.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
چندی پیش، بخشی از کتابی را خواندم که مدتی بود نیمه تمام گذاشته بودمش. حس بسیار خوب و خوشایندی بود. حسی فراموش شده و بازیافته که احساس رضایت عمیقی در من ایجاد کرد.
کتابها اهداف عینی ما در مسیر موفقیت هستند. آنها به ما نشان میدهند که برای رسیدن به اهدافمان، اگر چه در حد یک کتاب و مطالعهاش، قدمی برداشتهایم.
وقتی بخشی از یک کتاب نیمه تمام را میخوانیم همین وقت گذاشتن به ظاهر ناچیز، بر کیفیت زندگیمان میافزاید.
در واقع خواندن کتابهای نیمه تماممان، بخشهای فراموش شده خودمان را به ما یادآوری میکند. آنها لحظاتی از زندگی ما هستند که باید به وقوع بپیوندد و با تمام کردنشان، آن لحظه را به طور کامل از آن خود میکنیم.
در هر کتاب نیمه تمامی مقدار زیادی امیدواری، عشق و شادی نهفته است. به سراغ کتابهای نیمهتمامتان بروید و مسرت حاصل از خواندن آنها را تجربه کنید.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
«مدتی سقف اتاق را نگاه کرد و مدتی هم گذشت تا فهمید این کار نتیجهای ندارد. بعد رویش را به طرف پنجره گرداند و آفتاب را که شاعرانه لبخند میزد دید، اما حتی خودش هم نفهمید که چرا از خنده آفتاب دلگیر شده. بنابر این سرش را زیر لحاف برد و گفت «حالا که اینطور است فکر میکنیم.»
📗«سنگر و قمقمههای خالی» بهرام صادقی یکی از خواندنیترین مجموعه داستانهای ایرانی است.
@Writing_lovers
📗«سنگر و قمقمههای خالی» بهرام صادقی یکی از خواندنیترین مجموعه داستانهای ایرانی است.
@Writing_lovers
هر وقت قرار است چیزی بنویسم، هر روز مینویسم. اگر چنین اتفاقی بیفتد که خیلی عالی است؛ مثلاً یک روز خودم را با متن داستانم جفتوجور میکنم. بعضی وقتها حتی نمیدانم چندشنبه است. به قول«جان اشبری» شاعر«روزهایی که مثل چرخ پرهدار میآیند و میروند» وقتی هم مشغول نوشتن نباشم و درگیر کارهای تدریس باشم، انگار که در تمام عمرم حتی یک کلمه هم ننوشتهام و اصلاً عادت به نوشتن ندارم. در این موقع باید خیلی صبور باشم و منتظر فرصت بمانم. خیلی وقت است که با چیزی با نام صبر آشنا هستم. اگر به برجهای ستارهشناسی اعتقاد داشتم، فکر کنم برج من«لاک پشت» میبود!
ریموند کارور
@Writing_lovers
ریموند کارور
@Writing_lovers
جهان پیش از آفرینش اثر
✍ معصومه حامی دوست
تا پیش از آفرینش یک اثر، جهان کامل به نظر میرسد. چنانکه گلشیری میگوید:
«تنها شاعر است که به ناگهان درمییابد حفرهای، دهان گشوده است و هستی او و جهان را تهدید میکند، پس با استمداد از کلمات دست به کار میشود.»
هنرمندان هر جامعه این خلأ را می بینند و برای افزودن بر هستی موجود و آوردن آن چیز که تا امروز نیست، به تقلا میافتند این در حالی است که مردم با همان چیزها که دم دستشان است روزگار میگذرانند.
نویسندگان و شاعران هم برای دستیابی به آن ناموجود بر صفحهی کاغذ است که عرق ریزان روح را تجربه میکنند و تا شکل دادن آنچه بیانش ناممکن به نظر میآید اندوه، نگرانی و ناامیدی فراوانی را از سر میگذرانند.
در این میان خوانندهی با ذکاوت با خواندن اثر، آن جای خالی را حس میکند و در می یابد که اگر این اثر نمیبود جهان به حقیقت ناقص بود و چیزی کم داشت.
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
تا پیش از آفرینش یک اثر، جهان کامل به نظر میرسد. چنانکه گلشیری میگوید:
«تنها شاعر است که به ناگهان درمییابد حفرهای، دهان گشوده است و هستی او و جهان را تهدید میکند، پس با استمداد از کلمات دست به کار میشود.»
هنرمندان هر جامعه این خلأ را می بینند و برای افزودن بر هستی موجود و آوردن آن چیز که تا امروز نیست، به تقلا میافتند این در حالی است که مردم با همان چیزها که دم دستشان است روزگار میگذرانند.
نویسندگان و شاعران هم برای دستیابی به آن ناموجود بر صفحهی کاغذ است که عرق ریزان روح را تجربه میکنند و تا شکل دادن آنچه بیانش ناممکن به نظر میآید اندوه، نگرانی و ناامیدی فراوانی را از سر میگذرانند.
در این میان خوانندهی با ذکاوت با خواندن اثر، آن جای خالی را حس میکند و در می یابد که اگر این اثر نمیبود جهان به حقیقت ناقص بود و چیزی کم داشت.
@Writing_lovers
Forwarded from زنانه نگرى
اغلب می شنويم كه خلق و خوی هنرمندان عصبی، ناراضی و نمايشی است. و البته همه اينها درست است ولی تنها زمانی كه بيكار هستند!
جوليا كامرون
ترجمه: مریم طهماسبی
@zananenegari
جوليا كامرون
ترجمه: مریم طهماسبی
@zananenegari
Forwarded from نسیم موفقیت(علی اکبررحمانی)
📝زندگی خود را مکتوب کنید
از روی کاغذ زندگی کنید
هر شب بنویسید
هر صبح بنویسید
هدف هاتون رو ياداشت كنيد
عملكردتون رو ياداشت كنيد
نوشتن اعجاز می کند
باور کنید!
@Nasimmovafaghiat
🌿نسیم موفقیت🌿
از روی کاغذ زندگی کنید
هر شب بنویسید
هر صبح بنویسید
هدف هاتون رو ياداشت كنيد
عملكردتون رو ياداشت كنيد
نوشتن اعجاز می کند
باور کنید!
@Nasimmovafaghiat
🌿نسیم موفقیت🌿
کتابها برای باور کردن نوشته نشدهاند، بلکه نوشته شدهاند تا در معرض پرسشگری قرار گیرند.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
من با اندیشیدن به کتابهایی که دلم میخواست بخوانم شروع به نوشتن کردم و با خودم گفتم: بهترین وسیلهٔ داشتن چنین کتابهایی این است که آدم آنها را بنویسد، نه یکی، بلکه ده تا.
ایتالو کالوینو
@Writing_lovers
ایتالو کالوینو
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی از شیوههای مفید و عمیق مطالعهی کتاب، ایجاد فرصتی برای همخوانی است. در ابتدای کار نیاز نیست سخنی را رد یا تأیید کنید بلکه فقط شنیدن و بیان کردن را تمرین کنید.
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
برای اینکه بتوانیم بنویسیم باید امکان بده بستان فراهم کنیم، باید بتوانیم داستانهای قبلی خودمان را بخوانیم، باید بهترین هارا بخوانیم تا بزرگتر از گذشتگان شویم.
فقط هم کافی نیست که کتاب بخوانید. باید با آدمها ملاقات کنید. یک آدمهایی تجربه هایی کردهاند باید بیایند و بنشینند در جلساتی و این تجربه ها را بررسی کنند و آنها را رشد دهند تا دوباره و دوباره بنویسید تا بالاخره کار خوبی در بیاید. مگر ما چقدر داستان نوشتیم و هی برای دوستان خواندیم و هی پاره کردیم و دوباره نوشتیم؟
من هر بار که کلاسی بوده از اغلب داستان نویسان دعوت کردهام تا از دوستان داستان نویس هر کدام چیزی یاد بگیرم، دانش پهلوی من نیست پیش همه است.
مصاحبه با هوشنگ گلشیری
از کتاب گفتمان سکوت
شاهرخ تندرو صالح
@Writing_lover
فقط هم کافی نیست که کتاب بخوانید. باید با آدمها ملاقات کنید. یک آدمهایی تجربه هایی کردهاند باید بیایند و بنشینند در جلساتی و این تجربه ها را بررسی کنند و آنها را رشد دهند تا دوباره و دوباره بنویسید تا بالاخره کار خوبی در بیاید. مگر ما چقدر داستان نوشتیم و هی برای دوستان خواندیم و هی پاره کردیم و دوباره نوشتیم؟
من هر بار که کلاسی بوده از اغلب داستان نویسان دعوت کردهام تا از دوستان داستان نویس هر کدام چیزی یاد بگیرم، دانش پهلوی من نیست پیش همه است.
مصاحبه با هوشنگ گلشیری
از کتاب گفتمان سکوت
شاهرخ تندرو صالح
@Writing_lover
نویسندگان اغلب باید در جزئیات دقیق باشند و جزئیات را بگویند تا با حقیقتی که از آن حرف میزنند بتوانند خوانندهشان را متقاعد کنند.
گونترگراس
@Writing_lovers
گونترگراس
@Writing_lovers
برای یک نویسنده، بیش و پیش از فراگیری فن نویسندگی، گوش کردن و نگاه کردن است که اهمیت دارد. تقویت گوش و چشم برای بهتر گوش کردن و بهتر نگاه کردن ، منجر به خلاقیت میشود. عنصری که اگر نویسنده به آن توجه کند ، شاهکار می آفریند.
نعمت نعمتی
از مقاله نقش خلاقیت در داستان نویسی
@Writing_lovers
نعمت نعمتی
از مقاله نقش خلاقیت در داستان نویسی
@Writing_lovers
طبل حلبی چگونه نوشته شد؟ (به روایت گونترگراس)
بهار و تابستان سال۱۹۵۲، سراسر فرانسه را زیر پا گذاشتم. با هیچ روزگار گذراندم. مدام نوشتم و نوشتم و گاه از شعرهایی که خوانده بودم، اقتباس کردم. حاصل بحر طویلی از آب در آمد. آن بحر طویل، شکست محض بود. یک جایی آن را جا گذاشتم و فقط بخشهایی از آن به یادم مانده که نشان میدهد، البته اگر چیزی را نشان بدهد، تا چه اندازه زیر تاثیر تراکل، آپولینو، رینگلناتس، رایکله، و ترجمههای بد آثار لورکا به زبان آلمانی بودهام. تنها جنبه جالب قضیه، وسعت نظری بود که در پی آن بودم.
اما، رویهمرفته، وضعیت متعالی مرتاض (شخصیت رمان) زیاده از حد ایستا بود: اسکار- که جثه پسربچههای سه ساله را داشت- برای آراسته شدن به زیور دورنگری و اصالت راه درازی در پیش روی داشت.
اواخر همان سال وقتی از جنوب فرانسه به دوسلدوف میرفتم، هنگام گذر از سوئیس، نه تنها با همسرآیندهام آشنا شدم، بلکه چیزی دیدم که بسیار بر من تاثیر گذاشت:
یک روز عصر، میان گروهی آدم بزرگ که سرگرم نوشیدن قهوه بودند، پسربچه سه ساله دیدم که یک طبل حلبی داشت. با مشاهده تمرکز، توجه و علاقه پسرک به آلت موسیقی خود، و بیاعتنایی مطلق او به دنیای اطرافش (آدم بزرگهایی که ضمن نوشیدن قهوه با هم گپ میزدند) به شدت یکه خوردم و یاد او در ذهنم نشست.
یافتهام دست کم سه سال در خاطرم ماند. از دوسلدوف به برلین کوچ کردم، معلم مجسمه سازیم را عوض کردم، بار دیگر «آنا» را دیدم، و یک سال بعد با او ازدواج کردم، طراحی کردم، نقاشی کردم و… بعد برای نخستین بار سعی کردم قطعهای نثر سر هم کنم، نام آن «حصار» بود. کافکا را سر مشق قرار داده بودم و استعارههای فراوان آن را از اکسپرسیونیستهای اولیه گرفته بودم، تازه آن وقت آرام گرفتم و توانستم نخستین اشعارم را روی کاغذ بیاورم.
پیشکشهایی نامنظم در کنار طرحها که به قدر کفایت از نویسنده خود جدا بودند که قابل چاپ باشند. «مزیت مرغ طوفان» عنوان نخستین کتاب من بود.
من میخواستم داستان بنویسم و آنا میخواست باله را به گونه حرفه ای دنبال کند. اوایل سال۱۹۵۶برلین را ترک کردیم و بیپول اما بیپروا به پاریس رفتیم . آنا معلمی را که به دنبالش بود، یافت: مادام نوارا و من جزییات پایانی نمایشنامهام، آشپزهای بدجنس، را تمام نکرده بودم که اولین پیشنویس داستانم را روی کاغذ آوردم. عنوان آن نخست «اسکار طبال» بود، که بعد به« طبال» و آخر به «طبل حلبی» تبدیل شد.
حافظهام از یادآوری دقیق آنچه در آن دوران انجام دادهام باز میماند؛ اما یادم هست که چند طرح کلی برای حماسهام در نظر گرفته بودم و هر طرح را از واژههای راهنما انباشته بودم، اما همچنان که کار پیش میرفت، طرحها یکی پس از دیگری حذف میشدند. اولین، دومین و سرانجام سومین دستنویس، طعمه بخاری اتاقی شد که در آن کار میکردم.
«قبوله: من در یک بیمارستان روانی به سر میبرم…» با این جمله نخستین مانع ذهنی من به یکباره از بین میرود. واژهها، خاطرات، تخیل، طنز و وسوسه ذهنی که مدتها در من تلمبار شده بودند، ناگهان لجام میگسلند: این فصل، فصل دیگر را به وجود میآورد. وقتی هم مانعی پیش میآمد که جریان داستان را متوقف میکرد، فوری از روی آن میجستم و مدام تاریخ به یاریم میآمد. انگار که سرپوش کوچک دهن گشاد با فشار باز میشد و بوهای مختلف در فضا میپراکند و بهار ۱۹۵۹ کار روی دست نویس تمام شد و نمونههای چاپی را تصحیح کردم.
@Writing_lovers
بهار و تابستان سال۱۹۵۲، سراسر فرانسه را زیر پا گذاشتم. با هیچ روزگار گذراندم. مدام نوشتم و نوشتم و گاه از شعرهایی که خوانده بودم، اقتباس کردم. حاصل بحر طویلی از آب در آمد. آن بحر طویل، شکست محض بود. یک جایی آن را جا گذاشتم و فقط بخشهایی از آن به یادم مانده که نشان میدهد، البته اگر چیزی را نشان بدهد، تا چه اندازه زیر تاثیر تراکل، آپولینو، رینگلناتس، رایکله، و ترجمههای بد آثار لورکا به زبان آلمانی بودهام. تنها جنبه جالب قضیه، وسعت نظری بود که در پی آن بودم.
اما، رویهمرفته، وضعیت متعالی مرتاض (شخصیت رمان) زیاده از حد ایستا بود: اسکار- که جثه پسربچههای سه ساله را داشت- برای آراسته شدن به زیور دورنگری و اصالت راه درازی در پیش روی داشت.
اواخر همان سال وقتی از جنوب فرانسه به دوسلدوف میرفتم، هنگام گذر از سوئیس، نه تنها با همسرآیندهام آشنا شدم، بلکه چیزی دیدم که بسیار بر من تاثیر گذاشت:
یک روز عصر، میان گروهی آدم بزرگ که سرگرم نوشیدن قهوه بودند، پسربچه سه ساله دیدم که یک طبل حلبی داشت. با مشاهده تمرکز، توجه و علاقه پسرک به آلت موسیقی خود، و بیاعتنایی مطلق او به دنیای اطرافش (آدم بزرگهایی که ضمن نوشیدن قهوه با هم گپ میزدند) به شدت یکه خوردم و یاد او در ذهنم نشست.
یافتهام دست کم سه سال در خاطرم ماند. از دوسلدوف به برلین کوچ کردم، معلم مجسمه سازیم را عوض کردم، بار دیگر «آنا» را دیدم، و یک سال بعد با او ازدواج کردم، طراحی کردم، نقاشی کردم و… بعد برای نخستین بار سعی کردم قطعهای نثر سر هم کنم، نام آن «حصار» بود. کافکا را سر مشق قرار داده بودم و استعارههای فراوان آن را از اکسپرسیونیستهای اولیه گرفته بودم، تازه آن وقت آرام گرفتم و توانستم نخستین اشعارم را روی کاغذ بیاورم.
پیشکشهایی نامنظم در کنار طرحها که به قدر کفایت از نویسنده خود جدا بودند که قابل چاپ باشند. «مزیت مرغ طوفان» عنوان نخستین کتاب من بود.
من میخواستم داستان بنویسم و آنا میخواست باله را به گونه حرفه ای دنبال کند. اوایل سال۱۹۵۶برلین را ترک کردیم و بیپول اما بیپروا به پاریس رفتیم . آنا معلمی را که به دنبالش بود، یافت: مادام نوارا و من جزییات پایانی نمایشنامهام، آشپزهای بدجنس، را تمام نکرده بودم که اولین پیشنویس داستانم را روی کاغذ آوردم. عنوان آن نخست «اسکار طبال» بود، که بعد به« طبال» و آخر به «طبل حلبی» تبدیل شد.
حافظهام از یادآوری دقیق آنچه در آن دوران انجام دادهام باز میماند؛ اما یادم هست که چند طرح کلی برای حماسهام در نظر گرفته بودم و هر طرح را از واژههای راهنما انباشته بودم، اما همچنان که کار پیش میرفت، طرحها یکی پس از دیگری حذف میشدند. اولین، دومین و سرانجام سومین دستنویس، طعمه بخاری اتاقی شد که در آن کار میکردم.
«قبوله: من در یک بیمارستان روانی به سر میبرم…» با این جمله نخستین مانع ذهنی من به یکباره از بین میرود. واژهها، خاطرات، تخیل، طنز و وسوسه ذهنی که مدتها در من تلمبار شده بودند، ناگهان لجام میگسلند: این فصل، فصل دیگر را به وجود میآورد. وقتی هم مانعی پیش میآمد که جریان داستان را متوقف میکرد، فوری از روی آن میجستم و مدام تاریخ به یاریم میآمد. انگار که سرپوش کوچک دهن گشاد با فشار باز میشد و بوهای مختلف در فضا میپراکند و بهار ۱۹۵۹ کار روی دست نویس تمام شد و نمونههای چاپی را تصحیح کردم.
@Writing_lovers
👍1
«خانه روشنان» هوشنگ گلشیری داستانی با راوی غیر معمول است. نویسنده علاوه بر استفاده از زاویه دید اول شخص جمع، بجای اول شخص مفرد، از راوی (=راویان) و منظرگاه متفاوتی داستان را روایت میکند. راوی این داستان اشیا، نور و یا زبان است و انسان در آن، موضوع روایت قرار گرفته است. داستان را بخوانید و ببینید آیا میتوانید یک داستان با راوی غیر معمول بنویسید.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
هنر از شکل انداختن جهان و بازساختن آن است. اما چرا چنین میکنیم؟ چرا انسانها مینویسند و نقاشی میکنند؟ چرا خود زندگی کافی نیست؟ این رازی حقیقی است.
یاسمینا رضا
@Writing_lover
یاسمینا رضا
@Writing_lover