نسخه اول هر داستانی وحشتناک است
ریموند کارور
نوشتن برای من تابع برنامه خاصی نیست و ناگهان شروع میشود و ناگهان قطع میشود. ولی وقتی مشغول نوشتن باشم، ساعتها پشتِ میز تحریرم مینشینم؛ ده، دوازده یا پانزده ساعت بیوقفه، هر روز. اگر این اتفاق بیفتد من خیلی خوشحالم. البته بیشتر این ساعتهای کاری به ویرایش و بازنویسی متن میگذرد. کاری را به اندازهی این دوست ندارم که داستانی را که نوشتهام مدتی در خانه همراه خود داشته باشم و بار دیگر روی آن کار کنم. پس از آنکه نوشتن داستانی را به پایان میرسانم، برای فرستادن آن به مجلات هیچ عجلهای ندارم. بعضی وقتها داستان را تا چند ماه پیش خودم نگه میدارم و تغییراتی در آن میدهم، یک چیزی به آن اضافه میکنم، یک چیزی را بیرون میکشم.
نوشتن نسخه پیشنویس داستان خیلی طول نمیکشد؛ این کار معمولاً طی یک نشست انجام میگیرد، ولی نوشتن آن در نسخههای مختلف زمان بیشتری میبرد. پیش آمده که بیست سی نسخه متفاوت از یک داستان نوشتهام. هرگز هم کمتر از ده دوازده نسخه ننوشتهام. خیلی آموزنده و دلگرمکننده است که آدم نسخه اولیه داستانهای نویسندگان بزرگ را ببیند. الان دارم به عکس نسخههای بازنویسیشدهی داستانهای «تولستوی» در چاپخانه فکر میکنم. از تولستوی اسم میبرم چون او عاشق ویرایش و بازنویسی داستانهایش بود. حال او عاشق این کار بوده یا نه، داستانهایش را خیلی بازنویسی میکرده. او همیشه مشغول بازنویسی داستانهایش بود. رمان «جنگ و صلح» را هشت بار بازنویسی کرد و وقتی آن را به چاپخانه فرستاد باز هم دنبال بازنویسی آن بود! چنین چیزهایی باید هر نویسندهای مثل من را که نسخه اولیه داستانهایش وحشتناک است، دلگرم کند.
اغلب با دست مینویسم. با نهایت سرعت صفحات کاغذ را پر میکنم. بعضی وقتها هم سریع یادداشتی در گوشه و کنار صفحه برای خودم مینویسم تا یادم باشد که در بازنگری چه تغییراتی در داستان بدهم. بعضی از صحنهها را مجبورم ناقص و در بعضی موارد نانوشته رها کنم. البته همهی قسمتهای داستان نیاز به دقت موشکافانه دارد ولی چون این دقت در نسخه اول داستان زمان زیادی میبرد، این کار را در نسخههای بعدی انجام میدهم. در واقع نسخه اول داستان مثل کشیدن طرح کلی و بستن داربست داستان است. وقتی نوشتن با دست به پایان رسید، داستان را با ماشین تحریر تایپ می کنم و از پشت میزم بلند میشوم و میروم.
داستان تایپ شده همیشه برایم ظاهر متفاوت و البته بهتری دارد. موقع تایپ کردن هم یک سری تغییرات و حذفیات در داستان انجام میدهم. داستان نهاییام پس از سه چهار بار بازنویسی به دست میآید.
@Writing_lovers
ریموند کارور
نوشتن برای من تابع برنامه خاصی نیست و ناگهان شروع میشود و ناگهان قطع میشود. ولی وقتی مشغول نوشتن باشم، ساعتها پشتِ میز تحریرم مینشینم؛ ده، دوازده یا پانزده ساعت بیوقفه، هر روز. اگر این اتفاق بیفتد من خیلی خوشحالم. البته بیشتر این ساعتهای کاری به ویرایش و بازنویسی متن میگذرد. کاری را به اندازهی این دوست ندارم که داستانی را که نوشتهام مدتی در خانه همراه خود داشته باشم و بار دیگر روی آن کار کنم. پس از آنکه نوشتن داستانی را به پایان میرسانم، برای فرستادن آن به مجلات هیچ عجلهای ندارم. بعضی وقتها داستان را تا چند ماه پیش خودم نگه میدارم و تغییراتی در آن میدهم، یک چیزی به آن اضافه میکنم، یک چیزی را بیرون میکشم.
نوشتن نسخه پیشنویس داستان خیلی طول نمیکشد؛ این کار معمولاً طی یک نشست انجام میگیرد، ولی نوشتن آن در نسخههای مختلف زمان بیشتری میبرد. پیش آمده که بیست سی نسخه متفاوت از یک داستان نوشتهام. هرگز هم کمتر از ده دوازده نسخه ننوشتهام. خیلی آموزنده و دلگرمکننده است که آدم نسخه اولیه داستانهای نویسندگان بزرگ را ببیند. الان دارم به عکس نسخههای بازنویسیشدهی داستانهای «تولستوی» در چاپخانه فکر میکنم. از تولستوی اسم میبرم چون او عاشق ویرایش و بازنویسی داستانهایش بود. حال او عاشق این کار بوده یا نه، داستانهایش را خیلی بازنویسی میکرده. او همیشه مشغول بازنویسی داستانهایش بود. رمان «جنگ و صلح» را هشت بار بازنویسی کرد و وقتی آن را به چاپخانه فرستاد باز هم دنبال بازنویسی آن بود! چنین چیزهایی باید هر نویسندهای مثل من را که نسخه اولیه داستانهایش وحشتناک است، دلگرم کند.
اغلب با دست مینویسم. با نهایت سرعت صفحات کاغذ را پر میکنم. بعضی وقتها هم سریع یادداشتی در گوشه و کنار صفحه برای خودم مینویسم تا یادم باشد که در بازنگری چه تغییراتی در داستان بدهم. بعضی از صحنهها را مجبورم ناقص و در بعضی موارد نانوشته رها کنم. البته همهی قسمتهای داستان نیاز به دقت موشکافانه دارد ولی چون این دقت در نسخه اول داستان زمان زیادی میبرد، این کار را در نسخههای بعدی انجام میدهم. در واقع نسخه اول داستان مثل کشیدن طرح کلی و بستن داربست داستان است. وقتی نوشتن با دست به پایان رسید، داستان را با ماشین تحریر تایپ می کنم و از پشت میزم بلند میشوم و میروم.
داستان تایپ شده همیشه برایم ظاهر متفاوت و البته بهتری دارد. موقع تایپ کردن هم یک سری تغییرات و حذفیات در داستان انجام میدهم. داستان نهاییام پس از سه چهار بار بازنویسی به دست میآید.
@Writing_lovers
«داستان های زیادی برای نوشتن وجود دارد»: این صدایی است که راوی یکی از داستانهایم در اولین سطور به زبان می آورد. به راستی داستانهای زیادی برای روایت وجود دارد؛ داستانهایی که نویسنده دوست دارد همه آنها را بنویسد و انتخاب یکی از آنها برای نوشتن خیلی سخت است. نوشتن یک داستان درست مثل این است که شما بگویید این داستان همان داستان با اهمیتی است که می خواستم بنویسم و به همین ترتیب ذهن نویسنده از آن پراکندگی عجیب و غریب بیرون می آید و همه چیز در یک خط متوالی قرار می گیرد ، انگار تمام تخیل او بسیج می شود که تنها همین یک داستان را بنویسد.
برای اینکه تبدیل به یک نویسنده اخلاق گرا شویم ، باید به همه زوایای یک زندگی نگاه کنیم و در موقع قضاوت با پررویی اعلام کنیم که چه چیزی بد است و چه چیزی خوب . همچنین باید ارزشگذاری هم کرد و به خواننده گفت که کدام یک بهتر از دیگری است و همه اینها باید همراه با اعتماد به نفس باشد. همه اینها به معنای نظم دادن به همه حرفهایی است که نویسنده می خواهد به مخاطب اش بگوید و به بهای نادیده گرفتن بقیه اتفاقاتی است که در اطراف نویسنده رخ می دهد.
سوزان سانتاگ
@Writing_lovers
برای اینکه تبدیل به یک نویسنده اخلاق گرا شویم ، باید به همه زوایای یک زندگی نگاه کنیم و در موقع قضاوت با پررویی اعلام کنیم که چه چیزی بد است و چه چیزی خوب . همچنین باید ارزشگذاری هم کرد و به خواننده گفت که کدام یک بهتر از دیگری است و همه اینها باید همراه با اعتماد به نفس باشد. همه اینها به معنای نظم دادن به همه حرفهایی است که نویسنده می خواهد به مخاطب اش بگوید و به بهای نادیده گرفتن بقیه اتفاقاتی است که در اطراف نویسنده رخ می دهد.
سوزان سانتاگ
@Writing_lovers
دفتر شعرت را باز کردهام
و کلماتی را که باران با خود آورده است
با سرانگشتانم نوازش میکنم
به یاد شبی افتادهام
که از خود پرسیدم
مردگان میروند و
زندگان میمانند
یا زندگان میروند و
مردگان میمانند؟
پرندهای بر شانهام مینشیند
و زیر باران
بهآرامی نوک میزند به واژهها
و آواز میخواند
این همان آواز جاودانگیست
همان پایان آتشین
واهه آرمن
@Writing_lovers
و کلماتی را که باران با خود آورده است
با سرانگشتانم نوازش میکنم
به یاد شبی افتادهام
که از خود پرسیدم
مردگان میروند و
زندگان میمانند
یا زندگان میروند و
مردگان میمانند؟
پرندهای بر شانهام مینشیند
و زیر باران
بهآرامی نوک میزند به واژهها
و آواز میخواند
این همان آواز جاودانگیست
همان پایان آتشین
واهه آرمن
@Writing_lovers
یک تجربهی شگفت انگیز
چندی پیش، بخشی از کتابی را خواندم که مدتی بود نیمه تمام گذاشته بودمش. حس بسیار خوب و خوشایندی بود. حسی فراموش شده و بازیافته که احساس رضایت عمیقی در من ایجاد کرد.
کتابها اهداف عینی ما در مسیر موفقیت هستند. آنها به ما نشان میدهند که برای رسیدن به اهدافمان، اگر چه در حد یک کتاب و مطالعهاش، قدمی برداشتهایم.
وقتی بخشی از یک کتاب نیمه تمام را میخوانیم همین وقت گذاشتن به ظاهر ناچیز، بر کیفیت زندگیمان میافزاید.
در واقع خواندن کتابهای نیمه تماممان، بخشهای فراموش شده خودمان را به ما یادآوری میکند. آنها لحظاتی از زندگی ما هستند که باید به وقوع بپیوندد و با تمام کردنشان، آن لحظه را به طور کامل از آن خود میکنیم.
در هر کتاب نیمه تمامی مقدار زیادی امیدواری، عشق و شادی نهفته است. به سراغ کتابهای نیمهتمامتان بروید و مسرت حاصل از خواندن آنها را تجربه کنید.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
چندی پیش، بخشی از کتابی را خواندم که مدتی بود نیمه تمام گذاشته بودمش. حس بسیار خوب و خوشایندی بود. حسی فراموش شده و بازیافته که احساس رضایت عمیقی در من ایجاد کرد.
کتابها اهداف عینی ما در مسیر موفقیت هستند. آنها به ما نشان میدهند که برای رسیدن به اهدافمان، اگر چه در حد یک کتاب و مطالعهاش، قدمی برداشتهایم.
وقتی بخشی از یک کتاب نیمه تمام را میخوانیم همین وقت گذاشتن به ظاهر ناچیز، بر کیفیت زندگیمان میافزاید.
در واقع خواندن کتابهای نیمه تماممان، بخشهای فراموش شده خودمان را به ما یادآوری میکند. آنها لحظاتی از زندگی ما هستند که باید به وقوع بپیوندد و با تمام کردنشان، آن لحظه را به طور کامل از آن خود میکنیم.
در هر کتاب نیمه تمامی مقدار زیادی امیدواری، عشق و شادی نهفته است. به سراغ کتابهای نیمهتمامتان بروید و مسرت حاصل از خواندن آنها را تجربه کنید.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
«مدتی سقف اتاق را نگاه کرد و مدتی هم گذشت تا فهمید این کار نتیجهای ندارد. بعد رویش را به طرف پنجره گرداند و آفتاب را که شاعرانه لبخند میزد دید، اما حتی خودش هم نفهمید که چرا از خنده آفتاب دلگیر شده. بنابر این سرش را زیر لحاف برد و گفت «حالا که اینطور است فکر میکنیم.»
📗«سنگر و قمقمههای خالی» بهرام صادقی یکی از خواندنیترین مجموعه داستانهای ایرانی است.
@Writing_lovers
📗«سنگر و قمقمههای خالی» بهرام صادقی یکی از خواندنیترین مجموعه داستانهای ایرانی است.
@Writing_lovers
هر وقت قرار است چیزی بنویسم، هر روز مینویسم. اگر چنین اتفاقی بیفتد که خیلی عالی است؛ مثلاً یک روز خودم را با متن داستانم جفتوجور میکنم. بعضی وقتها حتی نمیدانم چندشنبه است. به قول«جان اشبری» شاعر«روزهایی که مثل چرخ پرهدار میآیند و میروند» وقتی هم مشغول نوشتن نباشم و درگیر کارهای تدریس باشم، انگار که در تمام عمرم حتی یک کلمه هم ننوشتهام و اصلاً عادت به نوشتن ندارم. در این موقع باید خیلی صبور باشم و منتظر فرصت بمانم. خیلی وقت است که با چیزی با نام صبر آشنا هستم. اگر به برجهای ستارهشناسی اعتقاد داشتم، فکر کنم برج من«لاک پشت» میبود!
ریموند کارور
@Writing_lovers
ریموند کارور
@Writing_lovers
جهان پیش از آفرینش اثر
✍ معصومه حامی دوست
تا پیش از آفرینش یک اثر، جهان کامل به نظر میرسد. چنانکه گلشیری میگوید:
«تنها شاعر است که به ناگهان درمییابد حفرهای، دهان گشوده است و هستی او و جهان را تهدید میکند، پس با استمداد از کلمات دست به کار میشود.»
هنرمندان هر جامعه این خلأ را می بینند و برای افزودن بر هستی موجود و آوردن آن چیز که تا امروز نیست، به تقلا میافتند این در حالی است که مردم با همان چیزها که دم دستشان است روزگار میگذرانند.
نویسندگان و شاعران هم برای دستیابی به آن ناموجود بر صفحهی کاغذ است که عرق ریزان روح را تجربه میکنند و تا شکل دادن آنچه بیانش ناممکن به نظر میآید اندوه، نگرانی و ناامیدی فراوانی را از سر میگذرانند.
در این میان خوانندهی با ذکاوت با خواندن اثر، آن جای خالی را حس میکند و در می یابد که اگر این اثر نمیبود جهان به حقیقت ناقص بود و چیزی کم داشت.
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
تا پیش از آفرینش یک اثر، جهان کامل به نظر میرسد. چنانکه گلشیری میگوید:
«تنها شاعر است که به ناگهان درمییابد حفرهای، دهان گشوده است و هستی او و جهان را تهدید میکند، پس با استمداد از کلمات دست به کار میشود.»
هنرمندان هر جامعه این خلأ را می بینند و برای افزودن بر هستی موجود و آوردن آن چیز که تا امروز نیست، به تقلا میافتند این در حالی است که مردم با همان چیزها که دم دستشان است روزگار میگذرانند.
نویسندگان و شاعران هم برای دستیابی به آن ناموجود بر صفحهی کاغذ است که عرق ریزان روح را تجربه میکنند و تا شکل دادن آنچه بیانش ناممکن به نظر میآید اندوه، نگرانی و ناامیدی فراوانی را از سر میگذرانند.
در این میان خوانندهی با ذکاوت با خواندن اثر، آن جای خالی را حس میکند و در می یابد که اگر این اثر نمیبود جهان به حقیقت ناقص بود و چیزی کم داشت.
@Writing_lovers
Forwarded from زنانه نگرى
اغلب می شنويم كه خلق و خوی هنرمندان عصبی، ناراضی و نمايشی است. و البته همه اينها درست است ولی تنها زمانی كه بيكار هستند!
جوليا كامرون
ترجمه: مریم طهماسبی
@zananenegari
جوليا كامرون
ترجمه: مریم طهماسبی
@zananenegari
Forwarded from نسیم موفقیت(علی اکبررحمانی)
📝زندگی خود را مکتوب کنید
از روی کاغذ زندگی کنید
هر شب بنویسید
هر صبح بنویسید
هدف هاتون رو ياداشت كنيد
عملكردتون رو ياداشت كنيد
نوشتن اعجاز می کند
باور کنید!
@Nasimmovafaghiat
🌿نسیم موفقیت🌿
از روی کاغذ زندگی کنید
هر شب بنویسید
هر صبح بنویسید
هدف هاتون رو ياداشت كنيد
عملكردتون رو ياداشت كنيد
نوشتن اعجاز می کند
باور کنید!
@Nasimmovafaghiat
🌿نسیم موفقیت🌿
کتابها برای باور کردن نوشته نشدهاند، بلکه نوشته شدهاند تا در معرض پرسشگری قرار گیرند.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
من با اندیشیدن به کتابهایی که دلم میخواست بخوانم شروع به نوشتن کردم و با خودم گفتم: بهترین وسیلهٔ داشتن چنین کتابهایی این است که آدم آنها را بنویسد، نه یکی، بلکه ده تا.
ایتالو کالوینو
@Writing_lovers
ایتالو کالوینو
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی از شیوههای مفید و عمیق مطالعهی کتاب، ایجاد فرصتی برای همخوانی است. در ابتدای کار نیاز نیست سخنی را رد یا تأیید کنید بلکه فقط شنیدن و بیان کردن را تمرین کنید.
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
برای اینکه بتوانیم بنویسیم باید امکان بده بستان فراهم کنیم، باید بتوانیم داستانهای قبلی خودمان را بخوانیم، باید بهترین هارا بخوانیم تا بزرگتر از گذشتگان شویم.
فقط هم کافی نیست که کتاب بخوانید. باید با آدمها ملاقات کنید. یک آدمهایی تجربه هایی کردهاند باید بیایند و بنشینند در جلساتی و این تجربه ها را بررسی کنند و آنها را رشد دهند تا دوباره و دوباره بنویسید تا بالاخره کار خوبی در بیاید. مگر ما چقدر داستان نوشتیم و هی برای دوستان خواندیم و هی پاره کردیم و دوباره نوشتیم؟
من هر بار که کلاسی بوده از اغلب داستان نویسان دعوت کردهام تا از دوستان داستان نویس هر کدام چیزی یاد بگیرم، دانش پهلوی من نیست پیش همه است.
مصاحبه با هوشنگ گلشیری
از کتاب گفتمان سکوت
شاهرخ تندرو صالح
@Writing_lover
فقط هم کافی نیست که کتاب بخوانید. باید با آدمها ملاقات کنید. یک آدمهایی تجربه هایی کردهاند باید بیایند و بنشینند در جلساتی و این تجربه ها را بررسی کنند و آنها را رشد دهند تا دوباره و دوباره بنویسید تا بالاخره کار خوبی در بیاید. مگر ما چقدر داستان نوشتیم و هی برای دوستان خواندیم و هی پاره کردیم و دوباره نوشتیم؟
من هر بار که کلاسی بوده از اغلب داستان نویسان دعوت کردهام تا از دوستان داستان نویس هر کدام چیزی یاد بگیرم، دانش پهلوی من نیست پیش همه است.
مصاحبه با هوشنگ گلشیری
از کتاب گفتمان سکوت
شاهرخ تندرو صالح
@Writing_lover
نویسندگان اغلب باید در جزئیات دقیق باشند و جزئیات را بگویند تا با حقیقتی که از آن حرف میزنند بتوانند خوانندهشان را متقاعد کنند.
گونترگراس
@Writing_lovers
گونترگراس
@Writing_lovers