This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خاطرات اسماعیل فصیح از ملاقات با همینگوی
کلاس من از اول فوریه شروع شد. بیشتر درسها درباره ادبیات جهان بود؛ با دو درس خاص درباره کارهای ارنست همینگوی. استادان به کارهای او بیشتر از کارهای دیگر نویسندگان آمریکا و اروپا توجه میکردند. ماهها بود که استادان ادبیات دانشگاه و دانشجویان علاقهمند از ارنست همینگوی، که همان نزدیکیها زندگی میکرد، دعوت کرده بودند روزی به دانشگاه بیاید و درباره زندگی و نوشتههای خود برایشان سخنرانی کند. همینگوی این دعوت را عقب انداخته و گفته بود حال و حوصله و توانش را ندارد. سرانجام در ماه آوریل جواب مثبت داد و قرار شد روز یکشنبه بیست و سوم آوریل، ساعت ۱۰ صبح، سخنرانیاش را انجام دهد.
آن روز من و آنابل (همسر نخست اسماعیل فصیح) صبح زود به دانشگاه رفتیم تا جای خوبی در سالن پیدا کنیم. نشان به آن نشانی که همینگوی تا ساعت یازده پیدایش نشد. سرانجام خبر رسید که وارد محوطه دانشگاه شده. لباس اسپورت با شلوارک شکاری و پیراهن نیمتنه ورزشی به تن داشت. او که در آن زمان شصتساله بود، به سالن اجتماعات نیامد. روی صندلیای وسط چمن باغ بزرگ نشست و رئیس دانشگاه استادان هم حریفش نشدند.
همه حاضران، استادان و دانشجویان به صورت نیمدایره جلویش نشستند. من و آنابل در اولین ردیف جا گرفتیم. همینگوی همین که منتظر بود همه سر جاهایشان بنشینند، مدام عصایش را از این دست به آن دست میکرد و به من خیره شده بود. لابد چون مثل بقیه پسرها موبور و چشمآبی نبودم. با صدایی ظریف و کمی زنانه پرسید: «شما کجایی هستید؟»
حتماً فکر کرده بود من با آن خوشپوشی و پوست سبزه اهل آمریکای لاتین هستم. با لهجه آمریکایی گفتم «آیرَن»، که البته دو معنی داشت: یکی «ایران» و یکی «من دویدم». با خنده سرش را بالا گرفت و پرسید: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟»
گفتم: «نه، آقا! با اتوبوس و قطار و هواپیما.»
- «چه میخوانید؟»
- «زبان و ادبیات انگلیسی. من در تهران کتاب «پیرمرد و دریا» را خواندهام. در جهان کمنظیر است. بهترین رمانی است که تا کنون نوشته شده.»
- «اینطور فکر میکنید؟»
- «اثر ادبی جاودانهای است و کاملاً نمادین، زیرا وقتی مرد در دریای زندگی بزرگترین ماهی عمرش را گرفت و آن را با قایق به ساحل کشاند، کوسههای خونخوار از آن جز اسکلتی باقی نگذاشته بودند.»
با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت: «Right». همه دست زدند. آنابل برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. فکری در سرم میچرخید. نمیدانستم ارنست همینگوی به من گفته «Right» یعنی درست است یا «Write» یعنی بنویس!
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد. تنها باری بود که او را، که در هشتاد کیلومتریام زندگی میکرد، دیدم. دفعه بعدی وجود نداشت. یک ماه بعد شنیدم که با شلیک گلولهای در دهانش خود را کشته است.»
@Writing_lovers
کلاس من از اول فوریه شروع شد. بیشتر درسها درباره ادبیات جهان بود؛ با دو درس خاص درباره کارهای ارنست همینگوی. استادان به کارهای او بیشتر از کارهای دیگر نویسندگان آمریکا و اروپا توجه میکردند. ماهها بود که استادان ادبیات دانشگاه و دانشجویان علاقهمند از ارنست همینگوی، که همان نزدیکیها زندگی میکرد، دعوت کرده بودند روزی به دانشگاه بیاید و درباره زندگی و نوشتههای خود برایشان سخنرانی کند. همینگوی این دعوت را عقب انداخته و گفته بود حال و حوصله و توانش را ندارد. سرانجام در ماه آوریل جواب مثبت داد و قرار شد روز یکشنبه بیست و سوم آوریل، ساعت ۱۰ صبح، سخنرانیاش را انجام دهد.
آن روز من و آنابل (همسر نخست اسماعیل فصیح) صبح زود به دانشگاه رفتیم تا جای خوبی در سالن پیدا کنیم. نشان به آن نشانی که همینگوی تا ساعت یازده پیدایش نشد. سرانجام خبر رسید که وارد محوطه دانشگاه شده. لباس اسپورت با شلوارک شکاری و پیراهن نیمتنه ورزشی به تن داشت. او که در آن زمان شصتساله بود، به سالن اجتماعات نیامد. روی صندلیای وسط چمن باغ بزرگ نشست و رئیس دانشگاه استادان هم حریفش نشدند.
همه حاضران، استادان و دانشجویان به صورت نیمدایره جلویش نشستند. من و آنابل در اولین ردیف جا گرفتیم. همینگوی همین که منتظر بود همه سر جاهایشان بنشینند، مدام عصایش را از این دست به آن دست میکرد و به من خیره شده بود. لابد چون مثل بقیه پسرها موبور و چشمآبی نبودم. با صدایی ظریف و کمی زنانه پرسید: «شما کجایی هستید؟»
حتماً فکر کرده بود من با آن خوشپوشی و پوست سبزه اهل آمریکای لاتین هستم. با لهجه آمریکایی گفتم «آیرَن»، که البته دو معنی داشت: یکی «ایران» و یکی «من دویدم». با خنده سرش را بالا گرفت و پرسید: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟»
گفتم: «نه، آقا! با اتوبوس و قطار و هواپیما.»
- «چه میخوانید؟»
- «زبان و ادبیات انگلیسی. من در تهران کتاب «پیرمرد و دریا» را خواندهام. در جهان کمنظیر است. بهترین رمانی است که تا کنون نوشته شده.»
- «اینطور فکر میکنید؟»
- «اثر ادبی جاودانهای است و کاملاً نمادین، زیرا وقتی مرد در دریای زندگی بزرگترین ماهی عمرش را گرفت و آن را با قایق به ساحل کشاند، کوسههای خونخوار از آن جز اسکلتی باقی نگذاشته بودند.»
با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت: «Right». همه دست زدند. آنابل برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. فکری در سرم میچرخید. نمیدانستم ارنست همینگوی به من گفته «Right» یعنی درست است یا «Write» یعنی بنویس!
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد. تنها باری بود که او را، که در هشتاد کیلومتریام زندگی میکرد، دیدم. دفعه بعدی وجود نداشت. یک ماه بعد شنیدم که با شلیک گلولهای در دهانش خود را کشته است.»
@Writing_lovers
نوشتن مثل سوار شدن بر اسبی وحشی است كه نمیدانيد قرار است شما را كجا ببرد. وقتی شروع به داستان نوشتن میكنيد به جهانی رنگارنگ و سرشار از تخيل وارد میشوید، جهانی كه تجربه حضور در آن به هيچ شكل ديگری به دست نمیآيد.
جان آپدایک
@Writing_lovers
جان آپدایک
@Writing_lovers
دفتر یادداشت را جدی بگیرید. یادداشت برداری، سبب افزایش عجیب بازدهی شما در امر یادگیری می شود. نوشتن، خواندن، دیدن، شنیدن و یادداشت برداری؛ ظرفیت ذهنی شما را برای یادگیری مسائل جدید به بالاترین کیفیت ممکن میرساند.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
الگویی برای کتاب خواندن
✍ معصومه حامی دوست
یک جمله است که بارها در کتابهای روانشناسی مطرح شده و بسیار الهام بخش است: «رؤیاها و آرزوهایتان را چند سایز بزرگتر کنید.»
این الگو را برای کارهای شخصی از جمله مطالعه پیشنهاد میکنم، چنین جملهای به ما یادآوری میکند که خواستههایمان هر چه که باشد، ذهن ما عادت دارد، محدودیتی برای رسیدن به آنها در نظر بگیرد.
پس اگر به خودتان میگویید که خواندن یک یا دو داستان در روز، برای افزایش مهارت نوشتنتان، کافی است؛ شش داستان در روز بخوانید.
نباید خودتان را در برنامه ریزی محدود کنید و تواناییهایتان را دست کم بگیرید. ممکن است شما فرصت خواندن شش داستان را نداشته باشید اما حسن این نوع تفکر، این است که ذهنتان را از محدودیتی که برای آن در نظر گرفته اید، نجات میدهید.
تصمیم بگیرید و فراتر از الگوهای محدودیت زایی که به خودتان باورانده اید، رفتار کنید. چه در کتاب خوانی و چه در انجام هر عملی، رمز ایجاد تفاوت و تمایز این است:
«حتی زمانی که خسته شدهای و قصد میکنی دست از کار بکشی، یک قدم دیگر بردار.»
اگر فکر میکنی خواندن دو داستان در روز برای بهبود مهارت نوشتاریات کافی است، خواستهات را یکسایز بزرگ تر کن. دو داستان ممکن است برای تفننی خوان، کفایت کند اما برای یک نویسنده هرگز.
با به کارگیری این الگو در مطالعاتت، احساس رضایت بیشتری خواهی کرد و میبینی که شناخت آدمی از خود و تواناییهایش تا چه اندازه محدود و ناکافی است.
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
یک جمله است که بارها در کتابهای روانشناسی مطرح شده و بسیار الهام بخش است: «رؤیاها و آرزوهایتان را چند سایز بزرگتر کنید.»
این الگو را برای کارهای شخصی از جمله مطالعه پیشنهاد میکنم، چنین جملهای به ما یادآوری میکند که خواستههایمان هر چه که باشد، ذهن ما عادت دارد، محدودیتی برای رسیدن به آنها در نظر بگیرد.
پس اگر به خودتان میگویید که خواندن یک یا دو داستان در روز، برای افزایش مهارت نوشتنتان، کافی است؛ شش داستان در روز بخوانید.
نباید خودتان را در برنامه ریزی محدود کنید و تواناییهایتان را دست کم بگیرید. ممکن است شما فرصت خواندن شش داستان را نداشته باشید اما حسن این نوع تفکر، این است که ذهنتان را از محدودیتی که برای آن در نظر گرفته اید، نجات میدهید.
تصمیم بگیرید و فراتر از الگوهای محدودیت زایی که به خودتان باورانده اید، رفتار کنید. چه در کتاب خوانی و چه در انجام هر عملی، رمز ایجاد تفاوت و تمایز این است:
«حتی زمانی که خسته شدهای و قصد میکنی دست از کار بکشی، یک قدم دیگر بردار.»
اگر فکر میکنی خواندن دو داستان در روز برای بهبود مهارت نوشتاریات کافی است، خواستهات را یکسایز بزرگ تر کن. دو داستان ممکن است برای تفننی خوان، کفایت کند اما برای یک نویسنده هرگز.
با به کارگیری این الگو در مطالعاتت، احساس رضایت بیشتری خواهی کرد و میبینی که شناخت آدمی از خود و تواناییهایش تا چه اندازه محدود و ناکافی است.
@Writing_lovers
تمرین
از خودتان پرسشهای زیر را بکنید و نخستین پاسخی را که به ذهنتان میرسد بنویسید:
الف: هیجان انگیزترین چیزی که میتواند برایتان اتفاق بیافتد چیست؟ چه چیزی است که اگر اتفاق بیافتد فوقالعاده محشر و جالب است؟
ب. خطرناک ترین چیزی که واقعن وسوسه شدهاید که انجام بدهید چه بوده؟
ج. چه موقع بیش تر از همیشه احساس کردهاید که دستپاچه شدهاید؟
د: چه چیزی واقعا عصبانیتان میکند؟ چه چیزی خونتان را به جوش میآورد؟
ه: ترسناکترین چیزی که میتوانید فکرش را بکنید چیست؟ اگر اتفاق بیافتد چه میشود؟ مخربترین تأثیرش روی زندگیتان چه خواهد بود؟
یکی از پاسخها را انتخاب کنید و یکی از صحنههای کلیدی اش را بنویسید. با اینحال، خودتان یا شخصیتهای واقعی را در داستانتان نگذارید. شخصیت بیافرینید. برای نوشتن حوادث از «چی میشه اگه...» کمک بگیرید.
@Writing_lovers
از خودتان پرسشهای زیر را بکنید و نخستین پاسخی را که به ذهنتان میرسد بنویسید:
الف: هیجان انگیزترین چیزی که میتواند برایتان اتفاق بیافتد چیست؟ چه چیزی است که اگر اتفاق بیافتد فوقالعاده محشر و جالب است؟
ب. خطرناک ترین چیزی که واقعن وسوسه شدهاید که انجام بدهید چه بوده؟
ج. چه موقع بیش تر از همیشه احساس کردهاید که دستپاچه شدهاید؟
د: چه چیزی واقعا عصبانیتان میکند؟ چه چیزی خونتان را به جوش میآورد؟
ه: ترسناکترین چیزی که میتوانید فکرش را بکنید چیست؟ اگر اتفاق بیافتد چه میشود؟ مخربترین تأثیرش روی زندگیتان چه خواهد بود؟
یکی از پاسخها را انتخاب کنید و یکی از صحنههای کلیدی اش را بنویسید. با اینحال، خودتان یا شخصیتهای واقعی را در داستانتان نگذارید. شخصیت بیافرینید. برای نوشتن حوادث از «چی میشه اگه...» کمک بگیرید.
@Writing_lovers
روزتان را با محصولی که برداشت میکنید قضاوت نکنید بلکهبه بذرهایی که میکارید توجه کنید.
رابرت لوئی استیونسون
@Writing_lovers
رابرت لوئی استیونسون
@Writing_lovers
«گذران روز»
یک مجموعه داستان خیلی خوب از نویسندگان امروز آلمان
ترجمه: سید محمود حسینی زاد
🐟 نشر ماهی
@Writing_lovers
یک مجموعه داستان خیلی خوب از نویسندگان امروز آلمان
ترجمه: سید محمود حسینی زاد
🐟 نشر ماهی
@Writing_lovers
در جریان بودن را بیاموزید.
✍معصومه حامی دوست
نخستین تلاشهای نویسنده برای «در جریان بودن» این است که از اصل درست انجام دادن، رها شود. باید بدانیم در خلق آثار هنری هیچ راه درست یا نادرستی وجود ندارد.
اگر تمایل شدیدتان را برای انجام ایدهآل کار، کنار بگذارید از صدای مسلطی که در شما درونی شده و به شما میگوید چطور بنویسید و آنها را باور کردهاید، رها خواهید شد.
نکتهای که قصد دارم به آن توجه کنید این است که شما نباید بیش از حد به آنچه خلق میکنید، بچسبید. زیرا این کار سد راه جریان خلاقیت تان است. بلکه باید به خودتان اجازه دهید ایدههای مختلف را بیازمایید تا به روش خلاقانهی خودتان دست پیدا کنید و این امر در یادداشت یا یادداشتهای اول اتفاق نمیافتد.
پس قضاوت را کنار بگذارید و به خلاقیتتان اعتماد کنید. این کار ممکن است در ابتدا برای نویسنده دشوار باشد، اما توجه به آن، لازمهی خلق آثار ارزشمند است.
آن لاموت در کتاب« پرنده به پرنده» مینویسد: « ما باید در وهله نخست بهخودمان اجازه دهیم، یادداشتهای نامرتب داشته باشیم.» پس یاداشت اول را بنویسید و بپذیرید که ممکن است برخی مطالب مفید باشد یا نباشد.
شما هرگز به آنچه نوشتهاید محدود نیستید، ایمان داشته باشید در یاداشتهای بعدی بهتر و بهتر عمل خواهید کرد.
@Writing_lovers🖌
✍معصومه حامی دوست
نخستین تلاشهای نویسنده برای «در جریان بودن» این است که از اصل درست انجام دادن، رها شود. باید بدانیم در خلق آثار هنری هیچ راه درست یا نادرستی وجود ندارد.
اگر تمایل شدیدتان را برای انجام ایدهآل کار، کنار بگذارید از صدای مسلطی که در شما درونی شده و به شما میگوید چطور بنویسید و آنها را باور کردهاید، رها خواهید شد.
نکتهای که قصد دارم به آن توجه کنید این است که شما نباید بیش از حد به آنچه خلق میکنید، بچسبید. زیرا این کار سد راه جریان خلاقیت تان است. بلکه باید به خودتان اجازه دهید ایدههای مختلف را بیازمایید تا به روش خلاقانهی خودتان دست پیدا کنید و این امر در یادداشت یا یادداشتهای اول اتفاق نمیافتد.
پس قضاوت را کنار بگذارید و به خلاقیتتان اعتماد کنید. این کار ممکن است در ابتدا برای نویسنده دشوار باشد، اما توجه به آن، لازمهی خلق آثار ارزشمند است.
آن لاموت در کتاب« پرنده به پرنده» مینویسد: « ما باید در وهله نخست بهخودمان اجازه دهیم، یادداشتهای نامرتب داشته باشیم.» پس یاداشت اول را بنویسید و بپذیرید که ممکن است برخی مطالب مفید باشد یا نباشد.
شما هرگز به آنچه نوشتهاید محدود نیستید، ایمان داشته باشید در یاداشتهای بعدی بهتر و بهتر عمل خواهید کرد.
@Writing_lovers🖌
حرفۀ من نویسندگیست. چیزهایی را میبینم که شما نمیبینید و زمانی آنها را میبینم که شما مشغولِ کارهای دیگری هستید.
حسام الدین مطهری
@Writing_lovers
حسام الدین مطهری
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
نامههای درون بطری
✍ معصومه حامی دوست
میگویند در سال ۱۹۵۶ ملوان جوانی که سوار کشتی بود، از تنهایی یادداشتی نوشت وآن را درون بطری قرار داد، بعد درش را بست و آن را به اقیانوس انداخت. ملوان در این یادداشت از هر دختر زیبایی که احیانا آن را پیدا میکرد، خواسته بود تا برایش نامه بنویسد.
دوسال بعد مردی که در یکی از سواحل سیسیل مشغول ماهیگیری بود، بطری ملوان را دید و آن را برداشت و به عنوان تفریح به دختر زیبایش داد. دختر هم محض تفریح نامهای برای ملوان نوشت. بعد نامههای بیشتری رد و بدل شد. چندی نگذشت که ملوان دیداری از سیسیل کرد و در نتیجه او و دختر در سال ۱۹۵۸ ازدواج کردند.
فکر پیدا کردن بطری از آب دریا، رؤیای فراموش شدهی اغلب انسانها است. کم و بیش همهی ما در کودکی امکان آن را در ذهن پروردهایم و هنوز هم برایمان نوستالژی لذت بخشی است.
در حقیقت نوشتن، فضایی است که اندیشه های مان را از باد و طوفان مسائل روزمره، در امان نگه میدارد. دفترچهای تهیه کن و هر روز پیامی را درون بطری بینداز و شور و شوق کسی را تصور کن که قرار است این پیام، به دستش برسد.
این تصویر برانگیزانندهای برای نوشتن است. میتوانی مطمئن باشی سرانجام، آنکه با نوستالژی یافتن این پیامها به سر برده، قدر نوشتههایت را خواهد دانست.
@Writing_lovers🖌
✍ معصومه حامی دوست
میگویند در سال ۱۹۵۶ ملوان جوانی که سوار کشتی بود، از تنهایی یادداشتی نوشت وآن را درون بطری قرار داد، بعد درش را بست و آن را به اقیانوس انداخت. ملوان در این یادداشت از هر دختر زیبایی که احیانا آن را پیدا میکرد، خواسته بود تا برایش نامه بنویسد.
دوسال بعد مردی که در یکی از سواحل سیسیل مشغول ماهیگیری بود، بطری ملوان را دید و آن را برداشت و به عنوان تفریح به دختر زیبایش داد. دختر هم محض تفریح نامهای برای ملوان نوشت. بعد نامههای بیشتری رد و بدل شد. چندی نگذشت که ملوان دیداری از سیسیل کرد و در نتیجه او و دختر در سال ۱۹۵۸ ازدواج کردند.
فکر پیدا کردن بطری از آب دریا، رؤیای فراموش شدهی اغلب انسانها است. کم و بیش همهی ما در کودکی امکان آن را در ذهن پروردهایم و هنوز هم برایمان نوستالژی لذت بخشی است.
در حقیقت نوشتن، فضایی است که اندیشه های مان را از باد و طوفان مسائل روزمره، در امان نگه میدارد. دفترچهای تهیه کن و هر روز پیامی را درون بطری بینداز و شور و شوق کسی را تصور کن که قرار است این پیام، به دستش برسد.
این تصویر برانگیزانندهای برای نوشتن است. میتوانی مطمئن باشی سرانجام، آنکه با نوستالژی یافتن این پیامها به سر برده، قدر نوشتههایت را خواهد دانست.
@Writing_lovers🖌
آیا به دنبال قصههای عشق و تمنا هستیم؟ قصههایی دربارهی پول و ثروت؟ جنگ و جدال؟ زندگی و مرگ؟ بیشک از همهی این قصهها آنقدر در رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» مارسل پروست هست که از آمار و ارقام رسمی عقب نمانیم، با این حال این قصهها به شیوهای متفاوت بیان میشوند.
« مرا بخوانید، تا بخشی از جهان شوید بی آنکه عنان خود را به دست آن داده باشید. من میتوانم آن کمدی الهی را به شما هدیه کنم که از آنِ وجود است ، نه فقط وجود من، بلکه وجود شما، وجود ما، باری آن وجود مطلق.»
📚 مارسل پروست و ادراک زمان
ژولیا کریستوا
ترجمه: بهزاد برکت
نشر دمان
@Writing_lovers
« مرا بخوانید، تا بخشی از جهان شوید بی آنکه عنان خود را به دست آن داده باشید. من میتوانم آن کمدی الهی را به شما هدیه کنم که از آنِ وجود است ، نه فقط وجود من، بلکه وجود شما، وجود ما، باری آن وجود مطلق.»
📚 مارسل پروست و ادراک زمان
ژولیا کریستوا
ترجمه: بهزاد برکت
نشر دمان
@Writing_lovers
بهترین راهنمایی که میتوانم در مورد شخصیت پردازی ارائه کنم این است که به گفتهی یونانیها «خودت را بشناس».
لرن هرینگ
@Writing_lovers
لرن هرینگ
@Writing_lovers
الگویی برای شروع داستان
✍ معصومه حامی دوست
وال تیسن میگوید: « با کلمات همانطور رفتار کنید که با پولتان»
برای نوشتن یک داستان خوب و استفاده درست از کلمات، توجه به الگوهای داستانی نویسندگان مشهور، میتواند مفید باشد. به این ترتیب میتوانید به جای حرام کردن دویست یا سیصد کلمه، آنها را در وقت مناسب به کار بگیرید.
یکی از الگوهای رایج برای شروع داستان، اشاره به مکانی است که داستان در آن رخ میدهد. باید بدانیم چه کسی، چه چیزی را در چه مکانی انجام داده است، پس اینکه داستان در کجا اتفاق میافتد، بسیار اهمیت دارد.
💥در اینجا به سه روش غالب استفاده از مکان براساس شروع داستانهای مشهور، اشاره میکنم:
✅ ۱) بیان مکان از طریق توصیف
هتل هیلتون، «آدیس آبابا» لابی دلپذیری با سنگهای مجلل و استخر آب گرمی بسیار بزرگ به شکل صلیبی دارد. از پنجرهی اتاقهای نهم، شکل صلیب کاملا مشخص است. از آنجا میتوان نمای بلند و سفید کاخ امپراطوری را نیز دید. در سمت دیگر تا مسافتی دور، کلبههای حلبی و کلیسایی روی تپه، خودنمایی میکند. کسی از میان آب استخر مثل لایههای ابریشمی پاره پاره میشود، ظاهر میشود و بی اختیار میلرزد.
اتیوپی_ جان آپدایک
✅ ۲) بیان مکان از زبان شخصیت داستان
امکان نداشت به لینگراد بروم و تنها یا گروهی به نووگاراد نروم. میرفتم تا درهای برنزی کلیسای سوفی را ببینم، به صومعه یوریف که در کنار محل پیوستن رود والخوف به دریاچهی ایلمن قرار داشت، بروم و نگاهم را بیندازم به طبیعت باز و گستردهای که در آن کلیساها مثل نشانههایی برای نقشهبرداری منطقه پراکندهاند. در جاده مسکو در همان حومه نووگاراد، تقریبا بعد از دو ساعت رانندگی، سمت چپ پمپ بنزینی است که با آجرهای سفید رنگ ساخته شده و ساختمانی هم دارد که به جاده نزدیک تر است و با آجرهای سرخ سه سانتی تزیین شده.
مهمان خانهای کنار جاده_ اینگو شولتسه
✅ ۳) تفصیل مکان از طریق گفتگو
«چین و شکن های ملایم و شفاف سطح رودخانه، به توری میماند که آب از میانش جریان یابد. هر از گاهی صدایی مثل صدای بهم خوردن بالهایی نقرهای بر سطح آب به گوش میرسید: پشت ماهی قزل آلایی بر روی آب ظاهر میشد با پیچو تابی باز در آب فرو میرفت. یکی از مردها گفت: «اینجا پر از ماهی قزل آلاست.» دیگری گفت: « یه نارنجکبنداز تو آب، همه شون میان بالا.»
کلاغ آخر از همه میرسد_ ایتالو کالوینو
*⃣ سعی کنید در داستانهای اخیرتان از این شروع کننده، استفاده کنید. فراموش نکنید این فقط بیان صرف یک مکان نیست بلکه باید آنها را در راستای آشکار کردن احساسات شخصیت، کنشها و اعمال داستان، به کار ببرید.
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
وال تیسن میگوید: « با کلمات همانطور رفتار کنید که با پولتان»
برای نوشتن یک داستان خوب و استفاده درست از کلمات، توجه به الگوهای داستانی نویسندگان مشهور، میتواند مفید باشد. به این ترتیب میتوانید به جای حرام کردن دویست یا سیصد کلمه، آنها را در وقت مناسب به کار بگیرید.
یکی از الگوهای رایج برای شروع داستان، اشاره به مکانی است که داستان در آن رخ میدهد. باید بدانیم چه کسی، چه چیزی را در چه مکانی انجام داده است، پس اینکه داستان در کجا اتفاق میافتد، بسیار اهمیت دارد.
💥در اینجا به سه روش غالب استفاده از مکان براساس شروع داستانهای مشهور، اشاره میکنم:
✅ ۱) بیان مکان از طریق توصیف
هتل هیلتون، «آدیس آبابا» لابی دلپذیری با سنگهای مجلل و استخر آب گرمی بسیار بزرگ به شکل صلیبی دارد. از پنجرهی اتاقهای نهم، شکل صلیب کاملا مشخص است. از آنجا میتوان نمای بلند و سفید کاخ امپراطوری را نیز دید. در سمت دیگر تا مسافتی دور، کلبههای حلبی و کلیسایی روی تپه، خودنمایی میکند. کسی از میان آب استخر مثل لایههای ابریشمی پاره پاره میشود، ظاهر میشود و بی اختیار میلرزد.
اتیوپی_ جان آپدایک
✅ ۲) بیان مکان از زبان شخصیت داستان
امکان نداشت به لینگراد بروم و تنها یا گروهی به نووگاراد نروم. میرفتم تا درهای برنزی کلیسای سوفی را ببینم، به صومعه یوریف که در کنار محل پیوستن رود والخوف به دریاچهی ایلمن قرار داشت، بروم و نگاهم را بیندازم به طبیعت باز و گستردهای که در آن کلیساها مثل نشانههایی برای نقشهبرداری منطقه پراکندهاند. در جاده مسکو در همان حومه نووگاراد، تقریبا بعد از دو ساعت رانندگی، سمت چپ پمپ بنزینی است که با آجرهای سفید رنگ ساخته شده و ساختمانی هم دارد که به جاده نزدیک تر است و با آجرهای سرخ سه سانتی تزیین شده.
مهمان خانهای کنار جاده_ اینگو شولتسه
✅ ۳) تفصیل مکان از طریق گفتگو
«چین و شکن های ملایم و شفاف سطح رودخانه، به توری میماند که آب از میانش جریان یابد. هر از گاهی صدایی مثل صدای بهم خوردن بالهایی نقرهای بر سطح آب به گوش میرسید: پشت ماهی قزل آلایی بر روی آب ظاهر میشد با پیچو تابی باز در آب فرو میرفت. یکی از مردها گفت: «اینجا پر از ماهی قزل آلاست.» دیگری گفت: « یه نارنجکبنداز تو آب، همه شون میان بالا.»
کلاغ آخر از همه میرسد_ ایتالو کالوینو
*⃣ سعی کنید در داستانهای اخیرتان از این شروع کننده، استفاده کنید. فراموش نکنید این فقط بیان صرف یک مکان نیست بلکه باید آنها را در راستای آشکار کردن احساسات شخصیت، کنشها و اعمال داستان، به کار ببرید.
@Writing_lovers