یک کمیتهٔ ارزشمند و خلاق
✍ معصومه حامی دوست
راستش مدتها بود که میخواستم این مطلب را بنویسم اما وضوح موضوع و توصیهٔ مکررش مرا از نوشتن در این باره منصرف میکرد، ولی مگر نه اینکه یادآوری یک موضوع خود بخشی از دانش به حساب میآید، بنابراین نشستم و این متن را برایتان نوشتم.
نویسنده معروف "جان اشتاینبک" جایی گفته است: "برای همه اتفاق افتاده مشکلی که شب نمیتوانستیم حل کنیم، صبح روز بعد با دخالت "کمیته خواب" حلشده است."
همچنین گفته شده انیشتین روزانه ده ساعت میخوابید. هیچچیز مثل خواب، برای خلوت کردن با خودمان، مفید نیست.
در حقیقت خواب شبانه، مهارتهای استدلالی و حل مسئله را در ما بهبود میدهد و میتواند درهای جهان مخفی را به روی ما باز کند.
بورخس از قول پدرش نقل میکند که قبل از خواب به کشوری خیالی، فکر میکرد و دربارهٔ آن رویا میبافت.
باید بتوانیم قدر این بخش خلاق را بدانیم و از آن استفاده کنیم.حتی چرت زدنهای کوتاه در طول روز باعث افزایش خلاقیت میشود.
سالها پیش در کتاب «سنگ فرش هر خیابان از طلاست» خوانده بودم، انیشتین چرتهای کوتاه روزانه داشت و برای این که چرتهایش طولانی نشود، با یک قاشق و بشقاب فلزی روی مبل مینشست. اجازه میداد خواب برای یک لحظه بر او چیره شود و سپس – بوم! با صدای برخورد بشقاب به زمین بیدار میشد.
در آخر خالی از لطف نیست به جملهای از شکسپیر در نمایشنامه مکبث اشاره کنم:
در پردهٔ سوم، لیدی مکبث در توصیهای استثنایی به شاه مکبث میگوید:
«تو به چیزی محتاجی که مفرح همه طبایع است یعنی خواب.»
شاید فکر بدی نباشد اگر یک ربع زودتر به رختخواب برویم و کمی وقت برای خیالبافی پیش از خواب بگذاریم.
یک سؤال: رابطه شما تا امروز با این بخش خلاق وجودتان چطور بوده؟
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
راستش مدتها بود که میخواستم این مطلب را بنویسم اما وضوح موضوع و توصیهٔ مکررش مرا از نوشتن در این باره منصرف میکرد، ولی مگر نه اینکه یادآوری یک موضوع خود بخشی از دانش به حساب میآید، بنابراین نشستم و این متن را برایتان نوشتم.
نویسنده معروف "جان اشتاینبک" جایی گفته است: "برای همه اتفاق افتاده مشکلی که شب نمیتوانستیم حل کنیم، صبح روز بعد با دخالت "کمیته خواب" حلشده است."
همچنین گفته شده انیشتین روزانه ده ساعت میخوابید. هیچچیز مثل خواب، برای خلوت کردن با خودمان، مفید نیست.
در حقیقت خواب شبانه، مهارتهای استدلالی و حل مسئله را در ما بهبود میدهد و میتواند درهای جهان مخفی را به روی ما باز کند.
بورخس از قول پدرش نقل میکند که قبل از خواب به کشوری خیالی، فکر میکرد و دربارهٔ آن رویا میبافت.
باید بتوانیم قدر این بخش خلاق را بدانیم و از آن استفاده کنیم.حتی چرت زدنهای کوتاه در طول روز باعث افزایش خلاقیت میشود.
سالها پیش در کتاب «سنگ فرش هر خیابان از طلاست» خوانده بودم، انیشتین چرتهای کوتاه روزانه داشت و برای این که چرتهایش طولانی نشود، با یک قاشق و بشقاب فلزی روی مبل مینشست. اجازه میداد خواب برای یک لحظه بر او چیره شود و سپس – بوم! با صدای برخورد بشقاب به زمین بیدار میشد.
در آخر خالی از لطف نیست به جملهای از شکسپیر در نمایشنامه مکبث اشاره کنم:
در پردهٔ سوم، لیدی مکبث در توصیهای استثنایی به شاه مکبث میگوید:
«تو به چیزی محتاجی که مفرح همه طبایع است یعنی خواب.»
شاید فکر بدی نباشد اگر یک ربع زودتر به رختخواب برویم و کمی وقت برای خیالبافی پیش از خواب بگذاریم.
یک سؤال: رابطه شما تا امروز با این بخش خلاق وجودتان چطور بوده؟
@Writing_lovers
چرا مینویسم؟ چرا نقاشی میکنم؟ فقط همین راه وجود دارد، تنها راه ممکن برای من تا بتوانم دنیا و خودم را کنترل کنم. من وقتی مینویسم یا نقاشی میکنم احساس میکنم که کسی هستم، احساس میکنم که زنده هستم.
گونتر گراس
@Writing_lovers🖌
گونتر گراس
@Writing_lovers🖌
غرقگی
مدتها بود به خاطر مشغله، از تجربهی خواندن یکباره کل یک کتاب محروم بودم تا اینکه امشب فرصتی دست داد و کتابی را در یک نشست دوساعته خواندم.
کتاب نو و تمیز بود اما بعد از اینکه تمام شد پر از لکهای روغنی بود که از جای انگشتهایم روی کتاب جا مانده بود. دیدن این صحنه مرا پکر کرد چرا که مانند یک بچه کوچک کتاب خوانده بودم.
واقعیت این بود که حین خواندن گشنه شدم و از غذایی که خورده بودم، به کتاب مالیده بودم.
با این اتفاق احساس شلختگی میکردم، اما به دنبال آن بودم تا نکته خوبی از دل این تجربه بیرون بکشم.
به یاد حرف چارلز لمب افتادم که یک جا به کلریج گفته بود علاقه خاصی به کتابهایی دارد که لای ورق هایشان خردههای کلوچهی کرهای مانده است.
او مینویسد:« ورقههای لکه دار و ظاهر مندرس ... یک نسخهی تام جونز یا کشیش دهکده، چقدر برای یک عاشق واقعی کتاب خوانی زیباست!... آیا کسی هست که آنها را حتی کمی تمیزتر بخواهد؟»
و با خودم گفتم این لکهها نشان میدهد من این کتاب را در شبی زمستانی که نیمرو خوردم، خواندهام. به یاد می آورم از آخرین باری که غرق خواندن، به ساندویچی گاز زدهام مدتها میگذرد.
اگرچه یادآوری و بیان چنین تعابیری هیچکدام چرب شدن صفحات کتابم را توجیه نمیکردند و همچنان قیافه زشتش در نظرم خودنمایی میکرد.
اما میتوانست بدل به مضمون جالب و فریبندهای شود و مرا به این فکر انداخت که دراین باره بنویسم و به مزایای چنین مطالعاتی بیندیشم.
خواندنی چنین، به طوری که در کتاب غرق شوی و هر نوع آدابی را از یاد ببری، تجربهای نیست که در این دنیای شلوغ به آسانی به دست آید. پس با خود میگویم کودکانه خواندنم هوس است...
معصومه حامی دوست
۹۷/۱۰/۱۰
@Writing_lovers
مدتها بود به خاطر مشغله، از تجربهی خواندن یکباره کل یک کتاب محروم بودم تا اینکه امشب فرصتی دست داد و کتابی را در یک نشست دوساعته خواندم.
کتاب نو و تمیز بود اما بعد از اینکه تمام شد پر از لکهای روغنی بود که از جای انگشتهایم روی کتاب جا مانده بود. دیدن این صحنه مرا پکر کرد چرا که مانند یک بچه کوچک کتاب خوانده بودم.
واقعیت این بود که حین خواندن گشنه شدم و از غذایی که خورده بودم، به کتاب مالیده بودم.
با این اتفاق احساس شلختگی میکردم، اما به دنبال آن بودم تا نکته خوبی از دل این تجربه بیرون بکشم.
به یاد حرف چارلز لمب افتادم که یک جا به کلریج گفته بود علاقه خاصی به کتابهایی دارد که لای ورق هایشان خردههای کلوچهی کرهای مانده است.
او مینویسد:« ورقههای لکه دار و ظاهر مندرس ... یک نسخهی تام جونز یا کشیش دهکده، چقدر برای یک عاشق واقعی کتاب خوانی زیباست!... آیا کسی هست که آنها را حتی کمی تمیزتر بخواهد؟»
و با خودم گفتم این لکهها نشان میدهد من این کتاب را در شبی زمستانی که نیمرو خوردم، خواندهام. به یاد می آورم از آخرین باری که غرق خواندن، به ساندویچی گاز زدهام مدتها میگذرد.
اگرچه یادآوری و بیان چنین تعابیری هیچکدام چرب شدن صفحات کتابم را توجیه نمیکردند و همچنان قیافه زشتش در نظرم خودنمایی میکرد.
اما میتوانست بدل به مضمون جالب و فریبندهای شود و مرا به این فکر انداخت که دراین باره بنویسم و به مزایای چنین مطالعاتی بیندیشم.
خواندنی چنین، به طوری که در کتاب غرق شوی و هر نوع آدابی را از یاد ببری، تجربهای نیست که در این دنیای شلوغ به آسانی به دست آید. پس با خود میگویم کودکانه خواندنم هوس است...
معصومه حامی دوست
۹۷/۱۰/۱۰
@Writing_lovers
از اینجا شروع می کنم...
✍ معصومه حامی دوست
«از اینجا شروع میکنم...» این جملهی ابتدایی کتاب «روزنوشت تنهایی» اثر می سارتون است.
سارتون در این کتاب از رسیدن به سرچشمه یعنی به عمق وجودش حرف میزند.
جایی که احساساتی همچون خشم، انزوا و ترسهای آدمی در آن مخفی شده اند. او نشان میدهد چطور میتوان عمیق تر شد و اعماق سفت سنگی را شکست و به سرچشمهی خود رسید.
ده دقیقه وقت بگذارید و به اعماق وجود خود سرکبکشید، نقطه ای که خلاقیتتان در آنجا قرار گرفته است و یادداشتی بنویسید که ازعمق وجود شما ریشه میگیرد.
نوشتهتان را با جملهی سارتون آغاز کنید،
« از اینجا شروع می کنم...»
و با در نظر گرفتن و توصیف چیزهای دیدنی اجازه دهید تا آن چیزها شما را به سوی نادیدنیهای درونتان هدایت کند.
بدین گونه راهی به دنیای درونتان باز میکنید.
در پایان به دنبال یکعنوان مناسب برای نوشته تان باشید. اسم گذاری به منزله تشخص دادن به کارتان است، پس اهمیت آن را دست کم نگیرید.
@Writing_lovers🖌
✍ معصومه حامی دوست
«از اینجا شروع میکنم...» این جملهی ابتدایی کتاب «روزنوشت تنهایی» اثر می سارتون است.
سارتون در این کتاب از رسیدن به سرچشمه یعنی به عمق وجودش حرف میزند.
جایی که احساساتی همچون خشم، انزوا و ترسهای آدمی در آن مخفی شده اند. او نشان میدهد چطور میتوان عمیق تر شد و اعماق سفت سنگی را شکست و به سرچشمهی خود رسید.
ده دقیقه وقت بگذارید و به اعماق وجود خود سرکبکشید، نقطه ای که خلاقیتتان در آنجا قرار گرفته است و یادداشتی بنویسید که ازعمق وجود شما ریشه میگیرد.
نوشتهتان را با جملهی سارتون آغاز کنید،
« از اینجا شروع می کنم...»
و با در نظر گرفتن و توصیف چیزهای دیدنی اجازه دهید تا آن چیزها شما را به سوی نادیدنیهای درونتان هدایت کند.
بدین گونه راهی به دنیای درونتان باز میکنید.
در پایان به دنبال یکعنوان مناسب برای نوشته تان باشید. اسم گذاری به منزله تشخص دادن به کارتان است، پس اهمیت آن را دست کم نگیرید.
@Writing_lovers🖌
من بر حسب تصادف دست به قلم بردم. شاید برای اینکه به یک دوست ثابت کنم که نسل من میتواند نویسنده ساز باشد. و گذاشتم که به دام بیفتم: نوشتن را دنبال کردم و متوجه شدم که هیچ چیز در دنیا به این حد برایم لذت بخش نیست.
گابریل گارسیا مارکز
@Writing_lovers
گابریل گارسیا مارکز
@Writing_lovers
«این زیبای شگفت انگیز»
فیلم فرانسوی «این زیبای شگفت انگیز» دربارهی کتاب، نوشتن، باغچه و ...است. امیدوارم فرصت تهیه و تماشای آن را داشته باشید.
@Writing_lovers
فیلم فرانسوی «این زیبای شگفت انگیز» دربارهی کتاب، نوشتن، باغچه و ...است. امیدوارم فرصت تهیه و تماشای آن را داشته باشید.
@Writing_lovers
نامه ارنست همينگوي به اسكات فيتز جرالد
(این نامه یک دورهی فشرده کارگاه داستاننویسی است.)
اسكات عزيز!
كتابت «شب دلاويز» را هم پسنديدم و هم نپسنديدم. با تصوير هوشمندانهاي از سارا و جرالد شروع كردهاي (از بد اقبالي دوستي كتاب را با خود برده و من نميتوانم به اصل كتاب استناد كنم، بنابراين ممكن است لغزشهايي داشته باشم.) بعد، با شدت شروع كردهاي به طرحريزي وضعيت آنها و بيگانهشان ساختهاي.
لازم نيست اسكات! اگر تو افراد واقعي را در نظر گرفتهاي و در موردشان چيز مينويسي، نميتواني براي آنها والدين ديگري بتراشي (پدر و مادرشان هر جور ميخواهند باشند، آنها فرزندان والدينشان هستند) نميتوان آنها را به انجام كارهاي خاصي مجبور كرد ...
شگفتي، خوب چيزي است؛ اما نميتوان با چيزي كه واقعاً نميتواند به وقوع بپيوندند، «شگفتي» آفريد.
بهترين آثار ما بايد اينگونه باشند: سراپا «شگفتيآفرين»، اما به واقعيت بايد آن چنان نزديك باشند كه بتوان انتظار وقوعشان را در زندگي واقعي داشت.
اسكات، به خاطر خدا بنويس. بيآنكه به چيزي يا كسي پايبند بشوي بنويس. اين همه گرفتار توصيفهاي زايد نشو.
ميتوانستي كتاب بهتري دربارة سارا و جرالد بنويسي، البته با اين شرط كه دربارهی آنها بيشتر ميدانستي. آنها به خاطر اينكه حقيقتاً وجود داشتند ناراحت نميشدند ...
بيآنكه جواب سؤالهاي شخصيات را بدهم، ميگويم خيلي وقت است كه «گوش كردن» را كنار گذاشتهاي.
در كتابت قسمتهاي اضافي وجود دارد، البته خوباند، اما اضافياند. خوب گوش ندادن از چيزهايي است كه باعث خشكيدن نويسنده ميشود.
همه چيز از قابليت ديدن و شنيدن آغاز ميشود. ديدن را خوب ميبيني، اما شنيدن را فراموش كردهاي.
... به خاطر خدا بنويس، و در اين فكر نباش كه دربارهات چه خواهند گفت و يا نوشتهات پرت و پلا از آب درخواهد آمد.
ازنود صفحه سياه مشقِ من، يك صفحه درست و حسابي درميآيد. سعي ميكنم سياهمشقها را در سطل آشغال بريزم.
@Writing_lovers
(این نامه یک دورهی فشرده کارگاه داستاننویسی است.)
اسكات عزيز!
كتابت «شب دلاويز» را هم پسنديدم و هم نپسنديدم. با تصوير هوشمندانهاي از سارا و جرالد شروع كردهاي (از بد اقبالي دوستي كتاب را با خود برده و من نميتوانم به اصل كتاب استناد كنم، بنابراين ممكن است لغزشهايي داشته باشم.) بعد، با شدت شروع كردهاي به طرحريزي وضعيت آنها و بيگانهشان ساختهاي.
لازم نيست اسكات! اگر تو افراد واقعي را در نظر گرفتهاي و در موردشان چيز مينويسي، نميتواني براي آنها والدين ديگري بتراشي (پدر و مادرشان هر جور ميخواهند باشند، آنها فرزندان والدينشان هستند) نميتوان آنها را به انجام كارهاي خاصي مجبور كرد ...
شگفتي، خوب چيزي است؛ اما نميتوان با چيزي كه واقعاً نميتواند به وقوع بپيوندند، «شگفتي» آفريد.
بهترين آثار ما بايد اينگونه باشند: سراپا «شگفتيآفرين»، اما به واقعيت بايد آن چنان نزديك باشند كه بتوان انتظار وقوعشان را در زندگي واقعي داشت.
اسكات، به خاطر خدا بنويس. بيآنكه به چيزي يا كسي پايبند بشوي بنويس. اين همه گرفتار توصيفهاي زايد نشو.
ميتوانستي كتاب بهتري دربارة سارا و جرالد بنويسي، البته با اين شرط كه دربارهی آنها بيشتر ميدانستي. آنها به خاطر اينكه حقيقتاً وجود داشتند ناراحت نميشدند ...
بيآنكه جواب سؤالهاي شخصيات را بدهم، ميگويم خيلي وقت است كه «گوش كردن» را كنار گذاشتهاي.
در كتابت قسمتهاي اضافي وجود دارد، البته خوباند، اما اضافياند. خوب گوش ندادن از چيزهايي است كه باعث خشكيدن نويسنده ميشود.
همه چيز از قابليت ديدن و شنيدن آغاز ميشود. ديدن را خوب ميبيني، اما شنيدن را فراموش كردهاي.
... به خاطر خدا بنويس، و در اين فكر نباش كه دربارهات چه خواهند گفت و يا نوشتهات پرت و پلا از آب درخواهد آمد.
ازنود صفحه سياه مشقِ من، يك صفحه درست و حسابي درميآيد. سعي ميكنم سياهمشقها را در سطل آشغال بريزم.
@Writing_lovers
نویسنده بودن شما را با گزینههای بی شماری از هر شرایط انسانی در ارتباط قرار میدهد. در هر شرایط انسانی تعداد زیادی گزینه، استعداد، شور و شوق و انرژی وجود دارد که نویسنده میتواند آنها را فعال کند.
دیوید گراسمن
@Writing_lovers
دیوید گراسمن
@Writing_lovers
Forwarded from "خانهی نویسندگی خلاق"
اثر کلاسیکها بر مغز
|
تحقیقات پژوهشگران دانشگاه لیورپول نشان میدهد: مطالعه آثار ادبی کلاسیک شامل نثرهای پیچیده و اشعار به تقویت قدرت ذهنی و حتی افزایش روحیه افراد کمک میکند.
پژوهشگران در این مطالعه فعالیت مغزی ۳۰ داوطلب را در زمان خواندن آثار ادبی کلاسیک و برجسته ادبیات انگلیسی بررسی کردند.
در این تحقیق از نثرهای پیچیده نویسندگان سرشناسی مانند «ویلیام شکسپیر» و شعرایی مانند «تد هیوز»، «جان دان» و «الیزابت بارت» استفاده شد.
در گام نخست، تأثیر لغات پیچیده، اصطلاحات و واژههای نامأنوس بر بخشهای مختلف مغز ارزیابی شد و در گام دوم تأثیر اشعار به عنوان یک ابزار درمانی بررسی شدند.
تصاویر اسکن مغزی نشان میدهد که فعالیت مغزی داوطلبان در هنگام مطالعه نثرهای ادبی پیچیده و اشعار بهشدت افزایش پیدا میکند و به طور خاص نیمکره راست مغز که در ارتباط با حافظه اتوبیوگرافیک (اتفاقات زندگی شخصی) است، در زمان خواندن اشعار شاهد افزایش فعالیت است. «فیلیپ دیویس» استاد زبان انگلیسی دانشگاه لیورپول و از پژوهشگران حاضر در این مطالعه تأکید میکند: آثار ادبی کلاسیک مانند بوستر موشک برای مغز هستند که باعث تقویت عملکرد و قدرت ذهنی، در کنار افزایش روحیه فرد می شوند. «دیویس» خاطرنشان میکند: نتایج به دست آمده نشانگر نقش بسیار مفید آثار ادبی برجسته برای ایجاد خلاقیت است.
منبع: ایسنا
@nevisandegikhallagh
#خواندن #کلاسیکها
|
تحقیقات پژوهشگران دانشگاه لیورپول نشان میدهد: مطالعه آثار ادبی کلاسیک شامل نثرهای پیچیده و اشعار به تقویت قدرت ذهنی و حتی افزایش روحیه افراد کمک میکند.
پژوهشگران در این مطالعه فعالیت مغزی ۳۰ داوطلب را در زمان خواندن آثار ادبی کلاسیک و برجسته ادبیات انگلیسی بررسی کردند.
در این تحقیق از نثرهای پیچیده نویسندگان سرشناسی مانند «ویلیام شکسپیر» و شعرایی مانند «تد هیوز»، «جان دان» و «الیزابت بارت» استفاده شد.
در گام نخست، تأثیر لغات پیچیده، اصطلاحات و واژههای نامأنوس بر بخشهای مختلف مغز ارزیابی شد و در گام دوم تأثیر اشعار به عنوان یک ابزار درمانی بررسی شدند.
تصاویر اسکن مغزی نشان میدهد که فعالیت مغزی داوطلبان در هنگام مطالعه نثرهای ادبی پیچیده و اشعار بهشدت افزایش پیدا میکند و به طور خاص نیمکره راست مغز که در ارتباط با حافظه اتوبیوگرافیک (اتفاقات زندگی شخصی) است، در زمان خواندن اشعار شاهد افزایش فعالیت است. «فیلیپ دیویس» استاد زبان انگلیسی دانشگاه لیورپول و از پژوهشگران حاضر در این مطالعه تأکید میکند: آثار ادبی کلاسیک مانند بوستر موشک برای مغز هستند که باعث تقویت عملکرد و قدرت ذهنی، در کنار افزایش روحیه فرد می شوند. «دیویس» خاطرنشان میکند: نتایج به دست آمده نشانگر نقش بسیار مفید آثار ادبی برجسته برای ایجاد خلاقیت است.
منبع: ایسنا
@nevisandegikhallagh
#خواندن #کلاسیکها
ننوشتن به سبک همینگوی
✍ معصومه حامی دوست
ارنست همینگوی میگوید: «هنگام آفرينش داستان لازم نيست هرچه را ميخواهی به خواننده برسانی بنويسی. ميتوانی چيزهای بسياری را نگویی.»
از نظر او داستان پیرمرد و دریا میتوانست بیش از هزار صفحه باشد اما او شگرد حذف را به کار گرفت و بر آن بود تا هر کلمهای را که خواننده بتواند استنباط کند، از خبر حذف کند.
در مصاحبهای دربارهی این روش گفته است:
« سعي داشتهام براساس كوه يخ بنويسم. همیشه آنچه به چشم میخورد زير آب است. میتوانی هر چيز را كه میدانی حذف كنی و اين به استقامت كوه يخ میافزايد.
اين همان قسمتی است كه در داستان ديده نمیشود اما اگر نويسنده آنچه را كه نمیداند حذف كند، در داستان سوراخي باز میشود. پيروی از اصل كوه يخ كار دشواری است و من برای آن تلاش زيادی كردهام.»
در این صورت اگر خوب بدانی چه چيزی را میخواهی بگویی، خواننده حس میكند در پس آنچه نوشته شده، چيزی نهفته است و خودش افتادهها و ناگفتهها را كامل میكند.
نویسندگان زیادی از این روش متأثر بودهاند. در حقیقت توانایی اصلی نویسنده تشخیص و حذف بخشهای غیر ضروری روایت است.
اما چگونه میتوان بخشهای قابل حذف داستان را از بخش اصلی آن، تشخیص داد؟
یک: چنانچه حتی بخشیهایی از نوشتهات به نظرت درخشان است و وقت زیادی صرف نوشتنش کردهای اما ربطی به ساختار داستانت ندارند، با بی رحمی و بدون هر گونه دلبستگی حذفش کن.
دو: باید داستانهای زیادی بخوانی و ببینی نویسندگان بزرگ چطور از این روش در روایت داستانیشان بهره گرفتهاند.
و دیگر دانستن این نکته است که دستيابي به متن تراشيده و پيراسته، فقط و فقط در بازنويسی و بازآفرينیهای مكرر، ميسر است.
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
ارنست همینگوی میگوید: «هنگام آفرينش داستان لازم نيست هرچه را ميخواهی به خواننده برسانی بنويسی. ميتوانی چيزهای بسياری را نگویی.»
از نظر او داستان پیرمرد و دریا میتوانست بیش از هزار صفحه باشد اما او شگرد حذف را به کار گرفت و بر آن بود تا هر کلمهای را که خواننده بتواند استنباط کند، از خبر حذف کند.
در مصاحبهای دربارهی این روش گفته است:
« سعي داشتهام براساس كوه يخ بنويسم. همیشه آنچه به چشم میخورد زير آب است. میتوانی هر چيز را كه میدانی حذف كنی و اين به استقامت كوه يخ میافزايد.
اين همان قسمتی است كه در داستان ديده نمیشود اما اگر نويسنده آنچه را كه نمیداند حذف كند، در داستان سوراخي باز میشود. پيروی از اصل كوه يخ كار دشواری است و من برای آن تلاش زيادی كردهام.»
در این صورت اگر خوب بدانی چه چيزی را میخواهی بگویی، خواننده حس میكند در پس آنچه نوشته شده، چيزی نهفته است و خودش افتادهها و ناگفتهها را كامل میكند.
نویسندگان زیادی از این روش متأثر بودهاند. در حقیقت توانایی اصلی نویسنده تشخیص و حذف بخشهای غیر ضروری روایت است.
اما چگونه میتوان بخشهای قابل حذف داستان را از بخش اصلی آن، تشخیص داد؟
یک: چنانچه حتی بخشیهایی از نوشتهات به نظرت درخشان است و وقت زیادی صرف نوشتنش کردهای اما ربطی به ساختار داستانت ندارند، با بی رحمی و بدون هر گونه دلبستگی حذفش کن.
دو: باید داستانهای زیادی بخوانی و ببینی نویسندگان بزرگ چطور از این روش در روایت داستانیشان بهره گرفتهاند.
و دیگر دانستن این نکته است که دستيابي به متن تراشيده و پيراسته، فقط و فقط در بازنويسی و بازآفرينیهای مكرر، ميسر است.
@Writing_lovers
اگر وسوسه شویم و زبان را سرسری بگیریم، ما خود علت مشکلی خواهیم بود که پیش میآید. زیرا زبان خدایی است حسود، کسی را که با آن سرسری رفتار کند، بی کیفر نمیگذارد بلکه به اعماق تاریکی ها و آشفتگیها فرو میبرد.
کارل پوپر
📚سرچشمه های دانایی و نادانی
ترجمه عباس باقری
نشر نی
@Writing_lovers
کارل پوپر
📚سرچشمه های دانایی و نادانی
ترجمه عباس باقری
نشر نی
@Writing_lovers
یافتن تضمینی برای معنا در جهان یا در تجربه، نادیده گرفتن این واقعیت است که تجربهی ما از جهان، به واسطهی زبان شکل میگیرد.
کاترین بلزی
@Writing_lovers
کاترین بلزی
@Writing_lovers
از نوشتن این را میدانم که هر بار شاخ و برگهای اضافی و عناصر بیشتری را حذف میکنم.
خولیو کورتاسار
@Writing_lovers
خولیو کورتاسار
@Writing_lovers
جادو و نویسندگی
✍ معصومه حامی دوست
«اولین تجربهی کودک از جهان، نه فهم این مسئله است که بزرگترها قویترند بلکه فهم این است که نمیشود جادو کرد.»
والتر بنیامین
سالها پیش این جمله از والتر بنیامین را در یک سخنرانی شنیدم و در خاطرتم ماند و هرازگاهی در ذهنم درخشش مییافت، سرانجام دیروز پس از سالها منبع اصلیاش را یافتم.
عنوانش «جادو و خوشبختی» مقالهای دو صفحه ای از جورجو آگامبن است که با این جملهی فریبنده از بنیامین آغاز میشود.
آگامبن در ادامهی جملهی بنیامین مینویسد:« در واقع خیلی محتمل است که آن بغض ناشکستنی که گهگاه گلوی بچهها را میگیرد دقیقا از آنجا میآید که آنها میدانند نمیتوانند جادو کنند.»
سپس آگامبن این موضوع را به طور شگفت انگیزی با مقولهی زبان، ربط میدهد.
او مینویسد: «خوشبختی تماما مصادف است به اینکه خودمان را قادر به جادو بدانیم.»
چنانکه کافکا در تعریفی راز آلود مینویسد: اگر ما زندگی را به نام درستش بخوانیم، پیش میآید؛ چرا که زندگی خود ذات جادو است که خلق نمیکند بلکه فرا میخواند.»
این سخن میتواند ته ماندهی آن اعتقاد جادویی باشد که میگوید میتوانیم با گفتن نام واقعی چیزی، به آن متوسل شویم و او را به خود فراخوانیم.
بر این اساس، سنت جادو علم نامهای رمزی است و جادوگر بودن به معنای دانستن و بیدار کردن «سرنامها» است.
در حقیقت این سرنام یا نام رمزی به غیر از نام آشکاری است که اشیا دارند و مانع رهایی چیزها از زبان میشود. این نام رمزی، مخلوق را به امر بیان ناشده برمیگرداند.
از این دیدگاه ملال کودک بیش از آنکه از سر ندانستن نامهای جادویی باشد، به خاطر ناتوانیاش در آزاد کردن خود از خیمه نامیهایی است که بر او تحمیل شده است.
«نام داشتن، مجرم بودن است» در حقیقت خوشبختی و بینامی موجوداتی هستند که پشت دروازه های ساحران، بر در میکوبند.
همانطور که جادو نوعی آزاد شدن و در هم ریختن نام است، نویسنده هم با یافتن نام حقیقی چیزها از حصار قوانین جبری زبان فرار میکند و کل برج بابل نامها را به لرزه درمیآورد.
اگر در نظر آگامبن خوشبختیای در کار نیست مگر همین احساس قادر بودن به جادو و این به نوعی فراخوان خوشبختی است؛ میتوان چنین استدلال کرد که برای نویسنده هم، نامیدن دوبارهی نامها و جستن از قراردادهای خشک و متصلب زبانی، نوعی فراخوان خوشبختی است، چرا که در نوشتن از قید و بند محکم زبان رها میشویم و میتوانیم تجربهای متفاوت را در جهان از سر بگیریم.
______________________________
۱- برای خواندن مقالهی « جادو و خوشبختی » این عنوان را با ترجمه حسین نمکین در گوگل جستجو کنید.
۲- برج بابل:
در سِفر پیدایش، داستان برج بابل به عنوان افسانه اصلی علت پیدایش زبانهای مختلف دانسته میشود. طبق این داستان، مردم به یک زبان صحبت میکردند. آنان توافق کردند که برجی بلند بنا کنند تا به بهشت برسند. خداوند زبان آنان را مختلف قرار داد تا حرف یکدیگر را نفهمند و آنان را در زمین پراکندهساخت. عنوان مجموعه داستان «کتابخانه بابل» بورخس برگرفته از این اسطوره است.
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
«اولین تجربهی کودک از جهان، نه فهم این مسئله است که بزرگترها قویترند بلکه فهم این است که نمیشود جادو کرد.»
والتر بنیامین
سالها پیش این جمله از والتر بنیامین را در یک سخنرانی شنیدم و در خاطرتم ماند و هرازگاهی در ذهنم درخشش مییافت، سرانجام دیروز پس از سالها منبع اصلیاش را یافتم.
عنوانش «جادو و خوشبختی» مقالهای دو صفحه ای از جورجو آگامبن است که با این جملهی فریبنده از بنیامین آغاز میشود.
آگامبن در ادامهی جملهی بنیامین مینویسد:« در واقع خیلی محتمل است که آن بغض ناشکستنی که گهگاه گلوی بچهها را میگیرد دقیقا از آنجا میآید که آنها میدانند نمیتوانند جادو کنند.»
سپس آگامبن این موضوع را به طور شگفت انگیزی با مقولهی زبان، ربط میدهد.
او مینویسد: «خوشبختی تماما مصادف است به اینکه خودمان را قادر به جادو بدانیم.»
چنانکه کافکا در تعریفی راز آلود مینویسد: اگر ما زندگی را به نام درستش بخوانیم، پیش میآید؛ چرا که زندگی خود ذات جادو است که خلق نمیکند بلکه فرا میخواند.»
این سخن میتواند ته ماندهی آن اعتقاد جادویی باشد که میگوید میتوانیم با گفتن نام واقعی چیزی، به آن متوسل شویم و او را به خود فراخوانیم.
بر این اساس، سنت جادو علم نامهای رمزی است و جادوگر بودن به معنای دانستن و بیدار کردن «سرنامها» است.
در حقیقت این سرنام یا نام رمزی به غیر از نام آشکاری است که اشیا دارند و مانع رهایی چیزها از زبان میشود. این نام رمزی، مخلوق را به امر بیان ناشده برمیگرداند.
از این دیدگاه ملال کودک بیش از آنکه از سر ندانستن نامهای جادویی باشد، به خاطر ناتوانیاش در آزاد کردن خود از خیمه نامیهایی است که بر او تحمیل شده است.
«نام داشتن، مجرم بودن است» در حقیقت خوشبختی و بینامی موجوداتی هستند که پشت دروازه های ساحران، بر در میکوبند.
همانطور که جادو نوعی آزاد شدن و در هم ریختن نام است، نویسنده هم با یافتن نام حقیقی چیزها از حصار قوانین جبری زبان فرار میکند و کل برج بابل نامها را به لرزه درمیآورد.
اگر در نظر آگامبن خوشبختیای در کار نیست مگر همین احساس قادر بودن به جادو و این به نوعی فراخوان خوشبختی است؛ میتوان چنین استدلال کرد که برای نویسنده هم، نامیدن دوبارهی نامها و جستن از قراردادهای خشک و متصلب زبانی، نوعی فراخوان خوشبختی است، چرا که در نوشتن از قید و بند محکم زبان رها میشویم و میتوانیم تجربهای متفاوت را در جهان از سر بگیریم.
______________________________
۱- برای خواندن مقالهی « جادو و خوشبختی » این عنوان را با ترجمه حسین نمکین در گوگل جستجو کنید.
۲- برج بابل:
در سِفر پیدایش، داستان برج بابل به عنوان افسانه اصلی علت پیدایش زبانهای مختلف دانسته میشود. طبق این داستان، مردم به یک زبان صحبت میکردند. آنان توافق کردند که برجی بلند بنا کنند تا به بهشت برسند. خداوند زبان آنان را مختلف قرار داد تا حرف یکدیگر را نفهمند و آنان را در زمین پراکندهساخت. عنوان مجموعه داستان «کتابخانه بابل» بورخس برگرفته از این اسطوره است.
@Writing_lovers
کلاسیکی که باید خواند:
کتاب #داستانهای_بیدپا
«داستانهای بیدپا» ترجمهای ساده و روان از کلیله و دمنه است و پیچیدگیهای زبانی ترجمهی نصرالله منشی را ندارد.
محمد بن عبدالله بخاری بین سالهای ۵۴۱ تا ۵۴۴ ه.ق. آن را نوشته و مهمترین صفت آن ایجاز و جملههای کوتاهش میباشد. بهترین چاپ کتاب هم، تصحیح پرویز ناتل خانلری و محمد روشن است.
@Writing_lovers
کتاب #داستانهای_بیدپا
«داستانهای بیدپا» ترجمهای ساده و روان از کلیله و دمنه است و پیچیدگیهای زبانی ترجمهی نصرالله منشی را ندارد.
محمد بن عبدالله بخاری بین سالهای ۵۴۱ تا ۵۴۴ ه.ق. آن را نوشته و مهمترین صفت آن ایجاز و جملههای کوتاهش میباشد. بهترین چاپ کتاب هم، تصحیح پرویز ناتل خانلری و محمد روشن است.
@Writing_lovers