اسطورهٔ دیو بند و رنج نوشتن
✍ معصومه حامی دوست
توی اساطیر ایران باستان، نوشتن با دربند کردن دیوان در ارتباط است.
در کتاب شاهنامه میخوانیم تهمورث، شاه پیشدادی، میخواست جهان را از وجود دیوان پاک کند تا آنچه سودمند است از بند آزاد شود. بنابراین به نبرد با دیوان پرداخت و همه آنان را به بند کشید و خط (خواندن و نوشتن) را از آنها یاد گرفت.
نبشتن به خسرو بیاموختند
دلش را چو خورشید بفروختند
نبشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی، چه تازی و چه فارسی
چه سغدی چه چینی و چه پهلوی
ز هر گونه ای کان همی بشنوی
این داستان که در کتابهای مینوی خرد، شاهنامهی فردوسی و مجمل التواریخ و القصص آمده، نمادی از نبرد نویسنده و رنج حاصل از نوشتن است.
ایزابل آلنده میگوید: «نوشتن سفری است به سوی تاریک ترین مغاکهای خودآکاهی.» بنابراین عجیب نیست اگر این داستان را ماجرای رویارویی نویسنده با مغاکهای تاریک درونش بدانیم. این همان حکایت نبرد انسان اساطیری با دیوان سیاه رو و زشت است.
نویسندهای که افکار و درونیات تاریکش را در قالب جملات به بند میکشد، با قدرت خودآشکارگیاش سرانجام به آزادی بی انتها دست پیدا میکند.
در این سفر، آدمی میتواند از رنج نوشتن به آزادی خواندن راه پیدا کند و این آزادی فقط از راه نبرد نویسنده با اهریمن تاریکیها و افکار مبهم امکان پذیر است.
* آمیختگی معناییdewan دِوان(موجودات اهریمنی)و deban وdewan دِوان (مجموعه نوشتهها) جالب توجه است.
#شاهنامه
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
توی اساطیر ایران باستان، نوشتن با دربند کردن دیوان در ارتباط است.
در کتاب شاهنامه میخوانیم تهمورث، شاه پیشدادی، میخواست جهان را از وجود دیوان پاک کند تا آنچه سودمند است از بند آزاد شود. بنابراین به نبرد با دیوان پرداخت و همه آنان را به بند کشید و خط (خواندن و نوشتن) را از آنها یاد گرفت.
نبشتن به خسرو بیاموختند
دلش را چو خورشید بفروختند
نبشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی، چه تازی و چه فارسی
چه سغدی چه چینی و چه پهلوی
ز هر گونه ای کان همی بشنوی
این داستان که در کتابهای مینوی خرد، شاهنامهی فردوسی و مجمل التواریخ و القصص آمده، نمادی از نبرد نویسنده و رنج حاصل از نوشتن است.
ایزابل آلنده میگوید: «نوشتن سفری است به سوی تاریک ترین مغاکهای خودآکاهی.» بنابراین عجیب نیست اگر این داستان را ماجرای رویارویی نویسنده با مغاکهای تاریک درونش بدانیم. این همان حکایت نبرد انسان اساطیری با دیوان سیاه رو و زشت است.
نویسندهای که افکار و درونیات تاریکش را در قالب جملات به بند میکشد، با قدرت خودآشکارگیاش سرانجام به آزادی بی انتها دست پیدا میکند.
در این سفر، آدمی میتواند از رنج نوشتن به آزادی خواندن راه پیدا کند و این آزادی فقط از راه نبرد نویسنده با اهریمن تاریکیها و افکار مبهم امکان پذیر است.
* آمیختگی معناییdewan دِوان(موجودات اهریمنی)و deban وdewan دِوان (مجموعه نوشتهها) جالب توجه است.
#شاهنامه
@Writing_lovers
عادات مؤثر نویسندگان مشهور
بیژن نجدی برای نوشتن، ساكت و كمحرف ميشد، وقتی به اتاق كارش ميرفت، ويولون پرويز ياحقي را گوش ميداد و مينوشت و در ۲۴ ساعت بیش از نيمصفحه نمينوشت. همچنين دو يا سه پايانبندي مینوشت. بعد از تمام شدن داستان، آن را در دفتر ۲۰ برگي، پاكنويس ميكرد و همواره پس از پنج يا شش سال، دوباره به كار كردن روي آن ميپرداخت. مثلا داستان "شب سهرابكشان" از آن جمله داستانهايي است كه پس از شش سال، فضاي شكلگيري آن چند بار تغيير كرد.
@Writing_lovers
بیژن نجدی برای نوشتن، ساكت و كمحرف ميشد، وقتی به اتاق كارش ميرفت، ويولون پرويز ياحقي را گوش ميداد و مينوشت و در ۲۴ ساعت بیش از نيمصفحه نمينوشت. همچنين دو يا سه پايانبندي مینوشت. بعد از تمام شدن داستان، آن را در دفتر ۲۰ برگي، پاكنويس ميكرد و همواره پس از پنج يا شش سال، دوباره به كار كردن روي آن ميپرداخت. مثلا داستان "شب سهرابكشان" از آن جمله داستانهايي است كه پس از شش سال، فضاي شكلگيري آن چند بار تغيير كرد.
@Writing_lovers
رمز و رازهای خواندن
رمان «شماره صفرم» اومبرتو اکو را وقتی خریدم که یک ماه از مرگ او میگذشت. کتابی که خیلی کند و طی ماهها خواندمش.
نثر اکو برایم سرشار از جذابیت است. خواندن اعترافات رمان نویس جوانش برایم پر از ایده بود. هر خط آن را میخواندم و بارها و بارها بعضی پارگرافهایش را بازخوانی میکردم.
لحن سبکسرانه و نیشخند آمیزش مرا جلب میکند. حتی وقتی این مرد از سر تبختر جمله ای میگوید، برایم دوست داشتنی است.
شماره صفرم را به هوای یک کتاب خوب خریدم، به اکواعتماد داشتم و می دانستم چیزهایی جالبی برایم خواهد داشت و نکاتی را هم حین خواندن مییافتم.
عشقش بهمایا و این جمله آخرش از اسکارلت هارا قابل تأمل بود:« یک نکته ی دیگر میدانم ولی اجتناب میکنم با اول شخص آن را به زبان بیاورم و میگذارم آن را سوم شخص بگوید، وامیگذارم چون امروز روز دیگری است.»
مشهورترین و اولین رمانش با نام گل سرخ را نخوانده ام.
اولین مطالبی که از اکو خواندم یک سری مقالات بود که نمی دانم از کجا به دستم رسید و مرا غرق لذت کرد.
بعدها رمان نهصد صفحه ای جزیره روز پیشین اش را خواندم که تا پایانش را با علاقه و کنجکاوی دنبال کردم. در مدتی که کتاب را میخواندم شبها خواب کلمات را میدیدم.
اگر کنجکاوید بدانید، در چه باره بوده باید بگویم به مباحث فلسفی راجع به زمان مربوط میشد.
اگرچه جزییات جالب تری از آنچه در قالب این جمله ی کلی گفتم، در خود داشت. بعد هم که با الهام از اعترافات رمان نویس جوانش «خاطرات جورابهای گوزنی» را نوشتم.
سال گذشته کتاب «شش گشت گذار در جنگل های روایت»اش را میخواندم که در آن اشاراتی دارد به نوشتههای همشهریش ایتالو کالوینو.
از قضا آن روزها«شبی از شبهای زمستان مسافری»، کالوینو را میخواندم. اگر این داستان را نخوانده اید لازم است توضیح بدهم که این داستان خود کتاب در کتاب است.
به عنوان خواننده وقتی میبینم کتابها به هم راه دارند غرق شگفتی میشوم و بعدها وقتی به این همزمانی ها فکر می کنم لذتم از خواندن چندین برابر میشود.
این یکی از رمز و رازهای خواندن است که مرا سرمست میکند. با این راز میتوان به تمامیت سـاختاری داسـتانهای نـاتمام رسید.
گردش در دنیا توسط یک کتاب چنانکه کالوینو میگوید: «حالا بعد از اینکه از کتابی به کتابی دیگر بـه دور دنـیا گشتهای، از نو به آن بازگشتهای…»
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
رمان «شماره صفرم» اومبرتو اکو را وقتی خریدم که یک ماه از مرگ او میگذشت. کتابی که خیلی کند و طی ماهها خواندمش.
نثر اکو برایم سرشار از جذابیت است. خواندن اعترافات رمان نویس جوانش برایم پر از ایده بود. هر خط آن را میخواندم و بارها و بارها بعضی پارگرافهایش را بازخوانی میکردم.
لحن سبکسرانه و نیشخند آمیزش مرا جلب میکند. حتی وقتی این مرد از سر تبختر جمله ای میگوید، برایم دوست داشتنی است.
شماره صفرم را به هوای یک کتاب خوب خریدم، به اکواعتماد داشتم و می دانستم چیزهایی جالبی برایم خواهد داشت و نکاتی را هم حین خواندن مییافتم.
عشقش بهمایا و این جمله آخرش از اسکارلت هارا قابل تأمل بود:« یک نکته ی دیگر میدانم ولی اجتناب میکنم با اول شخص آن را به زبان بیاورم و میگذارم آن را سوم شخص بگوید، وامیگذارم چون امروز روز دیگری است.»
مشهورترین و اولین رمانش با نام گل سرخ را نخوانده ام.
اولین مطالبی که از اکو خواندم یک سری مقالات بود که نمی دانم از کجا به دستم رسید و مرا غرق لذت کرد.
بعدها رمان نهصد صفحه ای جزیره روز پیشین اش را خواندم که تا پایانش را با علاقه و کنجکاوی دنبال کردم. در مدتی که کتاب را میخواندم شبها خواب کلمات را میدیدم.
اگر کنجکاوید بدانید، در چه باره بوده باید بگویم به مباحث فلسفی راجع به زمان مربوط میشد.
اگرچه جزییات جالب تری از آنچه در قالب این جمله ی کلی گفتم، در خود داشت. بعد هم که با الهام از اعترافات رمان نویس جوانش «خاطرات جورابهای گوزنی» را نوشتم.
سال گذشته کتاب «شش گشت گذار در جنگل های روایت»اش را میخواندم که در آن اشاراتی دارد به نوشتههای همشهریش ایتالو کالوینو.
از قضا آن روزها«شبی از شبهای زمستان مسافری»، کالوینو را میخواندم. اگر این داستان را نخوانده اید لازم است توضیح بدهم که این داستان خود کتاب در کتاب است.
به عنوان خواننده وقتی میبینم کتابها به هم راه دارند غرق شگفتی میشوم و بعدها وقتی به این همزمانی ها فکر می کنم لذتم از خواندن چندین برابر میشود.
این یکی از رمز و رازهای خواندن است که مرا سرمست میکند. با این راز میتوان به تمامیت سـاختاری داسـتانهای نـاتمام رسید.
گردش در دنیا توسط یک کتاب چنانکه کالوینو میگوید: «حالا بعد از اینکه از کتابی به کتابی دیگر بـه دور دنـیا گشتهای، از نو به آن بازگشتهای…»
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers
«لذتِ دانش مختص بازندگان است.» ادبیات همین است. داستایوفسکی درباره بازندگان مینویسد. هکتور، شخصیت اصلی ایلیاد نیز بازنده است. صحبت درباره برندگان خیلی ملالآور است.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
می خواهم بنویسم، چون ما اصلا ننوشته ایم. چون به نحوه نوشتن هیچ فکر نکرده ایم که مثلا این را، این تاریکی را و آن قو را چه طور می شود نوشت.
هوشنگ گلشیری
@Writing_lovers
هوشنگ گلشیری
@Writing_lovers
مسئله تکرار اهمیت فراوان دارد. مهم است چون چیزی مثل آن نیست. همهی قصه ها را تقریبا شبیه هم میگویند.
اما اگر به دقت گوش کنید، می بینید که همهی قصه یکسان بیان نمیشود. همیشه اندکی گسترش است. هربار قصه را با اندکی تغییر بیان میکنید.
کارهای اولیه من گوش دادن مو به مو به قصه گویی های مردم بود و دریافتم این فکری مفرح است.
مثل فکری که در سینما هست. هر تصویر لاینقطع با تصویر پیشین متفاوت است. اگر به دقت گوش کنی؛ تو حرف میزنی و آن یکی دیگر و هر بار کمی تغییر میپذیرد.
تغییرات جزیی حتما باید باشد. درست به روال حرف زدنت گوش کن، می بینی هر دفعه در آن تغییر مختصری هست و این تغییرها خیلی اهمیت دارد.
وقتی از چیزی صحبت میکنم که پیش از آن صحبتش را کردهام، هربار مختصر تغییراتی میدهم تا تمام تصویر به دست آید. من فکر چنین کاری را در ذهن داشتم.
جمله بر این اساس است که هر کس اندکی از آن را به وجود میآورد. یک عکس تکی آن را نمی نماید. من دنبال چنین چیزی بودم و همین است که به نظرم تکراری وجود ندارد؛ مهم نیست چطور بگویید نامکرر بگویید.
گرترود استاین
از کتاب مصیبت نویسنده بودن
ترجمه سیروس طاهباز
@Writing_lovers
اما اگر به دقت گوش کنید، می بینید که همهی قصه یکسان بیان نمیشود. همیشه اندکی گسترش است. هربار قصه را با اندکی تغییر بیان میکنید.
کارهای اولیه من گوش دادن مو به مو به قصه گویی های مردم بود و دریافتم این فکری مفرح است.
مثل فکری که در سینما هست. هر تصویر لاینقطع با تصویر پیشین متفاوت است. اگر به دقت گوش کنی؛ تو حرف میزنی و آن یکی دیگر و هر بار کمی تغییر میپذیرد.
تغییرات جزیی حتما باید باشد. درست به روال حرف زدنت گوش کن، می بینی هر دفعه در آن تغییر مختصری هست و این تغییرها خیلی اهمیت دارد.
وقتی از چیزی صحبت میکنم که پیش از آن صحبتش را کردهام، هربار مختصر تغییراتی میدهم تا تمام تصویر به دست آید. من فکر چنین کاری را در ذهن داشتم.
جمله بر این اساس است که هر کس اندکی از آن را به وجود میآورد. یک عکس تکی آن را نمی نماید. من دنبال چنین چیزی بودم و همین است که به نظرم تکراری وجود ندارد؛ مهم نیست چطور بگویید نامکرر بگویید.
گرترود استاین
از کتاب مصیبت نویسنده بودن
ترجمه سیروس طاهباز
@Writing_lovers
یک کمیتهٔ ارزشمند و خلاق
✍ معصومه حامی دوست
راستش مدتها بود که میخواستم این مطلب را بنویسم اما وضوح موضوع و توصیهٔ مکررش مرا از نوشتن در این باره منصرف میکرد، ولی مگر نه اینکه یادآوری یک موضوع خود بخشی از دانش به حساب میآید، بنابراین نشستم و این متن را برایتان نوشتم.
نویسنده معروف "جان اشتاینبک" جایی گفته است: "برای همه اتفاق افتاده مشکلی که شب نمیتوانستیم حل کنیم، صبح روز بعد با دخالت "کمیته خواب" حلشده است."
همچنین گفته شده انیشتین روزانه ده ساعت میخوابید. هیچچیز مثل خواب، برای خلوت کردن با خودمان، مفید نیست.
در حقیقت خواب شبانه، مهارتهای استدلالی و حل مسئله را در ما بهبود میدهد و میتواند درهای جهان مخفی را به روی ما باز کند.
بورخس از قول پدرش نقل میکند که قبل از خواب به کشوری خیالی، فکر میکرد و دربارهٔ آن رویا میبافت.
باید بتوانیم قدر این بخش خلاق را بدانیم و از آن استفاده کنیم.حتی چرت زدنهای کوتاه در طول روز باعث افزایش خلاقیت میشود.
سالها پیش در کتاب «سنگ فرش هر خیابان از طلاست» خوانده بودم، انیشتین چرتهای کوتاه روزانه داشت و برای این که چرتهایش طولانی نشود، با یک قاشق و بشقاب فلزی روی مبل مینشست. اجازه میداد خواب برای یک لحظه بر او چیره شود و سپس – بوم! با صدای برخورد بشقاب به زمین بیدار میشد.
در آخر خالی از لطف نیست به جملهای از شکسپیر در نمایشنامه مکبث اشاره کنم:
در پردهٔ سوم، لیدی مکبث در توصیهای استثنایی به شاه مکبث میگوید:
«تو به چیزی محتاجی که مفرح همه طبایع است یعنی خواب.»
شاید فکر بدی نباشد اگر یک ربع زودتر به رختخواب برویم و کمی وقت برای خیالبافی پیش از خواب بگذاریم.
یک سؤال: رابطه شما تا امروز با این بخش خلاق وجودتان چطور بوده؟
@Writing_lovers
✍ معصومه حامی دوست
راستش مدتها بود که میخواستم این مطلب را بنویسم اما وضوح موضوع و توصیهٔ مکررش مرا از نوشتن در این باره منصرف میکرد، ولی مگر نه اینکه یادآوری یک موضوع خود بخشی از دانش به حساب میآید، بنابراین نشستم و این متن را برایتان نوشتم.
نویسنده معروف "جان اشتاینبک" جایی گفته است: "برای همه اتفاق افتاده مشکلی که شب نمیتوانستیم حل کنیم، صبح روز بعد با دخالت "کمیته خواب" حلشده است."
همچنین گفته شده انیشتین روزانه ده ساعت میخوابید. هیچچیز مثل خواب، برای خلوت کردن با خودمان، مفید نیست.
در حقیقت خواب شبانه، مهارتهای استدلالی و حل مسئله را در ما بهبود میدهد و میتواند درهای جهان مخفی را به روی ما باز کند.
بورخس از قول پدرش نقل میکند که قبل از خواب به کشوری خیالی، فکر میکرد و دربارهٔ آن رویا میبافت.
باید بتوانیم قدر این بخش خلاق را بدانیم و از آن استفاده کنیم.حتی چرت زدنهای کوتاه در طول روز باعث افزایش خلاقیت میشود.
سالها پیش در کتاب «سنگ فرش هر خیابان از طلاست» خوانده بودم، انیشتین چرتهای کوتاه روزانه داشت و برای این که چرتهایش طولانی نشود، با یک قاشق و بشقاب فلزی روی مبل مینشست. اجازه میداد خواب برای یک لحظه بر او چیره شود و سپس – بوم! با صدای برخورد بشقاب به زمین بیدار میشد.
در آخر خالی از لطف نیست به جملهای از شکسپیر در نمایشنامه مکبث اشاره کنم:
در پردهٔ سوم، لیدی مکبث در توصیهای استثنایی به شاه مکبث میگوید:
«تو به چیزی محتاجی که مفرح همه طبایع است یعنی خواب.»
شاید فکر بدی نباشد اگر یک ربع زودتر به رختخواب برویم و کمی وقت برای خیالبافی پیش از خواب بگذاریم.
یک سؤال: رابطه شما تا امروز با این بخش خلاق وجودتان چطور بوده؟
@Writing_lovers
چرا مینویسم؟ چرا نقاشی میکنم؟ فقط همین راه وجود دارد، تنها راه ممکن برای من تا بتوانم دنیا و خودم را کنترل کنم. من وقتی مینویسم یا نقاشی میکنم احساس میکنم که کسی هستم، احساس میکنم که زنده هستم.
گونتر گراس
@Writing_lovers🖌
گونتر گراس
@Writing_lovers🖌
غرقگی
مدتها بود به خاطر مشغله، از تجربهی خواندن یکباره کل یک کتاب محروم بودم تا اینکه امشب فرصتی دست داد و کتابی را در یک نشست دوساعته خواندم.
کتاب نو و تمیز بود اما بعد از اینکه تمام شد پر از لکهای روغنی بود که از جای انگشتهایم روی کتاب جا مانده بود. دیدن این صحنه مرا پکر کرد چرا که مانند یک بچه کوچک کتاب خوانده بودم.
واقعیت این بود که حین خواندن گشنه شدم و از غذایی که خورده بودم، به کتاب مالیده بودم.
با این اتفاق احساس شلختگی میکردم، اما به دنبال آن بودم تا نکته خوبی از دل این تجربه بیرون بکشم.
به یاد حرف چارلز لمب افتادم که یک جا به کلریج گفته بود علاقه خاصی به کتابهایی دارد که لای ورق هایشان خردههای کلوچهی کرهای مانده است.
او مینویسد:« ورقههای لکه دار و ظاهر مندرس ... یک نسخهی تام جونز یا کشیش دهکده، چقدر برای یک عاشق واقعی کتاب خوانی زیباست!... آیا کسی هست که آنها را حتی کمی تمیزتر بخواهد؟»
و با خودم گفتم این لکهها نشان میدهد من این کتاب را در شبی زمستانی که نیمرو خوردم، خواندهام. به یاد می آورم از آخرین باری که غرق خواندن، به ساندویچی گاز زدهام مدتها میگذرد.
اگرچه یادآوری و بیان چنین تعابیری هیچکدام چرب شدن صفحات کتابم را توجیه نمیکردند و همچنان قیافه زشتش در نظرم خودنمایی میکرد.
اما میتوانست بدل به مضمون جالب و فریبندهای شود و مرا به این فکر انداخت که دراین باره بنویسم و به مزایای چنین مطالعاتی بیندیشم.
خواندنی چنین، به طوری که در کتاب غرق شوی و هر نوع آدابی را از یاد ببری، تجربهای نیست که در این دنیای شلوغ به آسانی به دست آید. پس با خود میگویم کودکانه خواندنم هوس است...
معصومه حامی دوست
۹۷/۱۰/۱۰
@Writing_lovers
مدتها بود به خاطر مشغله، از تجربهی خواندن یکباره کل یک کتاب محروم بودم تا اینکه امشب فرصتی دست داد و کتابی را در یک نشست دوساعته خواندم.
کتاب نو و تمیز بود اما بعد از اینکه تمام شد پر از لکهای روغنی بود که از جای انگشتهایم روی کتاب جا مانده بود. دیدن این صحنه مرا پکر کرد چرا که مانند یک بچه کوچک کتاب خوانده بودم.
واقعیت این بود که حین خواندن گشنه شدم و از غذایی که خورده بودم، به کتاب مالیده بودم.
با این اتفاق احساس شلختگی میکردم، اما به دنبال آن بودم تا نکته خوبی از دل این تجربه بیرون بکشم.
به یاد حرف چارلز لمب افتادم که یک جا به کلریج گفته بود علاقه خاصی به کتابهایی دارد که لای ورق هایشان خردههای کلوچهی کرهای مانده است.
او مینویسد:« ورقههای لکه دار و ظاهر مندرس ... یک نسخهی تام جونز یا کشیش دهکده، چقدر برای یک عاشق واقعی کتاب خوانی زیباست!... آیا کسی هست که آنها را حتی کمی تمیزتر بخواهد؟»
و با خودم گفتم این لکهها نشان میدهد من این کتاب را در شبی زمستانی که نیمرو خوردم، خواندهام. به یاد می آورم از آخرین باری که غرق خواندن، به ساندویچی گاز زدهام مدتها میگذرد.
اگرچه یادآوری و بیان چنین تعابیری هیچکدام چرب شدن صفحات کتابم را توجیه نمیکردند و همچنان قیافه زشتش در نظرم خودنمایی میکرد.
اما میتوانست بدل به مضمون جالب و فریبندهای شود و مرا به این فکر انداخت که دراین باره بنویسم و به مزایای چنین مطالعاتی بیندیشم.
خواندنی چنین، به طوری که در کتاب غرق شوی و هر نوع آدابی را از یاد ببری، تجربهای نیست که در این دنیای شلوغ به آسانی به دست آید. پس با خود میگویم کودکانه خواندنم هوس است...
معصومه حامی دوست
۹۷/۱۰/۱۰
@Writing_lovers
از اینجا شروع می کنم...
✍ معصومه حامی دوست
«از اینجا شروع میکنم...» این جملهی ابتدایی کتاب «روزنوشت تنهایی» اثر می سارتون است.
سارتون در این کتاب از رسیدن به سرچشمه یعنی به عمق وجودش حرف میزند.
جایی که احساساتی همچون خشم، انزوا و ترسهای آدمی در آن مخفی شده اند. او نشان میدهد چطور میتوان عمیق تر شد و اعماق سفت سنگی را شکست و به سرچشمهی خود رسید.
ده دقیقه وقت بگذارید و به اعماق وجود خود سرکبکشید، نقطه ای که خلاقیتتان در آنجا قرار گرفته است و یادداشتی بنویسید که ازعمق وجود شما ریشه میگیرد.
نوشتهتان را با جملهی سارتون آغاز کنید،
« از اینجا شروع می کنم...»
و با در نظر گرفتن و توصیف چیزهای دیدنی اجازه دهید تا آن چیزها شما را به سوی نادیدنیهای درونتان هدایت کند.
بدین گونه راهی به دنیای درونتان باز میکنید.
در پایان به دنبال یکعنوان مناسب برای نوشته تان باشید. اسم گذاری به منزله تشخص دادن به کارتان است، پس اهمیت آن را دست کم نگیرید.
@Writing_lovers🖌
✍ معصومه حامی دوست
«از اینجا شروع میکنم...» این جملهی ابتدایی کتاب «روزنوشت تنهایی» اثر می سارتون است.
سارتون در این کتاب از رسیدن به سرچشمه یعنی به عمق وجودش حرف میزند.
جایی که احساساتی همچون خشم، انزوا و ترسهای آدمی در آن مخفی شده اند. او نشان میدهد چطور میتوان عمیق تر شد و اعماق سفت سنگی را شکست و به سرچشمهی خود رسید.
ده دقیقه وقت بگذارید و به اعماق وجود خود سرکبکشید، نقطه ای که خلاقیتتان در آنجا قرار گرفته است و یادداشتی بنویسید که ازعمق وجود شما ریشه میگیرد.
نوشتهتان را با جملهی سارتون آغاز کنید،
« از اینجا شروع می کنم...»
و با در نظر گرفتن و توصیف چیزهای دیدنی اجازه دهید تا آن چیزها شما را به سوی نادیدنیهای درونتان هدایت کند.
بدین گونه راهی به دنیای درونتان باز میکنید.
در پایان به دنبال یکعنوان مناسب برای نوشته تان باشید. اسم گذاری به منزله تشخص دادن به کارتان است، پس اهمیت آن را دست کم نگیرید.
@Writing_lovers🖌
من بر حسب تصادف دست به قلم بردم. شاید برای اینکه به یک دوست ثابت کنم که نسل من میتواند نویسنده ساز باشد. و گذاشتم که به دام بیفتم: نوشتن را دنبال کردم و متوجه شدم که هیچ چیز در دنیا به این حد برایم لذت بخش نیست.
گابریل گارسیا مارکز
@Writing_lovers
گابریل گارسیا مارکز
@Writing_lovers
«این زیبای شگفت انگیز»
فیلم فرانسوی «این زیبای شگفت انگیز» دربارهی کتاب، نوشتن، باغچه و ...است. امیدوارم فرصت تهیه و تماشای آن را داشته باشید.
@Writing_lovers
فیلم فرانسوی «این زیبای شگفت انگیز» دربارهی کتاب، نوشتن، باغچه و ...است. امیدوارم فرصت تهیه و تماشای آن را داشته باشید.
@Writing_lovers
نامه ارنست همينگوي به اسكات فيتز جرالد
(این نامه یک دورهی فشرده کارگاه داستاننویسی است.)
اسكات عزيز!
كتابت «شب دلاويز» را هم پسنديدم و هم نپسنديدم. با تصوير هوشمندانهاي از سارا و جرالد شروع كردهاي (از بد اقبالي دوستي كتاب را با خود برده و من نميتوانم به اصل كتاب استناد كنم، بنابراين ممكن است لغزشهايي داشته باشم.) بعد، با شدت شروع كردهاي به طرحريزي وضعيت آنها و بيگانهشان ساختهاي.
لازم نيست اسكات! اگر تو افراد واقعي را در نظر گرفتهاي و در موردشان چيز مينويسي، نميتواني براي آنها والدين ديگري بتراشي (پدر و مادرشان هر جور ميخواهند باشند، آنها فرزندان والدينشان هستند) نميتوان آنها را به انجام كارهاي خاصي مجبور كرد ...
شگفتي، خوب چيزي است؛ اما نميتوان با چيزي كه واقعاً نميتواند به وقوع بپيوندند، «شگفتي» آفريد.
بهترين آثار ما بايد اينگونه باشند: سراپا «شگفتيآفرين»، اما به واقعيت بايد آن چنان نزديك باشند كه بتوان انتظار وقوعشان را در زندگي واقعي داشت.
اسكات، به خاطر خدا بنويس. بيآنكه به چيزي يا كسي پايبند بشوي بنويس. اين همه گرفتار توصيفهاي زايد نشو.
ميتوانستي كتاب بهتري دربارة سارا و جرالد بنويسي، البته با اين شرط كه دربارهی آنها بيشتر ميدانستي. آنها به خاطر اينكه حقيقتاً وجود داشتند ناراحت نميشدند ...
بيآنكه جواب سؤالهاي شخصيات را بدهم، ميگويم خيلي وقت است كه «گوش كردن» را كنار گذاشتهاي.
در كتابت قسمتهاي اضافي وجود دارد، البته خوباند، اما اضافياند. خوب گوش ندادن از چيزهايي است كه باعث خشكيدن نويسنده ميشود.
همه چيز از قابليت ديدن و شنيدن آغاز ميشود. ديدن را خوب ميبيني، اما شنيدن را فراموش كردهاي.
... به خاطر خدا بنويس، و در اين فكر نباش كه دربارهات چه خواهند گفت و يا نوشتهات پرت و پلا از آب درخواهد آمد.
ازنود صفحه سياه مشقِ من، يك صفحه درست و حسابي درميآيد. سعي ميكنم سياهمشقها را در سطل آشغال بريزم.
@Writing_lovers
(این نامه یک دورهی فشرده کارگاه داستاننویسی است.)
اسكات عزيز!
كتابت «شب دلاويز» را هم پسنديدم و هم نپسنديدم. با تصوير هوشمندانهاي از سارا و جرالد شروع كردهاي (از بد اقبالي دوستي كتاب را با خود برده و من نميتوانم به اصل كتاب استناد كنم، بنابراين ممكن است لغزشهايي داشته باشم.) بعد، با شدت شروع كردهاي به طرحريزي وضعيت آنها و بيگانهشان ساختهاي.
لازم نيست اسكات! اگر تو افراد واقعي را در نظر گرفتهاي و در موردشان چيز مينويسي، نميتواني براي آنها والدين ديگري بتراشي (پدر و مادرشان هر جور ميخواهند باشند، آنها فرزندان والدينشان هستند) نميتوان آنها را به انجام كارهاي خاصي مجبور كرد ...
شگفتي، خوب چيزي است؛ اما نميتوان با چيزي كه واقعاً نميتواند به وقوع بپيوندند، «شگفتي» آفريد.
بهترين آثار ما بايد اينگونه باشند: سراپا «شگفتيآفرين»، اما به واقعيت بايد آن چنان نزديك باشند كه بتوان انتظار وقوعشان را در زندگي واقعي داشت.
اسكات، به خاطر خدا بنويس. بيآنكه به چيزي يا كسي پايبند بشوي بنويس. اين همه گرفتار توصيفهاي زايد نشو.
ميتوانستي كتاب بهتري دربارة سارا و جرالد بنويسي، البته با اين شرط كه دربارهی آنها بيشتر ميدانستي. آنها به خاطر اينكه حقيقتاً وجود داشتند ناراحت نميشدند ...
بيآنكه جواب سؤالهاي شخصيات را بدهم، ميگويم خيلي وقت است كه «گوش كردن» را كنار گذاشتهاي.
در كتابت قسمتهاي اضافي وجود دارد، البته خوباند، اما اضافياند. خوب گوش ندادن از چيزهايي است كه باعث خشكيدن نويسنده ميشود.
همه چيز از قابليت ديدن و شنيدن آغاز ميشود. ديدن را خوب ميبيني، اما شنيدن را فراموش كردهاي.
... به خاطر خدا بنويس، و در اين فكر نباش كه دربارهات چه خواهند گفت و يا نوشتهات پرت و پلا از آب درخواهد آمد.
ازنود صفحه سياه مشقِ من، يك صفحه درست و حسابي درميآيد. سعي ميكنم سياهمشقها را در سطل آشغال بريزم.
@Writing_lovers
نویسنده بودن شما را با گزینههای بی شماری از هر شرایط انسانی در ارتباط قرار میدهد. در هر شرایط انسانی تعداد زیادی گزینه، استعداد، شور و شوق و انرژی وجود دارد که نویسنده میتواند آنها را فعال کند.
دیوید گراسمن
@Writing_lovers
دیوید گراسمن
@Writing_lovers