چه عواملی علاقمندان به نویسندگی را از نوشتن بازمیدارد؟
اسلون ویلسون
دربارهی هزاران نفری که میگویند میخواهند بنویسند اما نمینویسند، این گروه عظیم را چه عاملی از نوشتن باز میدارد؟ نبودن استعداد؟
استعداد البته کلمه ای است پوشاننده که تقریبا هر معنایی را شامل است، اما در معنای منطقی خودش، به گمان من کلمه ای است بسیار کلی. حدس میزنم دست کم یک سوم همهی آدمهای این سرزمین اگر حرفی برای گفتن داشته باشند، استعداد لازم را دارند.
🔍من معدودی از خواهان نویسنده شدن ها را میبینم که نمیتوانند بنویسند ، بیشتر شان آدمهایی هستند که به دلایل گوناگون نمیتوانند حس کنند، بشنوند و یا فکر کنند.
زمانی اعتقاد داشتم که بسیاری از آدمها از آن جهت نمینویسند که جز هیجان ناچیزی برای بیان چیزی در چنته ندارند اما بعدها به این نتیجه رسیدم که هیجان سرشار هم، چندان که به نظر میرسد نادر نیست. اما بسیاری از آدمها چنان بر آن سرپوش میگذارند که چون دیگر بار بخواهند به بیان آن بپردازند قادر به بازیافتنش نیستند.
به این دلایل است که بسیاری از آدمها نمینویسند. احساس اینکه نوشتن حرفهای است دانشمندانه. ترس از هیجان. ترس از خود بروز دادن.
نویسنده تا از هیجانی خواه با ارزش و خواه بی ارزش، سرشار نشود و تمام وجودش را به آن نسپارد، نخواهد توانست نوشته ای کارآمد بنویسد. تمامی کار آدمی، ناچار تصویری است از آینهی روح و اندیشهی او.
🔍 از این رو نویسندگی کار طاقت فرسایی است، زیرا یحتمل پس از کار بسیار، نویسندهای درمییابد که سرانجام توفیق یافته است که به نحو کامل خود را ابله یا چیزی ناچیزتر از آن نشان دهد.
من فکر میکنم نویسنده های بسیاری به خوبی تولستوی نوشته اند اما تفاوت در این است که تولستوی به آشکار ساختن وجود خویش میپردازد. برای نویسنده بزرگی شدن باید نخست انسان بزرگی بود و سپس مهارتی را فراگرفت و وجود خود را به صفحات کتاب منتقل کرد.
🔍اما معدودی از ما آدمهای بزرگی هستیم و همواره با این پرسش مواجهیم که آیا زندگی ما ارزش به ثبت رسیدن را دارد. این تواضع خود دلیلی است که چرا بسیاری از مردم قادر به نوشتن نیستند.
یکی از شاگردانم به من گفت: « اگر نوشتن چیزی جز ثبت تصورات شخصی انسان از جهان نیست که این به معنای آن است که آدم وجود خودش را به روی کاغذ بیاورد، چرا باید من به خود این جرأت را بدهم که بیندیشم من واجد چیز بخصوصی برای عرضه کردن هستم؟»
🔍پاسخ البته این است که صرفنظر از تمایل آدمی به تکروی، تمام انسانها بیشتر شبیه یکدیگرند تا متفاوت از هم، همه اعضای یکدیگر و قطرههایی از یک دریای عظیمند و آن کس که خود را به خوبی بیان میکند به همان ترتیب تمام بشریت را بیان کرده است. اکثر خواننده های اندیشمند، کنجکاو دانستن زندگی همه نوع آدمی هستند.
خلاصه کلام اینکه برای نویسنده بودن، نه دهم کار داشتن فکر و احساس کامل و یک دهم آموختن شیوهی نوشتن است.
@Writing_lovers🖌
اسلون ویلسون
دربارهی هزاران نفری که میگویند میخواهند بنویسند اما نمینویسند، این گروه عظیم را چه عاملی از نوشتن باز میدارد؟ نبودن استعداد؟
استعداد البته کلمه ای است پوشاننده که تقریبا هر معنایی را شامل است، اما در معنای منطقی خودش، به گمان من کلمه ای است بسیار کلی. حدس میزنم دست کم یک سوم همهی آدمهای این سرزمین اگر حرفی برای گفتن داشته باشند، استعداد لازم را دارند.
🔍من معدودی از خواهان نویسنده شدن ها را میبینم که نمیتوانند بنویسند ، بیشتر شان آدمهایی هستند که به دلایل گوناگون نمیتوانند حس کنند، بشنوند و یا فکر کنند.
زمانی اعتقاد داشتم که بسیاری از آدمها از آن جهت نمینویسند که جز هیجان ناچیزی برای بیان چیزی در چنته ندارند اما بعدها به این نتیجه رسیدم که هیجان سرشار هم، چندان که به نظر میرسد نادر نیست. اما بسیاری از آدمها چنان بر آن سرپوش میگذارند که چون دیگر بار بخواهند به بیان آن بپردازند قادر به بازیافتنش نیستند.
به این دلایل است که بسیاری از آدمها نمینویسند. احساس اینکه نوشتن حرفهای است دانشمندانه. ترس از هیجان. ترس از خود بروز دادن.
نویسنده تا از هیجانی خواه با ارزش و خواه بی ارزش، سرشار نشود و تمام وجودش را به آن نسپارد، نخواهد توانست نوشته ای کارآمد بنویسد. تمامی کار آدمی، ناچار تصویری است از آینهی روح و اندیشهی او.
🔍 از این رو نویسندگی کار طاقت فرسایی است، زیرا یحتمل پس از کار بسیار، نویسندهای درمییابد که سرانجام توفیق یافته است که به نحو کامل خود را ابله یا چیزی ناچیزتر از آن نشان دهد.
من فکر میکنم نویسنده های بسیاری به خوبی تولستوی نوشته اند اما تفاوت در این است که تولستوی به آشکار ساختن وجود خویش میپردازد. برای نویسنده بزرگی شدن باید نخست انسان بزرگی بود و سپس مهارتی را فراگرفت و وجود خود را به صفحات کتاب منتقل کرد.
🔍اما معدودی از ما آدمهای بزرگی هستیم و همواره با این پرسش مواجهیم که آیا زندگی ما ارزش به ثبت رسیدن را دارد. این تواضع خود دلیلی است که چرا بسیاری از مردم قادر به نوشتن نیستند.
یکی از شاگردانم به من گفت: « اگر نوشتن چیزی جز ثبت تصورات شخصی انسان از جهان نیست که این به معنای آن است که آدم وجود خودش را به روی کاغذ بیاورد، چرا باید من به خود این جرأت را بدهم که بیندیشم من واجد چیز بخصوصی برای عرضه کردن هستم؟»
🔍پاسخ البته این است که صرفنظر از تمایل آدمی به تکروی، تمام انسانها بیشتر شبیه یکدیگرند تا متفاوت از هم، همه اعضای یکدیگر و قطرههایی از یک دریای عظیمند و آن کس که خود را به خوبی بیان میکند به همان ترتیب تمام بشریت را بیان کرده است. اکثر خواننده های اندیشمند، کنجکاو دانستن زندگی همه نوع آدمی هستند.
خلاصه کلام اینکه برای نویسنده بودن، نه دهم کار داشتن فکر و احساس کامل و یک دهم آموختن شیوهی نوشتن است.
@Writing_lovers🖌
والاس گفته: «آموختن چگونگی تفکر، به معنای آموختن اعمال کنترل بر این است که چطور و درباره چه بیندیشید، یعنی به اندازه کافی خبردار و آگاه باشید تا انتخاب کنید آنچه را به آن توجه میکنید و اینکه چگونه از معنا تجربه بسازید.»
خواندن را جایگزین تفکر کنید. پرورش دقت همیشه برای کتاب خوان دشوار بوده است، از زمانی که کتاب خوان وجود داشته است، خوانندگانی هم وجود داشتهاند که از ناتوانیشان در تمرکز مستأصل بودهاند. این طبیعت انسان است.
آلن جیکوبز
@Writing_lovers🖌
خواندن را جایگزین تفکر کنید. پرورش دقت همیشه برای کتاب خوان دشوار بوده است، از زمانی که کتاب خوان وجود داشته است، خوانندگانی هم وجود داشتهاند که از ناتوانیشان در تمرکز مستأصل بودهاند. این طبیعت انسان است.
آلن جیکوبز
@Writing_lovers🖌
زمانی که نوشتن را شروع میکنید، در را ببندید. باید هدفتان این باشد که هر روز بنویسید، مثل بدنسازی. من هزار کلمه در روز را پیشنهاد میکنم. وقتی هدف تعیین شد تا وقتی که به هدف نرسیدید، در را بسته نگه دارید. سپس کارتان را روی کاغذ (معادل چهار صفحه دفتر) یا کامپیوترتان وارد کنید. نوشته خواه یک اثر ادبی باشد یا متن یک مقاله، کار همیشه و هر بار با یک کلمه شروع میشود.
استیون کینگ
@Writing_lovers🖌
استیون کینگ
@Writing_lovers🖌
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
مطالب خوب درباره کتاب و کتابخوانی را در لینک زیر با عنوان «چرا کتاب بخوانیم؟» جستجو کنید.
http://blog.madani.pro
http://blog.madani.pro
گاهنوشتههای میثم مدنی
گاهنوشتههای میثم مدنی - حوزه علوم رایانه، داده، تصمیم و کتابخوانی
داده کاوی، دانشگاه صنعتی شریف، دانشگاه شهید بهشتی، تحلیل داده، سیستمهای پیشنهاددهنده، توصیه کننده، kpi و okr هوش تجاری، تحلیل کسب و کار، کتاب و کتابخوانی. چرا کتاب بخوانیم.
«آتش از اینکه زیر دیگی از آب قرار گرفته ناراحت بود، چون خود را عنصر برتر میدانست، پس شعلههایش را بالاتر و بالاتر برد، تا جایی که آب به جوش آمد، سر ریز شد و آتش را خاموش کرد.»
متن بالاحکایتی است از لئوناردو داوینچی که آن را بر سه ستون موازی نوشت، سه روایت پشت سر هم که همهشان ناکاملاند و هربار هم چند نکته به آن میافزاید و توصیف میکند که چگونه از زغالی کوچک شعلهای جرقه میزند، مشتعل میشود و همه چیز را فرامیگیرد. او میداند که میتوان از تکه چوبی که در اجاق آشپزخانه مشتعل میشود، قصهای ساخت که تا بینهایت برود.
یادداشتهای لئوناردو مستندات فوقالعادهای از مبارزه نویسنده با زبان است برای دستیابی به چیزی که از نیروی بیانش میگریزد.
شش یادداشت برای هزارهی بعدی
ایتالو کالوینو
@Writing_lovers🖌
متن بالاحکایتی است از لئوناردو داوینچی که آن را بر سه ستون موازی نوشت، سه روایت پشت سر هم که همهشان ناکاملاند و هربار هم چند نکته به آن میافزاید و توصیف میکند که چگونه از زغالی کوچک شعلهای جرقه میزند، مشتعل میشود و همه چیز را فرامیگیرد. او میداند که میتوان از تکه چوبی که در اجاق آشپزخانه مشتعل میشود، قصهای ساخت که تا بینهایت برود.
یادداشتهای لئوناردو مستندات فوقالعادهای از مبارزه نویسنده با زبان است برای دستیابی به چیزی که از نیروی بیانش میگریزد.
شش یادداشت برای هزارهی بعدی
ایتالو کالوینو
@Writing_lovers🖌
نویسنده نباشید، به جایش خودِ نوشتن باشید. نویسنده بودن یعنی راکد و ایستا بودن. عمل نوشتن حرکت را نشان میدهد، فعالیت و زندگی را. وقتی از حرکت میایستی در واقع مردهای. هیچوقت برای نوشتن زود نیست، از همان وقتی که میتوانی بخوانی، میتوانی بنویسی.
ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
وقتی ضعف و انکسار ملت خود را دیدم، دانستم که ما ناگزیریم با سلاح وقت مسلح شویم و آن آموختن تمام علوم امروزی بود، وگرنه ما را جزو ملل وحشی میشمردند و برما آقائی را روا میدیدند، و آموختن آن اگر بهزبان خارجی بود البته میسر نمیشد[...] پس بایستی آن علوم و فنون را ما ترجمه کنیم و در دسترس مکاتب بگذاریم و این میسر نمیشود جز بدینکه اول لغات خود را بدانیم و این کار نوشتن لغتنامهای شامل و کافلِ تمام لغات را، لازم داشت. این بود که بهفکر تدوین لغتنامه افتادم.
علی اکبر دهخدا
@Writing_lovers
علی اکبر دهخدا
@Writing_lovers
چرند و پرند دهخدا را میخوانم و از انبوه کلمات تازه اش شگفت زده میشوم. چه زبان غنی به کار برده است! کلمات تازه و شادابند. به یاد واژگان غنی نمایشنامه های شکسپیر میافتم. این همه تازگی از زبانی متعلق به سالها پیش عجیب است. مجموعه ای از لغات جدید را در دفترم یادداشت میکنم. از اصطلاحاتی چون عهد پادشاه وزوزک تا بحث فراموشخانه ها برایم جذاب و دلنشین است. پنجاه صفحه اش را میخوانم و قرار است این کتاب ۱۳۵ صفحه ای را در سه روز بخوانم. باید بتوانیم برای خواندههایمان برنامه ریزی داشته باشیم و از هرج و مرج در خواندن دست برداریم. با خودتان قرار بگذارید در فصل جاری یک بیوگرافی، یک کتاب تاریخی، پنج داستان و ده شعر میخوانم و بدان متعهد باشید. اینگونه است که گذرتان به کتابهای ارزشمند میافتد و در فصل بعدی با یادآوری مطالعه تان احساس میکنید چه ساعات پرباری را پشت سر گذارده اید.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
Audio
✒📚منوچهر بدیعی، مترجم برجسته ادبی، در این فایل شنیداری از شکستهنویسی و میزان مجاز بودن آن در داستان میگوید.
@matikandastan
@matikandastan
«وقتی من و برادرم کیم، بچه بودیم پدرمان عادت داشت برایمان داستان یک کرم کتاب، به اسم والی را بخواند. این موجود زردک ریزه و کجوچوله، با یک کلاه لبهدار قرمز، نه تنها کتابها را دوست داشت بلکه آنها را میخورد. واژههای تک هجایی که در اکثر کتابهای کودکان پیدا میکرد اشتهای سیری ناپذیرش را ارضا نمیکردند و به همین خاطر سراغ لغت نامه میرفت که فهرست پر و پیمان تری داشت. والی کرم کلمه تکههای پر کالری مثل متوازی اضلاع، راحت الحلقوم و درد رازآلودگی، که به معنای عادت به استعمال لغات طولانی است، را دوست داشت.»
📚اعترافات یک کتاب خوان معمولی
آنه فدیمن
ترجمه محمد معماریان
نشر ترجمان
@Writing_lovers
📚اعترافات یک کتاب خوان معمولی
آنه فدیمن
ترجمه محمد معماریان
نشر ترجمان
@Writing_lovers
روشن است که از اول فکرهایی در مغزم بود، تصمیم گرفتم کار کنم. اول بدون اینکه طرح منسجمی داشته باشم، شروع کردم به یادداشت کردن. چیز نامشخصی بود. بعد طرح رمان در مغزم شکل گرفت و مدت یک سال به طور فشرده روی آن متمرکز بودم.
امبرتو اکو
@Writing_lovers
امبرتو اکو
@Writing_lovers
مهمترین عامل داستانساز
✍ معصومه حامی دوست
نویسندگان بزرگ، اغلب از عامل مهمی نام میبرند که در روند نوشتن داستانهایشان نقش دارد. این عامل تأثیر گذار احساس است.
کارور میگوید در ابتدا فقط احساسی است که نسبت به موضوعی دارم. هیچ چیز دیگری در کار نیست. بعد شروع به نوشتن این احساس مبهم میکنم. پس از نوشتن آن، یک یا دو روز آن را به حال خود رها میکنم و دوباره به سراغش میروم و بر اساس منطق به آن ساختار داستانی میدهم.
اما برای دستیابی به این عنصر داستانساز چه کار باید کرد؟
باید به چیزهای پیرامونتان دقیق شوید و دربارهی آنها خیال پردازی کنید. به طور مثال به یک شخص، گربه یا یک شئ نگاه کنید و یک موقعیت خیالی برای آن در نظر بگیرید و از آن بنویسید.
به عنوان نمونه داستان اهل و عیالوار شولوخوف را بخوانید. این داستان دربارهی مردی است که با یک کرجی روی دریاچه کار میکند و از طریق جابه جا کردن مسافر روزگار میگذراند. اما نویسنده برای این مرد موقعیتی فرض میکند که او را از آدمهای دیگر جدا کردهاست. در اواسط داستان میفهمیم که او پسران سربازش را به دست خودش کشته و مشتاق میشویم بدانیم داستان از چه قرار بوده.
بنابراین اگر میخواهید داستان بنویسید لازم نیست همهی ساختار داستان را از ابتدا در ذهن داشته باشید. بلکه براساس یک احساس شروع به نوشتن کنید و سپس برای آن موقعیتی خیالی فرض کنید و در طی کار به آن ساختار داستانی بدهید.
@Writing_lovers🖌
✍ معصومه حامی دوست
نویسندگان بزرگ، اغلب از عامل مهمی نام میبرند که در روند نوشتن داستانهایشان نقش دارد. این عامل تأثیر گذار احساس است.
کارور میگوید در ابتدا فقط احساسی است که نسبت به موضوعی دارم. هیچ چیز دیگری در کار نیست. بعد شروع به نوشتن این احساس مبهم میکنم. پس از نوشتن آن، یک یا دو روز آن را به حال خود رها میکنم و دوباره به سراغش میروم و بر اساس منطق به آن ساختار داستانی میدهم.
اما برای دستیابی به این عنصر داستانساز چه کار باید کرد؟
باید به چیزهای پیرامونتان دقیق شوید و دربارهی آنها خیال پردازی کنید. به طور مثال به یک شخص، گربه یا یک شئ نگاه کنید و یک موقعیت خیالی برای آن در نظر بگیرید و از آن بنویسید.
به عنوان نمونه داستان اهل و عیالوار شولوخوف را بخوانید. این داستان دربارهی مردی است که با یک کرجی روی دریاچه کار میکند و از طریق جابه جا کردن مسافر روزگار میگذراند. اما نویسنده برای این مرد موقعیتی فرض میکند که او را از آدمهای دیگر جدا کردهاست. در اواسط داستان میفهمیم که او پسران سربازش را به دست خودش کشته و مشتاق میشویم بدانیم داستان از چه قرار بوده.
بنابراین اگر میخواهید داستان بنویسید لازم نیست همهی ساختار داستان را از ابتدا در ذهن داشته باشید. بلکه براساس یک احساس شروع به نوشتن کنید و سپس برای آن موقعیتی خیالی فرض کنید و در طی کار به آن ساختار داستانی بدهید.
@Writing_lovers🖌
سفرنامه ناصرخسرو کتابی است پر از روایتها و حکایات دست اول و شنیدنی از دیدهها وشنیدهها و نقل و قولهای مردم زمان نویسنده که آن را در نظر مخاطب به اثری شیرین و خواندنی تبدیل میکند.
این کتاب شرح سفر ناصر خسرو براساس تاریخ دقیق خطی آن است. کتاب به زمان گذشته روایت شده، گویا ناصرخسرو در طول سفر از بازدیدها و وقایع آن به صورت مرتب یادداشت برداری کرده و پس از بازگشت، سفرنامه را براساس یادداشتهایش، نوشته است. این نکتهای است که توجه و به کارگیری آن میتواند برای نویسنده معاصر مفید باشد.
بخشی از کتاب
دوازدهم محرم از قزوین برفتم به راهبیل و قبان که روستای قزوین است و از آنجا به دیهی که خرزویل خوانند. من و برادرم و غلامکی هندو که با ما بود، زادی (توشه) اندک داشتیم. برادرم به دیه دررفت تا چیزی از بقال بخرد. یکی گفت که چه میخواهی؟ بقال منم. گفتم هر چه باشد ما را شاید که غریبیم و بر گذر. گفت: هیچ چیز ندارم. بعد از آن هرکجا کسی از این نوع سخن گفتی، گفتمی بقال خرزویل است.
میبینید که ناصرخسرو، چطور از طریق بیان واقعهای و نوشتن آن در سفرنامه اش توانسته قابلیت و امکانات زبان فارسی را گسترش دهد و با نکته سنجی، یک موضوع شخصی و روزمره را به مثل تبدیل کند.
@Writing_lovers
این کتاب شرح سفر ناصر خسرو براساس تاریخ دقیق خطی آن است. کتاب به زمان گذشته روایت شده، گویا ناصرخسرو در طول سفر از بازدیدها و وقایع آن به صورت مرتب یادداشت برداری کرده و پس از بازگشت، سفرنامه را براساس یادداشتهایش، نوشته است. این نکتهای است که توجه و به کارگیری آن میتواند برای نویسنده معاصر مفید باشد.
بخشی از کتاب
دوازدهم محرم از قزوین برفتم به راهبیل و قبان که روستای قزوین است و از آنجا به دیهی که خرزویل خوانند. من و برادرم و غلامکی هندو که با ما بود، زادی (توشه) اندک داشتیم. برادرم به دیه دررفت تا چیزی از بقال بخرد. یکی گفت که چه میخواهی؟ بقال منم. گفتم هر چه باشد ما را شاید که غریبیم و بر گذر. گفت: هیچ چیز ندارم. بعد از آن هرکجا کسی از این نوع سخن گفتی، گفتمی بقال خرزویل است.
میبینید که ناصرخسرو، چطور از طریق بیان واقعهای و نوشتن آن در سفرنامه اش توانسته قابلیت و امکانات زبان فارسی را گسترش دهد و با نکته سنجی، یک موضوع شخصی و روزمره را به مثل تبدیل کند.
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
ایدههای داستانی چگونه به سراغ نویسنده میآیند؟
اولین رمانم الهام گرفته از شمارهای اشتباه بود. یک روز بعدازظهر در آپارتمانم در بروکلین تنها نشسته بودم و سعی داشتم کار کنم که تلفن زنگ زد. اگر اشتباه نکنم، بهار سال ۱۹۸۰ بود.گوشی تلفن را برداشتم و مردی که آن طرف خط بود گفت با مؤسسه پینکرتون تماس گرفته است. جواب دادم که نه، شماره را اشتباه گرفته است و گوشی را گذاشتم.
بعد دوباره مشغول به کار شدم و بلافاصله آن تماس تلفنی را فراموش کردم.بعدازظهر روز بعد، تلفن دوباره زنگ زد. معلوم شد همان فرد است و همان سؤال روز پیش رو دوباره از من پرسید: " موسسهٔ پینکرتون؟" من دوباره گفتم نه و دوباره مکالمه تمام شد. اما این دفعه شروع کردم به فکر دربارهٔ این که اگر جواب مثبت میدادم چه میشد. در فکر بودم اگر وانمود میکردم کارآگاهی از مؤسسهٔ پینکرتون هستم چه؟ اگر واقعاً پرونده را میپذیرفتم چه میشد؟
راستش را بخواهید، حس کردم فرصت بی نظیری را از دست دادم. فکر کردم اگر آن مرد دوباره زنگ زد حداقل کمی با او صحبت میکنم و سعی میکنم بفهمم اوضاع از چه قرار است. منتظر ماندم تا تلفن دوباره زنگ بزند، اما آن مرد هرگز برای بار سوم تماس نگرفت.بعد از آن، فکرم به کار افتاد و کمکم متوجه دنیایی از امکانات شدم. وقتی یک سال بعد شروع کردم به نوشتن شهر شیشهای، آن شماره تلفن اشتباه حادثهای تعیین کنندهٔ کتابم شد؛ اشتباهی که تمام داستان را به جریان میاندازد.
پل بنجامین آستر
@Writing_lovers🖌
اولین رمانم الهام گرفته از شمارهای اشتباه بود. یک روز بعدازظهر در آپارتمانم در بروکلین تنها نشسته بودم و سعی داشتم کار کنم که تلفن زنگ زد. اگر اشتباه نکنم، بهار سال ۱۹۸۰ بود.گوشی تلفن را برداشتم و مردی که آن طرف خط بود گفت با مؤسسه پینکرتون تماس گرفته است. جواب دادم که نه، شماره را اشتباه گرفته است و گوشی را گذاشتم.
بعد دوباره مشغول به کار شدم و بلافاصله آن تماس تلفنی را فراموش کردم.بعدازظهر روز بعد، تلفن دوباره زنگ زد. معلوم شد همان فرد است و همان سؤال روز پیش رو دوباره از من پرسید: " موسسهٔ پینکرتون؟" من دوباره گفتم نه و دوباره مکالمه تمام شد. اما این دفعه شروع کردم به فکر دربارهٔ این که اگر جواب مثبت میدادم چه میشد. در فکر بودم اگر وانمود میکردم کارآگاهی از مؤسسهٔ پینکرتون هستم چه؟ اگر واقعاً پرونده را میپذیرفتم چه میشد؟
راستش را بخواهید، حس کردم فرصت بی نظیری را از دست دادم. فکر کردم اگر آن مرد دوباره زنگ زد حداقل کمی با او صحبت میکنم و سعی میکنم بفهمم اوضاع از چه قرار است. منتظر ماندم تا تلفن دوباره زنگ بزند، اما آن مرد هرگز برای بار سوم تماس نگرفت.بعد از آن، فکرم به کار افتاد و کمکم متوجه دنیایی از امکانات شدم. وقتی یک سال بعد شروع کردم به نوشتن شهر شیشهای، آن شماره تلفن اشتباه حادثهای تعیین کنندهٔ کتابم شد؛ اشتباهی که تمام داستان را به جریان میاندازد.
پل بنجامین آستر
@Writing_lovers🖌
اگر نوشتن را برگزیدهام به این دلیل است که نوشتن به من اجازه میدهد هر چند بار که بخواهم جملهام را تصحیح کنم _ ولو به رضایت کامل نرسم_ دست کم تا اندازهای که بتوانم دلایل عدم رضایتم را بشناسم. ادبیات_مقصودم ادبیاتی که به این توقعات پاسخ بدهد_سرزمین موعود است، جایی که زبان در آن همانی میشود که باید باشد.
ایتالو کالوینو
📚 شش یادداشت برای هزاره بعدی
ترجمه لی لی گلستان
@Writing_lovers
ایتالو کالوینو
📚 شش یادداشت برای هزاره بعدی
ترجمه لی لی گلستان
@Writing_lovers
چه چیز باعث میشود کتاب زنده باشد؟ خیلی اوقات این سؤال به ذهن میرسد. به نظرم پاسخش ساده است. کتاب با توصیه پرشور یک خواننده به خواننده دیگر زندگی میکند.
هنری میلر
@Writing_lovers
هنری میلر
@Writing_lovers
«وظیفهی خود میدانم که به نسل جوانی که با شور و عشق و ایمان، کار نوشتن و خواندن را دنبال میکنند، یادآور شوم که به جای خواندن اباطیلی که ناجوانمردانه، عاشقان پرشوری را که امروز در میان ما نیستند، گرفتار مینامند؛ چشم و دل خود را با خواندن آثاری نیرو و گرما بخشند که به آنها مهر و ایثار و پایداری بیاموزند. فرزانه ای از مغرب زمین هنگام دریافت جایزهی نوبل، در خطبهای که آن را باید چون سرمشقی پیش چشم داشت، چنین گفته است:
« مردان و زنان جوانی که امروز در کار نوشتناند مشکلات دل آدمی را که با خود در ستیز است، از یاد بردهاند. نوشتهی خوب تنها زاییدهی این ستیز است. جز این چیزی در خور نوشتن نیست، در خور عرقریزان روح نیست...»
اعتقاد من بر این است که انسان نه تنها پایدار خواهد ماند بلکه پیروز خواهد شد. انسان جاوید است بدان سبب که دارای روح است، روحی که سرچشمه رأفت و فداکاری است. بر شاعران و نویسندگان است که به این صفت بپردازند، در دل آدمیان شور برانگیزند و بدین سان انسان را در این پایداری یاری کنند. »
سیروس طاهباز
@Writing_lovers
« مردان و زنان جوانی که امروز در کار نوشتناند مشکلات دل آدمی را که با خود در ستیز است، از یاد بردهاند. نوشتهی خوب تنها زاییدهی این ستیز است. جز این چیزی در خور نوشتن نیست، در خور عرقریزان روح نیست...»
اعتقاد من بر این است که انسان نه تنها پایدار خواهد ماند بلکه پیروز خواهد شد. انسان جاوید است بدان سبب که دارای روح است، روحی که سرچشمه رأفت و فداکاری است. بر شاعران و نویسندگان است که به این صفت بپردازند، در دل آدمیان شور برانگیزند و بدین سان انسان را در این پایداری یاری کنند. »
سیروس طاهباز
@Writing_lovers