۱
باران که شدیدتر میشود سوسک با کرک هایش میرود توی کاسه دسشویی. کمی پاهایم را تکان میدهم تا فرار کند اما با کسالت خاصی آنجا ایستاده ، انگار که میخواهد بگوید عمرا از جایم تکان بخورم. از آنجا که قصد ندارم در حضور او از دسشویی استفاده کنم تصمیم میگیرم با کمک حشره کش جایم را پس بگیرم. پس حشره کش را از انباری برمیدارم و فاتحانه درون دسشویی میروم که جای خالی اش را میبینم. وجود متناقضش باعث میشود من هم رقیق شوم. مچ خودم را گرفته ام، رفتار من هم دست کمی از اطرافیان گره گوار ندارد. اما او واقعا گره گوار بود؟ شک ندارم خودش بوده و علاوه بر مسخ شدنش که نام داستان برگرفته از آن است، دچار تناسخ هم میشود و در هر دوره ای بر ما ظاهر میشود.
۲
در فکر این هستم که ادامه داستان کافکا را بنویسم. مثل جناب موراکامی که ادامه اش را نوشت و به عشق سامسا گرهگوار پرداخته. اما یک رشته از داستانش نزد من است. راز آن زن خدمتکار که کلاهی از پر شترمرغ دارد . او آخرین کسی بود که با گره گوار حرف زد. این زن جسد گره گوار را دور نمی اندازد بلکه قصد دارد آن را به عنوان یکنمونه خشک کند. پس آن را به آپارتمانش میبرد. در خانهی زن کلاههای متعددی هست. کلاههایی با پر کلاغ و طاووس، با گلهای خشک شده مختلف، کلاههایی تزیین شده با تور و حریر. او مشتری مغازه کلاه فروشی است که در پایین آپارتمانش قرار دارد. حتما یادتان هست که گره گوار، عاشق دختری بود که در یک کلاه فروشی صندوق دار بود. این زن هر روز صبح وقتی به سر کار میرود به دختر صندوق دار سلام میدهد و عصرها گاهی برای کامل کردن مجموعه کلاه هایش سری به مغازه کلاه فروشی میزند تا ببیند میتواند کلاه تازه ای برای مجموعه اش پیدا کند یا نه؟
۳
می بینید داستان کافکا ادامه مییابد ولی نه در همان مسیری که پایان گرفته بود. بلکه داستان، خود میتواند به راههای جدید برود و در ذهن خواننده ادامه پیدا کند. به همین جهت کتاب را که می بندیم گره گوار در ذهن هزاران خواننده ، دوباره زنده میشود. مثل امروز که با بستن کتاب ، باران گرفت و من در حالی که از مردن گره گوار متاثر بودم، به دسشویی میروم و می بینم که گوشه دسشویی است مردد و کند به پشت روشویی میرود و انگار از اینکه دیدمش شرمنده شده. بله با بستن کتاب او تازه حیات یافته است و حالا اینجا است و شاخک هایش میلرزد.
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers🖌
باران که شدیدتر میشود سوسک با کرک هایش میرود توی کاسه دسشویی. کمی پاهایم را تکان میدهم تا فرار کند اما با کسالت خاصی آنجا ایستاده ، انگار که میخواهد بگوید عمرا از جایم تکان بخورم. از آنجا که قصد ندارم در حضور او از دسشویی استفاده کنم تصمیم میگیرم با کمک حشره کش جایم را پس بگیرم. پس حشره کش را از انباری برمیدارم و فاتحانه درون دسشویی میروم که جای خالی اش را میبینم. وجود متناقضش باعث میشود من هم رقیق شوم. مچ خودم را گرفته ام، رفتار من هم دست کمی از اطرافیان گره گوار ندارد. اما او واقعا گره گوار بود؟ شک ندارم خودش بوده و علاوه بر مسخ شدنش که نام داستان برگرفته از آن است، دچار تناسخ هم میشود و در هر دوره ای بر ما ظاهر میشود.
۲
در فکر این هستم که ادامه داستان کافکا را بنویسم. مثل جناب موراکامی که ادامه اش را نوشت و به عشق سامسا گرهگوار پرداخته. اما یک رشته از داستانش نزد من است. راز آن زن خدمتکار که کلاهی از پر شترمرغ دارد . او آخرین کسی بود که با گره گوار حرف زد. این زن جسد گره گوار را دور نمی اندازد بلکه قصد دارد آن را به عنوان یکنمونه خشک کند. پس آن را به آپارتمانش میبرد. در خانهی زن کلاههای متعددی هست. کلاههایی با پر کلاغ و طاووس، با گلهای خشک شده مختلف، کلاههایی تزیین شده با تور و حریر. او مشتری مغازه کلاه فروشی است که در پایین آپارتمانش قرار دارد. حتما یادتان هست که گره گوار، عاشق دختری بود که در یک کلاه فروشی صندوق دار بود. این زن هر روز صبح وقتی به سر کار میرود به دختر صندوق دار سلام میدهد و عصرها گاهی برای کامل کردن مجموعه کلاه هایش سری به مغازه کلاه فروشی میزند تا ببیند میتواند کلاه تازه ای برای مجموعه اش پیدا کند یا نه؟
۳
می بینید داستان کافکا ادامه مییابد ولی نه در همان مسیری که پایان گرفته بود. بلکه داستان، خود میتواند به راههای جدید برود و در ذهن خواننده ادامه پیدا کند. به همین جهت کتاب را که می بندیم گره گوار در ذهن هزاران خواننده ، دوباره زنده میشود. مثل امروز که با بستن کتاب ، باران گرفت و من در حالی که از مردن گره گوار متاثر بودم، به دسشویی میروم و می بینم که گوشه دسشویی است مردد و کند به پشت روشویی میرود و انگار از اینکه دیدمش شرمنده شده. بله با بستن کتاب او تازه حیات یافته است و حالا اینجا است و شاخک هایش میلرزد.
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers🖌
نباید مطالعه روزانه را ترک کنیم، زیرا بدین وسیله می توانیم از میان ازدحام شتاب آلود زندگی روزمره، لحظه ای آرامش به دست آوریم .
باربارا کینگ
@Writing_lovers🖌
باربارا کینگ
@Writing_lovers🖌
در نوشتن گفتن از هر چیزی مجاز است. تنها چیزی که نویسنده نیاز دارد آغاز به کار است.
اتو براهام
@Writing_lovers
اتو براهام
@Writing_lovers
جیم کروزوئه یکی از معلمان نویسندگی، یک بار در مورد موانع کار نویسنده صحبت میکرد. او باور داشت هیچ مانعی در کار نیست و هر وقتی متوقف شدی سرعتت را کم کن و پنج جمله در مورد هر کدام از پنج حسی که ممکن است در صحنهات وجود داشته باشد، بنویس.
پنج جمله بنویس که شخصیت چه میبیند، پنج جمله بنویس که او چه میشنود...این کار را بکنید و بعد خودتان میفهمید چه راهی را باید در داستانتان بروید. منظور او این بود که حضور مان را حفظ کنیم و در کنار کار بمانیم و بر آنچه باعث میشود متن نفس بکشد، تمرکز کنیم.
لرن هرینگ
@Writing_lovers🖌
پنج جمله بنویس که شخصیت چه میبیند، پنج جمله بنویس که او چه میشنود...این کار را بکنید و بعد خودتان میفهمید چه راهی را باید در داستانتان بروید. منظور او این بود که حضور مان را حفظ کنیم و در کنار کار بمانیم و بر آنچه باعث میشود متن نفس بکشد، تمرکز کنیم.
لرن هرینگ
@Writing_lovers🖌
ژول ورن در نهایت فقر و تنگدستی زندگی میکرد. یک بار برای تهیه پول بلیت نمایش شکسپیر ناچار شد سه روز غذا نخورد. با وجود این سختیها هیچوقت از کار نوشتن باز نمیماند و به آفریدن نوشتههای گرانمایهٔ خود ادامه میداد.
یک بار نزد نویسنده ایتالیایی دوآمی چیس گفته بود: زمانی که من کاری ندارم، احساس میکنم که زندگی از هستیام رخت بر بستهاست. او همچنان به خواندن نوشتههای ادگار آلن پو که بسیار به آن دلبسته بود و نوشتن داستان نامدارش ابوالهول یخها ادامه میداد و تا ۲۴ مارس ۱۹۰۵ که به ابدیت پیوست ده کتاب دیگر نوشت.
در سال ۱۸۶۶ ژول ورن به اوج نامآوری و کامیابی خود رسید و برای خود یک کشتی گردشی خرید و آن را به نام پسرش سن میشل گذاشت. این قایق ماهیگیری دفتر کار و مرکز مطالعهٔ او شمرده میشد و هنگامی که در دریای مانش دریانوردی یا در روی رودخانه سن کشتی میراند، در همان هنگام به اندیشیدن میپرداخت و دستاورد اندیشههای خود را به گونهٔ اثرهای جاودانی به روی کاغذ میآورد.
@Writing_lovers🖌
یک بار نزد نویسنده ایتالیایی دوآمی چیس گفته بود: زمانی که من کاری ندارم، احساس میکنم که زندگی از هستیام رخت بر بستهاست. او همچنان به خواندن نوشتههای ادگار آلن پو که بسیار به آن دلبسته بود و نوشتن داستان نامدارش ابوالهول یخها ادامه میداد و تا ۲۴ مارس ۱۹۰۵ که به ابدیت پیوست ده کتاب دیگر نوشت.
در سال ۱۸۶۶ ژول ورن به اوج نامآوری و کامیابی خود رسید و برای خود یک کشتی گردشی خرید و آن را به نام پسرش سن میشل گذاشت. این قایق ماهیگیری دفتر کار و مرکز مطالعهٔ او شمرده میشد و هنگامی که در دریای مانش دریانوردی یا در روی رودخانه سن کشتی میراند، در همان هنگام به اندیشیدن میپرداخت و دستاورد اندیشههای خود را به گونهٔ اثرهای جاودانی به روی کاغذ میآورد.
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from زنانه نگرى
برای نوشتن یک کتاب، برای به سرانجام رساندن یک کار، یا برای کشیدن یک نقاشی که در آن زندگی جریان دارد اول خود انسان باید، زنده باشد...
ونسان ونگوگ
@zananenegari
ونسان ونگوگ
@zananenegari
کافکا از همان سالهای نخستین، دفتر خاطراتی داشت که در آن بسیاری چیزها را یادداشت میکرد، داستانهایی که میشنید، بارقههایی از زندگی که میدید، داستانهایی که خود شروع میکرد. این نوشتهها خاطرات خوانندهای گرسنه نیز هست. کافکا در مطلعی خاص مینویسد: « اکنون مطلبی از داستایوسکی خواندم که ناکامیام را بهیادم آورد.»
گرچه بی شک این نوشته ها خاطرات نویسنده ای است که ما را در جهان هستی درد و رنج کشیدهی خود، تسخیر میکند با اینهمه زمانی که شدیدا نومید است و یا احساس گناه میکند و در یأس به سر میبرد، نوشتن برای او بهترین راه است.
« اشتیاقی عظیم برای بیرون ریختن اضطرابم دارم، با سرریز کردن آن بر ژرفای کاغذ همچنان که از ژرفای وجودم به بیرون میتراود یا نوشتن آن به شیوهای که بتواند آنچهرا درونم حکشده کاملا ترسیم کند.»
مالکوم برادبری
📚جهان مدرن و ده نویسنده بزرگ
ترجمه فرزانه قرجلو
@Writing_lovers🖌
گرچه بی شک این نوشته ها خاطرات نویسنده ای است که ما را در جهان هستی درد و رنج کشیدهی خود، تسخیر میکند با اینهمه زمانی که شدیدا نومید است و یا احساس گناه میکند و در یأس به سر میبرد، نوشتن برای او بهترین راه است.
« اشتیاقی عظیم برای بیرون ریختن اضطرابم دارم، با سرریز کردن آن بر ژرفای کاغذ همچنان که از ژرفای وجودم به بیرون میتراود یا نوشتن آن به شیوهای که بتواند آنچهرا درونم حکشده کاملا ترسیم کند.»
مالکوم برادبری
📚جهان مدرن و ده نویسنده بزرگ
ترجمه فرزانه قرجلو
@Writing_lovers🖌
Forwarded from ادریس میرویسی (ادریس میرویسی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کتابخواندن به معنی کسب تجربه است؛ هر کتابی که خواندم حداقل اندکی زندگی مرا تغییر داد. اولین بار میتوانم به خاطر بیاورم که وقتی ۱۰ سال داشتم با خواندن بیوگرافی توماس ادیسون بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم.
جاناتان فرانزن
@Writing_lovers🖌
جاناتان فرانزن
@Writing_lovers🖌
آن رویایی را که نتوانید دقیق توصیف کنید و یا بر کاغذ یا دایره عمل بیاورید، برای شما ارمغان زیادی نخواهد داشت، اگرچه تاثیر بسیار زیادی در حس و حال شما داشته باشد.
آن لاموت
@Writing_lovers🖌
آن لاموت
@Writing_lovers🖌
عاشق کلمات باشید، برای نوشتن جملات سختی بکشید و به دنیا توجه کنید. کمی هم جدی باشید؛ منظور من این است که دورو نباشید، نه اینکه شوخطبع نباشید. نکته دیگری هم هست که دوست دارم بگویم: لطفاً عجله نکنید. اگر نویسنده خوششانسی باشید میتوانید از خواندن آثار نویسندگانی چون تولستوی، داستایوسکی و تورگنیف لذت زیادی ببرید. مردم زیادی از من میپرسند اگر بخواهیم نویسنده شویم باید چهکار کنیم و من همیشه میگویم نویسندگی چیزی نیست که تصمیم بگیرید انجام دهید. نویسندگی حسی است که اگر انجامش ندهید، نمیتوانید به زندگی خود با آرامش ادامه دهید. البته اشکالی ندارد کارهایی چون نقاشی و یادگیری موسیقی را با تصمیم شخصیمان آغاز کنیم و بیاموزیم. افراد زیادی مینویسند و اشکالی هم ندارد، اما اگر بخواهید نویسندهای حرفهای شوید نیاز به حسی ورای تصمیمی شخصی است.
سوزان سانتاگ
@Writing_lovers🖌
سوزان سانتاگ
@Writing_lovers🖌
اضطرار خلاق
✍ معصومه حامی دوست
آیا برایتان پیش آمده که دچار غم و اندوه حاصل از ننوشتن شوید و این احساس به شما دست دهد که استعداد چندانی در نوشتن ندارید یا اینکه موضوع خوبی را برای نوشتن انتخاب نکردهاید؟ در چنین مواقعی چه میکنید؟ آیا ناامید میشوید و دست از کار میکشید؟
نویسندگان بسیاری از لذت آفرینش اثر ادبی سخن گفتهاند، این در حالی است که اندوه حاصل از آفرینش آثار ادبی را باید بخش مهمی از فرایند نوشتن دانست. در حقیقت روند اصلی آفرینش، جریان متناوبی از شادی و اندوه است و رنج آن با شادیش برابری میکند.
ویرجینیا وولف دربارهی روند نوشتن رمان خانم دالووی مینویسد « خانم دالووی مرا چون پرچمی کهنه با خود به هر سو میبرد» و پس از اتمام آن مینویسد: « سراسر عذاب بود... عذاب. اما سرانجام به پایان رسید.»
باید دانست هیجاناتی که نویسندگان حین آفرینش اثر، تجربه میکنند لازمهی پدید آمدن آثار ادبی است. وقتی نویسنده اطمینان لازم را برای رسیدن به صدای خاص خود ندارد یا آنگاه که نگارش از حرکت بازمیایستد، اضطراب و نگرانی، بخش جدایی ناپذیر کار است.
به عبارت دیگر غیر از بخش ابتدایی و خام اثر که محصول ناخوداگاه نویسنده است، نوشتن با خودآگاه و هوشیاری نویسنده سروکار دارد و همین فرآیند آگاهانه و متأملانه تکمیل اثر، خود فشار روانی زیادی را به او تحمیل میکند.
اما چطور باید با این مرحله روبرو شد و آن را از سر گذراند؟
این جریان آزار دهنده که بدان اضطرار خلاق میگویند، قبل و حین تکمیل اثر منجر به کشمکش روحی نویسنده میشود و در عین آنکه موجبات دلسردی نویسندگان تازه کار را فراهم میکند، خود عامل اصلی خلاقیت نویسنده است.
بنابراین وقتی حین خلق یا تکمیل اثری، دچار اندوه یا انفعال شدید، به یاد داشته باشید که بخشی از فرایند آفرینش را از سر میگذرانید، پس مأیوس نشوید و به کارتان ادامه دهید.
@Writing_lovers🖌
✍ معصومه حامی دوست
آیا برایتان پیش آمده که دچار غم و اندوه حاصل از ننوشتن شوید و این احساس به شما دست دهد که استعداد چندانی در نوشتن ندارید یا اینکه موضوع خوبی را برای نوشتن انتخاب نکردهاید؟ در چنین مواقعی چه میکنید؟ آیا ناامید میشوید و دست از کار میکشید؟
نویسندگان بسیاری از لذت آفرینش اثر ادبی سخن گفتهاند، این در حالی است که اندوه حاصل از آفرینش آثار ادبی را باید بخش مهمی از فرایند نوشتن دانست. در حقیقت روند اصلی آفرینش، جریان متناوبی از شادی و اندوه است و رنج آن با شادیش برابری میکند.
ویرجینیا وولف دربارهی روند نوشتن رمان خانم دالووی مینویسد « خانم دالووی مرا چون پرچمی کهنه با خود به هر سو میبرد» و پس از اتمام آن مینویسد: « سراسر عذاب بود... عذاب. اما سرانجام به پایان رسید.»
باید دانست هیجاناتی که نویسندگان حین آفرینش اثر، تجربه میکنند لازمهی پدید آمدن آثار ادبی است. وقتی نویسنده اطمینان لازم را برای رسیدن به صدای خاص خود ندارد یا آنگاه که نگارش از حرکت بازمیایستد، اضطراب و نگرانی، بخش جدایی ناپذیر کار است.
به عبارت دیگر غیر از بخش ابتدایی و خام اثر که محصول ناخوداگاه نویسنده است، نوشتن با خودآگاه و هوشیاری نویسنده سروکار دارد و همین فرآیند آگاهانه و متأملانه تکمیل اثر، خود فشار روانی زیادی را به او تحمیل میکند.
اما چطور باید با این مرحله روبرو شد و آن را از سر گذراند؟
این جریان آزار دهنده که بدان اضطرار خلاق میگویند، قبل و حین تکمیل اثر منجر به کشمکش روحی نویسنده میشود و در عین آنکه موجبات دلسردی نویسندگان تازه کار را فراهم میکند، خود عامل اصلی خلاقیت نویسنده است.
بنابراین وقتی حین خلق یا تکمیل اثری، دچار اندوه یا انفعال شدید، به یاد داشته باشید که بخشی از فرایند آفرینش را از سر میگذرانید، پس مأیوس نشوید و به کارتان ادامه دهید.
@Writing_lovers🖌
بدون تخیل، استعدادهای دیگر، گویی اصلا وجود ندارند ... هیچیک از استعدادهای دیگر بدون تخیل کاری از پیش نمیبرد اما فقدان یکی از آنها میتواند با تخیل جبران شود.
شارل بودلر
@Writing_lovers🖌
شارل بودلر
@Writing_lovers🖌
Forwarded from "خانهی نویسندگی خلاق"
#زندگی_نویسنده
🖋پتریشیا های اسمیت
نویسندهی داستانهای پلیسی روانشناسانه چون بیگانه در قطار و آقای ریپلی پراستعداد که خودش هم مانند بعضی از قهرمانانش منزوی و مردمگریز بود. نوشتن برای وی کمتر مایهی لذت بلکه نوعی اجبار بود که بدون آن احساس درماندگی میکرد. در دفتر یادداشت روزانهاش نوشته بود: "زندگی واقعی جز در کار کردن، یعنی جز در قدرت تخیل، وجود ندارد."
های اسمیت، خوشبختانه همیشه قدرت تخیل سرشار داشت. به قول خودش، ایدهها یکی پس از دیگری مثل موش زادوولد میکردند و به سراغش میآمدند.
او معمولا صبحها سه الی چهار ساعت مینوشت، و در روزهایی که وفق مرادش بود دو هزار کلمه روی کاغذ میآورد.
های اسمیت در حضور آدمها اغلب معذب بود، اما انسوالفتی بیمانند با حیوانات داشت، خاصه با گربهها و حلزونها که آنها را در خانهاش پرورش میداد.
ابتدا جفتی از این نرمتنان را در بازار ماهی فروشان دید که تنگ هم چسبیده و در آغوش هم آرمیده بودند. از این منظره سر شوق آمد و تصمیم گرفت آنها را در خانه نگه دارد. آخردست در باغ خودش سیصد حلزون نگه میداشت. روزی در لندن به ضیافتی رفت، کیف بزرگی حمایل کرده بود محتوی یک کلهی کاهو و یکصد حلزون که به قول خودش، هم قطاران آن شبش بودند. بعدها که مقیم فرانسه شد دریافت وارد کردن حلزون زنده به آن کشور ممنوع است. با سفرهای پیدرپیای که میکرد از گمرک میگذشت و هر دفعه شش تا ده تا از ایننرمتنان را زیر پیراهنش پنهان و وارد کشور میکرد.
منبع: "عادات و آداب روزانهی بزرگان"
#زندگی_نویسنده
#عادات_نویسنده
@nevisandegikhallagh
🖋پتریشیا های اسمیت
نویسندهی داستانهای پلیسی روانشناسانه چون بیگانه در قطار و آقای ریپلی پراستعداد که خودش هم مانند بعضی از قهرمانانش منزوی و مردمگریز بود. نوشتن برای وی کمتر مایهی لذت بلکه نوعی اجبار بود که بدون آن احساس درماندگی میکرد. در دفتر یادداشت روزانهاش نوشته بود: "زندگی واقعی جز در کار کردن، یعنی جز در قدرت تخیل، وجود ندارد."
های اسمیت، خوشبختانه همیشه قدرت تخیل سرشار داشت. به قول خودش، ایدهها یکی پس از دیگری مثل موش زادوولد میکردند و به سراغش میآمدند.
او معمولا صبحها سه الی چهار ساعت مینوشت، و در روزهایی که وفق مرادش بود دو هزار کلمه روی کاغذ میآورد.
های اسمیت در حضور آدمها اغلب معذب بود، اما انسوالفتی بیمانند با حیوانات داشت، خاصه با گربهها و حلزونها که آنها را در خانهاش پرورش میداد.
ابتدا جفتی از این نرمتنان را در بازار ماهی فروشان دید که تنگ هم چسبیده و در آغوش هم آرمیده بودند. از این منظره سر شوق آمد و تصمیم گرفت آنها را در خانه نگه دارد. آخردست در باغ خودش سیصد حلزون نگه میداشت. روزی در لندن به ضیافتی رفت، کیف بزرگی حمایل کرده بود محتوی یک کلهی کاهو و یکصد حلزون که به قول خودش، هم قطاران آن شبش بودند. بعدها که مقیم فرانسه شد دریافت وارد کردن حلزون زنده به آن کشور ممنوع است. با سفرهای پیدرپیای که میکرد از گمرک میگذشت و هر دفعه شش تا ده تا از ایننرمتنان را زیر پیراهنش پنهان و وارد کشور میکرد.
منبع: "عادات و آداب روزانهی بزرگان"
#زندگی_نویسنده
#عادات_نویسنده
@nevisandegikhallagh
تمرین
کارها و اولویتهای نامعمولتان را کشف کنید و بنویسید. از شادیها، نفرت ها، تخیلات و تصوراتتان که شما را خاص و منحصر میکند، بنویسید. با سیصد کلمه در روز شروع کنید و هر روز آن را ادامه دهید.
@Writing_lovers🖌
کارها و اولویتهای نامعمولتان را کشف کنید و بنویسید. از شادیها، نفرت ها، تخیلات و تصوراتتان که شما را خاص و منحصر میکند، بنویسید. با سیصد کلمه در روز شروع کنید و هر روز آن را ادامه دهید.
@Writing_lovers🖌