نوشتن، روندی طولانی از درون نگری است؛ سفری به سوی تاریکترین مغاکهای خودآگاهی، و مکاشفهای آرام و طولانی است. من راهِ خود را در سکوت احساس میکنم و مینویسم، و در این مسیر اجزای حقیقت را، بلورهای کوچکی را که در کف یک دست جا میگیرد و راهم را در این جهان توجیه میکند، کشف میکنم.
ایزابل آلنده
@Writing_lovers🖌
ایزابل آلنده
@Writing_lovers🖌
«در یکی از روزهای تولدم تجربه ی بسیار عجیبی داشتم - البته این تجربه فقط شخصا برای خودم عجیب بود.
یکی از روزهای تولدم، صبح خیلی زود توی آشپزخانه ی آپارتمانم در توکیو به رادیو گوش می کردم. معمولا صبح زود از خواب بیدار می شوم تا کار کنم. بین 4 و 5 صبح بیدار می شوم، کمی قهوه درست می کنم، یک تکه نان تست می خورم و به اتاق کار می روم تا بنویسم. معمولا وقتی صبحانه ام را حاضر می کنم، به اخبار گوش می کنم - نه از روی انتخاب ( چیزهای با ارزش زیادی برای شنیدن وجود ندارد) بلکه چون صبح به آن زودی انتخاب دیگری ندارم. آن روز صبح که منتظر بودم آب جوش بیاید، گوینده ی اخبار فهرستی از تقویم تاریخ و رویدادهای ملی آن روز را با ذکر زمان و مکان اعلام می کرد. مثلا قرار بود امپراتور درخت یادبود بکارد، یک کشتی مسافربری اقیانوس پیمای انگلیسی در یوکوماها لنگر بیندازد یا به مناسبت روز ملی آدامس جویدن در کشور قرار بود مراسمی انجام شود. ( می دانم به نظر خنده دار می رسد ولی از خودم در نیاوردم، ما واقعا یک چنین روزی در مملکت مان داریم.)
آخرین مورد در این فهرست رخدادهای ملی اعلان اسامی افراد مشهوری بود که 12 ژانویه به دنیا آمده بودند. در میان آن ها اسم من هم بود. گوینده گفت: " رمان نویس معروف کشورمان هاروکی موراکامی، امروز چندمین سالروز تولدش را جشن می گیرد. " من که نصفه نیمه گوش می کردم، با شنیدن اسم خودم چیزی نمانده بود که کتری داغ از دستم بیفتد. بلند داد زدم. وای. با ناباوری، به اطراف نگاه کردم. چند دقیقه بعد فکر کردم: " عجب، پس روز تولد من دیگر فقط متعلق به من نیست. حالا رویدادی ملی است."
رویدادی ملی؟
خب دیگر. رویدادی ملی باشد یا نباشد، در آن لحظه در سرتاسر ژاپن - خبر از یک شبکه ی سراسری پخش شد - یک عده ای نشسته یا ایستاده کنار رادیو، حداقل برای چند لحظه ی گذرا ممکن است به من فکر کرده باشند. " پس امروز تولد هاروکی موراکامی است، آره؟ " یا " ای وای حالا هاروکی موراکامی هم ... ساله شد. " یا " چی فکر کردی؟ آدم هایی مثل هاروکی موراکامی هم روز تولد دارند. " در واقع در آن ساعت مضحک پیش از سپیده دم، مگر چند نفر در ژاپن بیدار بودند و به اخبار گوش می کردند؟ بیست هزار؟ سی هزار؟ و چند نفر از آن ها مرا می شناختند؟ دو یا سه هزار نفر؟ اصلا نمی دانستم.»
داستان های جشن تولد
صفحه 9 - تولد من، تولد تو
@Writing_loves🖌
یکی از روزهای تولدم، صبح خیلی زود توی آشپزخانه ی آپارتمانم در توکیو به رادیو گوش می کردم. معمولا صبح زود از خواب بیدار می شوم تا کار کنم. بین 4 و 5 صبح بیدار می شوم، کمی قهوه درست می کنم، یک تکه نان تست می خورم و به اتاق کار می روم تا بنویسم. معمولا وقتی صبحانه ام را حاضر می کنم، به اخبار گوش می کنم - نه از روی انتخاب ( چیزهای با ارزش زیادی برای شنیدن وجود ندارد) بلکه چون صبح به آن زودی انتخاب دیگری ندارم. آن روز صبح که منتظر بودم آب جوش بیاید، گوینده ی اخبار فهرستی از تقویم تاریخ و رویدادهای ملی آن روز را با ذکر زمان و مکان اعلام می کرد. مثلا قرار بود امپراتور درخت یادبود بکارد، یک کشتی مسافربری اقیانوس پیمای انگلیسی در یوکوماها لنگر بیندازد یا به مناسبت روز ملی آدامس جویدن در کشور قرار بود مراسمی انجام شود. ( می دانم به نظر خنده دار می رسد ولی از خودم در نیاوردم، ما واقعا یک چنین روزی در مملکت مان داریم.)
آخرین مورد در این فهرست رخدادهای ملی اعلان اسامی افراد مشهوری بود که 12 ژانویه به دنیا آمده بودند. در میان آن ها اسم من هم بود. گوینده گفت: " رمان نویس معروف کشورمان هاروکی موراکامی، امروز چندمین سالروز تولدش را جشن می گیرد. " من که نصفه نیمه گوش می کردم، با شنیدن اسم خودم چیزی نمانده بود که کتری داغ از دستم بیفتد. بلند داد زدم. وای. با ناباوری، به اطراف نگاه کردم. چند دقیقه بعد فکر کردم: " عجب، پس روز تولد من دیگر فقط متعلق به من نیست. حالا رویدادی ملی است."
رویدادی ملی؟
خب دیگر. رویدادی ملی باشد یا نباشد، در آن لحظه در سرتاسر ژاپن - خبر از یک شبکه ی سراسری پخش شد - یک عده ای نشسته یا ایستاده کنار رادیو، حداقل برای چند لحظه ی گذرا ممکن است به من فکر کرده باشند. " پس امروز تولد هاروکی موراکامی است، آره؟ " یا " ای وای حالا هاروکی موراکامی هم ... ساله شد. " یا " چی فکر کردی؟ آدم هایی مثل هاروکی موراکامی هم روز تولد دارند. " در واقع در آن ساعت مضحک پیش از سپیده دم، مگر چند نفر در ژاپن بیدار بودند و به اخبار گوش می کردند؟ بیست هزار؟ سی هزار؟ و چند نفر از آن ها مرا می شناختند؟ دو یا سه هزار نفر؟ اصلا نمی دانستم.»
داستان های جشن تولد
صفحه 9 - تولد من، تولد تو
@Writing_loves🖌
«داستانهای جشن تولد» مجموعهای از داستانهای کوتاه انگلیسی با مضمون روز تولد از 12 نویسنده شناخته شده است. در این کتاب داستانهایی از «کاترین براش، ریموند کارور، کلر کیگان، دانیل لاینز، پل ترو، اتان کانین، ویلیام تره ور، دنیس جانسن و هاروکی موراکامی» به چشم میخورد.
@Writing_lovers🖌
@Writing_lovers🖌
هیچ روزی نباید بدون نوشتن سپری شود، اگر بتوانیم به یک الگوی ثابت برای خواندن و نوشتن برسیم، مسیر حرفهای شدن را با سرعت بیشتری طی میکنیم.
پلینی
@Writing_lovers🖌
پلینی
@Writing_lovers🖌
دیشب باد تندی میوزید. آنقدر دیوانه وار خودش را به در و دیوار میزد که نگرانش شده بودم. درختهای توی حیاط ، سقف و شیشههای خانه تکان میخوردند و سر و صدا میکردند. با خودم فکر کردم در « جادوگر بی نظیر شهر از» ال. فرانکباوم، باد را رکن اصلی داستانش قرار میدهد. داستان با وزیدن باد و رفتن خانه به آسمان شروع میشود. برایم جالب است که نویسنده چطور از یک پدیده طبیعی به دل قصه راه میبرد. به عوامل طبیعی دور و برم نگاهی میکنم. این جهان پر از نشانههایی است که میتواند یک نویسندهی دقیق را، به دنیای داستان برساند.کافی است کمی دقیق تر به جهان پیرامون مان نگاه کنیم.
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
Forwarded from طاهره شفیعی (Tahere Shafiei)
هیچ فلسفه، هیچ تحلیل، هیچ پندی را، هرچهقدر هم عمیق باشد، نمیتوان در شدت و غنای معنایی، با داستانی که بهخوبی روایت شده است قیاس کرد.
#هانا_آرنت
#داستان
@TahereShafiei
tahereshafiei.com
#هانا_آرنت
#داستان
@TahereShafiei
tahereshafiei.com
یکی دوماه پیش خوابی دیدم که به وضوح در خاطرم مانده است( آخر معمولا رؤیاهایم را فراموش میکنم) خواب دیدم مرده ام و به بهشت رفتهام. یک نظر که به اطراف انداختم، حساب دستم آمد که کجایم. کشتزارهای سرسبز، ابرهای کرکی پراکنده، هوای معطر و صدای گروه کر که از دور دست میآمد. فرشته قضا هم آنجا ایستاده بود و با لبخند گل و گشاد به من خوش آمد میگفت.
با تعجب پرسیدم: «اینجا بهشته؟»
فرشته گفت :«بله»
من_ البته در بیداری یادم آمد که با غروری ناشی از صداقت گفتم:« حتما اشتباه شده، جای من اینجا نیست، من لامذهبم.»
فرشته قضا گفت:«اشتباه نشده»
گفتم: «آخه من لامذهب که صلاحیت حضور در بهشتو ندارم.»
فرشته قضا با خشونت گفت:« اینجا ما تعیین میکنیم چه کسی صلاحیت داره، نه تو.»
گفتم متوجهم. نگاهی به اطراف انداختم و بعد دوباره رو به فرشته قضا کردم و پرسیدم:« ببینم اینجا یک ماشین تحریر بدرد بخور پیدا نمیشه؟»
معنای این رؤیا برایم واضح است. برای من بهشت یعنی نویسندگی. پنجاه سال است که در بهشت زندگی میکنم و همیشه هم این را میدانستهام.
ایزاک آسیموف
@Writing_lovers🖌
با تعجب پرسیدم: «اینجا بهشته؟»
فرشته گفت :«بله»
من_ البته در بیداری یادم آمد که با غروری ناشی از صداقت گفتم:« حتما اشتباه شده، جای من اینجا نیست، من لامذهبم.»
فرشته قضا گفت:«اشتباه نشده»
گفتم: «آخه من لامذهب که صلاحیت حضور در بهشتو ندارم.»
فرشته قضا با خشونت گفت:« اینجا ما تعیین میکنیم چه کسی صلاحیت داره، نه تو.»
گفتم متوجهم. نگاهی به اطراف انداختم و بعد دوباره رو به فرشته قضا کردم و پرسیدم:« ببینم اینجا یک ماشین تحریر بدرد بخور پیدا نمیشه؟»
معنای این رؤیا برایم واضح است. برای من بهشت یعنی نویسندگی. پنجاه سال است که در بهشت زندگی میکنم و همیشه هم این را میدانستهام.
ایزاک آسیموف
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فهمیدم هر کلمهای که شاعر بر صفحهای مینگارد، تابلویی است نمودار مقابلهٔ او با روزگار و نوشتن پدیدآوردن تکانی است در نظم و ترتیب چیزها و به منزلهٔ شکافتن پوستهٔ هستی و خُردکردن آن است.
نزار قبانی
@Writing_lovers🖌
نزار قبانی
@Writing_lovers🖌
نوشتن برای من جستجوی پاسخ برای سؤالاتم هم هست، حالا البته نمیتوانم بگویم وقتی که مینویسم به این پاسخها میرسم، ولی بههرحال تلاش میکنم سؤال را درست بفهمم یا آن را درست طرح کنم.
امیرحسین چهلتن
@Writing_lovers🖌
امیرحسین چهلتن
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دست از رؤیا پردازی بر نمیدارم. با قوانین این جهان فانی کاری ندارم. ما همگی از جنس رؤیا هستیم و کار اصلی مان رؤیا دیدن است. آنچه در این راه کمکم میکند، نوشتن است. با نوشتن میتوانم به خود واقعیام نزدیک شوم، زمان را پشت سر بگذارم و رؤیاهایم را ببینم. این کاری است که برای آن به این جهان آمده ام. وقتی قوانین سفت و سخت دنیای قراردادی بر قلب و روحم فشار میآورد باید بتوانم رؤیاهایم را بازیابم و بر اساس آن ها شادی حقیقی را تجربه کنم. رؤیاهایم تمام آن چیزی است که دارم و جستجوی آنها مرا به شادی حقیقی میرساند. باید بتوانم هر قاعده ای را به این اصل نزدیک کنم و بهترین شیوه برای رسیدن به این شکل از زندگی، نوشتن است.
فیلم در جستجوی ریچارد از ال پاچینو را دیدم و به نظرم میرسد که رؤیا، هنر و نوشتن همه آن چیزی است که میتواند قوانین متصلب خشک و تک بعدی دنیای انسانی را در این جهان تلطیف کند.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
فیلم در جستجوی ریچارد از ال پاچینو را دیدم و به نظرم میرسد که رؤیا، هنر و نوشتن همه آن چیزی است که میتواند قوانین متصلب خشک و تک بعدی دنیای انسانی را در این جهان تلطیف کند.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
هر وقت که میخواهم به آرامش و صفا و لذت فکر کنم یاد آن بعدازظهرهای چرت آور تابستان میافتم، با کتابی روی پایم و برگ هایی که به نرمی ورق میخوردند. در تمام عمرم آن ساعتها اوج شور و لذت و سرشار از حس سبکبالی پیروزی و قدرت بودهاند، به سبب شادی بیصدا و آرامشان. درست به همین دلیل هم با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیستند.
من. آسیموف
خاطرات ایزاک آسیموف
ترجمه مهرداد تویسرکانی
انتشارات کاروان
@Writing_lovers🖌
من. آسیموف
خاطرات ایزاک آسیموف
ترجمه مهرداد تویسرکانی
انتشارات کاروان
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای بهتر نوشتن باید زیاد خواند و زیاد نوشت. بعدها آن نوشتهها را بیرحمانه غربال کرد. تا به نوشتهٔ راضیکننده دست یابی.
احمد پوری
@Writing_lovers🖌
احمد پوری
@Writing_lovers🖌
Forwarded from طاهره شفیعی (Tahere Shafiei)
خواندن با صدای بلند فعالیتی است که هر کسی میتواند در آن سهمی داشته باشد. این کار هوش را تقویت، تخیل را بارور و حوزه همدردی انسانی را گسترده میکند. اگر ما همه هر روز بلند بخوانیم، جهان جای بهتری خواهد بود.
فیلیپ پلمن
دو روز پیش روز #بلندخوانی بود!
@TahereShafiei
tahereshafiei.com
فیلیپ پلمن
دو روز پیش روز #بلندخوانی بود!
@TahereShafiei
tahereshafiei.com
چارلز دیکنز حتی اگر چیزی برای نوشتن نداشت، در همان ساعت همیشگی پشت میز مینشست و کاغذ خطخطی میکرد.
@Writing_lovers🖌
@Writing_lovers🖌