خوشبختانه در میان آبهای طغیانی این زندگی، چند جزیرهی کوچک هست که بتوان بدان پناه برد:
کتابهای زیبا
شاعران،
موسیقی
رومن رولان
@Writing_lovers🖌
کتابهای زیبا
شاعران،
موسیقی
رومن رولان
@Writing_lovers🖌
همیشه بنویسید. یعنی در شبانه روز ساعت مشخصی برای نوشتن داشته باشید و مطالبی روی کاغذ بیاورید. حتما لازم نیست داستانی برای نوشتن داشته باشید. مسائل روز یا هر موضوع دیگر را مایهی نوشتن کنید. اما حتما بنویسید. نویسنده ای که میخواست این انضباط در نوشتن را از دست ندهد یک شب صدها بار در دفترش نوشت: «چیزی برای نوشتن ندارم.»
مهدی میرکیایی
📚بیایید داستان بنویسیم
@Writing_lovers🖌
مهدی میرکیایی
📚بیایید داستان بنویسیم
@Writing_lovers🖌
Forwarded from Sourena S
آدمی که کتاب نمیخواند، یا کم میخواند، یا فقط پرتوپلا میخواند، بیگمان اختلالی در بیان خواهد داشت. این آدم بسیار حرف میزند، اما اندک میگوید؛ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد، بسنده نیست.
ماریو بارگاس یوسا
ماریو بارگاس یوسا
وقتی میتوانید بهترین کارتان را بنویسید که سعی کنید به گونهای از داستان بپردازید که با کتابهای مورد علاقهتان هم سنخ است. بسیاری از رمان نویسان میگویند کتابهایی را مینویسند که خودشان دوست دارند بخوانند، کتابهایی که پیش از آن وجود نداشته و آنها خلقشان کردهاند.
مگی هاماند
@Writing_lovers🖌
مگی هاماند
@Writing_lovers🖌
رابرت لوئیس استیونسن، نقل کرده است که دو خط از شعر شبگرد از جورج مردیت (شاعر انگلیسی) چنان وی را به وجد آورد که او آنها را با خود از خانه بیرون آورده با صدای بلند میخواند:
در هوای گرگ و میش
که از ستارهای بزرگ روشنی میگیرد
چه زیبا ست از این سو به آن سو رفتن یک جغد
که پروازی موج گون دارد
این دوسطر شعر در اوج زیبایی و سادگی خود هستند وما نیز میتوانیم در شادمانی استیونسن سهیم باشیم.
شیوه های داستان نویسی
پیتر وستلند
@Writing_lovers🖌
در هوای گرگ و میش
که از ستارهای بزرگ روشنی میگیرد
چه زیبا ست از این سو به آن سو رفتن یک جغد
که پروازی موج گون دارد
این دوسطر شعر در اوج زیبایی و سادگی خود هستند وما نیز میتوانیم در شادمانی استیونسن سهیم باشیم.
شیوه های داستان نویسی
پیتر وستلند
@Writing_lovers🖌
Forwarded from پادکست آموزشی|ناهید عبدی
💥نوشتن کتابهای قصدگرا و نشانهیاب
«اگر بکوشیم در رمان تکلیف همهچیز را روشن کنیم یا بهاصطلاح میخ نتیجهگیری را هم محکم بکوبیم، رمان یا میمیرد یا به پا میخیزد و میخ به دست فرار میکند.»
✍️ 500 کلمه
📌 ادامۀ این جستارک تازه را در لینک زیر بخوانید:
http://bit.ly/2FaIhTD
@nahidabdilearning
Nahidabdi.com
«اگر بکوشیم در رمان تکلیف همهچیز را روشن کنیم یا بهاصطلاح میخ نتیجهگیری را هم محکم بکوبیم، رمان یا میمیرد یا به پا میخیزد و میخ به دست فرار میکند.»
✍️ 500 کلمه
📌 ادامۀ این جستارک تازه را در لینک زیر بخوانید:
http://bit.ly/2FaIhTD
@nahidabdilearning
Nahidabdi.com
فیلسوفان همیشه داستان گفتهاند، اما از نوعی دیگر فلسفهورزی انسانها نه با استدلال عقلانی، بلکه با قطعهای ادبی شروع میشود.
کاستیکا براداتان
ترجمۀ: میلاد اعظمی مرام
مرجع: LARB
@Writing_lovers🖌
کاستیکا براداتان
ترجمۀ: میلاد اعظمی مرام
مرجع: LARB
@Writing_lovers🖌
از آثار هرمان ملویل، موبیدیک را خواندهام. کتاب با جملهی معروف «مرا اسماعیل صدا کنید»، آغاز میشود. عاشق شروع این کتابم. نسخهای که خواندم، برای سالها پیش بود_ که با پول توجیبی هایمان خریده بودیم و اولین تلاشهایمان برای داشتن یک کتابخانه خانگی بود.
اخیرا پس از سالها دوباره کتاب«رمان و داستان کوتاه» سامرست موام را خوانده ام. موام یک بخش را به موبی دیک و ملویل اختصاص داده و نکته جالبی درباره ملویل نوشته است.
او گفته در زمانی که ملویل به سفرهای دریایی می رفت، بالای دکل می نشسته و ساعتها به اقیانوس خیره میشد.
خود ملویل در موبی دیک از زبان اسماعیل، قهرمان اصلی داستان مینویسد:
«شاید به نظر عجیب بیاید که من چنین ترس آمیخته با احترامی نسبت به اقیانوسها داشتم. اما اقیانوس برای من مظهر تمام اسرار جهان مشترک ماست. وقتی به دریا خیره میشدم، جلوهای از توازن، نقش و نگار و رویدادهای جهان بیکران را میدیدم. هر بار از این تصور، احساس فروتنی و نشاط میکردم و دوباره احساس میکردم شوق زندگی در رگهایم میدود.»
این همه دقت و ژرف نگری ملویل برایم جذاب و دوست داشتنی است. بنظر میرسد این همان خصوصیتی است که هر نویسنده ای باید از آن بهرهمند باشد. عمیق شدن در هستی.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
اخیرا پس از سالها دوباره کتاب«رمان و داستان کوتاه» سامرست موام را خوانده ام. موام یک بخش را به موبی دیک و ملویل اختصاص داده و نکته جالبی درباره ملویل نوشته است.
او گفته در زمانی که ملویل به سفرهای دریایی می رفت، بالای دکل می نشسته و ساعتها به اقیانوس خیره میشد.
خود ملویل در موبی دیک از زبان اسماعیل، قهرمان اصلی داستان مینویسد:
«شاید به نظر عجیب بیاید که من چنین ترس آمیخته با احترامی نسبت به اقیانوسها داشتم. اما اقیانوس برای من مظهر تمام اسرار جهان مشترک ماست. وقتی به دریا خیره میشدم، جلوهای از توازن، نقش و نگار و رویدادهای جهان بیکران را میدیدم. هر بار از این تصور، احساس فروتنی و نشاط میکردم و دوباره احساس میکردم شوق زندگی در رگهایم میدود.»
این همه دقت و ژرف نگری ملویل برایم جذاب و دوست داشتنی است. بنظر میرسد این همان خصوصیتی است که هر نویسنده ای باید از آن بهرهمند باشد. عمیق شدن در هستی.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
نوشتن، روندی طولانی از درون نگری است؛ سفری به سوی تاریکترین مغاکهای خودآگاهی، و مکاشفهای آرام و طولانی است. من راهِ خود را در سکوت احساس میکنم و مینویسم، و در این مسیر اجزای حقیقت را، بلورهای کوچکی را که در کف یک دست جا میگیرد و راهم را در این جهان توجیه میکند، کشف میکنم.
ایزابل آلنده
@Writing_lovers🖌
ایزابل آلنده
@Writing_lovers🖌
«در یکی از روزهای تولدم تجربه ی بسیار عجیبی داشتم - البته این تجربه فقط شخصا برای خودم عجیب بود.
یکی از روزهای تولدم، صبح خیلی زود توی آشپزخانه ی آپارتمانم در توکیو به رادیو گوش می کردم. معمولا صبح زود از خواب بیدار می شوم تا کار کنم. بین 4 و 5 صبح بیدار می شوم، کمی قهوه درست می کنم، یک تکه نان تست می خورم و به اتاق کار می روم تا بنویسم. معمولا وقتی صبحانه ام را حاضر می کنم، به اخبار گوش می کنم - نه از روی انتخاب ( چیزهای با ارزش زیادی برای شنیدن وجود ندارد) بلکه چون صبح به آن زودی انتخاب دیگری ندارم. آن روز صبح که منتظر بودم آب جوش بیاید، گوینده ی اخبار فهرستی از تقویم تاریخ و رویدادهای ملی آن روز را با ذکر زمان و مکان اعلام می کرد. مثلا قرار بود امپراتور درخت یادبود بکارد، یک کشتی مسافربری اقیانوس پیمای انگلیسی در یوکوماها لنگر بیندازد یا به مناسبت روز ملی آدامس جویدن در کشور قرار بود مراسمی انجام شود. ( می دانم به نظر خنده دار می رسد ولی از خودم در نیاوردم، ما واقعا یک چنین روزی در مملکت مان داریم.)
آخرین مورد در این فهرست رخدادهای ملی اعلان اسامی افراد مشهوری بود که 12 ژانویه به دنیا آمده بودند. در میان آن ها اسم من هم بود. گوینده گفت: " رمان نویس معروف کشورمان هاروکی موراکامی، امروز چندمین سالروز تولدش را جشن می گیرد. " من که نصفه نیمه گوش می کردم، با شنیدن اسم خودم چیزی نمانده بود که کتری داغ از دستم بیفتد. بلند داد زدم. وای. با ناباوری، به اطراف نگاه کردم. چند دقیقه بعد فکر کردم: " عجب، پس روز تولد من دیگر فقط متعلق به من نیست. حالا رویدادی ملی است."
رویدادی ملی؟
خب دیگر. رویدادی ملی باشد یا نباشد، در آن لحظه در سرتاسر ژاپن - خبر از یک شبکه ی سراسری پخش شد - یک عده ای نشسته یا ایستاده کنار رادیو، حداقل برای چند لحظه ی گذرا ممکن است به من فکر کرده باشند. " پس امروز تولد هاروکی موراکامی است، آره؟ " یا " ای وای حالا هاروکی موراکامی هم ... ساله شد. " یا " چی فکر کردی؟ آدم هایی مثل هاروکی موراکامی هم روز تولد دارند. " در واقع در آن ساعت مضحک پیش از سپیده دم، مگر چند نفر در ژاپن بیدار بودند و به اخبار گوش می کردند؟ بیست هزار؟ سی هزار؟ و چند نفر از آن ها مرا می شناختند؟ دو یا سه هزار نفر؟ اصلا نمی دانستم.»
داستان های جشن تولد
صفحه 9 - تولد من، تولد تو
@Writing_loves🖌
یکی از روزهای تولدم، صبح خیلی زود توی آشپزخانه ی آپارتمانم در توکیو به رادیو گوش می کردم. معمولا صبح زود از خواب بیدار می شوم تا کار کنم. بین 4 و 5 صبح بیدار می شوم، کمی قهوه درست می کنم، یک تکه نان تست می خورم و به اتاق کار می روم تا بنویسم. معمولا وقتی صبحانه ام را حاضر می کنم، به اخبار گوش می کنم - نه از روی انتخاب ( چیزهای با ارزش زیادی برای شنیدن وجود ندارد) بلکه چون صبح به آن زودی انتخاب دیگری ندارم. آن روز صبح که منتظر بودم آب جوش بیاید، گوینده ی اخبار فهرستی از تقویم تاریخ و رویدادهای ملی آن روز را با ذکر زمان و مکان اعلام می کرد. مثلا قرار بود امپراتور درخت یادبود بکارد، یک کشتی مسافربری اقیانوس پیمای انگلیسی در یوکوماها لنگر بیندازد یا به مناسبت روز ملی آدامس جویدن در کشور قرار بود مراسمی انجام شود. ( می دانم به نظر خنده دار می رسد ولی از خودم در نیاوردم، ما واقعا یک چنین روزی در مملکت مان داریم.)
آخرین مورد در این فهرست رخدادهای ملی اعلان اسامی افراد مشهوری بود که 12 ژانویه به دنیا آمده بودند. در میان آن ها اسم من هم بود. گوینده گفت: " رمان نویس معروف کشورمان هاروکی موراکامی، امروز چندمین سالروز تولدش را جشن می گیرد. " من که نصفه نیمه گوش می کردم، با شنیدن اسم خودم چیزی نمانده بود که کتری داغ از دستم بیفتد. بلند داد زدم. وای. با ناباوری، به اطراف نگاه کردم. چند دقیقه بعد فکر کردم: " عجب، پس روز تولد من دیگر فقط متعلق به من نیست. حالا رویدادی ملی است."
رویدادی ملی؟
خب دیگر. رویدادی ملی باشد یا نباشد، در آن لحظه در سرتاسر ژاپن - خبر از یک شبکه ی سراسری پخش شد - یک عده ای نشسته یا ایستاده کنار رادیو، حداقل برای چند لحظه ی گذرا ممکن است به من فکر کرده باشند. " پس امروز تولد هاروکی موراکامی است، آره؟ " یا " ای وای حالا هاروکی موراکامی هم ... ساله شد. " یا " چی فکر کردی؟ آدم هایی مثل هاروکی موراکامی هم روز تولد دارند. " در واقع در آن ساعت مضحک پیش از سپیده دم، مگر چند نفر در ژاپن بیدار بودند و به اخبار گوش می کردند؟ بیست هزار؟ سی هزار؟ و چند نفر از آن ها مرا می شناختند؟ دو یا سه هزار نفر؟ اصلا نمی دانستم.»
داستان های جشن تولد
صفحه 9 - تولد من، تولد تو
@Writing_loves🖌
«داستانهای جشن تولد» مجموعهای از داستانهای کوتاه انگلیسی با مضمون روز تولد از 12 نویسنده شناخته شده است. در این کتاب داستانهایی از «کاترین براش، ریموند کارور، کلر کیگان، دانیل لاینز، پل ترو، اتان کانین، ویلیام تره ور، دنیس جانسن و هاروکی موراکامی» به چشم میخورد.
@Writing_lovers🖌
@Writing_lovers🖌
هیچ روزی نباید بدون نوشتن سپری شود، اگر بتوانیم به یک الگوی ثابت برای خواندن و نوشتن برسیم، مسیر حرفهای شدن را با سرعت بیشتری طی میکنیم.
پلینی
@Writing_lovers🖌
پلینی
@Writing_lovers🖌
دیشب باد تندی میوزید. آنقدر دیوانه وار خودش را به در و دیوار میزد که نگرانش شده بودم. درختهای توی حیاط ، سقف و شیشههای خانه تکان میخوردند و سر و صدا میکردند. با خودم فکر کردم در « جادوگر بی نظیر شهر از» ال. فرانکباوم، باد را رکن اصلی داستانش قرار میدهد. داستان با وزیدن باد و رفتن خانه به آسمان شروع میشود. برایم جالب است که نویسنده چطور از یک پدیده طبیعی به دل قصه راه میبرد. به عوامل طبیعی دور و برم نگاهی میکنم. این جهان پر از نشانههایی است که میتواند یک نویسندهی دقیق را، به دنیای داستان برساند.کافی است کمی دقیق تر به جهان پیرامون مان نگاه کنیم.
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
Forwarded from طاهره شفیعی (Tahere Shafiei)
هیچ فلسفه، هیچ تحلیل، هیچ پندی را، هرچهقدر هم عمیق باشد، نمیتوان در شدت و غنای معنایی، با داستانی که بهخوبی روایت شده است قیاس کرد.
#هانا_آرنت
#داستان
@TahereShafiei
tahereshafiei.com
#هانا_آرنت
#داستان
@TahereShafiei
tahereshafiei.com
یکی دوماه پیش خوابی دیدم که به وضوح در خاطرم مانده است( آخر معمولا رؤیاهایم را فراموش میکنم) خواب دیدم مرده ام و به بهشت رفتهام. یک نظر که به اطراف انداختم، حساب دستم آمد که کجایم. کشتزارهای سرسبز، ابرهای کرکی پراکنده، هوای معطر و صدای گروه کر که از دور دست میآمد. فرشته قضا هم آنجا ایستاده بود و با لبخند گل و گشاد به من خوش آمد میگفت.
با تعجب پرسیدم: «اینجا بهشته؟»
فرشته گفت :«بله»
من_ البته در بیداری یادم آمد که با غروری ناشی از صداقت گفتم:« حتما اشتباه شده، جای من اینجا نیست، من لامذهبم.»
فرشته قضا گفت:«اشتباه نشده»
گفتم: «آخه من لامذهب که صلاحیت حضور در بهشتو ندارم.»
فرشته قضا با خشونت گفت:« اینجا ما تعیین میکنیم چه کسی صلاحیت داره، نه تو.»
گفتم متوجهم. نگاهی به اطراف انداختم و بعد دوباره رو به فرشته قضا کردم و پرسیدم:« ببینم اینجا یک ماشین تحریر بدرد بخور پیدا نمیشه؟»
معنای این رؤیا برایم واضح است. برای من بهشت یعنی نویسندگی. پنجاه سال است که در بهشت زندگی میکنم و همیشه هم این را میدانستهام.
ایزاک آسیموف
@Writing_lovers🖌
با تعجب پرسیدم: «اینجا بهشته؟»
فرشته گفت :«بله»
من_ البته در بیداری یادم آمد که با غروری ناشی از صداقت گفتم:« حتما اشتباه شده، جای من اینجا نیست، من لامذهبم.»
فرشته قضا گفت:«اشتباه نشده»
گفتم: «آخه من لامذهب که صلاحیت حضور در بهشتو ندارم.»
فرشته قضا با خشونت گفت:« اینجا ما تعیین میکنیم چه کسی صلاحیت داره، نه تو.»
گفتم متوجهم. نگاهی به اطراف انداختم و بعد دوباره رو به فرشته قضا کردم و پرسیدم:« ببینم اینجا یک ماشین تحریر بدرد بخور پیدا نمیشه؟»
معنای این رؤیا برایم واضح است. برای من بهشت یعنی نویسندگی. پنجاه سال است که در بهشت زندگی میکنم و همیشه هم این را میدانستهام.
ایزاک آسیموف
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فهمیدم هر کلمهای که شاعر بر صفحهای مینگارد، تابلویی است نمودار مقابلهٔ او با روزگار و نوشتن پدیدآوردن تکانی است در نظم و ترتیب چیزها و به منزلهٔ شکافتن پوستهٔ هستی و خُردکردن آن است.
نزار قبانی
@Writing_lovers🖌
نزار قبانی
@Writing_lovers🖌