This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جیمز جویس در بیداری فینیگینها، شاید جهانیترین متنی که تاکنون نوشته شده، سطری دارد که در آن خوانندهی ایدهآل را این طور ترسیم میکند:« یک بی خوابی مطلوب»، شاید هیچ تعریف بهتری از ادبیات جهان وجود نداشته باشد جز کهکشانی گسترده از آثار که ما را وامیدارد خوانندهی ایده آل بشویم، در رؤیای آن بی خوابی مطلوب.
ادبیات جهان را چگونه بخوانیم
دیوید دمراش
ترجمه شبنم بزرگی
@Writing_lovers🖌
ادبیات جهان را چگونه بخوانیم
دیوید دمراش
ترجمه شبنم بزرگی
@Writing_lovers🖌
http://szuflada.net/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86%d9%90-%db%8c%da%a9-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%90-%da%a9/
هفت راه برای نوشتنِ یک مجموعه داستانِ کوتاه برای تازهکارها
هفت راه برای نوشتنِ یک مجموعه داستانِ کوتاه برای تازهکارها
در یک وقت فراغت همراه با شادی، بیایید در به روی روزگار خود ببندیم و آرام به گوشه کتابخانه بخزیم. آتش بخاری روشن است. در بیرون سکوت را تنها صدای خشک شکسته شدن یخهای زمستانی در زیر پای عابران میشکند. چه زیباست پرتو و تابش ناپایدار آتش بخاری بر شبکه های راه راه قفسه های کتاب و بر جلدهای زرکوب کتابهایی که هم قطع و یک شکل چاپ شدهاند.
شیوههای داستان نویسی
پیتر وستلند
@Writing_lovers🖌
شیوههای داستان نویسی
پیتر وستلند
@Writing_lovers🖌
خیلی ها میگویند «ایدهای ندارم و نمیدانم از کجا شروع کنم؟» پاسخ ساده است: فقط شروع به نوشتن کنید.
خودتان را وادار نکنید که حتما بهترین مطالب را بنویسید. هر روز به طور مرتب از عشق، علایق و حتی تنفرتان بنویسید. مطمئن باشید بعد از مدتی ایدهها برای جاری شدن بر قلمتان، با هم به رقابت میپردازند و در ادامه بهترین ایدهها به سراغتان میآیند.
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
خودتان را وادار نکنید که حتما بهترین مطالب را بنویسید. هر روز به طور مرتب از عشق، علایق و حتی تنفرتان بنویسید. مطمئن باشید بعد از مدتی ایدهها برای جاری شدن بر قلمتان، با هم به رقابت میپردازند و در ادامه بهترین ایدهها به سراغتان میآیند.
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
مایملک اختصاصی نویسنده
✍ معصومه حامی دوست
«نوشته برای آنکه مؤثر باشد، باید افکار نویسنده را دقیقا دنبال کند. اما نه لزوما به همان ترتیبی که آن افکار رخ میدهند.»
ای.بی. وایت
یکی از عناصر قدرتمند داستانی که در کتابهای آموزش نویسندگی در ایران، کمتر به آن توجه شده، لحن است. اگر این واژه را که نقش مهمی در داستان نویسی معاصر جهان دارد، جستجو کنید، ذیل زبان یا سبک توضیح مختصری دربارهی آن میبینید. حال آنکه این عنصر سوای معلومات واژگانی و ساختارهای زبانی است.
اگر بخواهیم تعریفی سرراست و عملی از لحن ارائه دهیم، باید بگوییم خصیصهای است که نشان دهندهی نوع بینش نویسنده است. در واقع نویسنده باید بتواند برای بینش موردنظرش، به گونهای مناسب از زبان استفاده کند تا عواطف لازم را در مخاطب به وجود بیاورد.
به طور مثال وقتی در زبان روزمره، به کسی میگوییم «کارت درسته» تکیه یا طرز صدا، لحن (طنز یا جدی) ما را مشخص میکند.
در زبان نوشتاری هم نوعی قابلیت در چینش کلمات و بخصوص جملات، لحن نویسنده یا شخصیت های داستان را شکل میدهد. برای مثال استفاده نویسنده از جملات کوتاه، شتابزدگی و عصبانیت را انتقال میدهد، حال آنکه جملات بلند، سرعت و ضرب متن را کم میکند و نوعی درنگ و کندی ایجاد میکند.
دقت و حساسیت نویسنده در این موارد میتواند، باعث تمایز سبک او شود که ارزشمند ترین دارایی نویسنده به حساب میآید.
بهترین روش برای یادگیری لحن، مطالعه وسیع داستانها است. داستانهای خوب را بخوانید و توجه کنید نویسنده چگونه از جملات و بخصوص گفتگوی شخصیت های داستانش، برای القای بینش خاص خود استفاده میکند.
آل احمد از نویسندگانی است که از عنصر لحن به شیوهای بسیار مؤثر در داستانهایش، بهره برده است. داستان«بچه مردم» او را بخوانید تا ببینید، او چگونه توانسته با ایجاد لحن مناسب برای شخصیتداستانش، به خلق داستانی تأثیر گذار دست یابد.
@Writing_lovers🖌
✍ معصومه حامی دوست
«نوشته برای آنکه مؤثر باشد، باید افکار نویسنده را دقیقا دنبال کند. اما نه لزوما به همان ترتیبی که آن افکار رخ میدهند.»
ای.بی. وایت
یکی از عناصر قدرتمند داستانی که در کتابهای آموزش نویسندگی در ایران، کمتر به آن توجه شده، لحن است. اگر این واژه را که نقش مهمی در داستان نویسی معاصر جهان دارد، جستجو کنید، ذیل زبان یا سبک توضیح مختصری دربارهی آن میبینید. حال آنکه این عنصر سوای معلومات واژگانی و ساختارهای زبانی است.
اگر بخواهیم تعریفی سرراست و عملی از لحن ارائه دهیم، باید بگوییم خصیصهای است که نشان دهندهی نوع بینش نویسنده است. در واقع نویسنده باید بتواند برای بینش موردنظرش، به گونهای مناسب از زبان استفاده کند تا عواطف لازم را در مخاطب به وجود بیاورد.
به طور مثال وقتی در زبان روزمره، به کسی میگوییم «کارت درسته» تکیه یا طرز صدا، لحن (طنز یا جدی) ما را مشخص میکند.
در زبان نوشتاری هم نوعی قابلیت در چینش کلمات و بخصوص جملات، لحن نویسنده یا شخصیت های داستان را شکل میدهد. برای مثال استفاده نویسنده از جملات کوتاه، شتابزدگی و عصبانیت را انتقال میدهد، حال آنکه جملات بلند، سرعت و ضرب متن را کم میکند و نوعی درنگ و کندی ایجاد میکند.
دقت و حساسیت نویسنده در این موارد میتواند، باعث تمایز سبک او شود که ارزشمند ترین دارایی نویسنده به حساب میآید.
بهترین روش برای یادگیری لحن، مطالعه وسیع داستانها است. داستانهای خوب را بخوانید و توجه کنید نویسنده چگونه از جملات و بخصوص گفتگوی شخصیت های داستانش، برای القای بینش خاص خود استفاده میکند.
آل احمد از نویسندگانی است که از عنصر لحن به شیوهای بسیار مؤثر در داستانهایش، بهره برده است. داستان«بچه مردم» او را بخوانید تا ببینید، او چگونه توانسته با ایجاد لحن مناسب برای شخصیتداستانش، به خلق داستانی تأثیر گذار دست یابد.
@Writing_lovers🖌
Forwarded from ماتیکانداستان
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📢چگونه از هیچ داستان بنویسیم؟
📹در این ویدئوی کوتاه،عباس معروفی با شما از داستان نویسی می گوید.
@matikandastan
📌بازفرستی(فوروارد)ِاین ویدئو،معرفی ما به دوستدارانِ نوشتن است؛سپاس از همراهیتان
📹در این ویدئوی کوتاه،عباس معروفی با شما از داستان نویسی می گوید.
@matikandastan
📌بازفرستی(فوروارد)ِاین ویدئو،معرفی ما به دوستدارانِ نوشتن است؛سپاس از همراهیتان
خوشبختانه در میان آبهای طغیانی این زندگی، چند جزیرهی کوچک هست که بتوان بدان پناه برد:
کتابهای زیبا
شاعران،
موسیقی
رومن رولان
@Writing_lovers🖌
کتابهای زیبا
شاعران،
موسیقی
رومن رولان
@Writing_lovers🖌
همیشه بنویسید. یعنی در شبانه روز ساعت مشخصی برای نوشتن داشته باشید و مطالبی روی کاغذ بیاورید. حتما لازم نیست داستانی برای نوشتن داشته باشید. مسائل روز یا هر موضوع دیگر را مایهی نوشتن کنید. اما حتما بنویسید. نویسنده ای که میخواست این انضباط در نوشتن را از دست ندهد یک شب صدها بار در دفترش نوشت: «چیزی برای نوشتن ندارم.»
مهدی میرکیایی
📚بیایید داستان بنویسیم
@Writing_lovers🖌
مهدی میرکیایی
📚بیایید داستان بنویسیم
@Writing_lovers🖌
Forwarded from Sourena S
آدمی که کتاب نمیخواند، یا کم میخواند، یا فقط پرتوپلا میخواند، بیگمان اختلالی در بیان خواهد داشت. این آدم بسیار حرف میزند، اما اندک میگوید؛ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد، بسنده نیست.
ماریو بارگاس یوسا
ماریو بارگاس یوسا
وقتی میتوانید بهترین کارتان را بنویسید که سعی کنید به گونهای از داستان بپردازید که با کتابهای مورد علاقهتان هم سنخ است. بسیاری از رمان نویسان میگویند کتابهایی را مینویسند که خودشان دوست دارند بخوانند، کتابهایی که پیش از آن وجود نداشته و آنها خلقشان کردهاند.
مگی هاماند
@Writing_lovers🖌
مگی هاماند
@Writing_lovers🖌
رابرت لوئیس استیونسن، نقل کرده است که دو خط از شعر شبگرد از جورج مردیت (شاعر انگلیسی) چنان وی را به وجد آورد که او آنها را با خود از خانه بیرون آورده با صدای بلند میخواند:
در هوای گرگ و میش
که از ستارهای بزرگ روشنی میگیرد
چه زیبا ست از این سو به آن سو رفتن یک جغد
که پروازی موج گون دارد
این دوسطر شعر در اوج زیبایی و سادگی خود هستند وما نیز میتوانیم در شادمانی استیونسن سهیم باشیم.
شیوه های داستان نویسی
پیتر وستلند
@Writing_lovers🖌
در هوای گرگ و میش
که از ستارهای بزرگ روشنی میگیرد
چه زیبا ست از این سو به آن سو رفتن یک جغد
که پروازی موج گون دارد
این دوسطر شعر در اوج زیبایی و سادگی خود هستند وما نیز میتوانیم در شادمانی استیونسن سهیم باشیم.
شیوه های داستان نویسی
پیتر وستلند
@Writing_lovers🖌
Forwarded from پادکست آموزشی|ناهید عبدی
💥نوشتن کتابهای قصدگرا و نشانهیاب
«اگر بکوشیم در رمان تکلیف همهچیز را روشن کنیم یا بهاصطلاح میخ نتیجهگیری را هم محکم بکوبیم، رمان یا میمیرد یا به پا میخیزد و میخ به دست فرار میکند.»
✍️ 500 کلمه
📌 ادامۀ این جستارک تازه را در لینک زیر بخوانید:
http://bit.ly/2FaIhTD
@nahidabdilearning
Nahidabdi.com
«اگر بکوشیم در رمان تکلیف همهچیز را روشن کنیم یا بهاصطلاح میخ نتیجهگیری را هم محکم بکوبیم، رمان یا میمیرد یا به پا میخیزد و میخ به دست فرار میکند.»
✍️ 500 کلمه
📌 ادامۀ این جستارک تازه را در لینک زیر بخوانید:
http://bit.ly/2FaIhTD
@nahidabdilearning
Nahidabdi.com
فیلسوفان همیشه داستان گفتهاند، اما از نوعی دیگر فلسفهورزی انسانها نه با استدلال عقلانی، بلکه با قطعهای ادبی شروع میشود.
کاستیکا براداتان
ترجمۀ: میلاد اعظمی مرام
مرجع: LARB
@Writing_lovers🖌
کاستیکا براداتان
ترجمۀ: میلاد اعظمی مرام
مرجع: LARB
@Writing_lovers🖌
از آثار هرمان ملویل، موبیدیک را خواندهام. کتاب با جملهی معروف «مرا اسماعیل صدا کنید»، آغاز میشود. عاشق شروع این کتابم. نسخهای که خواندم، برای سالها پیش بود_ که با پول توجیبی هایمان خریده بودیم و اولین تلاشهایمان برای داشتن یک کتابخانه خانگی بود.
اخیرا پس از سالها دوباره کتاب«رمان و داستان کوتاه» سامرست موام را خوانده ام. موام یک بخش را به موبی دیک و ملویل اختصاص داده و نکته جالبی درباره ملویل نوشته است.
او گفته در زمانی که ملویل به سفرهای دریایی می رفت، بالای دکل می نشسته و ساعتها به اقیانوس خیره میشد.
خود ملویل در موبی دیک از زبان اسماعیل، قهرمان اصلی داستان مینویسد:
«شاید به نظر عجیب بیاید که من چنین ترس آمیخته با احترامی نسبت به اقیانوسها داشتم. اما اقیانوس برای من مظهر تمام اسرار جهان مشترک ماست. وقتی به دریا خیره میشدم، جلوهای از توازن، نقش و نگار و رویدادهای جهان بیکران را میدیدم. هر بار از این تصور، احساس فروتنی و نشاط میکردم و دوباره احساس میکردم شوق زندگی در رگهایم میدود.»
این همه دقت و ژرف نگری ملویل برایم جذاب و دوست داشتنی است. بنظر میرسد این همان خصوصیتی است که هر نویسنده ای باید از آن بهرهمند باشد. عمیق شدن در هستی.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
اخیرا پس از سالها دوباره کتاب«رمان و داستان کوتاه» سامرست موام را خوانده ام. موام یک بخش را به موبی دیک و ملویل اختصاص داده و نکته جالبی درباره ملویل نوشته است.
او گفته در زمانی که ملویل به سفرهای دریایی می رفت، بالای دکل می نشسته و ساعتها به اقیانوس خیره میشد.
خود ملویل در موبی دیک از زبان اسماعیل، قهرمان اصلی داستان مینویسد:
«شاید به نظر عجیب بیاید که من چنین ترس آمیخته با احترامی نسبت به اقیانوسها داشتم. اما اقیانوس برای من مظهر تمام اسرار جهان مشترک ماست. وقتی به دریا خیره میشدم، جلوهای از توازن، نقش و نگار و رویدادهای جهان بیکران را میدیدم. هر بار از این تصور، احساس فروتنی و نشاط میکردم و دوباره احساس میکردم شوق زندگی در رگهایم میدود.»
این همه دقت و ژرف نگری ملویل برایم جذاب و دوست داشتنی است. بنظر میرسد این همان خصوصیتی است که هر نویسنده ای باید از آن بهرهمند باشد. عمیق شدن در هستی.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
نوشتن، روندی طولانی از درون نگری است؛ سفری به سوی تاریکترین مغاکهای خودآگاهی، و مکاشفهای آرام و طولانی است. من راهِ خود را در سکوت احساس میکنم و مینویسم، و در این مسیر اجزای حقیقت را، بلورهای کوچکی را که در کف یک دست جا میگیرد و راهم را در این جهان توجیه میکند، کشف میکنم.
ایزابل آلنده
@Writing_lovers🖌
ایزابل آلنده
@Writing_lovers🖌
«در یکی از روزهای تولدم تجربه ی بسیار عجیبی داشتم - البته این تجربه فقط شخصا برای خودم عجیب بود.
یکی از روزهای تولدم، صبح خیلی زود توی آشپزخانه ی آپارتمانم در توکیو به رادیو گوش می کردم. معمولا صبح زود از خواب بیدار می شوم تا کار کنم. بین 4 و 5 صبح بیدار می شوم، کمی قهوه درست می کنم، یک تکه نان تست می خورم و به اتاق کار می روم تا بنویسم. معمولا وقتی صبحانه ام را حاضر می کنم، به اخبار گوش می کنم - نه از روی انتخاب ( چیزهای با ارزش زیادی برای شنیدن وجود ندارد) بلکه چون صبح به آن زودی انتخاب دیگری ندارم. آن روز صبح که منتظر بودم آب جوش بیاید، گوینده ی اخبار فهرستی از تقویم تاریخ و رویدادهای ملی آن روز را با ذکر زمان و مکان اعلام می کرد. مثلا قرار بود امپراتور درخت یادبود بکارد، یک کشتی مسافربری اقیانوس پیمای انگلیسی در یوکوماها لنگر بیندازد یا به مناسبت روز ملی آدامس جویدن در کشور قرار بود مراسمی انجام شود. ( می دانم به نظر خنده دار می رسد ولی از خودم در نیاوردم، ما واقعا یک چنین روزی در مملکت مان داریم.)
آخرین مورد در این فهرست رخدادهای ملی اعلان اسامی افراد مشهوری بود که 12 ژانویه به دنیا آمده بودند. در میان آن ها اسم من هم بود. گوینده گفت: " رمان نویس معروف کشورمان هاروکی موراکامی، امروز چندمین سالروز تولدش را جشن می گیرد. " من که نصفه نیمه گوش می کردم، با شنیدن اسم خودم چیزی نمانده بود که کتری داغ از دستم بیفتد. بلند داد زدم. وای. با ناباوری، به اطراف نگاه کردم. چند دقیقه بعد فکر کردم: " عجب، پس روز تولد من دیگر فقط متعلق به من نیست. حالا رویدادی ملی است."
رویدادی ملی؟
خب دیگر. رویدادی ملی باشد یا نباشد، در آن لحظه در سرتاسر ژاپن - خبر از یک شبکه ی سراسری پخش شد - یک عده ای نشسته یا ایستاده کنار رادیو، حداقل برای چند لحظه ی گذرا ممکن است به من فکر کرده باشند. " پس امروز تولد هاروکی موراکامی است، آره؟ " یا " ای وای حالا هاروکی موراکامی هم ... ساله شد. " یا " چی فکر کردی؟ آدم هایی مثل هاروکی موراکامی هم روز تولد دارند. " در واقع در آن ساعت مضحک پیش از سپیده دم، مگر چند نفر در ژاپن بیدار بودند و به اخبار گوش می کردند؟ بیست هزار؟ سی هزار؟ و چند نفر از آن ها مرا می شناختند؟ دو یا سه هزار نفر؟ اصلا نمی دانستم.»
داستان های جشن تولد
صفحه 9 - تولد من، تولد تو
@Writing_loves🖌
یکی از روزهای تولدم، صبح خیلی زود توی آشپزخانه ی آپارتمانم در توکیو به رادیو گوش می کردم. معمولا صبح زود از خواب بیدار می شوم تا کار کنم. بین 4 و 5 صبح بیدار می شوم، کمی قهوه درست می کنم، یک تکه نان تست می خورم و به اتاق کار می روم تا بنویسم. معمولا وقتی صبحانه ام را حاضر می کنم، به اخبار گوش می کنم - نه از روی انتخاب ( چیزهای با ارزش زیادی برای شنیدن وجود ندارد) بلکه چون صبح به آن زودی انتخاب دیگری ندارم. آن روز صبح که منتظر بودم آب جوش بیاید، گوینده ی اخبار فهرستی از تقویم تاریخ و رویدادهای ملی آن روز را با ذکر زمان و مکان اعلام می کرد. مثلا قرار بود امپراتور درخت یادبود بکارد، یک کشتی مسافربری اقیانوس پیمای انگلیسی در یوکوماها لنگر بیندازد یا به مناسبت روز ملی آدامس جویدن در کشور قرار بود مراسمی انجام شود. ( می دانم به نظر خنده دار می رسد ولی از خودم در نیاوردم، ما واقعا یک چنین روزی در مملکت مان داریم.)
آخرین مورد در این فهرست رخدادهای ملی اعلان اسامی افراد مشهوری بود که 12 ژانویه به دنیا آمده بودند. در میان آن ها اسم من هم بود. گوینده گفت: " رمان نویس معروف کشورمان هاروکی موراکامی، امروز چندمین سالروز تولدش را جشن می گیرد. " من که نصفه نیمه گوش می کردم، با شنیدن اسم خودم چیزی نمانده بود که کتری داغ از دستم بیفتد. بلند داد زدم. وای. با ناباوری، به اطراف نگاه کردم. چند دقیقه بعد فکر کردم: " عجب، پس روز تولد من دیگر فقط متعلق به من نیست. حالا رویدادی ملی است."
رویدادی ملی؟
خب دیگر. رویدادی ملی باشد یا نباشد، در آن لحظه در سرتاسر ژاپن - خبر از یک شبکه ی سراسری پخش شد - یک عده ای نشسته یا ایستاده کنار رادیو، حداقل برای چند لحظه ی گذرا ممکن است به من فکر کرده باشند. " پس امروز تولد هاروکی موراکامی است، آره؟ " یا " ای وای حالا هاروکی موراکامی هم ... ساله شد. " یا " چی فکر کردی؟ آدم هایی مثل هاروکی موراکامی هم روز تولد دارند. " در واقع در آن ساعت مضحک پیش از سپیده دم، مگر چند نفر در ژاپن بیدار بودند و به اخبار گوش می کردند؟ بیست هزار؟ سی هزار؟ و چند نفر از آن ها مرا می شناختند؟ دو یا سه هزار نفر؟ اصلا نمی دانستم.»
داستان های جشن تولد
صفحه 9 - تولد من، تولد تو
@Writing_loves🖌