نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
چگونه از بن مایه‌های تخیل در داستانسرایی استفاده کنیم؟


معصومه حامی دوست


«اصلا تخیل کدام است؟ واقعیت چیست؟ مگر می‌تواند واقعیتی که امروز می‌فهمیم جدا از تخیلاتی باشد که همه عمر داشته‌ایم؟ و تازه مگر نه بخش مهمی از بن مایه‌های تخیل ما را همین چیزی که نامش را واقعیت گذاشته‌ایم، می‌سازد؟»

امیرحسین چهلتن

از کتاب آینه‌ها نقد و بررسی ادبیات امروز ایران

برای نوشتن داستان از مرکز حقیقی آن شروع کنید اما به بیان موارد بیرونی، بسنده نکنید. در حوالی ماجرا پرسه بزنید. پیرامون واقعیت، داستان پردازی کنید. به موضوع نزدیک شوید ، بعد از آن فاصله بگیرید و ماجرایی را تعریف کنید که در سطح نیست. یاد بگیرید دنیا را از طریق تخیل تان بسازید.

ویرجینیاوولف در کتاب اتاقی از آن خود، مقایسه ای بین رمان جین ایر شارلوت برونته و رمان های  جین آستین، انجام می‌دهد و رمان های آستین را در مقام بالاتری قرار می‌دهد. اگرچه نظر وولف دراین باره تا حدود زیادی مبهم است اما اشکال او به برونته این است که او در میان داستانش هرگز از قالب زندگی خودش خارج نمی‌شود و بین او و راوی داستانش فاصله‌ای نیست. بلکه واگویه ها و سرخوردگی های خودش را از زبان شخصیت داستانش بیان می‌کند. در حالی که آستین در مقام یک داستان پرداز دیالوگ ها و کنش های داستانی را انتقال می‌دهد نه اینکه از زبان خودش حرف در دهان شخصیت های داستانی بگذارد. این مسئله در داستان نویسی از اهمیت زیادی برخوردار است که باید به آن توجه کرد.  سخن چهلتن در این باره راهگشا است:« حادثه با همه وجوه تخیلی اش درست در مرز واقعیت اتقاق می‌افتد، بعد افسانه ای آن را وسعت می‌بخشد.»

برای نمونه داستان سطل سوار کافکا  را بخوانید. این داستان، یک افسانه محض به نظر می آید. اما افسانه سرایی کافکا از دل واقعیتی شکل می‌گیرد که از جامعه گرفته شده است.  یعنی واقعیتی که مردم در  زمان جنگ با آن روبرو بودند؛ مسئله کمبود ذغال سنگ برای سوخت و گرما بخشیدن به خانه ها و کافکا این واقعیت زمخت را برای آفرینش داستانی هنری و اسرار آمیز به خدمت می‌گیرد.‌ این آن چیزی است که شما برای نوشتن داستان به آن نیاز دارید.

* داستان خواندنی «سطل سوار» کافکا را در ادامه این مطلب، برایتان می‌گذارم. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.

@Writing_lovers🖌
Forwarded from ❄️ بهشت
❁ کپی ممنوع، مگر با ذکر منبع (نام نویسنده و کانال)
📚☕️
@Best_Stories
#داستان_کوتاه

سطل سوار

زغال‌سنگ همه‌اش مصرف شده. سطل خالی است. خاک‌انداز بی‌مصرف افتاده. بخاری نفسِ سرد می‌کشد. اتاق زمهریر است. درخت‌های بیرونِ پنجره خشک و با یخچه پوشیده است. آسمان سپری نقره‌ای است بر ضد هر کس که از آن یاری می‌جوید. باید زغال‌سنگ داشته باشم. نمی‌شود که یخ ببندم بمیرم. پشتِ سرم بخاریِ بی‌رحم است، جلویم آسمانِ بی‌رحم. پس باید از میانشان بیرون برانم و در سفرم از زغال‌سنگ‌فروش یاری بجویم. اما او از هم‌اکنون به درخواست‌های معمولی گوشش کر گشته است. باید برایش برهان قاطع بیاورم که ذره‌ای زغال‌سنگ برایم نمانده و او برایم به معنای خورشیدِ افلاک است. باید چونان گدایی نزدیک بروم که با خُرخُرِ مرگ در گلویش، پا می‌فشارد روی پلۀ در بمیرد. و آشپز بنابراین تصمیم می‌گیرد ته‌ماندۀ قهوه‌جوش را به او بدهد. به همین‌گونه زغال‌سنگ‌فروش، خشمناک ولی تصدیق‌کنندۀ فرمانِ «تو نباید آدم بکشی» باید خاک‌اندازی زغال‌سنگ توی سطلم پرت کند.
طرزِ از راه رسیدنم باید به موضوع فیصله دهد. پس سوار بر سطل می‌شوم. نشسته بر سطل، دست‌هایم بر دسته، ساده‌ترین نوع عنان، به زحمت خودم را از پلکان پایین می‌کشانم. اما تا پایینِ پلکان می‌رسم، سطلم بلند می‌شود. شکوهمندانه! شکوهمندانه! شترهایی که فروتنانه بر زمین چمباتمه زده‌اند با وقاری بیشتر از این بلند نمی‌شوند، در حالی که زیرِ چوب‌های شتربانانشان خود را تکان می‌دهند. از میانِ خیابان‌های سخت یخ‌بسته به تاختی بقاعده می‌رویم. بسا تا اشکوب اول خانه‌ای برمی‌خیزم. هرگز به پایینی درِ خانه‌ها فرو نمی‌آیم. و سرانجام در ارتفاعی فوق‌العاده بر فراز زیرزمین طاقدارِ زغال‌سنگ فروش معلق می‌مانم. او را آن زیرزیرها می‌بینم که روی میزش قوز کرده، چیز می‌نویسد. در را گشوده تا گرمای مفرط را بیرون بدهد.
به صدایی که به سبب یخبندان از تهِ تنم درمی‌آید و در ابرِ نفسم پیچیده است، فریاد می‌کشم: «آهای، زغالی، زغالی، لطفاً یک خرده زغال‌سنگ بهم بده. سطلم به قدری سبک است که می‌توانم سوارش شوم. لطف کن. وقتی بتوانم، پولش را می‌دهم.»
زغال‌سنگ‌فروش دستش را بر گوش می‌گذارد. از روی شانه از زنش می‌پرسد: «درست می‌شنوم؟ درست می‌شنوم؟ مشتری.»
زنش می‌گوید: «من هیچی نمی‌شنوم.» آرام نفس می‌کشد، چیز می‌بافد، پشت به بخاری دارد، گرم و نرم است.
فریاد می‌زنم: «چرا، باید بشنوید. منم، یک مشتری قدیمی، وفادار و صادق، اما در این لحظه بی‌وسیله.»
زغال‌سنگ فروش می‌گوید: «زن، باید یک کسی باشد. گوش‌هایم نمی‌شود که این قدر گولم بزند. باید مشتری قدیمی، خیلی قدیمی باشد که این‌طور منقلبم می‌کند.»
زنش یک دم دست از کار می‌کشد و بافتنی‌اش را به سینه می‌فشرد و می‌گوید: «چه مرگت شده، مرد؟ هیچکی نیست، خیابان خالی است، همۀ مشتری‌هامان زغال‌سنگ دارند. می‌توانیم دکان را یک چند روزی ببندیم و خستگی در کنیم.»
فریاد می‌زنم: «اما من این بالا روی سطل نشسته‌ام.» و کرخ شده، اشک‌های فسرده چشم‌هایم را تار می‌کند. «لطفاً این بالا را نگاه کنید. فقط یک بار. یک‌راست خواهید دیدم. خواهش می‌کنم. فقط به قدر یک خاک‌انداز. و اگر بیشتر بهم بدهید، آن‌قدر خوشحالم می‌کند که نمی‌دانم چه بکنم. همۀ مشتری‌های دیگر زغال‌سنگ دارند. کاشکی صدای تلق و تولوقِ زغال‌سنگ را توی سطل می‌شنیدم!»
زغال‌سنگ فروش می‌گوید: «دارم می‌آیم. و روی لنگ‌های کوتاهش راه می‌افتد که از پله‌ها بالا بیاید، اما زنش از هم‌اکنون کنارش است. بازویش را می‌گیرد، نگهش می‌دارد و می‌گوید: «همین‌جا می‌مانی. حالا که در خیال‌هایت سماجت می‌کنی، خودم می‌روم. فکر کُهۀ ناجورِ سرفه‌ای را بکن که دیشب می‌زدی. اما برای یک مختصر کار، ولو کاری که در کله‌ات خیالش را کرده‌ای، حاضری زن و بچه‌ات را از یاد ببری و ریه‌هایت را فدا کنی. من می‌روم.»
«پس حتماً همه جور زغال‌سنگی را که تو انبار داری، بهش بگو! پشتِ سرت قیمت‌ها را داد می‌زنم.»
زنش می‌گوید: «باشد» و می‌آید بالا به خیابان. فوری مرا می‌بیند.
فریاد می‌کشم: «خانمِ زغالی، خاضعانه‌ترین سلام‌هایم را تقدیم می‌کنم. فقط یه خاک‌انداز زغال‌سنگ. سطلم ایناهاش. خودم می‌برمش خانه. یک خاک‌انداز از بدترینی که دارید. البته پولش را تمام و کمال خواهم پرداخت، اما الان نه، الان نه.» کلماتِ «الان نه» چه بانگ زنگ‌واری دارند، و چه شگفت‌انگیز با نوای زنگی که از برج ناقوس کلیسای آن نزدیکی می‌آید، می‌آمیزد!

🖋☕️
@Best_Stories
ادامه...👇
Forwarded from ❄️ بهشت
زغال‌سنگ فروش آن زیر نعره می‌کشد: «خب، چه می‌خواهد؟»
زنش به نعره پاسخ می‌دهد: «هیچی، اینجا هیچی نیست. هیچی نمی‌بینم، هیچی نمی‌شنوم. فقط زنگ ساعت شش می‌زند و حالا باید دکان را ببندیم. سرما بیداد می‌کند. فردا لابد باز خیلی کار داریم.
او هیچی نمی‌بیند و هیچی نمی‌شنود. باری، ریسمانِ پیشبندش را می‌گشاید و پیشبندش را تکان تکان می‌دهد تا مرا بتاراند. از بختِ بد، موفق می‌شود. سطلم همۀ حسن‌های یک نریان خوب را دارد، بجز توان مقاومت، که ندارد. خیلی سبک است. پیشبند هر زنی می‌تواند تو هوا بپراندش.
سرش فریاد می‌زنم: «زن بدجنس» و همان‌گاه او که به دکان بازمی‌گردد، به حرکتی آمیخته به تحقیر و خرسندی مشتش را در هوا جولان می‌دهد. «زن بدجنس! التماست کردم یک خاک‌انداز از بدترین زغال‌سنگ بهم بدهی و دلت نیامد بدهی.» این را می‌گویم و به سرزمین کوه‌های یخناک پرواز می‌کنم و برای همیشه گم و گور می‌شوم.

نویسنده: #فرانتس_کافکا
مترجم: #امیر_جلال_الدین_اعلم


داستان های کوتاه جهان...!
🖋☕️
@Best_Stories
یک خوانندهٔ خوب آن است که گاهی کتاب را می‌بندد، به سقف خیره می‌شود و به تصویرها، جمله‌ها و پاراگراف‌هایی که ذهنش را مشغول کرده‌اند، می‌اندیشد. نویسنده‌ دوست دارد برای چنین خواننده‌هایی بنویسد، آن‌هایی که تخیلات وسیعی دارند.

اورهان پاموک


@Writing_lovers🖌
1
داستان‌ها موجودات نامفهومی هستند. آن‌ها حقیقت را مخدوش ولی ساده‌تر می‌کنند و جزئیاتی را که به کار نمی‌آید دور می‌اندازند، ولی ظاهراً ما نمی‌توانیم بدون آن زندگی کنیم. چرایی آن نامشخص است، اما بخش واضحش این است که مردم پیش از این که تفکر علمی را یاد بگیرند، از داستان‌ها برای توضیح دنیا استفاده می‌کنند. به همین خاطر افسانه‌ها از فلسفه‌ها قدیمی ترند.

رولف دوبلی

@Writing_lovers🖌
1
از اشتباهات رایج نویسندگان تازه‌کار:

بیان جزئیات زیاد از دنیا و غفلت از روابط انسانی. ناباکوف می‌گوید هر رمان، به منزله‌ی یک دنیای جدید است. نویسندگان تازه‌کار تلاش می‌کنند دنیا را با جزئیات پیچیده توصیف کنند، اما باید به یاد داشته باشند که توصیف دنیا اهمیتی ندارد و بهتر است روابط انسانی را به روی کاغذ بیاورند. روابط انسانی پیچیده و متفاوت است که می‌تواند دنیایی جدید را به خواننده ارائه ‌کند.



@Writing_lovers🖌
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
دست‌مایه نوشتن

معصومه حامی دوست


فلانری اوکانر می گوید: « کسی که از دالان دوران کودکی‌اش جان سالم بدر برده باشد، برای تمامی عمرش حرف برای گفتن دارد. شاید کودکی شما سخت بوده باشد اما اگر به خوبی بازگو شود سخت بودنش مهم نیست. آنچه باید بدانی این است که فقط بازگویش کنی.»

شاید شما با نوشتن خاطرات دوران کودکی و تلاشتان برای بازگو کردنش به اتفاقات جالبی بربخورید.

خاطراتی که خودتان آن را از یاد برده‌اید و بازگو کردنش می‌تواند برای خودتان و دیگری منبع کشف و لذت باشد.

به یادآوری این جزییات سبب می‌شود زندگیتان را آنگونه که بود به خاطر آورید. با آرزوها و رویاها و خاطرات خنده داری که داشته‌اید و رازهایی که هرگز برملا نشده‌اند.

نگران نحوه نگار‌شتان نباشید. همه را بنویسید. شما تنها کسی هستید که مالک همه آن اتفاقات هستید و می‌توانید با بیان صادقانه شان، آن را برای دیگران تبدیل به روایتی شیرین و دوست داشتنی کنید.


@Writing_lovers🖌
1
وقتی در سکوت کتاب می‌خوانید، فقط نویسنده مشغول نمایش است، ولی وقتی بلند می‌خوانید، نمایش مشارکتی می‌شود: یکی کلمات را می‌آورد و دیگری ضرباهنگ بیان را.
هاینه در ایام کودکی‌اش، دن کیشوت را برای درختان و گلهای کاخ باغ دوسلدروف می‌خواند. لمب اعتقاد داشت خواندن شکسپیر و میلتون در سکوت، حتی اگر کسی نباشد که بشنود، گناه است. در خواندن، باید کلمات را به زبان آورد.

آنه فدیمن

📚 اعترافات یک‌کتاب خوان معمولی

@Writing_lovers🖌
1
در ستایش ادبیات

«چگونه می‌شود در دنیای شر زندگی کرد و این شر را پذیرفت و درعین‌حال در آن خلئی ایجاد کرد؟ حفره‌ای در درون شر دوران‌تان ایجاد کنید تا بتوانید زندگی را ادامه بدهید.»

هانا آرنت


ریچارد رورتی مقاله‌ای تحت عنوان «افول حقیقت رستگاری‌بخش و ظهور فرهنگ ادبی» دارد. او در این مقاله قطعه‌ای از هارولد بلوم آورده است. بلوم به ما می‌گوید که تا می‌توانید کتاب بخوانید؛ یعنی هرچه بیشتر راه‌های انسان بودن را بررسی کنید و در نتیجه هر چه بیشتر انسانی شوید. در نگاه گابریل مارسل یکی از مهم‌ترین مسائلی که ما در فلسفه و در زندگی امروزی با آن روبه‌روییم، این است که ما دائماً انسان بودنمان را از دست می‌دهیم، ما یادمان می‌رود انسان هستیم.

رورتی در این مقاله از نگاه هارولد بلوم می‌گوید که ارزش ادبیات به این است که ادبیات اهداف زندگی ما را بیشتر به ما نشان می‌دهد. بلوم در قطعۀ نخست به ما می‌گفت ادبیات کمک می‌کند انسان بودنمان را به خاطر بیاوریم و در این قطعه می‌گوید که با ادبیات ما درواقع بهتر می‌توانیم هدف زندگی را بفهمیم. از نگاه رورتی ما تاکنون در تاریخ تفکر انسانی سه الگو برای رستگار کردن انسان داشته‌ایم. رستگار کردن بدین معنا که بفهمیم ما انسانیم. آخر آن جملۀ هارولد بلوم این است که هرچقدر شما بیشتر بدانید که انسان‌اید، کمتر دچار وسوسه می‌شوید که در خواب‌وخیال فرار از زمان و اتفاق گرفتار شوید و به این نتیجه می‌رسیم و متقاعد می‌شویم که ما آدمیان تکیه‌گاهی جز یکدیگر نداریم. به زبان هانا آرنت جایی که شما می‌فهمید که آدمیان تکیه‌گاه شمایند، ادبیات است. بدین معنا که در رمان خواندن و داستان خواندن است که ما می‌توانیم بفهمیم ما آدمیان تکیه‌گاه یکدیگریم.

تنها جایی که ما می‌توانیم به انسان بیندیشیم و به‌مثابۀ انسان بیندیشیم، یعنی با احساسمان، با عاطفه‌مان و با شورمان بیندیشیم ادبیات است. به زبانِ ـ اگر اشتباه نکنم هایدگر ـ نویسندگان ادبی کسانی هستند که شور خودشان را پیشه خود می‌کنند. اگر می‌خواهید با شور خود به انسان بودن بیندیشید، باید نویسندۀ ادبی باشید.

دکتر مصطفی مهر آیین
در رونمایی رمان ماخونیک
منبع: با تلخیص از سایت اقلیت


@Writing_lovers🖌
1
ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻛﺎﺭی ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ می‌توﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ آﻏﺎﺯ ﻛﻨﻢ!
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﻴﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ....

پاﺋﻮﻟﻮ ﻛﻮﺋﻴﻠﻮ
کیمیاگر







@towardinside
بدترین موقع برای دست کشیدن از نوشتن، همان وقتی است که دیگر دلم نمی‌خواهد ادامه بدهم. در این موارد بهترین کار این است که آنقدر به تایپ کردن افکارم روی صفحه، مثل کندن سوراخ‌هایی روی زمین، ادامه بدهم تا بالاخره کلمهٔ درست پیدا شود. 

والریا لوئیزلی

@Writing_lovers🖌
فکر می‌کنم نویسنده‌ی همه‌چیزتمامی نیستم. اما ویراستار بی‌وقفه و کله‌شقی هستم. بی‌رحمانه حذف می‌کنم و دور می‌ریزم و هیچ کاری نیست که لااقل سه‌چهارمش را در پیش‌نویس اولیه دور نریزم و در مرحله‌ی بعد امیدوار می‌مانم که از آنچه باقی مانده چیزکی برایم بماند و جایی در فاصله‌ی میان نسخه‌های پانزدهم تا بیست‌وپنجم بازنویسی چیزی اتفاق می‌افتد. یک‌جور رعشه‌ای که وقتی به عقب برمی‌گردی و کلمات خودت را می‌خوانی به نظرت می‌رسد انگار آدم دیگری اینها را نوشته است؛ یا چیزی شبیه این. انگار که خیلی هم خودت نباشی؛ درست مثل دری از چوب بلوط سنگین که با یک تقه‌ی آرام توی چارچوب خانه می‌افتد.


مارک هادون
ترجمه امیلی امرایی
منبع:گاردین


@Writing_lovers🖌
خاطره نوشتن مرا وادار به مکث کردن می‌کند تا با دقت به یاد بیاورم؛ در حقیقت این یک تمرین است. در یک خاطره من به خود، به زندگی، به کسانی که بیش از همه دوستشان دارم در آیینه‌ای صاف می‌نگرم. در خاطره، احساسات اهمیت بیشتری نسبت به حقایق دارند و برای صادقانه نوشتن باید با اهریمن درونم نبرد کنم. در هر خاطره دربارهٔ خودم چیزهایی آموخته‌ام؛ چرا که هر کتابی بازتابی است از شخصیتی که دارم. من فکر می‌کنم که نوشتن خاطرات به شکل مؤثری باعث می‌شود که فرد یا نویسنده بهتری شوم.

ایزابل آلنده

@Writing_lovers🖌
Forwarded from رادیو هنر هفت
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
....

گفت و گوی دوست داشتنی
کتاب باز با پوریا شکیبایی


.....



@radiohonar7
Forwarded from یادداشت‌ها
چند توصیۀ قلمی به دوستان جوان

۱. چه و چگونه
هر متنی که خواندید و بر دل شما نشست، همه یا بخش‌هایی از آن را دوباره بخوانید. خوانش دوم و سوم، چشم شما را به ظرایف و دقایقی از متن باز می‌کند که در خوانش اول به چشم نمی‌آمد. بار اول می‌خوانیم که بدانیم نویسنده «چه» گفته است؛ اما اینکه «چگونه» نوشته است، در خوانش دوم صید می‌شود.

۲. چارچشمی
پس از آنکه یادداشت یا مقاله یا کتاب خود را نوشتید، چارچشمی در آن بنگرید؛ یعنی حداقل چهار بار آن را بخوانید و هر بار با چشمی. بار اول را وقف غنی‌سازی متن کنید؛ بار دوم از چشم منتقد در متن خویش بنگرید تا بتوانید کاستی‌ها و ناراستی‌های آن را ببینید؛ بار سوم با چشم مخاطب متوسط و حواس‌پرت بخوانید تا ابهام‌ها و اغلاق‌های نوشتارتان را بیابید و بستُرید. چهارم‌بار را به نیت نازک‌کاری و غلط‌زدایی از صورت متن بخوانید.

۳. گشودگی به اندیشه‌های دیگران
دربارۀ هر چه می‌نویسید، غیر از مراجعه به منابع و آثار مرتبط، حتما با چند نفر دربارۀ آن گفت‌وگو کنید. و اگر کسی را برای گپ‌وگفت نیافتید یا نیازی به آن ندیدید، دست‌کم با خودتان گفت‌وگو و محاجّۀ طولانی کنید. نوشتن، ورود به میدان مین است. تنها و بی‌کس وارد این میدان خطرناک نشوید.

۴. احترام به شعور مخاطب
من عاملی را نمی‌شناسم که به اندازۀ احترام به شعور مخاطب در توفیق متن مؤثر باشد. کسی که به شعور مخاطب احترام می‌گذارد، سخن تکراری نمی‌گوید، مغلطه نمی‌‌کند، بی‌مایه نمی‌نویسد، وقت خواننده را همچون عمر خویش گرانبها می‌شمارد، جانب حقیقت را فرونمی‌گذارد، فروتن است و هیچ نوشته‌ای را بدون غلط‌گیری‌های مکرر و بدون اطمینان از پاکیزگی آن، منتشر نمی‌کند.

۵. آهستگی
هیچ‌کس از راه پُرنویسی و پُرچانگی به جایگاهی بلند نرسیده است و اگر هم برسد، زودا که سرنگون گردد.

۶. پیوستگی
اگر هوای نویسندگی در سر دارید، نباید روزی بر شما بگذرد که در آن چند سطری ننوشته باشید؛ هرچند برای خویش و نه برای انتشار.

۷. مثنوی‌خوانی
همچنان معتقدم که خواندن هیچ کتابی به اندازۀ مثنوی مولانا، قلم را قدرتمند و چابک نمی‌کند. من تا کنون فرصت نکردم که دلایلم را دربارۀ این توصیه به‌تفصیل بنویسم. اینجا همین‌قدر می‌گویم که زبان فارسی در کمتر اثری به اندازۀ آثار مولانا زنده و پویا است. انس با این زبان نیرومند، قلم را برای خلاقیت‌های بسیار مستعد می‌کند. تقلید از او و از هیچ کس دیگر جایز نیست؛ اما بیگانگی از سرمایه‌های پیشینی، ابتری و سترونی است.

رضا بابایی
۹۷/۱۱/۱
@RezaBabaei43