«ما به خاطر اینکه خود میخواهیم، نمینویسیم، ما مینویسیم بخاطر اینکه مجبور به نوشتن هستیم.»
سامرست موام
@Writing_lovers🖌
سامرست موام
@Writing_lovers🖌
این کتابی است که در حقیقت از اشتیاق خواندن زاده شده است. من با اندیشیدن به کتابهایی که دلم میخواست بخوانم شروع به نوشتن کردم و با خودم گفتم: بهترین وسیلهٔ داشتن چنین کتابهایی این است که خود آدم آنها را بنویسد، نه یکی، بلکه ده تا، یکی به دنبال دیگری و همه در یک کتاب.
ایتالو کالوینو
📚 اگر شبی از شبهای زمستان، مسافری
@Writing_lovers🖌
ایتالو کالوینو
📚 اگر شبی از شبهای زمستان، مسافری
@Writing_lovers🖌
ناگهان چیزی را به روش جدیدی میفهمی، که در تمام زندگیات میفهمیدی. این معنی یادگیری است.
دوریس لیسینگ
@Writing_lovers🖌
دوریس لیسینگ
@Writing_lovers🖌
برای وصول به عمق معنای یک کتاب خوب، باید آن را دوبار بخوانیم و با آن تماس دائمی داشته باشیم . یک اثر پربها ما را مدت ها سعادتمند می سازد . نمی توانیم با یک بار خواندن به این درجه از خوشبختی برسیم؛ هر چند در این یک بار دقت فوق العاده به کار بریم.
مونتنی
@Writing_lovers🖌
مونتنی
@Writing_lovers🖌
چیز مطبوعی است نوشتن
مهم نیست بد است یا خوب، چیزِ مطبوعی است نوشتن! آنکه مجبور نیستی خودت باشی، قادر هستی در میان همهی آن مخلوقاتی بگردی که توصیفشان میکنی. مثلاً امروز من، هم در نقش مرد، هم در نقش زن، عاشق و معشوقه هر دو، در جنگلی در بعدظهری پاییزی اسب سواری کردهام، هم آن اسبها بودهام، هم برگها، هم باد، هم آن کلماتی که آنها به هم میگفتند، و هم آفتابِ سرخی که باعث میشد آنها چشمهاشان را جمع کنند، چشمهایی که لبریز از عشق بودند.
گوستاو فلوبر
عباس پژمان
@book_tips 📚📚📚
مهم نیست بد است یا خوب، چیزِ مطبوعی است نوشتن! آنکه مجبور نیستی خودت باشی، قادر هستی در میان همهی آن مخلوقاتی بگردی که توصیفشان میکنی. مثلاً امروز من، هم در نقش مرد، هم در نقش زن، عاشق و معشوقه هر دو، در جنگلی در بعدظهری پاییزی اسب سواری کردهام، هم آن اسبها بودهام، هم برگها، هم باد، هم آن کلماتی که آنها به هم میگفتند، و هم آفتابِ سرخی که باعث میشد آنها چشمهاشان را جمع کنند، چشمهایی که لبریز از عشق بودند.
گوستاو فلوبر
عباس پژمان
@book_tips 📚📚📚
تمرین
یک روش مؤثر برای آشنایی با کارکرد اندیشیدنتان، این است که نقل قولهای اصیل و جذاب را بیابید و دربارهی آنها بنویسید. نوشتن دربارهی نقل قولها این فایده را دارد که اندیشهتان را به فعالیت درمیآورد و شوق نوشتن در شما ایجاد میکند.
تنها با نوشتن پیوسته، میتوانید به عملکرد ذهنتان دست پیدا کنید، پس دلسرد نشوید و تا آنجا که صفحه جا دارد، به نوشتن ادامه دهید.
جملات زیر نقلقولهایی است از نویسندگان بزرگ که طی هفته اخیر خواندهام و برایم جالب بوده:
برای اینکه حدود امکانات را بفهمیم باید به قلمرو ناممکنات وارد شویم.
آرتور چارلز کلارک
اگر آدم نتواند با نوشتن کسی را ناراحت کند، به نظر من بی خود مینویسد.
کینگزلی آمیس
زندگی نویسنده نیمی جاه طلبی است و نیمی اضطراب. این هر دو باید باشد.
مارتین ایمیس
کتابی نصفه-خوانده شده، یک رابطهٔ عاشقانهٔ نصفه و نیمه است.
دیوید میچل
دست به کار شوید، یکی از این جملات را انتخاب کنید و با آن مطلبی بنویسید. شاید شما هم مثل من چنان شیفته این روش شوید که بخواهید این تمرین را هر سی روز ماه انجام دهید.
@Writing_lovers🖌
یک روش مؤثر برای آشنایی با کارکرد اندیشیدنتان، این است که نقل قولهای اصیل و جذاب را بیابید و دربارهی آنها بنویسید. نوشتن دربارهی نقل قولها این فایده را دارد که اندیشهتان را به فعالیت درمیآورد و شوق نوشتن در شما ایجاد میکند.
تنها با نوشتن پیوسته، میتوانید به عملکرد ذهنتان دست پیدا کنید، پس دلسرد نشوید و تا آنجا که صفحه جا دارد، به نوشتن ادامه دهید.
جملات زیر نقلقولهایی است از نویسندگان بزرگ که طی هفته اخیر خواندهام و برایم جالب بوده:
برای اینکه حدود امکانات را بفهمیم باید به قلمرو ناممکنات وارد شویم.
آرتور چارلز کلارک
اگر آدم نتواند با نوشتن کسی را ناراحت کند، به نظر من بی خود مینویسد.
کینگزلی آمیس
زندگی نویسنده نیمی جاه طلبی است و نیمی اضطراب. این هر دو باید باشد.
مارتین ایمیس
کتابی نصفه-خوانده شده، یک رابطهٔ عاشقانهٔ نصفه و نیمه است.
دیوید میچل
دست به کار شوید، یکی از این جملات را انتخاب کنید و با آن مطلبی بنویسید. شاید شما هم مثل من چنان شیفته این روش شوید که بخواهید این تمرین را هر سی روز ماه انجام دهید.
@Writing_lovers🖌
نوشتن همهی آن چیزی است که قلب حسرت زدهی انسان را سامان میدهد، جادویی که بعد وحشی وجودش را التیام میبخشد؛ بعدی که فراموش و وانهاده شده است.
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
عمل خلاق چیزی از هیچ نمیآفریند، بلکه شواهد، اندیشهها، استعدادها و مهارتهای از پیش موجود را کشف میکند ، انتخاب میکند، تغییر میدهد و ترکیب میکند، هرچه این اجزا آشناتر باشند کل جدید شگفتاورتر خواهد بود.
آرتور کستلر
@Writing_lovers🖌
آرتور کستلر
@Writing_lovers🖌
دو هزار و صد و هشتاد کلمه
استیون کینگ میگوید:« دوست دارم ده صفحه در روز بنویسم ، تقریبا معادل دوهزار و صد و هشتاد کلمه در سه ماه است و برای یک کتاب تا حدی مناسب است.»
یک مسئله را که از هر جهت مورد علاقه تان است، انتخاب کنید. با یک جمله شروع به نوشتن کنید. خیلی مهم نیست جملات ابتدایی شما چه باشند.
بانی فریدمن در کتاب آن سوی واژهها، از این روش به تراوش یاد میکند و آن را بخش مهمی از روند نوشتن میداند. شما در این مرحله دست به کشف میزنید و اجازه میدهید نظراتتان جوانه بزند. این کار شما را از مرحله پرهیز از نوشتن دور میکند. پس هر قدر لازم است به نوشتن ادامه دهید تا به حقیقت برسید.
وقتی به آن رسیدید آن فکر را با تصویری مشخص، مادی کنید. بعد در برگهای دیگر آن را نقطه شروع بگیرید و نوشتن داستان یا مونولوگی(درون گویی) را آغاز کنید.
@writing_lovers🖌
استیون کینگ میگوید:« دوست دارم ده صفحه در روز بنویسم ، تقریبا معادل دوهزار و صد و هشتاد کلمه در سه ماه است و برای یک کتاب تا حدی مناسب است.»
یک مسئله را که از هر جهت مورد علاقه تان است، انتخاب کنید. با یک جمله شروع به نوشتن کنید. خیلی مهم نیست جملات ابتدایی شما چه باشند.
بانی فریدمن در کتاب آن سوی واژهها، از این روش به تراوش یاد میکند و آن را بخش مهمی از روند نوشتن میداند. شما در این مرحله دست به کشف میزنید و اجازه میدهید نظراتتان جوانه بزند. این کار شما را از مرحله پرهیز از نوشتن دور میکند. پس هر قدر لازم است به نوشتن ادامه دهید تا به حقیقت برسید.
وقتی به آن رسیدید آن فکر را با تصویری مشخص، مادی کنید. بعد در برگهای دیگر آن را نقطه شروع بگیرید و نوشتن داستان یا مونولوگی(درون گویی) را آغاز کنید.
@writing_lovers🖌
اینکه نویسندهها بیش از هر کس دیگری میخواهند جاودانه شوند، یک واقعیت است. چون در حقیقت با گذشت زمان است که کیفیت کار هنری معلوم میشود. بقیه چیزها مهم نیستند. نقد هنری و دیگر حرفها تنها لفاظی است.
مارتین ایمیس
@Writing_lovers🖌
مارتین ایمیس
@Writing_lovers🖌
هیولا گفت که داستانها، موجوداتی وحشی هستند. وقتی که آزادشان کنی، چه کسی میداند چه بلوایی ممکن است به پا کنند؟
پاتریک نس
@Writing_lovers🖌
پاتریک نس
@Writing_lovers🖌
Forwarded from زنانه نگرى
هنرمندان زندگی می کنند تا داستان هایی برای گفتن داشته باشند و می آموزند که این داستانها را خوب تعریف کنند
کریس جمی
ترجمه: مریم طهماسبی
Art: Dennis Perrin
@zananenegari
کریس جمی
ترجمه: مریم طهماسبی
Art: Dennis Perrin
@zananenegari
گاهی میاندیشم که این گنبد خضرا بیوقفه و خستگی ناپذیر از کتابخواندن جان گرفتهاست.
ویرجینیا وولف
@Writing_lovers🖌
ویرجینیا وولف
@Writing_lovers🖌
چگونه از بن مایههای تخیل در داستانسرایی استفاده کنیم؟
✍ معصومه حامی دوست
«اصلا تخیل کدام است؟ واقعیت چیست؟ مگر میتواند واقعیتی که امروز میفهمیم جدا از تخیلاتی باشد که همه عمر داشتهایم؟ و تازه مگر نه بخش مهمی از بن مایههای تخیل ما را همین چیزی که نامش را واقعیت گذاشتهایم، میسازد؟»
امیرحسین چهلتن
از کتاب آینهها نقد و بررسی ادبیات امروز ایران
برای نوشتن داستان از مرکز حقیقی آن شروع کنید اما به بیان موارد بیرونی، بسنده نکنید. در حوالی ماجرا پرسه بزنید. پیرامون واقعیت، داستان پردازی کنید. به موضوع نزدیک شوید ، بعد از آن فاصله بگیرید و ماجرایی را تعریف کنید که در سطح نیست. یاد بگیرید دنیا را از طریق تخیل تان بسازید.
ویرجینیاوولف در کتاب اتاقی از آن خود، مقایسه ای بین رمان جین ایر شارلوت برونته و رمان های جین آستین، انجام میدهد و رمان های آستین را در مقام بالاتری قرار میدهد. اگرچه نظر وولف دراین باره تا حدود زیادی مبهم است اما اشکال او به برونته این است که او در میان داستانش هرگز از قالب زندگی خودش خارج نمیشود و بین او و راوی داستانش فاصلهای نیست. بلکه واگویه ها و سرخوردگی های خودش را از زبان شخصیت داستانش بیان میکند. در حالی که آستین در مقام یک داستان پرداز دیالوگ ها و کنش های داستانی را انتقال میدهد نه اینکه از زبان خودش حرف در دهان شخصیت های داستانی بگذارد. این مسئله در داستان نویسی از اهمیت زیادی برخوردار است که باید به آن توجه کرد. سخن چهلتن در این باره راهگشا است:« حادثه با همه وجوه تخیلی اش درست در مرز واقعیت اتقاق میافتد، بعد افسانه ای آن را وسعت میبخشد.»
برای نمونه داستان سطل سوار کافکا را بخوانید. این داستان، یک افسانه محض به نظر می آید. اما افسانه سرایی کافکا از دل واقعیتی شکل میگیرد که از جامعه گرفته شده است. یعنی واقعیتی که مردم در زمان جنگ با آن روبرو بودند؛ مسئله کمبود ذغال سنگ برای سوخت و گرما بخشیدن به خانه ها و کافکا این واقعیت زمخت را برای آفرینش داستانی هنری و اسرار آمیز به خدمت میگیرد. این آن چیزی است که شما برای نوشتن داستان به آن نیاز دارید.
* داستان خواندنی «سطل سوار» کافکا را در ادامه این مطلب، برایتان میگذارم. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.
@Writing_lovers🖌
✍ معصومه حامی دوست
«اصلا تخیل کدام است؟ واقعیت چیست؟ مگر میتواند واقعیتی که امروز میفهمیم جدا از تخیلاتی باشد که همه عمر داشتهایم؟ و تازه مگر نه بخش مهمی از بن مایههای تخیل ما را همین چیزی که نامش را واقعیت گذاشتهایم، میسازد؟»
امیرحسین چهلتن
از کتاب آینهها نقد و بررسی ادبیات امروز ایران
برای نوشتن داستان از مرکز حقیقی آن شروع کنید اما به بیان موارد بیرونی، بسنده نکنید. در حوالی ماجرا پرسه بزنید. پیرامون واقعیت، داستان پردازی کنید. به موضوع نزدیک شوید ، بعد از آن فاصله بگیرید و ماجرایی را تعریف کنید که در سطح نیست. یاد بگیرید دنیا را از طریق تخیل تان بسازید.
ویرجینیاوولف در کتاب اتاقی از آن خود، مقایسه ای بین رمان جین ایر شارلوت برونته و رمان های جین آستین، انجام میدهد و رمان های آستین را در مقام بالاتری قرار میدهد. اگرچه نظر وولف دراین باره تا حدود زیادی مبهم است اما اشکال او به برونته این است که او در میان داستانش هرگز از قالب زندگی خودش خارج نمیشود و بین او و راوی داستانش فاصلهای نیست. بلکه واگویه ها و سرخوردگی های خودش را از زبان شخصیت داستانش بیان میکند. در حالی که آستین در مقام یک داستان پرداز دیالوگ ها و کنش های داستانی را انتقال میدهد نه اینکه از زبان خودش حرف در دهان شخصیت های داستانی بگذارد. این مسئله در داستان نویسی از اهمیت زیادی برخوردار است که باید به آن توجه کرد. سخن چهلتن در این باره راهگشا است:« حادثه با همه وجوه تخیلی اش درست در مرز واقعیت اتقاق میافتد، بعد افسانه ای آن را وسعت میبخشد.»
برای نمونه داستان سطل سوار کافکا را بخوانید. این داستان، یک افسانه محض به نظر می آید. اما افسانه سرایی کافکا از دل واقعیتی شکل میگیرد که از جامعه گرفته شده است. یعنی واقعیتی که مردم در زمان جنگ با آن روبرو بودند؛ مسئله کمبود ذغال سنگ برای سوخت و گرما بخشیدن به خانه ها و کافکا این واقعیت زمخت را برای آفرینش داستانی هنری و اسرار آمیز به خدمت میگیرد. این آن چیزی است که شما برای نوشتن داستان به آن نیاز دارید.
* داستان خواندنی «سطل سوار» کافکا را در ادامه این مطلب، برایتان میگذارم. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.
@Writing_lovers🖌
Forwarded from ❄️ بهشت
❁ کپی ممنوع، مگر با ذکر منبع (نام نویسنده و کانال)
📚☕️
@Best_Stories
#داستان_کوتاه
سطل سوار
زغالسنگ همهاش مصرف شده. سطل خالی است. خاکانداز بیمصرف افتاده. بخاری نفسِ سرد میکشد. اتاق زمهریر است. درختهای بیرونِ پنجره خشک و با یخچه پوشیده است. آسمان سپری نقرهای است بر ضد هر کس که از آن یاری میجوید. باید زغالسنگ داشته باشم. نمیشود که یخ ببندم بمیرم. پشتِ سرم بخاریِ بیرحم است، جلویم آسمانِ بیرحم. پس باید از میانشان بیرون برانم و در سفرم از زغالسنگفروش یاری بجویم. اما او از هماکنون به درخواستهای معمولی گوشش کر گشته است. باید برایش برهان قاطع بیاورم که ذرهای زغالسنگ برایم نمانده و او برایم به معنای خورشیدِ افلاک است. باید چونان گدایی نزدیک بروم که با خُرخُرِ مرگ در گلویش، پا میفشارد روی پلۀ در بمیرد. و آشپز بنابراین تصمیم میگیرد تهماندۀ قهوهجوش را به او بدهد. به همینگونه زغالسنگفروش، خشمناک ولی تصدیقکنندۀ فرمانِ «تو نباید آدم بکشی» باید خاکاندازی زغالسنگ توی سطلم پرت کند.
طرزِ از راه رسیدنم باید به موضوع فیصله دهد. پس سوار بر سطل میشوم. نشسته بر سطل، دستهایم بر دسته، سادهترین نوع عنان، به زحمت خودم را از پلکان پایین میکشانم. اما تا پایینِ پلکان میرسم، سطلم بلند میشود. شکوهمندانه! شکوهمندانه! شترهایی که فروتنانه بر زمین چمباتمه زدهاند با وقاری بیشتر از این بلند نمیشوند، در حالی که زیرِ چوبهای شتربانانشان خود را تکان میدهند. از میانِ خیابانهای سخت یخبسته به تاختی بقاعده میرویم. بسا تا اشکوب اول خانهای برمیخیزم. هرگز به پایینی درِ خانهها فرو نمیآیم. و سرانجام در ارتفاعی فوقالعاده بر فراز زیرزمین طاقدارِ زغالسنگ فروش معلق میمانم. او را آن زیرزیرها میبینم که روی میزش قوز کرده، چیز مینویسد. در را گشوده تا گرمای مفرط را بیرون بدهد.
به صدایی که به سبب یخبندان از تهِ تنم درمیآید و در ابرِ نفسم پیچیده است، فریاد میکشم: «آهای، زغالی، زغالی، لطفاً یک خرده زغالسنگ بهم بده. سطلم به قدری سبک است که میتوانم سوارش شوم. لطف کن. وقتی بتوانم، پولش را میدهم.»
زغالسنگفروش دستش را بر گوش میگذارد. از روی شانه از زنش میپرسد: «درست میشنوم؟ درست میشنوم؟ مشتری.»
زنش میگوید: «من هیچی نمیشنوم.» آرام نفس میکشد، چیز میبافد، پشت به بخاری دارد، گرم و نرم است.
فریاد میزنم: «چرا، باید بشنوید. منم، یک مشتری قدیمی، وفادار و صادق، اما در این لحظه بیوسیله.»
زغالسنگ فروش میگوید: «زن، باید یک کسی باشد. گوشهایم نمیشود که این قدر گولم بزند. باید مشتری قدیمی، خیلی قدیمی باشد که اینطور منقلبم میکند.»
زنش یک دم دست از کار میکشد و بافتنیاش را به سینه میفشرد و میگوید: «چه مرگت شده، مرد؟ هیچکی نیست، خیابان خالی است، همۀ مشتریهامان زغالسنگ دارند. میتوانیم دکان را یک چند روزی ببندیم و خستگی در کنیم.»
فریاد میزنم: «اما من این بالا روی سطل نشستهام.» و کرخ شده، اشکهای فسرده چشمهایم را تار میکند. «لطفاً این بالا را نگاه کنید. فقط یک بار. یکراست خواهید دیدم. خواهش میکنم. فقط به قدر یک خاکانداز. و اگر بیشتر بهم بدهید، آنقدر خوشحالم میکند که نمیدانم چه بکنم. همۀ مشتریهای دیگر زغالسنگ دارند. کاشکی صدای تلق و تولوقِ زغالسنگ را توی سطل میشنیدم!»
زغالسنگ فروش میگوید: «دارم میآیم. و روی لنگهای کوتاهش راه میافتد که از پلهها بالا بیاید، اما زنش از هماکنون کنارش است. بازویش را میگیرد، نگهش میدارد و میگوید: «همینجا میمانی. حالا که در خیالهایت سماجت میکنی، خودم میروم. فکر کُهۀ ناجورِ سرفهای را بکن که دیشب میزدی. اما برای یک مختصر کار، ولو کاری که در کلهات خیالش را کردهای، حاضری زن و بچهات را از یاد ببری و ریههایت را فدا کنی. من میروم.»
«پس حتماً همه جور زغالسنگی را که تو انبار داری، بهش بگو! پشتِ سرت قیمتها را داد میزنم.»
زنش میگوید: «باشد» و میآید بالا به خیابان. فوری مرا میبیند.
فریاد میکشم: «خانمِ زغالی، خاضعانهترین سلامهایم را تقدیم میکنم. فقط یه خاکانداز زغالسنگ. سطلم ایناهاش. خودم میبرمش خانه. یک خاکانداز از بدترینی که دارید. البته پولش را تمام و کمال خواهم پرداخت، اما الان نه، الان نه.» کلماتِ «الان نه» چه بانگ زنگواری دارند، و چه شگفتانگیز با نوای زنگی که از برج ناقوس کلیسای آن نزدیکی میآید، میآمیزد!
🖋☕️
@Best_Stories
ادامه...👇
📚☕️
@Best_Stories
#داستان_کوتاه
سطل سوار
زغالسنگ همهاش مصرف شده. سطل خالی است. خاکانداز بیمصرف افتاده. بخاری نفسِ سرد میکشد. اتاق زمهریر است. درختهای بیرونِ پنجره خشک و با یخچه پوشیده است. آسمان سپری نقرهای است بر ضد هر کس که از آن یاری میجوید. باید زغالسنگ داشته باشم. نمیشود که یخ ببندم بمیرم. پشتِ سرم بخاریِ بیرحم است، جلویم آسمانِ بیرحم. پس باید از میانشان بیرون برانم و در سفرم از زغالسنگفروش یاری بجویم. اما او از هماکنون به درخواستهای معمولی گوشش کر گشته است. باید برایش برهان قاطع بیاورم که ذرهای زغالسنگ برایم نمانده و او برایم به معنای خورشیدِ افلاک است. باید چونان گدایی نزدیک بروم که با خُرخُرِ مرگ در گلویش، پا میفشارد روی پلۀ در بمیرد. و آشپز بنابراین تصمیم میگیرد تهماندۀ قهوهجوش را به او بدهد. به همینگونه زغالسنگفروش، خشمناک ولی تصدیقکنندۀ فرمانِ «تو نباید آدم بکشی» باید خاکاندازی زغالسنگ توی سطلم پرت کند.
طرزِ از راه رسیدنم باید به موضوع فیصله دهد. پس سوار بر سطل میشوم. نشسته بر سطل، دستهایم بر دسته، سادهترین نوع عنان، به زحمت خودم را از پلکان پایین میکشانم. اما تا پایینِ پلکان میرسم، سطلم بلند میشود. شکوهمندانه! شکوهمندانه! شترهایی که فروتنانه بر زمین چمباتمه زدهاند با وقاری بیشتر از این بلند نمیشوند، در حالی که زیرِ چوبهای شتربانانشان خود را تکان میدهند. از میانِ خیابانهای سخت یخبسته به تاختی بقاعده میرویم. بسا تا اشکوب اول خانهای برمیخیزم. هرگز به پایینی درِ خانهها فرو نمیآیم. و سرانجام در ارتفاعی فوقالعاده بر فراز زیرزمین طاقدارِ زغالسنگ فروش معلق میمانم. او را آن زیرزیرها میبینم که روی میزش قوز کرده، چیز مینویسد. در را گشوده تا گرمای مفرط را بیرون بدهد.
به صدایی که به سبب یخبندان از تهِ تنم درمیآید و در ابرِ نفسم پیچیده است، فریاد میکشم: «آهای، زغالی، زغالی، لطفاً یک خرده زغالسنگ بهم بده. سطلم به قدری سبک است که میتوانم سوارش شوم. لطف کن. وقتی بتوانم، پولش را میدهم.»
زغالسنگفروش دستش را بر گوش میگذارد. از روی شانه از زنش میپرسد: «درست میشنوم؟ درست میشنوم؟ مشتری.»
زنش میگوید: «من هیچی نمیشنوم.» آرام نفس میکشد، چیز میبافد، پشت به بخاری دارد، گرم و نرم است.
فریاد میزنم: «چرا، باید بشنوید. منم، یک مشتری قدیمی، وفادار و صادق، اما در این لحظه بیوسیله.»
زغالسنگ فروش میگوید: «زن، باید یک کسی باشد. گوشهایم نمیشود که این قدر گولم بزند. باید مشتری قدیمی، خیلی قدیمی باشد که اینطور منقلبم میکند.»
زنش یک دم دست از کار میکشد و بافتنیاش را به سینه میفشرد و میگوید: «چه مرگت شده، مرد؟ هیچکی نیست، خیابان خالی است، همۀ مشتریهامان زغالسنگ دارند. میتوانیم دکان را یک چند روزی ببندیم و خستگی در کنیم.»
فریاد میزنم: «اما من این بالا روی سطل نشستهام.» و کرخ شده، اشکهای فسرده چشمهایم را تار میکند. «لطفاً این بالا را نگاه کنید. فقط یک بار. یکراست خواهید دیدم. خواهش میکنم. فقط به قدر یک خاکانداز. و اگر بیشتر بهم بدهید، آنقدر خوشحالم میکند که نمیدانم چه بکنم. همۀ مشتریهای دیگر زغالسنگ دارند. کاشکی صدای تلق و تولوقِ زغالسنگ را توی سطل میشنیدم!»
زغالسنگ فروش میگوید: «دارم میآیم. و روی لنگهای کوتاهش راه میافتد که از پلهها بالا بیاید، اما زنش از هماکنون کنارش است. بازویش را میگیرد، نگهش میدارد و میگوید: «همینجا میمانی. حالا که در خیالهایت سماجت میکنی، خودم میروم. فکر کُهۀ ناجورِ سرفهای را بکن که دیشب میزدی. اما برای یک مختصر کار، ولو کاری که در کلهات خیالش را کردهای، حاضری زن و بچهات را از یاد ببری و ریههایت را فدا کنی. من میروم.»
«پس حتماً همه جور زغالسنگی را که تو انبار داری، بهش بگو! پشتِ سرت قیمتها را داد میزنم.»
زنش میگوید: «باشد» و میآید بالا به خیابان. فوری مرا میبیند.
فریاد میکشم: «خانمِ زغالی، خاضعانهترین سلامهایم را تقدیم میکنم. فقط یه خاکانداز زغالسنگ. سطلم ایناهاش. خودم میبرمش خانه. یک خاکانداز از بدترینی که دارید. البته پولش را تمام و کمال خواهم پرداخت، اما الان نه، الان نه.» کلماتِ «الان نه» چه بانگ زنگواری دارند، و چه شگفتانگیز با نوای زنگی که از برج ناقوس کلیسای آن نزدیکی میآید، میآمیزد!
🖋☕️
@Best_Stories
ادامه...👇
Forwarded from ❄️ بهشت
زغالسنگ فروش آن زیر نعره میکشد: «خب، چه میخواهد؟»
زنش به نعره پاسخ میدهد: «هیچی، اینجا هیچی نیست. هیچی نمیبینم، هیچی نمیشنوم. فقط زنگ ساعت شش میزند و حالا باید دکان را ببندیم. سرما بیداد میکند. فردا لابد باز خیلی کار داریم.
او هیچی نمیبیند و هیچی نمیشنود. باری، ریسمانِ پیشبندش را میگشاید و پیشبندش را تکان تکان میدهد تا مرا بتاراند. از بختِ بد، موفق میشود. سطلم همۀ حسنهای یک نریان خوب را دارد، بجز توان مقاومت، که ندارد. خیلی سبک است. پیشبند هر زنی میتواند تو هوا بپراندش.
سرش فریاد میزنم: «زن بدجنس» و همانگاه او که به دکان بازمیگردد، به حرکتی آمیخته به تحقیر و خرسندی مشتش را در هوا جولان میدهد. «زن بدجنس! التماست کردم یک خاکانداز از بدترین زغالسنگ بهم بدهی و دلت نیامد بدهی.» این را میگویم و به سرزمین کوههای یخناک پرواز میکنم و برای همیشه گم و گور میشوم.
نویسنده: #فرانتس_کافکا
مترجم: #امیر_جلال_الدین_اعلم
داستان های کوتاه جهان...!
🖋☕️
@Best_Stories
زنش به نعره پاسخ میدهد: «هیچی، اینجا هیچی نیست. هیچی نمیبینم، هیچی نمیشنوم. فقط زنگ ساعت شش میزند و حالا باید دکان را ببندیم. سرما بیداد میکند. فردا لابد باز خیلی کار داریم.
او هیچی نمیبیند و هیچی نمیشنود. باری، ریسمانِ پیشبندش را میگشاید و پیشبندش را تکان تکان میدهد تا مرا بتاراند. از بختِ بد، موفق میشود. سطلم همۀ حسنهای یک نریان خوب را دارد، بجز توان مقاومت، که ندارد. خیلی سبک است. پیشبند هر زنی میتواند تو هوا بپراندش.
سرش فریاد میزنم: «زن بدجنس» و همانگاه او که به دکان بازمیگردد، به حرکتی آمیخته به تحقیر و خرسندی مشتش را در هوا جولان میدهد. «زن بدجنس! التماست کردم یک خاکانداز از بدترین زغالسنگ بهم بدهی و دلت نیامد بدهی.» این را میگویم و به سرزمین کوههای یخناک پرواز میکنم و برای همیشه گم و گور میشوم.
نویسنده: #فرانتس_کافکا
مترجم: #امیر_جلال_الدین_اعلم
داستان های کوتاه جهان...!
🖋☕️
@Best_Stories
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک خوانندهٔ خوب آن است که گاهی کتاب را میبندد، به سقف خیره میشود و به تصویرها، جملهها و پاراگرافهایی که ذهنش را مشغول کردهاند، میاندیشد. نویسنده دوست دارد برای چنین خوانندههایی بنویسد، آنهایی که تخیلات وسیعی دارند.
اورهان پاموک
@Writing_lovers🖌
اورهان پاموک
@Writing_lovers🖌
❤1