در جریان بودن را بیاموزید.
✍معصومه حامی دوست
نخستین تلاش در زمینهی «در جریان بودن» برای نویسنده، این است که از اصل درست انجام دادن، رها شود. باید بدانیم در خلق آثار هنری هیچ راه درست یا نادرستی وجود ندارد.
اگر از تمایل صحیح بودن، رها شویم، از صداهایی که در ما درونی شده و به ما میگوید چطور بنویسیم و آنها را باور کردهایم، رها خواهیم شد.
نکتهای که قصد دارم به آن توجه کنید این است که شما نباید بیش از حد به آنچه خلق میکنید، بچسبید. زیرا این کار سد راه جریان خلاقیت تان است.
بلکه باید به خودتان اجازه دهید ایدههای مختلف را بیازمایید تا به روش خلاقانه خودتان دست پیدا کنید و این امر در یادداشت یا یادداشتهای اول اتفاق نمیافتد.
پس قضاوت را کنار بگذارید و به خلاقیتتان اعتماد کنید. این کار ممکن است در ابتدا برای نویسنده دشوار باشد، اما توجه به آن لازمهی خلق آثار ارزشمند است.
آن لاموت در کتاب« پرنده به پرنده» مینویسد: « ما باید در وهله نخست بهخودمان اجازه دهیم، یادداشتهای نامرتب داشته باشیم.» پس یاداشت اول را بنویسید و بپذیرید که ممکن است برخی مطالب مفید باشد یا نباشد.
شما هرگز به آنچه نوشتهاید محدود نیستید، ایمان داشته باشید در یاداشتهای بعدی بهتر و بهتر عمل خواهید کرد.
@Writing_lovers🖌
✍معصومه حامی دوست
نخستین تلاش در زمینهی «در جریان بودن» برای نویسنده، این است که از اصل درست انجام دادن، رها شود. باید بدانیم در خلق آثار هنری هیچ راه درست یا نادرستی وجود ندارد.
اگر از تمایل صحیح بودن، رها شویم، از صداهایی که در ما درونی شده و به ما میگوید چطور بنویسیم و آنها را باور کردهایم، رها خواهیم شد.
نکتهای که قصد دارم به آن توجه کنید این است که شما نباید بیش از حد به آنچه خلق میکنید، بچسبید. زیرا این کار سد راه جریان خلاقیت تان است.
بلکه باید به خودتان اجازه دهید ایدههای مختلف را بیازمایید تا به روش خلاقانه خودتان دست پیدا کنید و این امر در یادداشت یا یادداشتهای اول اتفاق نمیافتد.
پس قضاوت را کنار بگذارید و به خلاقیتتان اعتماد کنید. این کار ممکن است در ابتدا برای نویسنده دشوار باشد، اما توجه به آن لازمهی خلق آثار ارزشمند است.
آن لاموت در کتاب« پرنده به پرنده» مینویسد: « ما باید در وهله نخست بهخودمان اجازه دهیم، یادداشتهای نامرتب داشته باشیم.» پس یاداشت اول را بنویسید و بپذیرید که ممکن است برخی مطالب مفید باشد یا نباشد.
شما هرگز به آنچه نوشتهاید محدود نیستید، ایمان داشته باشید در یاداشتهای بعدی بهتر و بهتر عمل خواهید کرد.
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما کتابها را میخوانیم تا به کیستی خود پی ببریم. کردار، تفکر و احساس سایر مردم، اعم از حقیقی یا تخیلی در راهبری ما برای درک آنچه هستیم و ممکن است بشویم، نقش اساسی دارند.
اورسولا لو گوین
@Writing_lovers🖌
اورسولا لو گوین
@Writing_lovers🖌
Forwarded from رو به درون
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ایدههای داستانی چگونه به سراغ نویسنده میآیند؟
اولین رمانم الهام گرفته از شمارهای اشتباه بود. یک روز بعدازظهر در آپارتمانم در بروکلین تنها نشسته بودم و سعی داشتم کار کنم که تلفن زنگ زد. اگر اشتباه نکنم، بهار سال ۱۹۸۰ بود.گوشی تلفن را برداشتم و مردی که آن طرف خط بود گفت با مؤسسه پینکرتون تماس گرفته است. جواب دادم که نه، شماره را اشتباه گرفته است و گوشی را گذاشتم.
بعد دوباره مشغول به کار شدم و بلافاصله آن تماس تلفنی را فراموش کردم.بعدازظهر روز بعد، تلفن دوباره زنگ زد. معلوم شد همان فرد است و همان سؤال روز پیش رو دوباره از من پرسید: " موسسهٔ پینکرتون؟" من دوباره گفتم نه و دوباره مکالمه تمام شد. اما این دفعه شروع کردم به فکر دربارهٔ این که اگر جواب مثبت میدادم چه میشد. در فکر بودم اگر وانمود میکردم کارآگاهی از مؤسسهٔ پینکرتون هستم چه؟ اگر واقعاً پرونده را میپذیرفتم چه میشد؟
راستش را بخواهید، حس کردم فرصت بی نظیری را از دست دادم. فکر کردم اگر آن مرد دوباره زنگ زد حداقل کمی با او صحبت میکنم و سعی میکنم بفهمم اوضاع از چه قرار است. منتظر ماندم تا تلفن دوباره زنگ بزند، اما آن مرد هرگز برای بار سوم تماس نگرفت.بعد از آن، فکرم به کار افتاد و کمکم متوجه دنیایی از امکانات شدم. وقتی یک سال بعد شروع کردم به نوشتن شهر شیشهای، آن شماره تلفن اشتباه حادثهای تعیین کنندهٔ کتابم شد؛ اشتباهی که تمام داستان را به جریان میاندازد.
پل بنجامین آستر
@Writing_lovers🖌
اولین رمانم الهام گرفته از شمارهای اشتباه بود. یک روز بعدازظهر در آپارتمانم در بروکلین تنها نشسته بودم و سعی داشتم کار کنم که تلفن زنگ زد. اگر اشتباه نکنم، بهار سال ۱۹۸۰ بود.گوشی تلفن را برداشتم و مردی که آن طرف خط بود گفت با مؤسسه پینکرتون تماس گرفته است. جواب دادم که نه، شماره را اشتباه گرفته است و گوشی را گذاشتم.
بعد دوباره مشغول به کار شدم و بلافاصله آن تماس تلفنی را فراموش کردم.بعدازظهر روز بعد، تلفن دوباره زنگ زد. معلوم شد همان فرد است و همان سؤال روز پیش رو دوباره از من پرسید: " موسسهٔ پینکرتون؟" من دوباره گفتم نه و دوباره مکالمه تمام شد. اما این دفعه شروع کردم به فکر دربارهٔ این که اگر جواب مثبت میدادم چه میشد. در فکر بودم اگر وانمود میکردم کارآگاهی از مؤسسهٔ پینکرتون هستم چه؟ اگر واقعاً پرونده را میپذیرفتم چه میشد؟
راستش را بخواهید، حس کردم فرصت بی نظیری را از دست دادم. فکر کردم اگر آن مرد دوباره زنگ زد حداقل کمی با او صحبت میکنم و سعی میکنم بفهمم اوضاع از چه قرار است. منتظر ماندم تا تلفن دوباره زنگ بزند، اما آن مرد هرگز برای بار سوم تماس نگرفت.بعد از آن، فکرم به کار افتاد و کمکم متوجه دنیایی از امکانات شدم. وقتی یک سال بعد شروع کردم به نوشتن شهر شیشهای، آن شماره تلفن اشتباه حادثهای تعیین کنندهٔ کتابم شد؛ اشتباهی که تمام داستان را به جریان میاندازد.
پل بنجامین آستر
@Writing_lovers🖌
Forwarded from ایوان ادبیات | زهرا شریفی
تجربه نویسندگی، از دو راه حاصل میآید: خواندن و نوشتن.
هربار نوشتن – هرچند کوتاه و ساده – تجربهای است نو، و گامی است به جلو.
نوشتنهای بسیار پی در پی، چشم نویسنده را بر اسرار کلمات میگشاید.
نوقلمان، از هر کلمه، فقط معنای آن را میبینند، اما پختگان و کارآزمودگان میدانند که هر کلمه در هر جمله، معنایی دیگر میتواند داشته باشد، و افزون بر معنا، هر کلمه در هر شبکهای از الفاظ و معانی که قرار میگیرد، کلمهای دیگر است و معنا و کارکردی دیگر دارد.
#بهتر_بنویسیم
#رضا_بابایی
#درست_نویسی
#زیبا_نویسی
@zahrasharifii
هربار نوشتن – هرچند کوتاه و ساده – تجربهای است نو، و گامی است به جلو.
نوشتنهای بسیار پی در پی، چشم نویسنده را بر اسرار کلمات میگشاید.
نوقلمان، از هر کلمه، فقط معنای آن را میبینند، اما پختگان و کارآزمودگان میدانند که هر کلمه در هر جمله، معنایی دیگر میتواند داشته باشد، و افزون بر معنا، هر کلمه در هر شبکهای از الفاظ و معانی که قرار میگیرد، کلمهای دیگر است و معنا و کارکردی دیگر دارد.
#بهتر_بنویسیم
#رضا_بابایی
#درست_نویسی
#زیبا_نویسی
@zahrasharifii
صفحات صبحگاهی
صفحات صبحگاهی را مینویسم و متوجه دنیایی از امکانات میشوم. بی زمانی محض را تجربه میکنم. گذشته و آینده در تصرف من است.
ذهنم که هر لحظه مانند پرندهی بی قراری از این شاخ به آن شاخ میپرد، اینجا روی برگه آرام مییابد.
یک ربع مداوم مینویسم. از مسئله دیروز که نمیتوانستم حلش کنم و امروز در صفحات صبحگاهی، زوایایش، خود را به من نشان میدهد و ذهنم را برای حل مسأله قدرتمندتر میبینم.
برنامه ریزی میکنم و بدور از خستگی ساعات میانی روز، راجع به مسائل تصمیم میگیرم.
اینجا روی صفحات صبحگاهی ، منفی بافیهای ذهن با نوشتن پیوسته، آرام آرام کنار زده میشود. با خودم مهربانتر میشوم و کمتر از خودم انتقاد میکنم و همدلانه برای حل مسائل چارهجویی میکنم.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers😊
صفحات صبحگاهی را مینویسم و متوجه دنیایی از امکانات میشوم. بی زمانی محض را تجربه میکنم. گذشته و آینده در تصرف من است.
ذهنم که هر لحظه مانند پرندهی بی قراری از این شاخ به آن شاخ میپرد، اینجا روی برگه آرام مییابد.
یک ربع مداوم مینویسم. از مسئله دیروز که نمیتوانستم حلش کنم و امروز در صفحات صبحگاهی، زوایایش، خود را به من نشان میدهد و ذهنم را برای حل مسأله قدرتمندتر میبینم.
برنامه ریزی میکنم و بدور از خستگی ساعات میانی روز، راجع به مسائل تصمیم میگیرم.
اینجا روی صفحات صبحگاهی ، منفی بافیهای ذهن با نوشتن پیوسته، آرام آرام کنار زده میشود. با خودم مهربانتر میشوم و کمتر از خودم انتقاد میکنم و همدلانه برای حل مسائل چارهجویی میکنم.
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers😊
نورا افرون، رمانویس آمریکایی از تجربه مطالعه و کتابخوانیاش میگوید:
حالت شعفی که حین خواندن بعضی از کتابها به من دست میدهد دلیل اصلی مطالعه من است. اما معمولاً چنین حسی هر بار و یا حتی در هر دو بار یک بار هم به من دست نمیدهد؛ ولی وقتی چنین حسی داشته باشم واقعاً سر از پا نمیشناسم. موقعی که بچه بودم تقریباً هر کتابی را که میخواندم من را دچار چنین احساس شعفی میکرد. به نظر شما من تجربیات اولیهام را در زمینه مطالعه کتاب را یک کم بیش از حد رمانتیک نکردم؟ خودم که فکر نمیکنم. میتوانم کلی کتاب را نام ببرم که در دوره نوجوانی بارها و بارها خوانده بودم… هر وقت کتابی را میخواندم و عاشقش میشدم دوباره تمام کتابهایی را که قبلاً خوانده بودم و من را دچار این حالت شعف کرده بودند، به خاطر میآورم. حتی میتوانستم جا و مبلی را که موقع خواندن آن کتابها رویش نشسته بودم به خوبی به خاطر بیاورم.
@Writing_lovers🖌
حالت شعفی که حین خواندن بعضی از کتابها به من دست میدهد دلیل اصلی مطالعه من است. اما معمولاً چنین حسی هر بار و یا حتی در هر دو بار یک بار هم به من دست نمیدهد؛ ولی وقتی چنین حسی داشته باشم واقعاً سر از پا نمیشناسم. موقعی که بچه بودم تقریباً هر کتابی را که میخواندم من را دچار چنین احساس شعفی میکرد. به نظر شما من تجربیات اولیهام را در زمینه مطالعه کتاب را یک کم بیش از حد رمانتیک نکردم؟ خودم که فکر نمیکنم. میتوانم کلی کتاب را نام ببرم که در دوره نوجوانی بارها و بارها خوانده بودم… هر وقت کتابی را میخواندم و عاشقش میشدم دوباره تمام کتابهایی را که قبلاً خوانده بودم و من را دچار این حالت شعف کرده بودند، به خاطر میآورم. حتی میتوانستم جا و مبلی را که موقع خواندن آن کتابها رویش نشسته بودم به خوبی به خاطر بیاورم.
@Writing_lovers🖌
چهارصد صفحه نوشتن یکباره را بیخیال شوید و روزی یک صفحه بنویسید. این به دردتان میخورد.
جان اشتاین بک
@Writing_lovers🖌
جان اشتاین بک
@Writing_lovers🖌
وظیفهی ما آشکار کردن اسرار نهان زندگی در هر جایی است که یک ساده پنداری کرخت کننده و نادرست، سلطهاش را گسترده و ما مینویسیم تا نسبت به حقایق و احساسات معین، صادق و وفادار باشیم.
جویس کارول اوتس
@Writing_lovers🖌
جویس کارول اوتس
@Writing_lovers🖌
پل آستر از تجربه کتابخوانیاش میگوید:
خواننده کتاب را میآفریند. چند سال پیش این مطلب را هنگام خواندن رمانی به وضوح دیدم. فکر کنم کتابی از جین آستن را میخواندم - نویسندهای که خیلی دوستش دارم و به نظرم او یکی از بهترین هاست - همانطور که میخواندم متوجه شدم که اصلاً متوجه مکان وقوع حوادث نیستم. همهٔ صحنهها و مکالمات را مجسم میکردم، انگار همهٔ فصلهای کتاب در خانهای که در آن بزرگ شده بودم رخ داده بود؛ خانهٔ پدری ام؛ و همهٔ شخصیتها از آن جا آمده بودند؛ و به این ترتیب دربارهاش فکر کردم: خب، عجیب است که چطور یک کتاب را به خود ربط میدهی، یعنی مگر جین آستن از نیوجرسی چه میدانست؟ و با این همه، دیگر آن کتاب اثر خود من بود، این شخصیتها وارد زندگی ام شده بودند. نه این که به انگلستان قرن هجدهم رجعت کرده باشم، کلبه جین آستن را با خودم به قرن بیستم آورده بودم.
@Writing_lovers🖌
خواننده کتاب را میآفریند. چند سال پیش این مطلب را هنگام خواندن رمانی به وضوح دیدم. فکر کنم کتابی از جین آستن را میخواندم - نویسندهای که خیلی دوستش دارم و به نظرم او یکی از بهترین هاست - همانطور که میخواندم متوجه شدم که اصلاً متوجه مکان وقوع حوادث نیستم. همهٔ صحنهها و مکالمات را مجسم میکردم، انگار همهٔ فصلهای کتاب در خانهای که در آن بزرگ شده بودم رخ داده بود؛ خانهٔ پدری ام؛ و همهٔ شخصیتها از آن جا آمده بودند؛ و به این ترتیب دربارهاش فکر کردم: خب، عجیب است که چطور یک کتاب را به خود ربط میدهی، یعنی مگر جین آستن از نیوجرسی چه میدانست؟ و با این همه، دیگر آن کتاب اثر خود من بود، این شخصیتها وارد زندگی ام شده بودند. نه این که به انگلستان قرن هجدهم رجعت کرده باشم، کلبه جین آستن را با خودم به قرن بیستم آورده بودم.
@Writing_lovers🖌
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
#داستانک
يک روز فرانتس کافکا نویسنده ی معروف، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختر بچهاي افتاد که داشت گريه مي کرد. کافکا جلو ميرود و علت گريه ي دخترک را جويا مي شود. دخترک همانطور که گريه مي کرد پاسخ ميدهد: عروسکم گم شده...
کافکا با حالتي کلافه پاسخ ميدهد: امان از اين حواس پرت,گم نشده,رفته مسافرت! دخترک دست از گريه ميکشد و بهت زده ميپرسد: از کجا ميدوني؟
کافکا هم مي گويد:
برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه... دخترک ذوق زده از او مي پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه؟
کافکا ميگويد:
نه,توی خانهست.
فردا همين جا باش تا برات بيارمش...
کافکا سريعاً به خانهاش بازميگردد و مشغول نوشتنِ نامه ميشود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابي مهم است. اين نامه نويسي از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه ميدهد و دخترک در تمام اين مدت فکر ميکرده آن نامه ها به راستي نوشته عروسکش هستند.
در نهايت کافکا داستان نامهها را با اين بهانه عروسک که «دارم عروسي مي کنم» به پايان ميرساند اين ماجراي نگارش كتاب «کافکا و عروسک مسافر» است.
اينکه مردي مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهاي سخت عمرش را صرف شادکردن دل کودکي کند و نامه ها را "به گفته همسرش دورا" با دقتي حتي بيشتر از کتابها و داستان هايش بنويسد, واقعا تأثيرگذار است.
«او واقعا باورش شده بود."اما باورپذيري بزرگترين دروغ هم بستگي به صداقتي دارد که به آن بيان مي شود." امّا چرا عروسکم براي شما نامه نوشته؟
اين دوّمين سوال کليدي بود! و او(کافکا) خود را براي پاسخ دادن به آن آماده کرده بود. پس بي هيچ ترديدي گفت: چون من نامه رسان عروسک ها هستم.
(کافکا دارای دکترای حقوق بود اما هرگز به وکالت نپرداخت. روحیات لطیفش این اجازه را نمی داد. او در اثر سل در جوانی در گذشت. وی از بزرگ ترین نویسندگان جهان است.)
کافکاوعروسک مسافر
@book_tips🐞
#داستانک
يک روز فرانتس کافکا نویسنده ی معروف، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختر بچهاي افتاد که داشت گريه مي کرد. کافکا جلو ميرود و علت گريه ي دخترک را جويا مي شود. دخترک همانطور که گريه مي کرد پاسخ ميدهد: عروسکم گم شده...
کافکا با حالتي کلافه پاسخ ميدهد: امان از اين حواس پرت,گم نشده,رفته مسافرت! دخترک دست از گريه ميکشد و بهت زده ميپرسد: از کجا ميدوني؟
کافکا هم مي گويد:
برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه... دخترک ذوق زده از او مي پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه؟
کافکا ميگويد:
نه,توی خانهست.
فردا همين جا باش تا برات بيارمش...
کافکا سريعاً به خانهاش بازميگردد و مشغول نوشتنِ نامه ميشود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابي مهم است. اين نامه نويسي از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه ميدهد و دخترک در تمام اين مدت فکر ميکرده آن نامه ها به راستي نوشته عروسکش هستند.
در نهايت کافکا داستان نامهها را با اين بهانه عروسک که «دارم عروسي مي کنم» به پايان ميرساند اين ماجراي نگارش كتاب «کافکا و عروسک مسافر» است.
اينکه مردي مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهاي سخت عمرش را صرف شادکردن دل کودکي کند و نامه ها را "به گفته همسرش دورا" با دقتي حتي بيشتر از کتابها و داستان هايش بنويسد, واقعا تأثيرگذار است.
«او واقعا باورش شده بود."اما باورپذيري بزرگترين دروغ هم بستگي به صداقتي دارد که به آن بيان مي شود." امّا چرا عروسکم براي شما نامه نوشته؟
اين دوّمين سوال کليدي بود! و او(کافکا) خود را براي پاسخ دادن به آن آماده کرده بود. پس بي هيچ ترديدي گفت: چون من نامه رسان عروسک ها هستم.
(کافکا دارای دکترای حقوق بود اما هرگز به وکالت نپرداخت. روحیات لطیفش این اجازه را نمی داد. او در اثر سل در جوانی در گذشت. وی از بزرگ ترین نویسندگان جهان است.)
کافکاوعروسک مسافر
@book_tips🐞
لحظهای شگفت انگیز در نوشتن
✍ معصومه حامی دوست
مارگریت دوراس در کتاب «نوشتن، همین و تمام» میگوید:« نوشتن نوعی مایه است که آدم در خودش و در خویشتن خویش دارد، خویشتنی که در عین حال شخص دیگری است ولی به موازات آدم و در جوار آدم پیش میرود و نامرئی است.»
وظیفه ما این است که هر روز مقداری بنویسیم و ناگهان یک روز متوجه میشویم که باید در جواب این سؤال که «آیا نویسنده هستید؟» کمی مکث کنیم و با لبخند بگوییم: بله.
این لحظه ای شگفت انگیز است. کافی است که متوجه وجود آدم نامرئی شویم که به موازات ما در درونمان زندگی میکند و شوق او را برای نوشتن جدی بگیریم.
شاید بد نباشد توصیه لوئیزسینکلر، رماننویس مشهور، را درباره نوشتن به خود یادآوری کنیم. میگویند روزی از او خواستند تا ساعتی برای دانشجویانی که مایل بودند در آینده نویسنده شوند، سخنرانی کند.
لوئیز سخنرانی خود را با یک سؤال شروع کرد:
«چند نفر از شما واقعاً میخواهد در آینده نویسنده شود؟»
همۀ حاضران دستهایشان را بالا بردند.
لوئیز گفت: «دراینصورت، نصیحت من به شما این است که همین حالا اینجا را ترک کنید، به خانه بروید و شروع کنید به نوشتن.»
سپس جلسه را ترک کرد.
بنابراین شروع به نوشتن کنید و هر روز مقداری بنویسید و قضاوت در این باره که نویسنده خوبی هستید یا نه را به آینده موکول کنید. به گفته بورخس « هر نویسنده باید یک بار دیگر زندگی کند تا بفهمد قدرش را شناخته اند یا نه.»
@Writing_lovers🖌
✍ معصومه حامی دوست
مارگریت دوراس در کتاب «نوشتن، همین و تمام» میگوید:« نوشتن نوعی مایه است که آدم در خودش و در خویشتن خویش دارد، خویشتنی که در عین حال شخص دیگری است ولی به موازات آدم و در جوار آدم پیش میرود و نامرئی است.»
وظیفه ما این است که هر روز مقداری بنویسیم و ناگهان یک روز متوجه میشویم که باید در جواب این سؤال که «آیا نویسنده هستید؟» کمی مکث کنیم و با لبخند بگوییم: بله.
این لحظه ای شگفت انگیز است. کافی است که متوجه وجود آدم نامرئی شویم که به موازات ما در درونمان زندگی میکند و شوق او را برای نوشتن جدی بگیریم.
شاید بد نباشد توصیه لوئیزسینکلر، رماننویس مشهور، را درباره نوشتن به خود یادآوری کنیم. میگویند روزی از او خواستند تا ساعتی برای دانشجویانی که مایل بودند در آینده نویسنده شوند، سخنرانی کند.
لوئیز سخنرانی خود را با یک سؤال شروع کرد:
«چند نفر از شما واقعاً میخواهد در آینده نویسنده شود؟»
همۀ حاضران دستهایشان را بالا بردند.
لوئیز گفت: «دراینصورت، نصیحت من به شما این است که همین حالا اینجا را ترک کنید، به خانه بروید و شروع کنید به نوشتن.»
سپس جلسه را ترک کرد.
بنابراین شروع به نوشتن کنید و هر روز مقداری بنویسید و قضاوت در این باره که نویسنده خوبی هستید یا نه را به آینده موکول کنید. به گفته بورخس « هر نویسنده باید یک بار دیگر زندگی کند تا بفهمد قدرش را شناخته اند یا نه.»
@Writing_lovers🖌
اهمیت واقعی مطالعه این است که در فرایند نویسندگی ، نوعی سهولت و شناخت ایجاد میکند. مطالعه دائم شما را به فضایی میرساند که با اشتیاق و بدون خودآگاهی مینویسید. ضمنا دانش شما را توسعه میدهد که چه کاری باید انجام دهید و از انجام چه کاری پرهیز کنید. چه چیزی مبتذل و چه چیز خوب است. چه چیزی مؤثر و چه چیزروی کاغذ بی مورد است. هر چه بیشتر بخوانید، ضعف نگارشتان کمتر خواهد شد.
استیون کینگ
@Writing_lovers🔑
استیون کینگ
@Writing_lovers🔑
نوشتن_،_همین_و_تمام_نوشته_مارگریت.pdf
2.5 MB
اثر: مارگریت دوراس
۲۷۵صفحه
۲۷۵صفحه