نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
اندر فواید کتابهایی که نمی‌خوانیم


معصومه حامی دوست

کتابی سالها در قفسه‌ کتاب ها، باقی می‌ماند، تا اینکه بالاخره یک روز می‌خوانی‌اش. مدتها به دنبال کتابی میگردی و به ناگهان آن را می‌یابی.

این اصلی‌ترین قانون کتاب‌خوانی است. این اصل می‌گوید نباید نگران کتابهای نخوانده در کتابخانه‌ات باشی، حرص کتابهای نخوانده را نزن بلکه فقط منتظر باش تا به موقع خودش، آن کتاب را بگشایی. 

بنابراین وقتی کتابی را از فروشگاه کتاب میگیری و در کتابخانه ات قرار می‌دهی و برنامه روزانه ات را برای خواندن داری، دیگر نگران انبوه کتابهای نخوانده نباش. اگر دوست کتابها باشی، آنها تورا پیدا می‌کنند و خواهی توانست هر کتاب را در زمان مناسب خویش بخوانی.

برنامه ریزی ات را پی بگیر و مطمئن باش وقتی زمانش برسد آنچه مدتهاست به سراغش نرفته‌ای، خود را در مقابل تو می‌گشاید و  می‌بینی چه به هنگام آن را خوانده‌ای. 

این تجربه ای است که هر کتاب خوانی آن را از سر می‌گذراند، و تجربه مهمی است. چون تو باید بیش از هر چیز به سیر مطالعاتی که در پیش ‌گرفته‌ای اطمینان کنی. این سیر هیچ گاه اشتباه نمی‌کند.

نباید به شم کتابخوانی‌ات، برای پیدا کردن کتاب مناسب برای مطالعه شک کنی. اگرچه لازمه این فراست آن است که هر روز به سبقی* که برای مطالعه در نظر گرفته‌ای، پایبند باشی. در این صورت در نهایت خواهی دید که زمان مناسب برای خواندن کتابی که مدتها رغبتی به خواندنش نداشتی، فرا می‌رسد و آن هنگام بهترین زمان برای لذت و بهره بردن از چنین تجربه ای است.

در حقیقت وقتی کتابی را در زمان درستش می‌خوانیم بهترین برکات و ثمرات را برای زندگی‌مان خواهد داشت. چنین مطالعه ای تجربه ای کامل است و سبب می‌شود تا ادراک آنچه مورد مطالعه قرار می‌گیرد، در زمانی دقیق و به بهترین نحو انجام‌گیرد.

 

* سبق: در لغت نامه دکتر معین در معنی سبق آمده است؛ مقداری از کتاب که در یک جلسه درس داده شود یا بخشی از مطالب که برای مطالعه در نظر گرفته می‌شود.

@Writing_lovers🖌
ریموند کارور از تجربه‌ی داستان‌خوانی‌اش می‌گوید:

«کارتی دارم که بخشی از یکی از داستان‌های چخوف را رویش نوشته‌ام:
” … و ناگهان همه چیز برایش روشن شد.” این واژگان برای من سرشار از شگفتی، امکان و احتمال هستند. من شیفته بیان گویا و ساده آن هستم و از اشاره ضمنی اش به امر مکاشفه لذت می‌برم. به علاوه اسرارآمیز نیز هست. تا پیش از آن چه چیزی مبهم و نامشخص بوده است؟ و چگونه است که هم اکنون همه چیز دارد مشخص می‌شود؟ چه اتفاقی افتاده است؟ به خصوص، اکنون چه رخ داده است؟ در اثر چنین آگاهی ناگهانی و غیر منتظره‌ای مسایلی پیش می‌آید. من خودم به ناگهان دچار احساس آسودگی خاطر؛ انتظار و حتی پیش‌ بینی می‌شوم.»





@Writing_lovers🖌
سه نکته مهم که برای آفریدن هر اثر هنری باید به یاد داشته باشیم.


معصومه حامی دوست



اولین و مهمترین نکته در آفرینش یک اثر هنری متصل شدن به منابع ارزشمند است. این موضوع مهمترین نقش را در فعال کردن تخیل‌تان دارد. هیچ چیز مثل تماشای یک فیلم خوب، گوش دادن به موسیقی اصیل، دیدن نقاشی و عکس‌های هنرمندانه و خواندن کتاب‌های درجه یک نمی‌تواند، این کار را برای شما انجام دهد.

اگر گمان کنید، خودتان منبع خلق هستید، ناکامی و دلسردی را تجربه خواهید کرد. آنچه شما را به منبع الهام و خلاقیت می‌رساند، در درجه اول، داده‌هایی است که به ذهن تان می‌رسانید. پس بهترین داده‌ها را انتخاب کنید و خودتان را ملزم کنید تا آن‌ها را در معرض دیدتان قرار دهید.

نکته دوم این که درباره ی موضوع مورد علاقه‌تان حرف بزنید. صحبت کردن با آدم‌های اهل ذوق، سرچشمه فیاضی است. این حرف زدنها بهترین ایده‌ها را در اختیار شما قرار می‌دهد و منبع اشتیاق شما خواهند بود. گاهی حرف زدن باعث شده تا موضوعاتی به ذهنم خطور کند که ساعت‌ها خلوت کردن نمی‌توانست چنان اثر و نتیجه‌ای برجا بگذارد.

نکته دیگری که در آفریدن هر اثر هنری باید دانست، این است که خلق یک اثر جدید و بکر از ادغام زمینه‌های مختلف حاصل می‌شود. هیچ‌ایده مجزایی به خودی خود وجود ندارد و تنها در پرتو ادغام دو یا چند حیطه‌، می‌توان به خلق اثری بی بدیل و درخشان امیدوار بود. بدین گونه ما می‌توانیم به عرصه‌ای ورود کنیم که به راحتی به چشم نمی‌آید و به امکانات مخفی و نامتناهی راه می‌برد.

اینها مهمترین مباحثی است که ذهن جستجو گر یک هنرمند باید بدانها توجه کند تا بتواند اثری بیافریند که یک سر و گردن بالاتر از معیارهای آفرینش هنری دوره خود، باشد. اثری که مخاطب را به سطح برتری برساند و آگاهی او را وسیع تر کند.


@Writing_lovers🖌
«من اشیا را آنگونه که به ذهنم می رسند نقاشی می کنم، نه آنگونه که آنها را می بینم»

پیکاسو

@Writing_lovers🖌
«هر کتابی نقش خود را بر ذهن انسان حک می‌کند، بعضی بیش‌تر و بعضی کم‌تر، اما بعضی کتاب‌ها هستند که به نظر من هر خواننده جدی، بخصوص اگر اهل نوشتن باشد، باید پیوسته به آن‌ها مراجعه کند؛ مثل آثار کلاسیک ادبیات خودمان از جمله «شاهنامه» فردوسی و دیوان حافظ و آثار کلاسیک ادبیات غرب، مثل آثار هومر، تراژدی‌های یونان، رمان‌های قرن نوزدهم و همین‌طور کتاب‌های مقدس مثل قرآن، اوستا، عهد قدیم و عهد عتیق. با یک یا دو بار خواندن نمی‌توان به ژرفای این کتاب‌ها رسید و به نظرم آدم ناچار است مدام این کتاب‌ها را بخواند.»

عبدالله کوثری

#شاهنامه

@Writing_lovers🖌
یکی از روش‌های یافتن ایده‌های جدید برای نوشتن و کشف دیدگاهها و عقایدتان این است که درباره‌ی یک جمله یا یک‌موضوع به طور پیوسته بنویسید. یک موضوع را انتخاب کنید، ساعت تان را سر نیم ساعت تنظیم کنید و تا وقتی که نیمساعت به پایان نرسیده، دست از نوشتن نکشید.


🖊تمرین

برای تمرین می‌توانید از موضوع زیر بنویسید:


برای خلق یک اثر جدید و بکر باید از ادغام دو یا چند زمینه‌‌‌ی مختلف استفاده کنیم. هیچ‌ایده مجزایی به خودی خود وجود ندارد و تنها در پرتو ادغام دو یا چند حیطه‌، می‌توان به خلق اثری بی بدیل و درخشان امیدوار بود.


@Writing_lovers
گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار کارسیلاسو، پتراک، گونگورا یا بودلر را خوانده‌اند، در قیاس با آدم‌های بی‌سوادی که سریال‌های بی‌مایه‌ی تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده، قدر لذت را بیشتر می‌دانند و بیشتر لذت می‌برند.

ماریو بارگاس یوسا

@Writing_lovers🖌
شیوه‌ای برای نوشتن

پیش از این درباره‌ی فواید نوشتن صفحات صبحگاهی برایتان مطالبی نوشته‌ام. اینجا قصد دارم دوباره اهمیت آن را برای یک نویسنده، یادآور شوم. بنابراین با نقل قولی از جولیا کامرون شروع می‌کنم. او در کتاب راه هنرمند درباره‌ی نوشتن صفحات صبحگاهی می‌نویسد:« صفحات صبحگاهی، سه صفحه دستخط معمولی و روی هر برگ از دفتر است که به طور تداعی آزاد و تفکر می‌نویسید و دست از روی کاغذ بر نمی‌دارید.

برای نوشتن صفحات صبحگاهی شیوه نادرست وجود ندارد. هدف از صفحات صبحگاهی این نیست که به اثر هنری تبدیل شوند، هدف از صفحات صبحگاهی، فقط حرکت دست بر روی کاغذ و نوشتن و بیرون ریختن همه چیزهایی است که به ذهن می‌آید. در حقیقت صفحات صبحگاهی، وسیله‌ی اصلی شفای خلاقیت است.»

در زیر نشانی لینکی را قرار داده‌ام که نویسنده‌‌ی آن از تجربه‌‌ی نوشتن صفحات صبحگاهی نوشته است:


در مورد صفحات صبحگاهی

نسرین سجادی

http://www.nasrinsajadi.com/%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%b5%d9%81%d8%ad%d8%a7%d8%aa-%d8%b5%d8%a8%d8%ad%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%af%d9%88/




@Writing_lovers
آدم با خواندن نامه‌های ون‌گوگ به برادرش، تحت تأثیر اندیشه‌ها، تحلیل‌ها، مقایسه‌ها، ستایش‌ها و انتقادهای زیادی قرار می‌گیرد که او در دوره‌ی کاری کوتاه و دیوانه‌وارش در مقام نقاش با آن‌ها درگیر بود. این مسئله میان نقاشان غیرعادی نیست اما در مورد ونگوگ درجات بیشتری دارد.

ونگوگ درباره ‌ی شیوه‌ها، تکنیک‌ها، سبک‌هاو رویکردها مطالعه می‌کرد. پیگیر و پیوسته به‌چیزی که دیده بود می‌اندیشید و این افکار و مشاهدات به اثرش نفوذ می‌کرد. ون گوگ بدون هیچ گونه ادعای ادبی یکی از بزرگترین کتابهای عصر ما را نوشته، آن هم بدون آنکه بداند دارد کتاب می‌نویسد.
زندگی او چنانکه از نامه‌هایش می‌فهمیم، مکاشفه آمیزتر، تکان دهنده‌تر و به نظرم هنری تر از اکثر خودزندگینامه‌ها یا رمان‌های خودزندگی‌نامه‌‌ای است.
او رک و بی پرده از تقلاها و غم هایش به ما می‌گوید و از گفتن هیچ چیز دریغ نمی‌کند. او دانشی کمابیش از هنر نقاشی به نمایش می‌گذارد، هر چند بیشتر به خاطر شور و نوع نگاهش ستایش شده تا دانشش درباره‌ی این هنر.

هنری میلر

📚خواندن در توالت

نشر ققنوس

@Writing_lovers🖌
Forwarded from هنر ناشیانه
ابوالفضل زرویی نصرآباد را از بچگی دنبال می کردم. در دنیای ورزش یک ستون داشت که طنز می نوشت. تیتر همیشگی اش این بود: با اجازهء ملانصرالدین. آنوقت، شاید اوایل دهه 70، عکسی که کنار مطلبش ازش می زدند خیلی جوان بود. یک پسر نوجوان کپل و خیلی دوست داشتنی، با یک خنده ی قشنگ. من به اش غبطه می خوردم. به غلط، فکر می کردم همسن و سال من است. با خودم می گفتم: « این بچه از الان اینقدر خوب می نویسد و رشد کرده، لابد بزرگ بشود، واسه خودش غولی میشود ». بعدها در اینترنت پیدایش کردم و دیدم خیلی پیشرفت کرده، توی دانشگاه تدریس می کند و واسه حوزه کار می کند و کتابش چاپ شده و جایزه گرفته. خلاصه انگار سرش شلوغ بود. فرصت نشد مقاله یا مصاحبه ای ازش بخوانم. موکول کردم به بعد. حالا مُرده. رفتم مصاحبه اش را خواندم، که مال سال 91 بود. زالوها توی دانشگاه و حوزهء هنری خونش را مکیده بودند و تفاله اش را دور انداخته بودند. با افسردگی، با بیکاری و بی پولی، با بیماری عصبی و عارضهء قلبی، رفته بود احمد آباد مستوفی، در خانهء کهنهء پدری اش زندگی می کرد. توی مصاحبه اش گفته بود: حس می‌کنم خودم و عمرم تلف شده ایم.
یک داستان، نامه‌ای است که نویسنده خطاب به خود می‌نویسد تا چیزهایی را به خود بگوید که در غیر این صورت قادر به کشف آنها نبود.

کارلوس رویز زفور

@Writing_lovers🖌
در جریان بودن را بیاموزید.



معصومه حامی دوست


نخستین تلاش در زمینه‌ی «در جریان بودن» برای نویسنده، این است که از اصل درست انجام دادن، رها شود. باید بدانیم در خلق آثار هنری هیچ راه درست یا نادرستی وجود ندارد.

اگر از تمایل صحیح بودن، رها شویم، از صداهایی که در ما درونی شده و به ما می‌گوید چطور بنویسیم و آنها را باور کرده‌ایم، رها خواهیم شد.

نکته‌ای که قصد دارم به آن توجه کنید این است که شما نباید بیش از حد به آنچه خلق می‌کنید، بچسبید. زیرا این کار سد راه جریان خلاقیت تان است.

بلکه باید به خودتان اجازه دهید ایده‌های مختلف را بیازمایید تا به روش خلاقانه خودتان دست پیدا کنید و این امر در یادداشت یا یادداشتهای اول اتفاق نمی‌افتد.

پس قضاوت را کنار بگذارید و به خلاقیت‌تان اعتماد کنید. این کار ممکن است در ابتدا برای نویسنده دشوار باشد، اما توجه به آن لازمه‌ی خلق آثار ارزشمند است.

آن لاموت در کتاب« پرنده به پرنده» می‌نویسد: « ما باید در وهله نخست به‌خودمان اجازه دهیم، یادداشتهای نامرتب داشته باشیم.» پس یاداشت اول را بنویسید و بپذیرید که ممکن است برخی مطالب مفید باشد یا نباشد.

شما هرگز به آنچه نوشته‌اید محدود نیستید، ایمان داشته باشید در یاداشتهای بعدی بهتر و بهتر عمل خواهید کرد‌.


@Writing_lovers🖌
ما کتابها را می‌خوانیم تا به کیستی خود پی ببریم. کردار، تفکر و احساس سایر مردم، اعم از حقیقی یا تخیلی در راهبری ما برای درک آنچه هستیم و ممکن است بشویم، نقش اساسی دارند.

اورسولا لو گوین


@Writing_lovers🖌
Forwarded from رو به درون
"نويسنده ى واقعى كسى است كه نوشتن برايش از بقيه عذاب آورتر و سخت تر است."

توماس مان



@towardinside
ایده‌های داستانی چگونه به سراغ نویسنده می‌آیند؟


اولین رمانم الهام گرفته از شماره‌ای اشتباه بود. یک روز بعدازظهر در آپارتمانم در بروکلین تنها نشسته بودم و سعی داشتم کار کنم که تلفن زنگ زد. اگر اشتباه نکنم، بهار سال ۱۹۸۰ بود.گوشی تلفن را برداشتم و مردی که آن طرف خط بود گفت با مؤسسه پینکرتون تماس گرفته است. جواب دادم که نه، شماره را اشتباه گرفته است و گوشی را گذاشتم.

بعد دوباره مشغول به کار شدم و بلافاصله آن تماس تلفنی را فراموش کردم.بعدازظهر روز بعد، تلفن دوباره زنگ زد. معلوم شد همان فرد است و همان سؤال روز پیش رو دوباره از من پرسید: " موسسهٔ پینکرتون؟" من دوباره گفتم نه و دوباره مکالمه تمام شد. اما این دفعه شروع کردم به فکر دربارهٔ این که اگر جواب مثبت می‌دادم چه می‌شد. در فکر بودم اگر وانمود می‌کردم کارآگاهی از مؤسسهٔ پینکرتون هستم چه؟ اگر واقعاً پرونده را می‌پذیرفتم چه می‌شد؟

راستش را بخواهید، حس کردم فرصت بی نظیری را از دست دادم. فکر کردم اگر آن مرد دوباره زنگ زد حداقل کمی با او صحبت می‌کنم و سعی می‌کنم بفهمم اوضاع از چه قرار است. منتظر ماندم تا تلفن دوباره زنگ بزند، اما آن مرد هرگز برای بار سوم تماس نگرفت.بعد از آن، فکرم به کار افتاد و کم‌کم متوجه دنیایی از امکانات شدم. وقتی یک سال بعد شروع کردم به نوشتن شهر شیشه‌ای، آن شماره تلفن اشتباه حادثه‌ای تعیین کنندهٔ کتابم شد؛ اشتباهی که تمام داستان را به جریان می‌اندازد.

پل بنجامین آستر


@Writing_lovers🖌