واژه ششصد و پنجاه و چهارم)
evanescent
/i:və'nesənt, evə'nesənt/
adj.
🔹زودگذر، ناپایدار، گذرا، ناپدیدشونده، ناپایا
🍭 (اِوا نه سنت) خیلی پول کمیه، زود ناپدید میشه؛ زودگذر و ناپایا است! 😳
[اوا 9 سنت خیلی پول کمیه...]
📎 evanescent beauty
زیبایی زودگذر
📎 evanescent fame
شهرت گذرا
📎 This has only an evanescent effect on the rate of inflation.
این صرفاً اثری ناپایدار (/موقتی) روی نرخ تورم میگذارد.
📎 ...the evanescent scents of summer herbs and flowers.
رایحه های ناپایدار گیاهان و گل های تابستانی.
📎 Talk is evanescent but writing leaves footprints.
حرف ناماندگار است اما نگارش همچون نقشی باقی میماند.
💠 Syn: fleeting, passing, momentary, vanishing, fading
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
evanescent
/i:və'nesənt, evə'nesənt/
adj.
🔹زودگذر، ناپایدار، گذرا، ناپدیدشونده، ناپایا
🍭 (اِوا نه سنت) خیلی پول کمیه، زود ناپدید میشه؛ زودگذر و ناپایا است! 😳
[اوا 9 سنت خیلی پول کمیه...]
📎 evanescent beauty
زیبایی زودگذر
📎 evanescent fame
شهرت گذرا
📎 This has only an evanescent effect on the rate of inflation.
این صرفاً اثری ناپایدار (/موقتی) روی نرخ تورم میگذارد.
📎 ...the evanescent scents of summer herbs and flowers.
رایحه های ناپایدار گیاهان و گل های تابستانی.
📎 Talk is evanescent but writing leaves footprints.
حرف ناماندگار است اما نگارش همچون نقشی باقی میماند.
💠 Syn: fleeting, passing, momentary, vanishing, fading
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
💯2
واژه ششصد و پنجاه و پنجم)
tantamount
/'tæntəmaʊnt/
adj.
🔹برابر با، معادل، به منزله، در حکمِ
🍭 (تنت امانت)ه در دست تو: تنت به منزله امانتیه در دست های تو؛ تنت حکم امانتی رو داره که در اختیار تو گذاشته اند.
پس باید از تن خود مراقبت کنی! 😜
📎 Her refusal to answer was tantamount to an admission of guilt.
امتناع او از پاسخگویی به منزله اعتراف به گناه بود.
📎 Launching an attack would be tantamount to committing suicide.
شروع حمله به معنای خودکشی است؛
آغاز کردن حمله میتواند حکم خودکشی را داشته باشد.
📎 To leave light switched on is tantamount to wasting money.
روشن گذاشتن لامپ یعنی هدر دادن پول.
📎 They see any criticism of the President as tantamount to treason.
آنها هر گونه انتقاد از رییسجمهور را به منزله خیانت تلقی میکنند.
💠 Syn: equivalent, identical, equal
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
tantamount
/'tæntəmaʊnt/
adj.
🔹برابر با، معادل، به منزله، در حکمِ
🍭 (تنت امانت)ه در دست تو: تنت به منزله امانتیه در دست های تو؛ تنت حکم امانتی رو داره که در اختیار تو گذاشته اند.
پس باید از تن خود مراقبت کنی! 😜
📎 Her refusal to answer was tantamount to an admission of guilt.
امتناع او از پاسخگویی به منزله اعتراف به گناه بود.
📎 Launching an attack would be tantamount to committing suicide.
شروع حمله به معنای خودکشی است؛
آغاز کردن حمله میتواند حکم خودکشی را داشته باشد.
📎 To leave light switched on is tantamount to wasting money.
روشن گذاشتن لامپ یعنی هدر دادن پول.
📎 They see any criticism of the President as tantamount to treason.
آنها هر گونه انتقاد از رییسجمهور را به منزله خیانت تلقی میکنند.
💠 Syn: equivalent, identical, equal
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
💯2
واژه ششصد و پنجاه و ششم)
propensity
/prə'pensɪtɪ/
n.
🔹گرایش (طبیعی)، میل باطنی، گرایش ذاتی (معمولا به یک چیز بد)
🍭 (پررو پونصدی) من رو برگردون: اصلا انگار برای دزدی و مفت خوری گرایش ذاتی داری.
ذاتاً گرایش به مفت خوری داری! 😜
📎 She's inherited from her father a propensity to talk too much.
میل به حَرافی را از پدرش ارث برده است.
📎 Mr Bint has a propensity to put off decisions to the last minute...
آقای بینت ذاتاً میل دارد تصمیمات را به دقیقه آخر موکول کند...
📎 As a child he was beaten by his parents, so no wonder that he has a propensity for violence.
بچه که بود والدینش کتکش میزدند بنابراین عجیب نیست که میل به خشونت در او وجود دارد.
📎 I have a propensity to smoke. One packet of cigarettes was enough to get me addicted.
من ذاتاً به سیگار کشیدن گرایش دارم. یک پاکت سیگار کشیدم و همان یک پاکت معتادم کرد.
📎 He seems to have a propensity for breaking things.
انگار یک میل ذاتی در او هست که باعث میشود چیزها را بشکند.
(منظور این است که مثلا به خاطر دست و پا چلفتی بودن مدام باعث شکستن اجسام میشود.)
💠 Syn: inclination, bent, disposition
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
propensity
/prə'pensɪtɪ/
n.
🔹گرایش (طبیعی)، میل باطنی، گرایش ذاتی (معمولا به یک چیز بد)
🍭 (پررو پونصدی) من رو برگردون: اصلا انگار برای دزدی و مفت خوری گرایش ذاتی داری.
ذاتاً گرایش به مفت خوری داری! 😜
📎 She's inherited from her father a propensity to talk too much.
میل به حَرافی را از پدرش ارث برده است.
📎 Mr Bint has a propensity to put off decisions to the last minute...
آقای بینت ذاتاً میل دارد تصمیمات را به دقیقه آخر موکول کند...
📎 As a child he was beaten by his parents, so no wonder that he has a propensity for violence.
بچه که بود والدینش کتکش میزدند بنابراین عجیب نیست که میل به خشونت در او وجود دارد.
📎 I have a propensity to smoke. One packet of cigarettes was enough to get me addicted.
من ذاتاً به سیگار کشیدن گرایش دارم. یک پاکت سیگار کشیدم و همان یک پاکت معتادم کرد.
📎 He seems to have a propensity for breaking things.
انگار یک میل ذاتی در او هست که باعث میشود چیزها را بشکند.
(منظور این است که مثلا به خاطر دست و پا چلفتی بودن مدام باعث شکستن اجسام میشود.)
💠 Syn: inclination, bent, disposition
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و پنجاه و هفتم)
wary
/'weərɪ/
adj.
🔹مواظب، مراقب، هشیار، محتاط، شکاک، ظنین، هوشیارانه
🍭 او وری (وری) است: او خیلی محتاط است! 😜
He is very wary ...
📎 As a soldier, he was trained to be wary.
به عنوان یک سرباز به او آموزش داده بودند که محتاط باشد.
📎 We are wary of strangers in the city these days.
این روزها به غریبههایی که در شهر هستند ظنین هستیم.
📎 She told the children to be wary of strangers.
به بچهها گفت که مراقب غریبهها باشند.
📎 The problems with selling the house had made her much more wary about financial matters.
مشکلات مربوط به فروش خانه او را در مسائل مالی بسیار محتاط تر (/شکاک تر) کرده بود.
📎 All authors need to be wary of inadvertent copying of other people's ideas.
همه نویسندهها باید مراقب باشند ناخواسته از ایدههای دیگران کپی برداری نکنند.
📎 Be wary about these so-called special offers.
مراقب این به اصطلاح "پیشنهادهای ویژه" باشید.
📎 The store owner kept a wary eye on him.
صاحب فروشگاه هوشیارانه او را زیر نظر داشت.
💠 Syn: watchful, shrewd, cautious, suspicious, careful, marked by keen caution and watchful prudence
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
wary
/'weərɪ/
adj.
🔹مواظب، مراقب، هشیار، محتاط، شکاک، ظنین، هوشیارانه
🍭 او وری (وری) است: او خیلی محتاط است! 😜
He is very wary ...
📎 As a soldier, he was trained to be wary.
به عنوان یک سرباز به او آموزش داده بودند که محتاط باشد.
📎 We are wary of strangers in the city these days.
این روزها به غریبههایی که در شهر هستند ظنین هستیم.
📎 She told the children to be wary of strangers.
به بچهها گفت که مراقب غریبهها باشند.
📎 The problems with selling the house had made her much more wary about financial matters.
مشکلات مربوط به فروش خانه او را در مسائل مالی بسیار محتاط تر (/شکاک تر) کرده بود.
📎 All authors need to be wary of inadvertent copying of other people's ideas.
همه نویسندهها باید مراقب باشند ناخواسته از ایدههای دیگران کپی برداری نکنند.
📎 Be wary about these so-called special offers.
مراقب این به اصطلاح "پیشنهادهای ویژه" باشید.
📎 The store owner kept a wary eye on him.
صاحب فروشگاه هوشیارانه او را زیر نظر داشت.
💠 Syn: watchful, shrewd, cautious, suspicious, careful, marked by keen caution and watchful prudence
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و پنجاه و هشتم)
allay
/ə'leɪ/
v.
🔹 تسکین دادن، تسلی دادن، فرونشاندن، خواباندن، کاستن
🍭 راه حل هایی که پیشنهاد دادی (عالی) بودند؛ ترس و نگرانیم تسکین پیدا کرد و کمتر شد! 😜
📎 The government is trying to allay public fears about the spread of the disease.
دولت میکوشد نگرانی های مردم در مورد شیوع این بیماری را کمتر کند.
📎 To allay suspicion she ate three spoonfuls of the mixture herself.
برای فرونشاندن حس سوءظن، خودش سه قاشق از آن معجون را خورد؛
برای رفع سوء ظن ....
📎 How can we allay the public's worries about the safety of our products?
چگونه میتوانیم نگرانی های مردم را در مورد ایمنی محصولاتمان کمتر کنیم؟
💠 Syn: calm, soothe, relieve, alleviate
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
allay
/ə'leɪ/
v.
🔹 تسکین دادن، تسلی دادن، فرونشاندن، خواباندن، کاستن
🍭 راه حل هایی که پیشنهاد دادی (عالی) بودند؛ ترس و نگرانیم تسکین پیدا کرد و کمتر شد! 😜
📎 The government is trying to allay public fears about the spread of the disease.
دولت میکوشد نگرانی های مردم در مورد شیوع این بیماری را کمتر کند.
📎 To allay suspicion she ate three spoonfuls of the mixture herself.
برای فرونشاندن حس سوءظن، خودش سه قاشق از آن معجون را خورد؛
برای رفع سوء ظن ....
📎 How can we allay the public's worries about the safety of our products?
چگونه میتوانیم نگرانی های مردم را در مورد ایمنی محصولاتمان کمتر کنیم؟
💠 Syn: calm, soothe, relieve, alleviate
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏4
واژه ششصد و پنجاه و نهم)
deter
/dɪ'tɜ:(r)/
v.
🔹 بر حذر داشتن، بازداشتن، بازداری کردن، جلوگیری کردن، ترساندن
🍭 (ده تیر) نمیتونه از حملات دشمن جلوگیری کنه و بازدارنده اونها باشه؛ باید سلاح های قوی داشت! 😜
[10 تا تیر و فشنگ نمیتونه ....]
📎 international efforts to deter nuclear war
تلاش های بینالمللی برای جلوگیری از جنگ هستهای
📎 These measures are designed to deter an enemy attack.
این اقدامات به منظور جلوگیری از حمله دشمن طراحی شدهاند.
📎 High prices are deterring many young people from buying houses.
قیمت های بالا باعث شده که بسیاری از جوانان نتوانند خانه بخرند.
📎 The security camera was installed to deter people from stealing.
دوربین امنیتی را نصب کردند تا جلوی دزدی افراد گرفته شود.
💠 Syn: prevent, hinder, discourage
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
deter
/dɪ'tɜ:(r)/
v.
🔹 بر حذر داشتن، بازداشتن، بازداری کردن، جلوگیری کردن، ترساندن
🍭 (ده تیر) نمیتونه از حملات دشمن جلوگیری کنه و بازدارنده اونها باشه؛ باید سلاح های قوی داشت! 😜
[10 تا تیر و فشنگ نمیتونه ....]
📎 international efforts to deter nuclear war
تلاش های بینالمللی برای جلوگیری از جنگ هستهای
📎 These measures are designed to deter an enemy attack.
این اقدامات به منظور جلوگیری از حمله دشمن طراحی شدهاند.
📎 High prices are deterring many young people from buying houses.
قیمت های بالا باعث شده که بسیاری از جوانان نتوانند خانه بخرند.
📎 The security camera was installed to deter people from stealing.
دوربین امنیتی را نصب کردند تا جلوی دزدی افراد گرفته شود.
💠 Syn: prevent, hinder, discourage
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
🙏2
واژه ششصد و شصتم)
connoisseur
/ˌkɑːnəˈsɜːr/
n.
🔹 خبره، وارد، آدم ماهر، کارشناس (بیشتر در امور هنری یا ذوقی)
🍭 (کو ناصر)؟ اگه ناصر بود میتونست درباره این موضوع هنری نظر بده چون خبره و کارشناس این کاره! 😜
📎 an art connoisseur
کارشناس هنر
📎 a connoisseur of ballet/Italian painting
کارشناس باله/ نقاشی ایتالیایی
📎 Only the true connoisseur could tell the difference between these two cigars.
فقط یک خبره واقعی میتواند این دو سیگار برگ را از هم تشخیص بدهد.
📎 This is one of those movies that will separate the casual movie-goers from the real connoisseurs.
این فیلم از آن فیلمها است که فرق بین سینماروهای تفنُنی و خبره های واقعی را مشخص میکنند.
💠 Syn: expert, specialist (in)
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
connoisseur
/ˌkɑːnəˈsɜːr/
n.
🔹 خبره، وارد، آدم ماهر، کارشناس (بیشتر در امور هنری یا ذوقی)
🍭 (کو ناصر)؟ اگه ناصر بود میتونست درباره این موضوع هنری نظر بده چون خبره و کارشناس این کاره! 😜
📎 an art connoisseur
کارشناس هنر
📎 a connoisseur of ballet/Italian painting
کارشناس باله/ نقاشی ایتالیایی
📎 Only the true connoisseur could tell the difference between these two cigars.
فقط یک خبره واقعی میتواند این دو سیگار برگ را از هم تشخیص بدهد.
📎 This is one of those movies that will separate the casual movie-goers from the real connoisseurs.
این فیلم از آن فیلمها است که فرق بین سینماروهای تفنُنی و خبره های واقعی را مشخص میکنند.
💠 Syn: expert, specialist (in)
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏4
واژه ششصد و شصت و یکم)
site
/saɪt/
n.
🔹 محل، جا، مکان، موقعیت مکانی
🍭 (سایت) توی فارسی هم گاهی استفاده میشه؛
مثل سایت موشکی که محل استقرار موشکه یا سایت اینترنتی که در واقع یه آدرس یا محل مجازیه
📎 The government is looking for a site on which to build a new school in this area.
دولت به دنبال مکانی (/محلی) است تا مدرسه جدید این منطقه را در آنجا بنا کند.
📎 Firefighters rushed to the site of the plane crash.
آتشفشانها به محل سقوط هواپیما شتافتند.
📎 They visited the site of their future house.
آنها از محل خانه آینده شان بازدید کردند.
💠 Syn: location, place, position, situation
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
site
/saɪt/
n.
🔹 محل، جا، مکان، موقعیت مکانی
🍭 (سایت) توی فارسی هم گاهی استفاده میشه؛
مثل سایت موشکی که محل استقرار موشکه یا سایت اینترنتی که در واقع یه آدرس یا محل مجازیه
📎 The government is looking for a site on which to build a new school in this area.
دولت به دنبال مکانی (/محلی) است تا مدرسه جدید این منطقه را در آنجا بنا کند.
📎 Firefighters rushed to the site of the plane crash.
آتشفشانها به محل سقوط هواپیما شتافتند.
📎 They visited the site of their future house.
آنها از محل خانه آینده شان بازدید کردند.
💠 Syn: location, place, position, situation
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
🙏1
واژه ششصد و شصت و دوم)
vigil
/'vɪdʒɪl/
n.
🔹 شب زنده داری، گشت زنی و نگهبانی، مراقبت
🍭 (وی جور)ی نگهبانی و شب زنده داری میکنیم که هیچ چی از چشممون پنهان نمی مونه! 😜
[ما (we) جوری ...]
📎 The mother kept a constant vigil by her son's bed.
مادر [تمام شب] کنار بستر پسرش مشغول مراقبت دائم از او بود.
📎 The hunter maintained a wary vigil for the right moment to catch the bird.
شکارچی هوشیارانه در انتظار لحظه مناسب بود تا پرنده را بگیرد.
📎 He told the gatekeeper to keep vigil.
به دربان گفت که [بیدار بماند و] نگهبانی بدهد.
💠 Syn: wakeful watching, watchfulness, sleeplessness
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
vigil
/'vɪdʒɪl/
n.
🔹 شب زنده داری، گشت زنی و نگهبانی، مراقبت
🍭 (وی جور)ی نگهبانی و شب زنده داری میکنیم که هیچ چی از چشممون پنهان نمی مونه! 😜
[ما (we) جوری ...]
📎 The mother kept a constant vigil by her son's bed.
مادر [تمام شب] کنار بستر پسرش مشغول مراقبت دائم از او بود.
📎 The hunter maintained a wary vigil for the right moment to catch the bird.
شکارچی هوشیارانه در انتظار لحظه مناسب بود تا پرنده را بگیرد.
📎 He told the gatekeeper to keep vigil.
به دربان گفت که [بیدار بماند و] نگهبانی بدهد.
💠 Syn: wakeful watching, watchfulness, sleeplessness
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و شصت و سوم)
cumbersome
/'kʌmbəsəm/
adj.
🔹 دست و پا گیر، بدبار، گَت و گُنده، کندکار یا سنگین، مایه زحمت
🍭 این لباس این قدر سنگین و دست و پا گیره که باعث میشه (کم برسم) کاری انجام بدم! 😜
[... باعث میشه کمتر برسم کاری انجام بدم]
📎 a cumbersome diving suit
لباس غواصی سنگین و بدقواره؛
لباس غواصی دست و پا گیر
📎 cumbersome bureaucracy
بوروکراسی دست و پا گیر؛
کاغذبازی دست و پا گیر
📎 Although the machine looks cumbersome, it is actually easy to use.
این ماشین بدقلق (و دست و پا گیر) به نظر میرسد، اما در واقع استفاده از آن آسان است.
📎 This old armchair is so cumbersome that I won't take it to my new flat.
این صندلی کهنه آن قدر دست و پا گیر است که آن را به آپارتمان جدیدم نخواهم برد.
💠 Syn: unwieldy, burdensome, awkward, clumsy
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
cumbersome
/'kʌmbəsəm/
adj.
🔹 دست و پا گیر، بدبار، گَت و گُنده، کندکار یا سنگین، مایه زحمت
🍭 این لباس این قدر سنگین و دست و پا گیره که باعث میشه (کم برسم) کاری انجام بدم! 😜
[... باعث میشه کمتر برسم کاری انجام بدم]
📎 a cumbersome diving suit
لباس غواصی سنگین و بدقواره؛
لباس غواصی دست و پا گیر
📎 cumbersome bureaucracy
بوروکراسی دست و پا گیر؛
کاغذبازی دست و پا گیر
📎 Although the machine looks cumbersome, it is actually easy to use.
این ماشین بدقلق (و دست و پا گیر) به نظر میرسد، اما در واقع استفاده از آن آسان است.
📎 This old armchair is so cumbersome that I won't take it to my new flat.
این صندلی کهنه آن قدر دست و پا گیر است که آن را به آپارتمان جدیدم نخواهم برد.
💠 Syn: unwieldy, burdensome, awkward, clumsy
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و شصت و چهارم)
interrogate
/ɪn'terəgeɪt/
v.
🔹بازپرسی کردن، بازجویی کردن، پرسیدن به شکل رسمی
🍭 پلیس در بازجویی از یک نگهبان متخلف که درست از گیت مراقبت نکرده: (این طوری گیت) رو نگه میدارن؟! 😜
[این طوری Gate (دروازه) رو نگهبانی می کنند؟]
📎 The police interrogated the suspect for several hours.
پلیس چند ساعت از مظنون بازجویی کرد.
📎 I was interrogated about my conversation with the two men.
از من در مورد مکالمهام با آن دو مرد بازجویی کردند.
📎 They have been accused of using unorthodox methods when interrogating enemy prisoners.
آنها متهم شدهاند که در بازجویی از اسرای دشمن از روش های نامتعارف استفاده کردهاند.
💠 Syn: question, ask, probe
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
interrogate
/ɪn'terəgeɪt/
v.
🔹بازپرسی کردن، بازجویی کردن، پرسیدن به شکل رسمی
🍭 پلیس در بازجویی از یک نگهبان متخلف که درست از گیت مراقبت نکرده: (این طوری گیت) رو نگه میدارن؟! 😜
[این طوری Gate (دروازه) رو نگهبانی می کنند؟]
📎 The police interrogated the suspect for several hours.
پلیس چند ساعت از مظنون بازجویی کرد.
📎 I was interrogated about my conversation with the two men.
از من در مورد مکالمهام با آن دو مرد بازجویی کردند.
📎 They have been accused of using unorthodox methods when interrogating enemy prisoners.
آنها متهم شدهاند که در بازجویی از اسرای دشمن از روش های نامتعارف استفاده کردهاند.
💠 Syn: question, ask, probe
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
🤬1
واژه ششصد و شصت و پنجم)
divulge
/daɪ'vʌldʒ, dɪ'vʌldʒ/
v.
🔹فاش کردن، آشکار کردن، افشا کردن
🍭 (دیوا لج) کرده ند و اسرارشون رو برای آدم ها فاش نمیکنند! 😜
[دیوها لج کرده اند و ...]
📎 Journalists do not divulge their sources.
خبرنگاران منابع خود را فاش نمیکنند.
📎 The managing director refused to divulge how much she earned.
مدیر عامل از افشای مقدار درآمدش خودداری کرد.
📎 He was charged with divulging state secrets...
او متهم بود که اسرار دولتی را افشا کرده است...
اتهامش افشای اسرار دولتی بود.
💠 Syn: disclose, reveal, make known
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
divulge
/daɪ'vʌldʒ, dɪ'vʌldʒ/
v.
🔹فاش کردن، آشکار کردن، افشا کردن
🍭 (دیوا لج) کرده ند و اسرارشون رو برای آدم ها فاش نمیکنند! 😜
[دیوها لج کرده اند و ...]
📎 Journalists do not divulge their sources.
خبرنگاران منابع خود را فاش نمیکنند.
📎 The managing director refused to divulge how much she earned.
مدیر عامل از افشای مقدار درآمدش خودداری کرد.
📎 He was charged with divulging state secrets...
او متهم بود که اسرار دولتی را افشا کرده است...
اتهامش افشای اسرار دولتی بود.
💠 Syn: disclose, reveal, make known
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و شصت و ششم)
fluctuate
/'flʌktjʊeɪt/
v.
🔹نوسان کردن، نوسان داشتن، پس و پیش رفتن، بالا و پایین رفتن
🍭 وضع و اوضاعش بین (فلاکت و عید) در نوسانه! گاهی توی فلاکته گاهی هم توی عید و شادی! 😜
📎 Vegetable prices fluctuate according to the season.
قیمت سبزی بسته به فصل بالا و پایین میشود.
📎 Her wages fluctuate between £150 and £200 a week.
دستمزد او بین صد و پنجاه تا دویست یورو در نوسان است.
📎 Her weight fluctuates wildly.
وزنش نوسان زیادی دارد.
💠 Syn: shift, alternate, vacillate, vary
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
fluctuate
/'flʌktjʊeɪt/
v.
🔹نوسان کردن، نوسان داشتن، پس و پیش رفتن، بالا و پایین رفتن
🍭 وضع و اوضاعش بین (فلاکت و عید) در نوسانه! گاهی توی فلاکته گاهی هم توی عید و شادی! 😜
📎 Vegetable prices fluctuate according to the season.
قیمت سبزی بسته به فصل بالا و پایین میشود.
📎 Her wages fluctuate between £150 and £200 a week.
دستمزد او بین صد و پنجاه تا دویست یورو در نوسان است.
📎 Her weight fluctuates wildly.
وزنش نوسان زیادی دارد.
💠 Syn: shift, alternate, vacillate, vary
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و شصت و هفتم)
unmitigated
/ʌn'mɪtɪgeɪtɪd/
adj.
🔹کاسته نشده، تخفیف نیافته، کامل، تمامعیار، محض، بیامان، شدید، سخت
🍭 یک ( آن نمی دی که تا) آدم نفس بکشه؛ بی امان و بدون کاسته شدن به اذیت کردن ادامه میدی! 😜 کارت اذیت محضه!
[یک آن فرصت نمی دی که تا ...]
📎 unmitigated suffering
رنج بیامان
📎 an unmitigated lie
کذب محض
📎 an unmitigated horror
وحشت بیامان
📎 Last year's cotton crop was an unmitigated disaster...
محصول پنبه پارسال فاجعه محض بود. (/به معنای واقعی فاجعه بود.)
📎 She leads a life of unmitigated misery.
در فلاکت محض زندگی میکند.
📎 He had the unmitigated gall to call the mayor a buffoon.
با پررویی تمام شهردار را دلقک خواند.
📎 She had the unmitigated gall to suggest that it was all my fault.
با گستاخی محض داشت میگفت که همهاش تقصیر من بود.
چنان چشم سفید بود که داشت همه تقصیرها رو گردن من میانداخت.
📎 He is an unmitigated fool.
او یک ابله تمام عیار است.
💠 Syn: unrelieved, as bad as can be, absolute
➖mitigate (v.)
آرام کردن، تسکین دادن
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
unmitigated
/ʌn'mɪtɪgeɪtɪd/
adj.
🔹کاسته نشده، تخفیف نیافته، کامل، تمامعیار، محض، بیامان، شدید، سخت
🍭 یک ( آن نمی دی که تا) آدم نفس بکشه؛ بی امان و بدون کاسته شدن به اذیت کردن ادامه میدی! 😜 کارت اذیت محضه!
[یک آن فرصت نمی دی که تا ...]
📎 unmitigated suffering
رنج بیامان
📎 an unmitigated lie
کذب محض
📎 an unmitigated horror
وحشت بیامان
📎 Last year's cotton crop was an unmitigated disaster...
محصول پنبه پارسال فاجعه محض بود. (/به معنای واقعی فاجعه بود.)
📎 She leads a life of unmitigated misery.
در فلاکت محض زندگی میکند.
📎 He had the unmitigated gall to call the mayor a buffoon.
با پررویی تمام شهردار را دلقک خواند.
📎 She had the unmitigated gall to suggest that it was all my fault.
با گستاخی محض داشت میگفت که همهاش تقصیر من بود.
چنان چشم سفید بود که داشت همه تقصیرها رو گردن من میانداخت.
📎 He is an unmitigated fool.
او یک ابله تمام عیار است.
💠 Syn: unrelieved, as bad as can be, absolute
➖mitigate (v.)
آرام کردن، تسکین دادن
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
🙏2
واژه ششصد و شصت و هشتم)
commodious
/kə'məʊdɪəs/
adj.
🔹جادار، بزرگ، بزرگ و راحت، وسیع
🍭 توی خونه مون یه (کمدی هس) که خیلی جاداره و بزرگه! 😜
📎 a commodious building which is suitable for conventions
ساختمانی بزرگ که برای همایشها مناسب است
📎 a commodious harbor
بندرگاه بزرگ
📎 She was sitting in a commodious armchair.
روی یک صندلی راحتی بزرگ نشسته بود.
📎 We need a commodious house for our large family.
ما برای خانواده بزرگمان به یک خانه جادار نیاز داریم.
💠 Syn: large, spacious, roomy, sizeable, ample
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
commodious
/kə'məʊdɪəs/
adj.
🔹جادار، بزرگ، بزرگ و راحت، وسیع
🍭 توی خونه مون یه (کمدی هس) که خیلی جاداره و بزرگه! 😜
📎 a commodious building which is suitable for conventions
ساختمانی بزرگ که برای همایشها مناسب است
📎 a commodious harbor
بندرگاه بزرگ
📎 She was sitting in a commodious armchair.
روی یک صندلی راحتی بزرگ نشسته بود.
📎 We need a commodious house for our large family.
ما برای خانواده بزرگمان به یک خانه جادار نیاز داریم.
💠 Syn: large, spacious, roomy, sizeable, ample
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و شصت و نهم)
antiquated
/'æntɪkweɪtɪd/
adj.
🔹کهنه، منسوخ، از مد افتاده، قدیمی
🍭 تو هم با این افکار منسوخ و قدیمی و (آنتیکت)! 😜
📎 antiquated ideas/values
افکار/ ارزشهای کهنه
📎 antiquated laws/technology
قوانین/ فناوری منسوخ
📎 antiquated attitudes
نگرش و رویکردهای قدیمی و منسوخ
📎 antiquated medical procedures
رویههای منسوخ پزشکی
📎 the clatter of the antiquated automobile
تلق و تلوق اتومبیل قراضه
📎 an antiquated tax system
نظام مالیاتی فرسوده و قدیمی
📎 With the introduction of the automobile, the horse and buggy became antiquated.
با ظهور اتومبیل اسب و کالسکه منسوخ شدند.
📎 This law is antiquated and should have been changed a long time ago.
این قانون کهنه (/منسوخ) است و مدت ها پیش باید آن را تغییر میدادند.
📎 It will take many years to modernize these antiquated industries.
مدرنسازی این صنایع قدیمی سالها زمان میبرد.
📎 He has some pretty antiquated opinions about politics.
عقایدی در حوزه سیاست دارد که تا حدی قدیمی و کهنه هستند.
📎 Music cassettes are considered antiquated nowadays.
کاسِت موسیقی امروزه دیگر منسوخ شده است.
📎 My mother's antiquated vacuum cleaner still works, believe it or not.
شاید باورت نشود اما جاروبرقیِ عهد دقیانوس مادرم هنوز کار میکند.
💠 Syn: out of date, obsolete, old fashioned
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
antiquated
/'æntɪkweɪtɪd/
adj.
🔹کهنه، منسوخ، از مد افتاده، قدیمی
🍭 تو هم با این افکار منسوخ و قدیمی و (آنتیکت)! 😜
📎 antiquated ideas/values
افکار/ ارزشهای کهنه
📎 antiquated laws/technology
قوانین/ فناوری منسوخ
📎 antiquated attitudes
نگرش و رویکردهای قدیمی و منسوخ
📎 antiquated medical procedures
رویههای منسوخ پزشکی
📎 the clatter of the antiquated automobile
تلق و تلوق اتومبیل قراضه
📎 an antiquated tax system
نظام مالیاتی فرسوده و قدیمی
📎 With the introduction of the automobile, the horse and buggy became antiquated.
با ظهور اتومبیل اسب و کالسکه منسوخ شدند.
📎 This law is antiquated and should have been changed a long time ago.
این قانون کهنه (/منسوخ) است و مدت ها پیش باید آن را تغییر میدادند.
📎 It will take many years to modernize these antiquated industries.
مدرنسازی این صنایع قدیمی سالها زمان میبرد.
📎 He has some pretty antiquated opinions about politics.
عقایدی در حوزه سیاست دارد که تا حدی قدیمی و کهنه هستند.
📎 Music cassettes are considered antiquated nowadays.
کاسِت موسیقی امروزه دیگر منسوخ شده است.
📎 My mother's antiquated vacuum cleaner still works, believe it or not.
شاید باورت نشود اما جاروبرقیِ عهد دقیانوس مادرم هنوز کار میکند.
💠 Syn: out of date, obsolete, old fashioned
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و هفتادم)
disheveled [also dishevelled]
/dıˈʃɛvəld/
adj.
🔹ژولیده، پریشان، آشفته، نامرتب
🍭 اگه (ده شب ولت) بکنن تو بیابون، مو و ظاهرت ژولیده میشه! 😜
📎 disheveled hair
موی ژولیده
📎 a dishevelled old woman
پیرزنی ژولیده
📎 That wrinkled suit gave him a disheveled appearance.
در آن لباس چروکیده ظاهر ژولیده ای داشت؛
آن لباس چروکیده ظاهرش را ژولیده کرده بود.
📎 They looked dirty and disheveled.
ظاهرشان کثیف و ژولیده بود.
📎 He looked tired and disheveled.
خسته و ژولیده به نظر میرسید.
📎 Her clothing was disheveled.
لباسش ژولیده و نامرتب بود.
📎 He got out of the bed with disheveled hair and went straight to the kitchen.
او با موهای ژولیده از بستر برخاست و یکراست به آشپزخانه رفت.
📎 The young man's hair was long and dishevelled.
موهای آن مرد جوان بلند و ژولیده بود.
📎 His landlady had said that Albert had returned in a dishevelled state about 1.00am.
صاحبخانهاش گفته بود که آلبرت حدود ساعت یک شب با حالتی نامرتب و ژولیده برگشته است.
📎 The distressed and dishevelled schoolgirl was found whimpering in the garden.
آن دخترمدرسهای را مضطرب و آشفته و در حالی که ناله میکرد در باغ یافته بودند.
📎 Pam arrived late, dishevelled and out of breath.
پم دیر رسید، آشفته و از نفس افتاده.
📎 The singer was photographed looking ill and dishevelled.
از این خواننده با ظاهری بیمار و ژولیده عکس گرفته بودند.
💠 Syn: disorderly, very untidy, rumpled, slovenly, ill-kempt, messy
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
disheveled [also dishevelled]
/dıˈʃɛvəld/
adj.
🔹ژولیده، پریشان، آشفته، نامرتب
🍭 اگه (ده شب ولت) بکنن تو بیابون، مو و ظاهرت ژولیده میشه! 😜
📎 disheveled hair
موی ژولیده
📎 a dishevelled old woman
پیرزنی ژولیده
📎 That wrinkled suit gave him a disheveled appearance.
در آن لباس چروکیده ظاهر ژولیده ای داشت؛
آن لباس چروکیده ظاهرش را ژولیده کرده بود.
📎 They looked dirty and disheveled.
ظاهرشان کثیف و ژولیده بود.
📎 He looked tired and disheveled.
خسته و ژولیده به نظر میرسید.
📎 Her clothing was disheveled.
لباسش ژولیده و نامرتب بود.
📎 He got out of the bed with disheveled hair and went straight to the kitchen.
او با موهای ژولیده از بستر برخاست و یکراست به آشپزخانه رفت.
📎 The young man's hair was long and dishevelled.
موهای آن مرد جوان بلند و ژولیده بود.
📎 His landlady had said that Albert had returned in a dishevelled state about 1.00am.
صاحبخانهاش گفته بود که آلبرت حدود ساعت یک شب با حالتی نامرتب و ژولیده برگشته است.
📎 The distressed and dishevelled schoolgirl was found whimpering in the garden.
آن دخترمدرسهای را مضطرب و آشفته و در حالی که ناله میکرد در باغ یافته بودند.
📎 Pam arrived late, dishevelled and out of breath.
پم دیر رسید، آشفته و از نفس افتاده.
📎 The singer was photographed looking ill and dishevelled.
از این خواننده با ظاهری بیمار و ژولیده عکس گرفته بودند.
💠 Syn: disorderly, very untidy, rumpled, slovenly, ill-kempt, messy
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2👌1
واژه ششصد و هفتاد و یکم)
tenacious
/tɪ'neɪʃəs/
adj.
🔹 سرسخت، محکم، قرص، چسبناک، مقاوم، پیگیر، مصمم
🍭 یک (تنه 60) نفر رو حریفه، رقیب سرسختیه! 😜
[یک تنه شصت نفر رو ...]
📎 a tenacious battle to secure compensation
نبردی سخت برای تلافی و جبران
📎 a tenacious grip
محکم در دست نگهداشتن
محکم در چنگ داشتن
در مشت فشردن
📎 a tenacious negotiator
مذاکرهکننده سرسخت و قدرتمند
📎 a tenacious and persistent interviewer
مصاحبهکننده پیگیر و سمج
📎 tenacious myths/traditions
اسطورههای/سنن ریشهدار و دیرپای
📎 a tenacious wood
چوب سخت
📎 tenacious sputum
اخ و تف چسبناک
📎 tenacious resistance
مقاومت پیگیر
📎 a tenacious illness
بیماری ادامهدار و دیرپای (مزمن)
📎 a tenacious hero
قهرمان استوار و سرسخت
📎 a tenacious religious tradition that is still practised in Shinto temples
سنت مذهبی دیرپایی که هنوز در معابد شینتو اجرا میشود
📎 She's a tenacious woman. She never gives up.
او زن (پیگیر و) سرسختی است. هرگز تسلیم نمیشود.
📎 She struggled to free herself from the tenacious mud.
تلاش کرد خودش را از آن گل و لای (سفت و) چسبناک نجات بدهد.
📎 He is a tenacious competitor.
او رقیب سرسختی است.
📎 The baby took my finger in its tenacious little fist.
بچه انگشت من را محکم در مشت کوچکش گرفت.
📎 There has been tenacious local opposition to the new airport.
مخالفان محلی سرسختانه در برابر [احداث] فرودگاه جدید موضع گرفتهاند.
📎 He paused for a moment, but without releasing his tenacious grip.
لحظهای درنگ کرد اما مشت فشردهاش را نگشود.
📎 He had a thirst for facts and a tenacious memory.
تشنه حقایق بود و حافظهای قوی داشت.
📎 He had a reputation for being a tenacious man.
معروف بود که او مردی سرسخت و استوار است.
📎 His tenacious spirit helped him to continue, even in the face of great hardship.
روح مقاوم و پرصلابتش به او کمک میکرد که علیرغم شداید بزرگ همچنان به راهش ادامه بدهد.
📎 The party has kept its tenacious hold on power for more than twenty years.
حزب به مدت بیش از بیست سال با صلابت عنان قدرت را در دست خود نگه داشته است.
📎 Though seriously ill, he still clings tenaciously to life.
علیرغم بیماری جدیاش، هنوز محکم به زندگی چسبیده است.
📎 The company has a tenacious hold on the market.
شرکت قدرتمندانه بازار را در اختیار خود دارد.
💠 Syn: tough, stubborn, firm, sticky, clinging, determined, persistent
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
tenacious
/tɪ'neɪʃəs/
adj.
🔹 سرسخت، محکم، قرص، چسبناک، مقاوم، پیگیر، مصمم
🍭 یک (تنه 60) نفر رو حریفه، رقیب سرسختیه! 😜
[یک تنه شصت نفر رو ...]
📎 a tenacious battle to secure compensation
نبردی سخت برای تلافی و جبران
📎 a tenacious grip
محکم در دست نگهداشتن
محکم در چنگ داشتن
در مشت فشردن
📎 a tenacious negotiator
مذاکرهکننده سرسخت و قدرتمند
📎 a tenacious and persistent interviewer
مصاحبهکننده پیگیر و سمج
📎 tenacious myths/traditions
اسطورههای/سنن ریشهدار و دیرپای
📎 a tenacious wood
چوب سخت
📎 tenacious sputum
اخ و تف چسبناک
📎 tenacious resistance
مقاومت پیگیر
📎 a tenacious illness
بیماری ادامهدار و دیرپای (مزمن)
📎 a tenacious hero
قهرمان استوار و سرسخت
📎 a tenacious religious tradition that is still practised in Shinto temples
سنت مذهبی دیرپایی که هنوز در معابد شینتو اجرا میشود
📎 She's a tenacious woman. She never gives up.
او زن (پیگیر و) سرسختی است. هرگز تسلیم نمیشود.
📎 She struggled to free herself from the tenacious mud.
تلاش کرد خودش را از آن گل و لای (سفت و) چسبناک نجات بدهد.
📎 He is a tenacious competitor.
او رقیب سرسختی است.
📎 The baby took my finger in its tenacious little fist.
بچه انگشت من را محکم در مشت کوچکش گرفت.
📎 There has been tenacious local opposition to the new airport.
مخالفان محلی سرسختانه در برابر [احداث] فرودگاه جدید موضع گرفتهاند.
📎 He paused for a moment, but without releasing his tenacious grip.
لحظهای درنگ کرد اما مشت فشردهاش را نگشود.
📎 He had a thirst for facts and a tenacious memory.
تشنه حقایق بود و حافظهای قوی داشت.
📎 He had a reputation for being a tenacious man.
معروف بود که او مردی سرسخت و استوار است.
📎 His tenacious spirit helped him to continue, even in the face of great hardship.
روح مقاوم و پرصلابتش به او کمک میکرد که علیرغم شداید بزرگ همچنان به راهش ادامه بدهد.
📎 The party has kept its tenacious hold on power for more than twenty years.
حزب به مدت بیش از بیست سال با صلابت عنان قدرت را در دست خود نگه داشته است.
📎 Though seriously ill, he still clings tenaciously to life.
علیرغم بیماری جدیاش، هنوز محکم به زندگی چسبیده است.
📎 The company has a tenacious hold on the market.
شرکت قدرتمندانه بازار را در اختیار خود دارد.
💠 Syn: tough, stubborn, firm, sticky, clinging, determined, persistent
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏3😍1
واژه ششصد و هفتاد و دوم)
facade
/fəˈsɑːd, fæˈsɑːd/
adj.
🔹نما، رخ، ظاهر، تظاهر، نقاب، نمای خارجی
🍭 (فساد) رو پشت ظاهر و نمای پاکی پنهان میکنن! 😜
🍰 همریشه با واژه face
📎 the facade of the cathedral
نمای ساختمان کلیسای جامع
📎 back facade
نمای پشتی
📎 a facade of laughing bonhomie
ظاهر دلسوز و خندان
نقابی از بزرگمنشی و خنده
📎 the windowless façade of the skyscraper
نمای بدون پنجره آسمانخراش
📎 His house has a red brick facade.
خانهاش نمای آجری قرمز دارد.
📎 His smiling face was just a facade; we knew he was really quite angry inside.
چهره خندان او فقط ظاهر ماجرا بود؛ ما میدانستیم که در دلش بسیار عصبانی است.
📎 Behind her cheerful facade, she’s a really lonely person.
پشت ظاهر شادش، او حقیقتاً آدم تنهایی است.
📎 She managed to maintain a facade of bravery/indifference.
[با حفظ ظاهر] توانست خود را شجاع/بیاعتنا نشان بدهد.
📎 They seem happy together, but it's all a facade.
آنها کنار هم خوشبخت به نظر میرسند اما این فقط ظاهر ماجرا است.
📎 Squalor and poverty lay behind the city's glittering facade.
فقر و فلاکت پشت زرق و برق ظاهری این شهر پنهان است.
📎 All that jollity is just a facade.
آن شادی و خوشی همهاش فقط ظاهرسازی است.
📎 They were trying to preserve the facade of a happy marriage.
سعی میکردند ازدواجشان را همچنان موفق و سعادتمند نشان بدهند.
📎 I could sense the hostility lurking behind her polite facade.
کینه نهفته در پشت آن ظاهر مودبش را احساس میکردم.
📎 They hid the troubles plaguing their marriage behind a facade of family togetherness.
آنها مشکلات زندگی مشترکشان را پشت نقابی از صمیمت و اتحاد خانوادگی پنهان میکردند.
📎 The company's facade of success collapsed ...
ظاهر موفقی که شرکت برای خود ساخته بود فروریخت ...
💠 Syn: front, superficial appearance, face, exterior, exterior, guise, mask, pretence
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
facade
/fəˈsɑːd, fæˈsɑːd/
adj.
🔹نما، رخ، ظاهر، تظاهر، نقاب، نمای خارجی
🍭 (فساد) رو پشت ظاهر و نمای پاکی پنهان میکنن! 😜
🍰 همریشه با واژه face
📎 the facade of the cathedral
نمای ساختمان کلیسای جامع
📎 back facade
نمای پشتی
📎 a facade of laughing bonhomie
ظاهر دلسوز و خندان
نقابی از بزرگمنشی و خنده
📎 the windowless façade of the skyscraper
نمای بدون پنجره آسمانخراش
📎 His house has a red brick facade.
خانهاش نمای آجری قرمز دارد.
📎 His smiling face was just a facade; we knew he was really quite angry inside.
چهره خندان او فقط ظاهر ماجرا بود؛ ما میدانستیم که در دلش بسیار عصبانی است.
📎 Behind her cheerful facade, she’s a really lonely person.
پشت ظاهر شادش، او حقیقتاً آدم تنهایی است.
📎 She managed to maintain a facade of bravery/indifference.
[با حفظ ظاهر] توانست خود را شجاع/بیاعتنا نشان بدهد.
📎 They seem happy together, but it's all a facade.
آنها کنار هم خوشبخت به نظر میرسند اما این فقط ظاهر ماجرا است.
📎 Squalor and poverty lay behind the city's glittering facade.
فقر و فلاکت پشت زرق و برق ظاهری این شهر پنهان است.
📎 All that jollity is just a facade.
آن شادی و خوشی همهاش فقط ظاهرسازی است.
📎 They were trying to preserve the facade of a happy marriage.
سعی میکردند ازدواجشان را همچنان موفق و سعادتمند نشان بدهند.
📎 I could sense the hostility lurking behind her polite facade.
کینه نهفته در پشت آن ظاهر مودبش را احساس میکردم.
📎 They hid the troubles plaguing their marriage behind a facade of family togetherness.
آنها مشکلات زندگی مشترکشان را پشت نقابی از صمیمت و اتحاد خانوادگی پنهان میکردند.
📎 The company's facade of success collapsed ...
ظاهر موفقی که شرکت برای خود ساخته بود فروریخت ...
💠 Syn: front, superficial appearance, face, exterior, exterior, guise, mask, pretence
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2👌1
واژه ششصد و هفتاد و سوم)
asinine
/'æsɪnaɪn/
adj.
🔹احمقانه، نابخردانه، ابله، ابلهانه، خر
🍭 اینها (از اینان) که مدام حرفهای احمقانه میزنند! 😜
[اینها از اینها هستند که مدام ...]
🍰🍭 صفت ass (خر)
📎 an asinine comment
اظهارنظر احمقانه
📎 another asinine bit of advertising
یکی دیگر از آن آگهیهای احمقانه
📎 I have never heard such an asinine discussion.
هیچ وقت چنین بحث احمقانهای نشنیدهام.
📎 What an asinine question/thought/discussion!
چه سوال/فکر/بحث احمقانهای!
📎 That is the most asinine joke I've ever heard.
این ابلهانهترین جوکی است که تا به حال شنيدهام.
📎 It was asinine to run into the street like that.
آن طور پریدن وسط خیابان احمقانه (/خریت) بود.
💠 Syn: silly, stupid, foolish, inane
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
asinine
/'æsɪnaɪn/
adj.
🔹احمقانه، نابخردانه، ابله، ابلهانه، خر
🍭 اینها (از اینان) که مدام حرفهای احمقانه میزنند! 😜
[اینها از اینها هستند که مدام ...]
🍰🍭 صفت ass (خر)
📎 an asinine comment
اظهارنظر احمقانه
📎 another asinine bit of advertising
یکی دیگر از آن آگهیهای احمقانه
📎 I have never heard such an asinine discussion.
هیچ وقت چنین بحث احمقانهای نشنیدهام.
📎 What an asinine question/thought/discussion!
چه سوال/فکر/بحث احمقانهای!
📎 That is the most asinine joke I've ever heard.
این ابلهانهترین جوکی است که تا به حال شنيدهام.
📎 It was asinine to run into the street like that.
آن طور پریدن وسط خیابان احمقانه (/خریت) بود.
💠 Syn: silly, stupid, foolish, inane
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏1
واژه ششصد و هفتاد و چهارم)
grimace
/grɪ'meɪs/, /ˈgrıməs/
n.
🔹 قیافه در هم کشیده، شکلک (ناشی از ناراحتی، تنفر، درد ...)، دهن کجی، ادا و اصول، حالت مُعوَج چهره، سگرمههای در هم
🍭 این قیافه درهم رفته و ادا و اصول حالت واقعی چهره شه یا (گریم س)؟! 😜
[... گریم ست یا ...]
📎 His face twisted in a grimace of pain.
صورتش را از درد در هم کشید؛
چهرهاش از درد در هم رفت.
📎 Helen made a grimace of disgust when she saw the raw meat.
هلن با دیدن گوشت خام [از چندش] قیافهاش را در هم کشید.
📎 ‘What's that?’ she asked with a grimace
با سگرمههای در هم پرسید "این چیه؟"
📎 The patient made/gave a painful grimace as the doctor examined his wound.
وقتی دکتر داشت زخم بیمار را معاینه میکرد، بیمار از درد صورتش را در هم کشید.
📎 His mouth twisted into a grimace.
دهنش را کج کرد و شکلک در آورد.
📎 Bernie gave a grimace of disgust and left the room.
برنی از تنفر چهره در هم کشید و اتاق را ترک کرد.
📎 She made a wry grimace.
شکلکی درآورد و صورتش را یک وری کرد.
📎 His face twisted into a grimace.
چهرهاش در هم رفت.
📎 An ugly grimace twisted her face.
صورتش به حالت زشتی کج و معوج شد.
📎 He acknowledged his mistake with a wry grimace.
با قیافه کج و کوله اشتباهش را پذیرفت.
📎 He took another drink of his coffee. `Awful,' he said with a grimace.
یک مقدار دیگر از قهوهاش خورد و با قیافه در هم کشیده گفت "افتضاح".
💠 Syn: facial expression of disgust, scoul
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
grimace
/grɪ'meɪs/, /ˈgrıməs/
n.
🔹 قیافه در هم کشیده، شکلک (ناشی از ناراحتی، تنفر، درد ...)، دهن کجی، ادا و اصول، حالت مُعوَج چهره، سگرمههای در هم
🍭 این قیافه درهم رفته و ادا و اصول حالت واقعی چهره شه یا (گریم س)؟! 😜
[... گریم ست یا ...]
📎 His face twisted in a grimace of pain.
صورتش را از درد در هم کشید؛
چهرهاش از درد در هم رفت.
📎 Helen made a grimace of disgust when she saw the raw meat.
هلن با دیدن گوشت خام [از چندش] قیافهاش را در هم کشید.
📎 ‘What's that?’ she asked with a grimace
با سگرمههای در هم پرسید "این چیه؟"
📎 The patient made/gave a painful grimace as the doctor examined his wound.
وقتی دکتر داشت زخم بیمار را معاینه میکرد، بیمار از درد صورتش را در هم کشید.
📎 His mouth twisted into a grimace.
دهنش را کج کرد و شکلک در آورد.
📎 Bernie gave a grimace of disgust and left the room.
برنی از تنفر چهره در هم کشید و اتاق را ترک کرد.
📎 She made a wry grimace.
شکلکی درآورد و صورتش را یک وری کرد.
📎 His face twisted into a grimace.
چهرهاش در هم رفت.
📎 An ugly grimace twisted her face.
صورتش به حالت زشتی کج و معوج شد.
📎 He acknowledged his mistake with a wry grimace.
با قیافه کج و کوله اشتباهش را پذیرفت.
📎 He took another drink of his coffee. `Awful,' he said with a grimace.
یک مقدار دیگر از قهوهاش خورد و با قیافه در هم کشیده گفت "افتضاح".
💠 Syn: facial expression of disgust, scoul
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2