1100WordsCoding
1.72K subscribers
12 photos
15 links
کانال کدگذاری و مرور لغات کتاب "۱۱۰۰ واژه انگلیسی که باید دانست" همراه با مثال های فراوان برگرفته از معتبرترین دیکشنری ها + واژه‌های پرتکرار GRE
تماس با مدیر
@AminiMahmoud
Download Telegram
واژه ششصد و چهل و هشتم)

glean
/gli:n/
v.

🔹جمع کردن، (بقایای چیزی را) گردآوری کردن، کم کم گرد آوردن، اطلاعات گردآوری کردن، دریافتن، بعد از برداشت باقیمانده گندم ها را جمع کردن

🍭 گندم های (گلین) رو از روی زمین مزرعه جمع می کرد! 😜
[گِلین: گِلی]

📎 At present we're gleaning information from all sources...
در حال حاضر داریم از تمام منابع اطلاعات جمع می‌کنیم...

📎 From what I was able to glean, the news isn't good.
طبق اطلاعاتی که کسب کردم، خبرها خوب نیستند؛
طبق چیزی که دستگیرم شد، خبرها خوب نیستند.

📎 The farmer was gleaning wheat in the field.
کشاورز [پس از درو] در مزرعه مشغول جمع کردن باقی مانده  گندم ها بود؛
کشاورز در مزرعه مشغول خوشه چینی بود.

💠 Syn: collect, gather, find out

@WordsCodes
واژه ششصد و چهل و نهم)

quarry
/'kwɔrɪ/; /ˈkwɒrɪ /
n.

🔹شکار، صید، شخص مورد تعقیب

🍭 شکار هر چی تقلا کرد (کاری) از دستش بر نیومد و بالاخره اسیر شد! 😜

📎 The hunter aimed at his quarry and pulled the trigger.
شکارچی به سمت صیدش نشانه رفت و ماشه را کشید.

📎 The photographers pursued their quarry...
عکاس ها سوژه‌ خود را دنبال می‌کردند...

📎 The detective followed his quarry into a cafe.
کارآگاه طعمه‌اش (/سوژه‌اش) را تا داخل یک کافه تعقیب کرد.

💠 Syn: something hunted or pursued, prey

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاهم)

slovenly
/'slʌvnlɪ/
adj.

🔹 شلخته، ژولیده، بی دقت، سر به هوا، بد لباس، بی انضباط، نامرتب

🍭 میگن کشور (اسلونی) پر از آدم های شلخته و ژولیده و نامرتبه، راست میگن؟! 😜

📎 a slovenly appearance
ظاهر ژولیده

📎 slovenly clothes
لباس های شلخته

📎 I'll have to improve my slovenly habits - my mother's coming to stay.
باید شلخته بازی هایم را اصلاح کنم - مادرم دارد می‌آید پیشم بماند.

📎 His slovenly greasy long hair is disgusting.
موی بلند چرب و  ژولیده اش چندش آور است.

💠 Syn: disorderly, careless, untidy

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاه و یکم)

abjure
/əb'dʒʊə(r)/
v.

🔹 دست کشیدن و استغفار کردن، انکار کردن، نقض عهد کردن، سوگند شکستن، حرف خود را پس گرفتن

🍭 (آبجو رو) دیگه نمیخوره! از خوردن آب جو دست کشیده! 😜

📎 She abjured her former beliefs.
او عقاید قبلی خود را انکار کرد؛
از عقاید قبلی خود دست کشید.

📎 The immigrant abjured allegiance to his former country.
فرد مهاجر از وفاداری به کشور سابقش دست کشید؛
فرد مهاجر اعلام کرد که دیگر نسبت به کشور سابقش وفادار نیست.

📎 We implored him to abjure gambling.
به او التماس کردیم که قمار را کنار بگذارد.

💠 Syn: renounce, abstain from, relinquish, reject

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاه و دوم)

reproach
/rɪ'prəʊtʃ/
v.

🔹 سرزنش کردن، عیبجویی کردن، ملامت کردن، نکوهیدن

🍭 یه گربه تو جاده بود که با ماشین (رف روش)؛ بعد کلی خودش رو به خاطر این کار سرزنش کرد! 😳

📎 His mother reproached him for not eating all his dinner.
مادرش او را سرزنش کرد که چرا تمام شامش را نمی‌خورد.

📎 You have nothing to reproach yourself for.
دلیلی ندارد خودت را سرزنش کنی؛
چیزی وجود ندارد که خودت را به خاطرش ملامت کنی.

📎 Albert reproached him for being late.
آلبرت او را به خاطر دیر آمدن سرزنش کرد.

💠 Syn: rebuke, reprimand

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاه و سوم)

penitent
/'penɪtənt/
adj.

🔹پشیمان، نادم، توبه کار، حاکی از پشیمانی، ندامت آمیز

🍭 به (پهنای تنت) اشک میریزی از بس نادم و پشیمانی! 😳

📎 penitent criminals
مجرمان نادم

📎 She is deeply penitent.
او عمیقاً پشیمان است.

📎 "I'm sorry," she said with a penitent smile.
با لبخندی حاکی از پشیمانی گفت: "متأسفم".

📎 It was hard to be angry with him when he looked so penitent.
با آن ظاهر نادمی که داشت نمی‌شد از دستش عصبانی بود.

📎 Don't get deceived by his penitent expression.
گول ظاهر پشیمانش را نخور.

💠 Syn: regretful, confessing guilt, sorry, repentant

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاه و چهارم)

evanescent
/i:və'nesənt, evə'nesənt/
adj.

🔹زودگذر، ناپایدار، گذرا، ناپدیدشونده، ناپایا

🍭 (اِوا نه سنت) خیلی پول کمیه، زود ناپدید میشه؛ زودگذر و ناپایا است! 😳
[اوا 9 سنت خیلی پول کمیه...]

📎 evanescent beauty
زیبایی زودگذر

📎 evanescent fame
شهرت گذرا

📎 This has only an evanescent effect on the rate of inflation.
این صرفاً اثری ناپایدار (/موقتی) روی نرخ تورم می‌گذارد.

📎 ...the evanescent scents of summer herbs and flowers.
رایحه های ناپایدار گیاهان و گل های تابستانی.

📎 Talk is evanescent but writing leaves footprints.
حرف ناماندگار است اما نگارش همچون نقشی باقی می‌ماند.

💠 Syn: fleeting, passing, momentary, vanishing, fading

@WordsCodes
💯2
واژه ششصد و پنجاه و پنجم)

tantamount
/'tæntəmaʊnt/
adj.

🔹برابر با، معادل، به منزله، در حکمِ

🍭 (تنت امانت)ه در دست تو: تنت به منزله امانتیه در دست های تو؛ تنت حکم امانتی رو داره که در اختیار تو گذاشته اند.
پس باید از تن خود مراقبت کنی! 😜

📎 Her refusal to answer was tantamount to an admission of guilt.
امتناع او از پاسخ‌گویی به منزله اعتراف به گناه بود.

📎 Launching an attack would be tantamount to committing suicide.
شروع حمله به معنای خودکشی است؛
آغاز کردن حمله می‌تواند حکم خودکشی را داشته باشد.

📎 To leave light switched on is tantamount to wasting money.
روشن گذاشتن لامپ یعنی هدر دادن پول.

📎 They see any criticism of the President as tantamount to treason.
آنها هر گونه انتقاد از رییس‌جمهور را به منزله خیانت تلقی می‌کنند.

💠 Syn: equivalent, identical, equal

@WordsCodes
💯2
واژه ششصد و پنجاه و ششم)

propensity
/prə'pensɪtɪ/
n.

🔹گرایش (طبیعی)، میل باطنی، گرایش ذاتی (معمولا به یک چیز بد)

🍭 (پررو پونصدی) من رو برگردون: اصلا انگار برای دزدی و مفت خوری گرایش ذاتی داری.
ذاتاً گرایش به مفت خوری داری! 😜

📎 She's inherited from her father a propensity to talk too much.
میل به حَرافی را از پدرش ارث برده است.

📎 Mr Bint has a propensity to put off decisions to the last minute...
آقای بینت ذاتاً میل دارد تصمیمات را به دقیقه آخر موکول کند...

📎 As a child he was beaten by his parents, so no wonder that he has a propensity for violence.
بچه که بود والدینش کتکش می‌زدند بنابراین عجیب نیست که میل به خشونت در او وجود دارد.

📎 I have a propensity to smoke. One packet of cigarettes was enough to get me addicted.
من ذاتاً به سیگار کشیدن گرایش دارم. یک پاکت سیگار کشیدم و همان یک پاکت معتادم کرد.

📎 He seems to have a propensity for breaking things.
انگار یک میل ذاتی در او هست که باعث می‌شود چیزها را بشکند.
(منظور این است که مثلا به‌ خاطر دست و پا چلفتی بودن مدام باعث شکستن اجسام می‌شود.)

💠 Syn: inclination, bent, disposition

@WordsCodes
👏2
واژه ششصد و پنجاه و هفتم)

wary
/'weərɪ/
adj.

🔹مواظب، مراقب، هشیار، محتاط، شکاک، ظنین، هوشیارانه

🍭 او وری (وری) است: او خیلی محتاط است! 😜
He is very wary ...

📎 As a soldier, he was trained to be wary.
به عنوان یک سرباز به او آموزش داده بودند که محتاط باشد.

📎 We are wary of strangers in the city these days.
این روزها به غریبه‌هایی که در شهر هستند ظنین هستیم.

📎 She told the children to be wary of strangers.
به بچه‌ها گفت که مراقب غریبه‌ها باشند.

📎 The problems with selling the house had made her much more wary about financial matters.
مشکلات مربوط به فروش خانه او را در مسائل مالی بسیار محتاط تر (/شکاک تر) کرده بود.

📎 All authors need to be wary of inadvertent copying of other people's ideas.
همه نویسنده‌ها باید مراقب باشند ناخواسته از ایده‌های دیگران کپی برداری نکنند.

📎 Be wary about these so-called special offers.
مراقب این به اصطلاح "پیشنهادهای ویژه" باشید.

📎 The store owner kept a wary eye on him.
صاحب فروشگاه هوشیارانه او را زیر نظر داشت.

💠 Syn: watchful, shrewd, cautious, suspicious, careful, marked by keen caution and watchful prudence

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاه و هشتم)

allay
/ə'leɪ/
v.

🔹 تسکین دادن، تسلی دادن، فرونشاندن، خواباندن، کاستن

🍭 راه حل هایی که پیشنهاد دادی (عالی) بودند؛ ترس و نگرانیم تسکین پیدا کرد و کمتر شد! 😜

📎 The government is trying to allay public fears about the spread of the disease.
دولت می‌کوشد نگرانی های مردم در مورد شیوع این بیماری را کمتر کند.

📎 To allay suspicion she ate three spoonfuls of the mixture herself.
برای فرونشاندن حس سوءظن، خودش سه قاشق از آن معجون را خورد؛
برای رفع سوء ظن ....

📎 How can we allay the public's worries about the safety of our products?
چگونه می‌توانیم نگرانی های مردم را در مورد ایمنی محصولاتمان کمتر کنیم؟

💠 Syn: calm, soothe, relieve, alleviate

@WordsCodes
👏4
واژه ششصد و پنجاه و نهم)

deter
/dɪ'tɜ:(r)/
v.

🔹 بر حذر داشتن، بازداشتن، بازداری کردن، جلوگیری کردن، ترساندن

🍭 (ده تیر) نمیتونه از حملات دشمن جلوگیری کنه و بازدارنده اونها باشه؛ باید سلاح های قوی داشت! 😜
[10 تا تیر و فشنگ نمیتونه ....]

📎 international efforts to deter nuclear war
تلاش های بین‌المللی برای جلوگیری از جنگ هسته‌ای

📎 These measures are designed to deter an enemy attack.
این اقدامات به منظور جلوگیری از حمله دشمن طراحی شده‌اند.

📎 High prices are deterring many young people from buying houses.
قیمت های بالا باعث شده که بسیاری از جوانان نتوانند خانه بخرند.

📎 The security camera was installed to deter people from stealing.
دوربین امنیتی را نصب کردند تا جلوی دزدی افراد گرفته شود.

💠 Syn: prevent, hinder, discourage

@WordsCodes
🙏2
واژه ششصد و شصتم)

connoisseur
/ˌkɑːnəˈsɜːr/
n.

🔹 خبره، وارد، آدم ماهر، کارشناس (بیشتر در امور هنری یا ذوقی)

🍭 (کو ناصر)؟ اگه ناصر بود میتونست درباره این موضوع هنری نظر بده چون خبره و کارشناس این کاره! 😜

📎 an art connoisseur
کارشناس هنر

📎 a connoisseur of ballet/Italian painting
کارشناس باله/ نقاشی ایتالیایی

📎 Only the true connoisseur could tell the difference between these two cigars.
فقط یک خبره واقعی می‌تواند این دو سیگار برگ را از هم تشخیص بدهد.

📎 This is one of those movies that will separate the casual movie-goers from the real connoisseurs.
این فیلم از آن فیلم‌ها است که فرق بین سینماروهای تفنُنی و خبره های واقعی را مشخص می‌کنند.

💠 Syn: expert, specialist (in)

@WordsCodes
👏4
واژه ششصد و شصت و یکم)

site
/saɪt/
n.

🔹 محل، جا، مکان، موقعیت مکانی

🍭 (سایت) توی فارسی هم گاهی استفاده میشه؛
مثل سایت موشکی که محل استقرار موشکه یا سایت اینترنتی که در واقع یه آدرس یا محل مجازیه

📎 The government is looking for a site on which to build a new school in this area.
دولت به دنبال مکانی (/محلی) است تا مدرسه جدید این منطقه را در آنجا بنا کند.

📎 Firefighters rushed to the site of the plane crash.
آتشفشان‌ها به محل سقوط هواپیما شتافتند.

📎 They visited the site of their future house.
آنها از محل خانه آینده شان بازدید کردند.

💠 Syn: location, place, position, situation

@WordsCodes
🙏1
واژه ششصد و شصت و دوم)

vigil
/'vɪdʒɪl/
n.

🔹 شب زنده داری، گشت زنی و نگهبانی، مراقبت

🍭 (وی جور)ی نگهبانی و شب زنده داری میکنیم که هیچ چی از چشممون پنهان نمی مونه! 😜
[ما (we) جوری ...]

📎 The mother kept a constant vigil by her son's bed.
مادر [تمام شب] کنار بستر پسرش مشغول مراقبت دائم از او بود.

📎 The hunter maintained a wary vigil for the right moment to catch the bird.
شکارچی هوشیارانه در انتظار لحظه مناسب بود تا پرنده را بگیرد.

📎 He told the gatekeeper to keep vigil.
به دربان گفت که [بیدار بماند و] نگهبانی بدهد.

💠 Syn: wakeful watching, watchfulness, sleeplessness

@WordsCodes
👏2
واژه ششصد و شصت و سوم)

cumbersome
/'kʌmbəsəm/
adj.

🔹 دست و پا گیر، بدبار، گَت و گُنده، کندکار یا سنگین، مایه زحمت

🍭 این لباس این قدر سنگین و دست و پا گیره که باعث میشه (کم برسم) کاری انجام بدم! 😜
[... باعث میشه کمتر برسم کاری انجام بدم]

📎 a cumbersome diving suit
لباس غواصی سنگین و بدقواره؛
لباس غواصی دست و پا گیر

📎 cumbersome bureaucracy
بوروکراسی دست و پا گیر؛
کاغذبازی دست و پا گیر

📎 Although the machine looks cumbersome, it is actually easy to use.
این ماشین بدقلق (و دست و پا گیر) به نظر می‌رسد، اما در واقع استفاده از آن آسان است.

📎 This old armchair is so cumbersome that I won't take it to my new flat.
این صندلی کهنه آن قدر دست و پا گیر است که آن را به آپارتمان جدیدم نخواهم برد.

💠 Syn: unwieldy, burdensome, awkward, clumsy

@WordsCodes
👏2
واژه ششصد و شصت و چهارم)

interrogate
/ɪn'terəgeɪt/
v.

🔹بازپرسی کردن، بازجویی کردن، پرسیدن به شکل رسمی

🍭 پلیس در بازجویی از یک نگهبان متخلف که درست از گیت مراقبت نکرده: (این طوری گیت) رو نگه میدارن؟!  😜
[این طوری Gate (دروازه) رو نگهبانی می کنند؟]

📎 The police interrogated the suspect for several hours.
پلیس چند ساعت از مظنون بازجویی کرد.

📎 I was interrogated about my conversation with the two men.
از من در مورد مکالمه‌ام با آن دو مرد بازجویی کردند.

📎 They have been accused of using unorthodox methods when interrogating enemy prisoners.
آنها متهم شده‌اند که در بازجویی از اسرای دشمن از روش های نامتعارف استفاده کرده‌اند.

💠 Syn: question, ask, probe

@WordsCodes
🤬1
واژه ششصد و شصت و پنجم)

divulge
/daɪ'vʌldʒ, dɪ'vʌldʒ/
v.

🔹فاش کردن، آشکار کردن، افشا کردن

🍭 (دیوا لج) کرده ند و اسرارشون رو برای آدم ها فاش نمیکنند! 😜
[دیوها لج کرده اند و ...]

📎 Journalists do not divulge their sources.
خبرنگاران منابع خود را فاش نمی‌کنند.

📎 The managing director refused to divulge how much she earned.
مدیر عامل از افشای مقدار درآمدش خودداری کرد.

📎 He was charged with divulging state secrets...
او متهم بود که اسرار دولتی را افشا کرده است...
اتهامش افشای اسرار دولتی بود.

💠 Syn: disclose, reveal, make known

@WordsCodes
واژه ششصد و شصت و ششم)

fluctuate
/'flʌktjʊeɪt/
v.

🔹نوسان کردن، نوسان داشتن، پس و پیش رفتن، بالا و پایین رفتن

🍭 وضع و اوضاعش بین (فلاکت و عید) در نوسانه! گاهی توی فلاکته گاهی هم توی عید و شادی! 😜

📎 Vegetable prices fluctuate according to the season.
قیمت سبزی بسته به فصل بالا و پایین می‌شود.

📎 Her wages fluctuate between £150 and £200 a week.
دستمزد او بین صد و پنجاه تا دویست یورو در نوسان است.

📎 Her weight fluctuates wildly.
وزنش نوسان زیادی دارد.

💠 Syn: shift, alternate, vacillate, vary

@WordsCodes
واژه ششصد و شصت و هفتم)

unmitigated
/ʌn'mɪtɪgeɪtɪd/
adj.

🔹کاسته نشده، تخفیف نیافته، کامل، تمام‌عیار، محض، بی‌امان، شدید، سخت

🍭 یک ( آن نمی دی که تا) آدم نفس بکشه؛ بی امان و بدون کاسته شدن به اذیت کردن ادامه میدی! 😜 کارت اذیت محضه!
[یک آن فرصت نمی دی که تا ...]

📎 unmitigated suffering
رنج بی‌امان

📎 an unmitigated lie
کذب محض

📎 an unmitigated horror
وحشت بی‌امان

📎 Last year's cotton crop was an unmitigated disaster...
محصول پنبه پارسال فاجعه محض بود. (/به معنای واقعی فاجعه بود.)

📎 She leads a life of unmitigated misery.
در فلاکت محض زندگی می‌کند.

📎 He had the unmitigated gall to call the mayor a buffoon.
با پررویی تمام شهردار را دلقک خواند.

📎 She had the unmitigated gall to suggest that it was all my fault.
با گستاخی محض داشت می‌گفت که همه‌اش تقصیر من بود.
چنان چشم سفید بود که داشت همه تقصیرها رو گردن من می‌انداخت.

📎 He is an unmitigated fool.
او یک ابله تمام عیار است.

💠 Syn: unrelieved, as bad as can be, absolute

mitigate (v.)
آرام کردن، تسکین دادن

@WordsCodes
🙏2
واژه ششصد و شصت و هشتم)

commodious
/kə'məʊdɪəs/
adj.

🔹جادار، بزرگ، بزرگ و راحت، وسیع

🍭 توی خونه مون یه (کمدی هس) که خیلی جاداره و بزرگه! 😜

📎 a commodious building which is suitable for conventions
ساختمانی بزرگ که برای همایش‌ها مناسب است

📎 a commodious harbor
بندرگاه بزرگ

📎 She was sitting in a commodious armchair.
روی یک صندلی راحتی بزرگ نشسته بود.

📎 We need a commodious house for our large family.
ما برای خانواده بزرگمان به یک خانه جادار نیاز داریم.

💠 Syn: large, spacious, roomy, sizeable, ample

@WordsCodes
👏2