1100WordsCoding
1.72K subscribers
12 photos
15 links
کانال کدگذاری و مرور لغات کتاب "۱۱۰۰ واژه انگلیسی که باید دانست" همراه با مثال های فراوان برگرفته از معتبرترین دیکشنری ها + واژه‌های پرتکرار GRE
تماس با مدیر
@AminiMahmoud
Download Telegram
واژه ششصد و چهل و ششم)

discreet
/dɪ'skri:t/
adj.

🔹 محتاط، با ملاحظه، ملاحظه کار، خوددار در گفتار یا عمل، محافظه کار، بدون ایجاد مزاحمت یا حساسیت

🍭 ملاحظه کار و محتاط باش تا کسی (دسگیرت) نکنه! 😜
[... دستگیرت نکنه]

📎 a discreet way to handle the problem
روشی ملاحظه کارانه برای رسیدگی به مشکل

📎 She's a very tactful and discreet person.
او فردی مُدبر و ملاحظه‌کار است.

📎 She was always discreet about her personal life.
او همواره در مورد زندگی خصوصی اش بااحتیاط سخن می‌گفت؛
همواره از حرف زدن درباره زندگی خصوصی اش خودداری می‌کرد.

📎 He made discreet inquiries about the job.
محتاطانه درباره آن شغل پرس و جو کرد.

📎 He maintained a discreet silence.
ملاحظه کارانه سکوت کرد.

📎 A photographer followed them at a discreet distance.
یک عکاس از فاصله ای که باعث مزاحمت نباشد آنها را دنبال می‌کرد.

💠 Syn: careful, cautious, prudent

@WordsCodes
واژه ششصد و چهل و هفتم)

foment
/fə'ment, fəʊ'ment/
v.

🔹 برانگیختن، دامن زدن، فتنه گری کردن، ایجاد (آشوب و دردسر و...) کردن

🍭 این قدر درد سر و آشوب درست نکن می(فهمند) می گیرندت هاا! 😜

📎 The song was banned on the grounds that it might foment racial tension.
این آهنگ به دلیل احتمال برانگیختن تنش نژادی ممنوع اعلام شد.

📎 All rebels who foment unrest shall be punished.
همه شورشیانی که به آشوب دامن زدند مجازات خواهند شد.

📎 I wasn't fomenting trouble. I was just expressing my opinion.
نمی‌خواستم درد سر ایجاد کنم. فقط داشتم نظرم را می‌گفتم.

💠 Syn: stir up, instigate, provoke, raise

@WordsCodes
واژه ششصد و چهل و هشتم)

glean
/gli:n/
v.

🔹جمع کردن، (بقایای چیزی را) گردآوری کردن، کم کم گرد آوردن، اطلاعات گردآوری کردن، دریافتن، بعد از برداشت باقیمانده گندم ها را جمع کردن

🍭 گندم های (گلین) رو از روی زمین مزرعه جمع می کرد! 😜
[گِلین: گِلی]

📎 At present we're gleaning information from all sources...
در حال حاضر داریم از تمام منابع اطلاعات جمع می‌کنیم...

📎 From what I was able to glean, the news isn't good.
طبق اطلاعاتی که کسب کردم، خبرها خوب نیستند؛
طبق چیزی که دستگیرم شد، خبرها خوب نیستند.

📎 The farmer was gleaning wheat in the field.
کشاورز [پس از درو] در مزرعه مشغول جمع کردن باقی مانده  گندم ها بود؛
کشاورز در مزرعه مشغول خوشه چینی بود.

💠 Syn: collect, gather, find out

@WordsCodes
واژه ششصد و چهل و نهم)

quarry
/'kwɔrɪ/; /ˈkwɒrɪ /
n.

🔹شکار، صید، شخص مورد تعقیب

🍭 شکار هر چی تقلا کرد (کاری) از دستش بر نیومد و بالاخره اسیر شد! 😜

📎 The hunter aimed at his quarry and pulled the trigger.
شکارچی به سمت صیدش نشانه رفت و ماشه را کشید.

📎 The photographers pursued their quarry...
عکاس ها سوژه‌ خود را دنبال می‌کردند...

📎 The detective followed his quarry into a cafe.
کارآگاه طعمه‌اش (/سوژه‌اش) را تا داخل یک کافه تعقیب کرد.

💠 Syn: something hunted or pursued, prey

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاهم)

slovenly
/'slʌvnlɪ/
adj.

🔹 شلخته، ژولیده، بی دقت، سر به هوا، بد لباس، بی انضباط، نامرتب

🍭 میگن کشور (اسلونی) پر از آدم های شلخته و ژولیده و نامرتبه، راست میگن؟! 😜

📎 a slovenly appearance
ظاهر ژولیده

📎 slovenly clothes
لباس های شلخته

📎 I'll have to improve my slovenly habits - my mother's coming to stay.
باید شلخته بازی هایم را اصلاح کنم - مادرم دارد می‌آید پیشم بماند.

📎 His slovenly greasy long hair is disgusting.
موی بلند چرب و  ژولیده اش چندش آور است.

💠 Syn: disorderly, careless, untidy

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاه و یکم)

abjure
/əb'dʒʊə(r)/
v.

🔹 دست کشیدن و استغفار کردن، انکار کردن، نقض عهد کردن، سوگند شکستن، حرف خود را پس گرفتن

🍭 (آبجو رو) دیگه نمیخوره! از خوردن آب جو دست کشیده! 😜

📎 She abjured her former beliefs.
او عقاید قبلی خود را انکار کرد؛
از عقاید قبلی خود دست کشید.

📎 The immigrant abjured allegiance to his former country.
فرد مهاجر از وفاداری به کشور سابقش دست کشید؛
فرد مهاجر اعلام کرد که دیگر نسبت به کشور سابقش وفادار نیست.

📎 We implored him to abjure gambling.
به او التماس کردیم که قمار را کنار بگذارد.

💠 Syn: renounce, abstain from, relinquish, reject

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاه و دوم)

reproach
/rɪ'prəʊtʃ/
v.

🔹 سرزنش کردن، عیبجویی کردن، ملامت کردن، نکوهیدن

🍭 یه گربه تو جاده بود که با ماشین (رف روش)؛ بعد کلی خودش رو به خاطر این کار سرزنش کرد! 😳

📎 His mother reproached him for not eating all his dinner.
مادرش او را سرزنش کرد که چرا تمام شامش را نمی‌خورد.

📎 You have nothing to reproach yourself for.
دلیلی ندارد خودت را سرزنش کنی؛
چیزی وجود ندارد که خودت را به خاطرش ملامت کنی.

📎 Albert reproached him for being late.
آلبرت او را به خاطر دیر آمدن سرزنش کرد.

💠 Syn: rebuke, reprimand

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاه و سوم)

penitent
/'penɪtənt/
adj.

🔹پشیمان، نادم، توبه کار، حاکی از پشیمانی، ندامت آمیز

🍭 به (پهنای تنت) اشک میریزی از بس نادم و پشیمانی! 😳

📎 penitent criminals
مجرمان نادم

📎 She is deeply penitent.
او عمیقاً پشیمان است.

📎 "I'm sorry," she said with a penitent smile.
با لبخندی حاکی از پشیمانی گفت: "متأسفم".

📎 It was hard to be angry with him when he looked so penitent.
با آن ظاهر نادمی که داشت نمی‌شد از دستش عصبانی بود.

📎 Don't get deceived by his penitent expression.
گول ظاهر پشیمانش را نخور.

💠 Syn: regretful, confessing guilt, sorry, repentant

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاه و چهارم)

evanescent
/i:və'nesənt, evə'nesənt/
adj.

🔹زودگذر، ناپایدار، گذرا، ناپدیدشونده، ناپایا

🍭 (اِوا نه سنت) خیلی پول کمیه، زود ناپدید میشه؛ زودگذر و ناپایا است! 😳
[اوا 9 سنت خیلی پول کمیه...]

📎 evanescent beauty
زیبایی زودگذر

📎 evanescent fame
شهرت گذرا

📎 This has only an evanescent effect on the rate of inflation.
این صرفاً اثری ناپایدار (/موقتی) روی نرخ تورم می‌گذارد.

📎 ...the evanescent scents of summer herbs and flowers.
رایحه های ناپایدار گیاهان و گل های تابستانی.

📎 Talk is evanescent but writing leaves footprints.
حرف ناماندگار است اما نگارش همچون نقشی باقی می‌ماند.

💠 Syn: fleeting, passing, momentary, vanishing, fading

@WordsCodes
💯2
واژه ششصد و پنجاه و پنجم)

tantamount
/'tæntəmaʊnt/
adj.

🔹برابر با، معادل، به منزله، در حکمِ

🍭 (تنت امانت)ه در دست تو: تنت به منزله امانتیه در دست های تو؛ تنت حکم امانتی رو داره که در اختیار تو گذاشته اند.
پس باید از تن خود مراقبت کنی! 😜

📎 Her refusal to answer was tantamount to an admission of guilt.
امتناع او از پاسخ‌گویی به منزله اعتراف به گناه بود.

📎 Launching an attack would be tantamount to committing suicide.
شروع حمله به معنای خودکشی است؛
آغاز کردن حمله می‌تواند حکم خودکشی را داشته باشد.

📎 To leave light switched on is tantamount to wasting money.
روشن گذاشتن لامپ یعنی هدر دادن پول.

📎 They see any criticism of the President as tantamount to treason.
آنها هر گونه انتقاد از رییس‌جمهور را به منزله خیانت تلقی می‌کنند.

💠 Syn: equivalent, identical, equal

@WordsCodes
💯2
واژه ششصد و پنجاه و ششم)

propensity
/prə'pensɪtɪ/
n.

🔹گرایش (طبیعی)، میل باطنی، گرایش ذاتی (معمولا به یک چیز بد)

🍭 (پررو پونصدی) من رو برگردون: اصلا انگار برای دزدی و مفت خوری گرایش ذاتی داری.
ذاتاً گرایش به مفت خوری داری! 😜

📎 She's inherited from her father a propensity to talk too much.
میل به حَرافی را از پدرش ارث برده است.

📎 Mr Bint has a propensity to put off decisions to the last minute...
آقای بینت ذاتاً میل دارد تصمیمات را به دقیقه آخر موکول کند...

📎 As a child he was beaten by his parents, so no wonder that he has a propensity for violence.
بچه که بود والدینش کتکش می‌زدند بنابراین عجیب نیست که میل به خشونت در او وجود دارد.

📎 I have a propensity to smoke. One packet of cigarettes was enough to get me addicted.
من ذاتاً به سیگار کشیدن گرایش دارم. یک پاکت سیگار کشیدم و همان یک پاکت معتادم کرد.

📎 He seems to have a propensity for breaking things.
انگار یک میل ذاتی در او هست که باعث می‌شود چیزها را بشکند.
(منظور این است که مثلا به‌ خاطر دست و پا چلفتی بودن مدام باعث شکستن اجسام می‌شود.)

💠 Syn: inclination, bent, disposition

@WordsCodes
👏2
واژه ششصد و پنجاه و هفتم)

wary
/'weərɪ/
adj.

🔹مواظب، مراقب، هشیار، محتاط، شکاک، ظنین، هوشیارانه

🍭 او وری (وری) است: او خیلی محتاط است! 😜
He is very wary ...

📎 As a soldier, he was trained to be wary.
به عنوان یک سرباز به او آموزش داده بودند که محتاط باشد.

📎 We are wary of strangers in the city these days.
این روزها به غریبه‌هایی که در شهر هستند ظنین هستیم.

📎 She told the children to be wary of strangers.
به بچه‌ها گفت که مراقب غریبه‌ها باشند.

📎 The problems with selling the house had made her much more wary about financial matters.
مشکلات مربوط به فروش خانه او را در مسائل مالی بسیار محتاط تر (/شکاک تر) کرده بود.

📎 All authors need to be wary of inadvertent copying of other people's ideas.
همه نویسنده‌ها باید مراقب باشند ناخواسته از ایده‌های دیگران کپی برداری نکنند.

📎 Be wary about these so-called special offers.
مراقب این به اصطلاح "پیشنهادهای ویژه" باشید.

📎 The store owner kept a wary eye on him.
صاحب فروشگاه هوشیارانه او را زیر نظر داشت.

💠 Syn: watchful, shrewd, cautious, suspicious, careful, marked by keen caution and watchful prudence

@WordsCodes
واژه ششصد و پنجاه و هشتم)

allay
/ə'leɪ/
v.

🔹 تسکین دادن، تسلی دادن، فرونشاندن، خواباندن، کاستن

🍭 راه حل هایی که پیشنهاد دادی (عالی) بودند؛ ترس و نگرانیم تسکین پیدا کرد و کمتر شد! 😜

📎 The government is trying to allay public fears about the spread of the disease.
دولت می‌کوشد نگرانی های مردم در مورد شیوع این بیماری را کمتر کند.

📎 To allay suspicion she ate three spoonfuls of the mixture herself.
برای فرونشاندن حس سوءظن، خودش سه قاشق از آن معجون را خورد؛
برای رفع سوء ظن ....

📎 How can we allay the public's worries about the safety of our products?
چگونه می‌توانیم نگرانی های مردم را در مورد ایمنی محصولاتمان کمتر کنیم؟

💠 Syn: calm, soothe, relieve, alleviate

@WordsCodes
👏4
واژه ششصد و پنجاه و نهم)

deter
/dɪ'tɜ:(r)/
v.

🔹 بر حذر داشتن، بازداشتن، بازداری کردن، جلوگیری کردن، ترساندن

🍭 (ده تیر) نمیتونه از حملات دشمن جلوگیری کنه و بازدارنده اونها باشه؛ باید سلاح های قوی داشت! 😜
[10 تا تیر و فشنگ نمیتونه ....]

📎 international efforts to deter nuclear war
تلاش های بین‌المللی برای جلوگیری از جنگ هسته‌ای

📎 These measures are designed to deter an enemy attack.
این اقدامات به منظور جلوگیری از حمله دشمن طراحی شده‌اند.

📎 High prices are deterring many young people from buying houses.
قیمت های بالا باعث شده که بسیاری از جوانان نتوانند خانه بخرند.

📎 The security camera was installed to deter people from stealing.
دوربین امنیتی را نصب کردند تا جلوی دزدی افراد گرفته شود.

💠 Syn: prevent, hinder, discourage

@WordsCodes
🙏2
واژه ششصد و شصتم)

connoisseur
/ˌkɑːnəˈsɜːr/
n.

🔹 خبره، وارد، آدم ماهر، کارشناس (بیشتر در امور هنری یا ذوقی)

🍭 (کو ناصر)؟ اگه ناصر بود میتونست درباره این موضوع هنری نظر بده چون خبره و کارشناس این کاره! 😜

📎 an art connoisseur
کارشناس هنر

📎 a connoisseur of ballet/Italian painting
کارشناس باله/ نقاشی ایتالیایی

📎 Only the true connoisseur could tell the difference between these two cigars.
فقط یک خبره واقعی می‌تواند این دو سیگار برگ را از هم تشخیص بدهد.

📎 This is one of those movies that will separate the casual movie-goers from the real connoisseurs.
این فیلم از آن فیلم‌ها است که فرق بین سینماروهای تفنُنی و خبره های واقعی را مشخص می‌کنند.

💠 Syn: expert, specialist (in)

@WordsCodes
👏4
واژه ششصد و شصت و یکم)

site
/saɪt/
n.

🔹 محل، جا، مکان، موقعیت مکانی

🍭 (سایت) توی فارسی هم گاهی استفاده میشه؛
مثل سایت موشکی که محل استقرار موشکه یا سایت اینترنتی که در واقع یه آدرس یا محل مجازیه

📎 The government is looking for a site on which to build a new school in this area.
دولت به دنبال مکانی (/محلی) است تا مدرسه جدید این منطقه را در آنجا بنا کند.

📎 Firefighters rushed to the site of the plane crash.
آتشفشان‌ها به محل سقوط هواپیما شتافتند.

📎 They visited the site of their future house.
آنها از محل خانه آینده شان بازدید کردند.

💠 Syn: location, place, position, situation

@WordsCodes
🙏1
واژه ششصد و شصت و دوم)

vigil
/'vɪdʒɪl/
n.

🔹 شب زنده داری، گشت زنی و نگهبانی، مراقبت

🍭 (وی جور)ی نگهبانی و شب زنده داری میکنیم که هیچ چی از چشممون پنهان نمی مونه! 😜
[ما (we) جوری ...]

📎 The mother kept a constant vigil by her son's bed.
مادر [تمام شب] کنار بستر پسرش مشغول مراقبت دائم از او بود.

📎 The hunter maintained a wary vigil for the right moment to catch the bird.
شکارچی هوشیارانه در انتظار لحظه مناسب بود تا پرنده را بگیرد.

📎 He told the gatekeeper to keep vigil.
به دربان گفت که [بیدار بماند و] نگهبانی بدهد.

💠 Syn: wakeful watching, watchfulness, sleeplessness

@WordsCodes
👏2
واژه ششصد و شصت و سوم)

cumbersome
/'kʌmbəsəm/
adj.

🔹 دست و پا گیر، بدبار، گَت و گُنده، کندکار یا سنگین، مایه زحمت

🍭 این لباس این قدر سنگین و دست و پا گیره که باعث میشه (کم برسم) کاری انجام بدم! 😜
[... باعث میشه کمتر برسم کاری انجام بدم]

📎 a cumbersome diving suit
لباس غواصی سنگین و بدقواره؛
لباس غواصی دست و پا گیر

📎 cumbersome bureaucracy
بوروکراسی دست و پا گیر؛
کاغذبازی دست و پا گیر

📎 Although the machine looks cumbersome, it is actually easy to use.
این ماشین بدقلق (و دست و پا گیر) به نظر می‌رسد، اما در واقع استفاده از آن آسان است.

📎 This old armchair is so cumbersome that I won't take it to my new flat.
این صندلی کهنه آن قدر دست و پا گیر است که آن را به آپارتمان جدیدم نخواهم برد.

💠 Syn: unwieldy, burdensome, awkward, clumsy

@WordsCodes
👏2
واژه ششصد و شصت و چهارم)

interrogate
/ɪn'terəgeɪt/
v.

🔹بازپرسی کردن، بازجویی کردن، پرسیدن به شکل رسمی

🍭 پلیس در بازجویی از یک نگهبان متخلف که درست از گیت مراقبت نکرده: (این طوری گیت) رو نگه میدارن؟!  😜
[این طوری Gate (دروازه) رو نگهبانی می کنند؟]

📎 The police interrogated the suspect for several hours.
پلیس چند ساعت از مظنون بازجویی کرد.

📎 I was interrogated about my conversation with the two men.
از من در مورد مکالمه‌ام با آن دو مرد بازجویی کردند.

📎 They have been accused of using unorthodox methods when interrogating enemy prisoners.
آنها متهم شده‌اند که در بازجویی از اسرای دشمن از روش های نامتعارف استفاده کرده‌اند.

💠 Syn: question, ask, probe

@WordsCodes
🤬1
واژه ششصد و شصت و پنجم)

divulge
/daɪ'vʌldʒ, dɪ'vʌldʒ/
v.

🔹فاش کردن، آشکار کردن، افشا کردن

🍭 (دیوا لج) کرده ند و اسرارشون رو برای آدم ها فاش نمیکنند! 😜
[دیوها لج کرده اند و ...]

📎 Journalists do not divulge their sources.
خبرنگاران منابع خود را فاش نمی‌کنند.

📎 The managing director refused to divulge how much she earned.
مدیر عامل از افشای مقدار درآمدش خودداری کرد.

📎 He was charged with divulging state secrets...
او متهم بود که اسرار دولتی را افشا کرده است...
اتهامش افشای اسرار دولتی بود.

💠 Syn: disclose, reveal, make known

@WordsCodes
واژه ششصد و شصت و ششم)

fluctuate
/'flʌktjʊeɪt/
v.

🔹نوسان کردن، نوسان داشتن، پس و پیش رفتن، بالا و پایین رفتن

🍭 وضع و اوضاعش بین (فلاکت و عید) در نوسانه! گاهی توی فلاکته گاهی هم توی عید و شادی! 😜

📎 Vegetable prices fluctuate according to the season.
قیمت سبزی بسته به فصل بالا و پایین می‌شود.

📎 Her wages fluctuate between £150 and £200 a week.
دستمزد او بین صد و پنجاه تا دویست یورو در نوسان است.

📎 Her weight fluctuates wildly.
وزنش نوسان زیادی دارد.

💠 Syn: shift, alternate, vacillate, vary

@WordsCodes