واژه ششصد و سی و سوم)
extraneous
/ɪk'streɪnɪəs/
adj.
🔹بیرونی، خارجی، از بیرون، غیراصلی، فرعی، بدون ارتباط مستقیم، نامرتبط
🍭 اطلاعات غیرمرتبط مثل (عکست را نیاز) نیست به همه بدی! 😳
📎 extraneous information/details
اطلاعات/جزئیات نامرتبط
📎 These questions are extraneous to the issue being discussed.
این پرسش ها به موضوع مورد بحث مرتبط نیستند.
📎 She sped up the process by eliminating all extraneous steps.
او با حذف تمام مراحل غیرمرتبط فرایند را تسریع کرد.
📎 Coughs and extraneous noises can be edited out.
سرفه ها و صداهای فرعی را میشود با ویرایش حذف کرد.
📎 Do not allow extraneous considerations to influence your judgement.
اجازه نده ملاحظات بیرونی (/غیرمرتبط) روی قضاوتت اثر بگذارند.
💠 Syn: foreign, not belonging, irrelevant, external
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
extraneous
/ɪk'streɪnɪəs/
adj.
🔹بیرونی، خارجی، از بیرون، غیراصلی، فرعی، بدون ارتباط مستقیم، نامرتبط
🍭 اطلاعات غیرمرتبط مثل (عکست را نیاز) نیست به همه بدی! 😳
📎 extraneous information/details
اطلاعات/جزئیات نامرتبط
📎 These questions are extraneous to the issue being discussed.
این پرسش ها به موضوع مورد بحث مرتبط نیستند.
📎 She sped up the process by eliminating all extraneous steps.
او با حذف تمام مراحل غیرمرتبط فرایند را تسریع کرد.
📎 Coughs and extraneous noises can be edited out.
سرفه ها و صداهای فرعی را میشود با ویرایش حذف کرد.
📎 Do not allow extraneous considerations to influence your judgement.
اجازه نده ملاحظات بیرونی (/غیرمرتبط) روی قضاوتت اثر بگذارند.
💠 Syn: foreign, not belonging, irrelevant, external
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و سی و چهارم)
ambiguous
/æm'bɪgjʊəs/
adj.
🔹مبهم، نامشخص، چندپهلو، گنگ
🍭 (این بی گویش) هست؛ این گویش نداره؛ ناگویا است؛ گنگ و مبهمه! 😜
📎 His reply to my question was somewhat ambiguous.
پاسخ او به سوال من تا حدودی مبهم بود.
📎 The wording of the agreement is ambiguous.
واژه پردازی قرارداد مبهم است.
📎 The judge agreed that the law was ambiguous.
قاضی قبول داشت که قانون مبهم است.
💠 Syn: vague, undefined, not specific
➖ ambiguity (n.) گنگی، ابهام
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
ambiguous
/æm'bɪgjʊəs/
adj.
🔹مبهم، نامشخص، چندپهلو، گنگ
🍭 (این بی گویش) هست؛ این گویش نداره؛ ناگویا است؛ گنگ و مبهمه! 😜
📎 His reply to my question was somewhat ambiguous.
پاسخ او به سوال من تا حدودی مبهم بود.
📎 The wording of the agreement is ambiguous.
واژه پردازی قرارداد مبهم است.
📎 The judge agreed that the law was ambiguous.
قاضی قبول داشت که قانون مبهم است.
💠 Syn: vague, undefined, not specific
➖ ambiguity (n.) گنگی، ابهام
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و سی و پنجم)
succinct
/sək'sɪŋkt/
adj.
🔹موجز، روشن و کوتاه، واضح و مختصر، مُجمَل
🍭 (سه کس این کت) را پوشیده اند؛ به طور مختصر و موجز اشاره میکنم که این 3 نفر چه کسانی هستند! 😜
📎 They were asked to keep their speeches succinct.
از آنها تقاضا شد که سخنرانی های خود را مختصر ارائه بدهند.
📎 The letter should be succinct - remove all unnecessary information.
نامه باید موجز باشد - تمام اطلاعات غیرضروری را حذف کنید.
📎 The book gives a succinct account of the technology and its history...
این کتاب شرح مختصری (و روشنی) از فناوری و تاریخچه آن ارائه مینماید.
💠 Syn: brief, concise
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
succinct
/sək'sɪŋkt/
adj.
🔹موجز، روشن و کوتاه، واضح و مختصر، مُجمَل
🍭 (سه کس این کت) را پوشیده اند؛ به طور مختصر و موجز اشاره میکنم که این 3 نفر چه کسانی هستند! 😜
📎 They were asked to keep their speeches succinct.
از آنها تقاضا شد که سخنرانی های خود را مختصر ارائه بدهند.
📎 The letter should be succinct - remove all unnecessary information.
نامه باید موجز باشد - تمام اطلاعات غیرضروری را حذف کنید.
📎 The book gives a succinct account of the technology and its history...
این کتاب شرح مختصری (و روشنی) از فناوری و تاریخچه آن ارائه مینماید.
💠 Syn: brief, concise
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و سی و ششم)
archaic
/ɑ:'keɪɪk/
adj.
🔹کهنه، قدیمی، منسوخ، مهجور
🍭 (ارک یک) واژه قدیمی و کهنه ست که دیگه ازش استفاده نمیشه؛
امروزه بجای اون از کلمه "ارگ" یا کلمه "قلعه" استفاده میشه! 😜
📎 It's an archaic law that should be immediately changed.
این یک قانون قدیمی است که بلافاصله باید آن را تغییر داد.
📎 Archaic Chinese differed a lot from modern Chinese.
زبان چینی قدیمی با زبان چینی مُدرن تفاوت زیادی داشت.
📎 It's an archaic word that we no longer use.
این یک واژه قدیمی (/مهجور) است که دیگر از آن استفاده نمیکنیم.
💠 Syn: out of date, obsolete, old-fashioned
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
archaic
/ɑ:'keɪɪk/
adj.
🔹کهنه، قدیمی، منسوخ، مهجور
🍭 (ارک یک) واژه قدیمی و کهنه ست که دیگه ازش استفاده نمیشه؛
امروزه بجای اون از کلمه "ارگ" یا کلمه "قلعه" استفاده میشه! 😜
📎 It's an archaic law that should be immediately changed.
این یک قانون قدیمی است که بلافاصله باید آن را تغییر داد.
📎 Archaic Chinese differed a lot from modern Chinese.
زبان چینی قدیمی با زبان چینی مُدرن تفاوت زیادی داشت.
📎 It's an archaic word that we no longer use.
این یک واژه قدیمی (/مهجور) است که دیگر از آن استفاده نمیکنیم.
💠 Syn: out of date, obsolete, old-fashioned
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و سی و هفتم)
emulate
/'emjʊleɪt/
v.t.
🔹رقابت کردن با، با تقلید از کسی پیشی جستن، سرمشق قرار دادن و برتری جویی کردن از کسی، هم چشمی کردن با کسی
🍭 عمو تو سرمشق منی:
(عمو رات) رو ادامه میدم و ازت تقلید میکنم و سعی میکنم تو زندگی با تو رقابت کنم! 😜
[عمو راهت رو ادامه میدم...]
📎 They hope to emulate the success of other software companies.
آنها امیدوارند بتوانند با رقابت با سایر شرکتهای نرمافزاری به موفقیت آنها دست بیابند؛
امیدوارند بتوانند موفقیت سایر شرکتهای نرمافزاری را تکرار کنند.
📎 Sons are traditionally expected to emulate their fathers.
به شکل سنتی از پسرها انتظار میرود پدرانشان را الگو قرار بدهند (و سعی کنند از پدرانشان پیشی بگیرند).
📎 I have always tried to emulate my successful brother.
همیشه سعی کردهام از برادر موفقم الگو بگیرم و با او رقابت کنم.
📎 These artists are emulating the style of their teachers.
این هنرمندان میکوشند سبک استادانشان را تقلید کنند.
💠 Syn: rival, strive to equal, imitate, try to equal or excel
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
emulate
/'emjʊleɪt/
v.t.
🔹رقابت کردن با، با تقلید از کسی پیشی جستن، سرمشق قرار دادن و برتری جویی کردن از کسی، هم چشمی کردن با کسی
🍭 عمو تو سرمشق منی:
(عمو رات) رو ادامه میدم و ازت تقلید میکنم و سعی میکنم تو زندگی با تو رقابت کنم! 😜
[عمو راهت رو ادامه میدم...]
📎 They hope to emulate the success of other software companies.
آنها امیدوارند بتوانند با رقابت با سایر شرکتهای نرمافزاری به موفقیت آنها دست بیابند؛
امیدوارند بتوانند موفقیت سایر شرکتهای نرمافزاری را تکرار کنند.
📎 Sons are traditionally expected to emulate their fathers.
به شکل سنتی از پسرها انتظار میرود پدرانشان را الگو قرار بدهند (و سعی کنند از پدرانشان پیشی بگیرند).
📎 I have always tried to emulate my successful brother.
همیشه سعی کردهام از برادر موفقم الگو بگیرم و با او رقابت کنم.
📎 These artists are emulating the style of their teachers.
این هنرمندان میکوشند سبک استادانشان را تقلید کنند.
💠 Syn: rival, strive to equal, imitate, try to equal or excel
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و سی و هشتم)
facetious
/fə'si:ʃəs/
adj.
🔹شوخی آمیز، لوس، اهل شوخی بی جا، شوخ طبع (به خصوص در زمانی که جای شوخی نیست)
🍭 (فازش چی اِس) که وسط صحبت های جدی من حرفای شوخی آمیز و بی جا میگه؟! 😜
📎 No facetious remarks, please!
شوخی بی جا نباشد لطفاً!
شوخی بی جا نکنید لطفاً!
📎 Stop being facetious; this is serious.
دست از شوخی بی جا بردار؛ موضوع جدی است.
📎 Her comment was facetious.
اظهار نظرش شوخی آمیز ( و بی جا) بود.
💠 Syn: comical, humorous, witty, jocular, flippant, tongue-in-cheek
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
facetious
/fə'si:ʃəs/
adj.
🔹شوخی آمیز، لوس، اهل شوخی بی جا، شوخ طبع (به خصوص در زمانی که جای شوخی نیست)
🍭 (فازش چی اِس) که وسط صحبت های جدی من حرفای شوخی آمیز و بی جا میگه؟! 😜
📎 No facetious remarks, please!
شوخی بی جا نباشد لطفاً!
شوخی بی جا نکنید لطفاً!
📎 Stop being facetious; this is serious.
دست از شوخی بی جا بردار؛ موضوع جدی است.
📎 Her comment was facetious.
اظهار نظرش شوخی آمیز ( و بی جا) بود.
💠 Syn: comical, humorous, witty, jocular, flippant, tongue-in-cheek
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و سی و نهم)
rabid
/'ræbɪd/
adj.
🔹دیوانه، دیوانهوار، پرخشم و خشونت، افراطی، تند و تیز، تندرو، دوآتشه، (در مورد سگ و غیره) هار
🍭 شما تند می(روید)؛ تندرو و افراطی و دیوانه هستید! 😜
📎 a politician with rabid supporters
سیاستمداری با طرفداران دوآتشه
📎 Her husband is a rabid baseball fan.
شوهرش هوادار دوآتشه بیسبال است.
📎 The party has distanced itself from the more rabid nationalist groups in the country.
این حزب حساب خودش را از گروه های ملیگرای افراطی تر داخل کشور جدا کرده است.
📎 She was bitten by a rabid dog.
یک سگ هار او را گاز گرفته بود.
💠 Syn:
1) fanatical, furious, mad
2) infected by rabies
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
rabid
/'ræbɪd/
adj.
🔹دیوانه، دیوانهوار، پرخشم و خشونت، افراطی، تند و تیز، تندرو، دوآتشه، (در مورد سگ و غیره) هار
🍭 شما تند می(روید)؛ تندرو و افراطی و دیوانه هستید! 😜
📎 a politician with rabid supporters
سیاستمداری با طرفداران دوآتشه
📎 Her husband is a rabid baseball fan.
شوهرش هوادار دوآتشه بیسبال است.
📎 The party has distanced itself from the more rabid nationalist groups in the country.
این حزب حساب خودش را از گروه های ملیگرای افراطی تر داخل کشور جدا کرده است.
📎 She was bitten by a rabid dog.
یک سگ هار او را گاز گرفته بود.
💠 Syn:
1) fanatical, furious, mad
2) infected by rabies
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و چهلم)
salubrious
/sə'lu:brɪəs/
adj.
🔹 سالم، سودمند، سلامتی بخش، پاکیزه
🍭 (سال لبریز) از هوای سالم و سلامتی بخشی رو برایتان آرزو میکنم!
امیدوارم امسال دیگه هوا آلوده نباشه! 😜
📎 salubrious weather
هوای سالم؛ هوای سلامتی بخش
📎 We moved to a more salubrious area of London.
به یکی از مناطق سالم تر (/تمیزتر) لندن نقل مکان کردیم.
📎 What you need most right now is a huge dose of salubrious, clean fresh air.
چیزی که در حال حاضر بیش از همه نیاز داری مقدار زیادی هوای تازه و پاک و سالم است.
💠 Syn: healthful, wholesome, healthy, pleasant, nice
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
salubrious
/sə'lu:brɪəs/
adj.
🔹 سالم، سودمند، سلامتی بخش، پاکیزه
🍭 (سال لبریز) از هوای سالم و سلامتی بخشی رو برایتان آرزو میکنم!
امیدوارم امسال دیگه هوا آلوده نباشه! 😜
📎 salubrious weather
هوای سالم؛ هوای سلامتی بخش
📎 We moved to a more salubrious area of London.
به یکی از مناطق سالم تر (/تمیزتر) لندن نقل مکان کردیم.
📎 What you need most right now is a huge dose of salubrious, clean fresh air.
چیزی که در حال حاضر بیش از همه نیاز داری مقدار زیادی هوای تازه و پاک و سالم است.
💠 Syn: healthful, wholesome, healthy, pleasant, nice
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و چهل و یکم)
complacent
/kəm'pleɪsənt/
adj.
🔹 از خود راضی، خودپسند، غره به خود (و فاقد انگیزه برای ایجاد تغییرات)
🍭 یه (کم برای سنت) احترام قائل باش و انقدر از خود راضی و خودپسند نباش! 😜
📎 The former Olympian had grown so complacent that he neglected to practice.
ورزشکار المپیکی سابق چنان به خودش غره شده بود که از تمرین غفلت میکرد.
📎 We must not become complacent about progress.
پیشرفت نباید ما را به خود غره کند.
📎 We have grown too complacent over the years.
در طول این سالها ما زیاده از حد از خود راضی شدهایم.
📎 Her son is the most complacent child I've ever met.
پسرش از خود راضی ترین بچه ای است که تا به حال دیدهام.
💠 Syn: self-satisfied, pleased with oneself
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
complacent
/kəm'pleɪsənt/
adj.
🔹 از خود راضی، خودپسند، غره به خود (و فاقد انگیزه برای ایجاد تغییرات)
🍭 یه (کم برای سنت) احترام قائل باش و انقدر از خود راضی و خودپسند نباش! 😜
📎 The former Olympian had grown so complacent that he neglected to practice.
ورزشکار المپیکی سابق چنان به خودش غره شده بود که از تمرین غفلت میکرد.
📎 We must not become complacent about progress.
پیشرفت نباید ما را به خود غره کند.
📎 We have grown too complacent over the years.
در طول این سالها ما زیاده از حد از خود راضی شدهایم.
📎 Her son is the most complacent child I've ever met.
پسرش از خود راضی ترین بچه ای است که تا به حال دیدهام.
💠 Syn: self-satisfied, pleased with oneself
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و چهل و دوم)
somber
UK: /ˈsɒmbər/, US: /ˈsɑːmər/
adj.
🔹غم انگیز، تأسف انگیز، دلگیر، غمگین، غمزده، مغموم، تیره، تاریک
🍭 د(سامبر) ماه آخر سال میلادی و که به هوای زمستونی و غمزده و غمگینش معروفه! 😜
[دسامبر ماه آخر ...]
📎 a somber atmosphere/ voice/ face
فضای/ صدای/ چهره غمزده
📎 Her death put us in a somber mood.
مرگ او ما را در حالت حُزن فرو برد.
📎 The movie is a somber portrait of the life of homeless people.
این فیلم تصویر غمزده ای از زندگی بی خانمان ها است.
📎 He wore a somber suit.
لباس (/کت و شلوار) تیره ای پوشیده بود.
💠 Syn: gloomy, sad, depressing, dark
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
somber
UK: /ˈsɒmbər/, US: /ˈsɑːmər/
adj.
🔹غم انگیز، تأسف انگیز، دلگیر، غمگین، غمزده، مغموم، تیره، تاریک
🍭 د(سامبر) ماه آخر سال میلادی و که به هوای زمستونی و غمزده و غمگینش معروفه! 😜
[دسامبر ماه آخر ...]
📎 a somber atmosphere/ voice/ face
فضای/ صدای/ چهره غمزده
📎 Her death put us in a somber mood.
مرگ او ما را در حالت حُزن فرو برد.
📎 The movie is a somber portrait of the life of homeless people.
این فیلم تصویر غمزده ای از زندگی بی خانمان ها است.
📎 He wore a somber suit.
لباس (/کت و شلوار) تیره ای پوشیده بود.
💠 Syn: gloomy, sad, depressing, dark
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و چهل و سوم)
debilitate
/dɪˈbɪlɪteɪt/
v.
🔹ناتوان کردن، رنجور کردن، تضعیف کردن، نزار کردن
🍰🍭 پیشوند de (منفی ساز)+ ability (به معنی توانایی)+ پسوند ate (فعل ساز)
توانایی را گرفتن؛ ناتوان کردن
📎 The troops were severely debilitated by hunger and disease.
سربازها از گرسنگی و بیماری به شدت ضعیف شده بودند؛
گرسنگی و بیماری سربازان را به شدت ضعیف کرده بود.
📎 The virus debilitates the body's immune system.
این ویروس سیستم ایمنی بدن را تضعیف میکند.
📎 The country's economy has been debilitated by years of civil war.
اقتصاد این کشور بر اثر سال ها جنگ داخلی تضعیف (/ناتوان) شده است.
💠 Syn: weaken, make feeble, ensemble
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
debilitate
/dɪˈbɪlɪteɪt/
v.
🔹ناتوان کردن، رنجور کردن، تضعیف کردن، نزار کردن
🍰🍭 پیشوند de (منفی ساز)+ ability (به معنی توانایی)+ پسوند ate (فعل ساز)
توانایی را گرفتن؛ ناتوان کردن
📎 The troops were severely debilitated by hunger and disease.
سربازها از گرسنگی و بیماری به شدت ضعیف شده بودند؛
گرسنگی و بیماری سربازان را به شدت ضعیف کرده بود.
📎 The virus debilitates the body's immune system.
این ویروس سیستم ایمنی بدن را تضعیف میکند.
📎 The country's economy has been debilitated by years of civil war.
اقتصاد این کشور بر اثر سال ها جنگ داخلی تضعیف (/ناتوان) شده است.
💠 Syn: weaken, make feeble, ensemble
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و چهل و چهارم)
impetuous
/ɪm'petjʊəs/
adj.
🔹 شتابزده، نسنجیده، بدون مقدمه و بی برنامه، شتاب آمیز، یهویی، عجولانه، بی پروا، سریع و شدید
🍭 (این به دو اِس): این در حال دو ست؛ عجله داره: شتابزده و عجوله
📎 an impetuous decision
تصمیم شتابزده (/عجولانه/نسنجیده)
📎 He's so impetuous - why can't he think things over before he rushes into them?
او خیلی شتابزده (و بی برنامه) است. چرا قبل از این که عجولانه کارها را انجام بدهد راجع به آنها فکر نمی کند؟
📎 I was maybe too impetuous. I should have bitten my tongue and said nothing.
شاید زیادی عجول بودم. باید زبانم را گاز میگرفتم و چیزی نمیگفتم.
📎 He reacted in an impetuous way.
شتابزده واکنش نشان داد.
واکنشش شتابزده (/نسنجیده) بود.
💠 Syn: impulsive, rash, hasty, reckless
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
impetuous
/ɪm'petjʊəs/
adj.
🔹 شتابزده، نسنجیده، بدون مقدمه و بی برنامه، شتاب آمیز، یهویی، عجولانه، بی پروا، سریع و شدید
🍭 (این به دو اِس): این در حال دو ست؛ عجله داره: شتابزده و عجوله
📎 an impetuous decision
تصمیم شتابزده (/عجولانه/نسنجیده)
📎 He's so impetuous - why can't he think things over before he rushes into them?
او خیلی شتابزده (و بی برنامه) است. چرا قبل از این که عجولانه کارها را انجام بدهد راجع به آنها فکر نمی کند؟
📎 I was maybe too impetuous. I should have bitten my tongue and said nothing.
شاید زیادی عجول بودم. باید زبانم را گاز میگرفتم و چیزی نمیگفتم.
📎 He reacted in an impetuous way.
شتابزده واکنش نشان داد.
واکنشش شتابزده (/نسنجیده) بود.
💠 Syn: impulsive, rash, hasty, reckless
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و چهل و پنجم)
occult
/ɔ'kʌlt, ə'kʌlt/
adj.
🔹 اسرارآمیز، پنهان، مخفی، پوشیده، رمزی، مربوط به سحر و جادو
🍭 (او کلت) را پر چیزهای اسرارآمیز و چیزهای مربوط به جادو و جمبل کرده!
[او کله ات را پر از چیزهای اسرارآمیز و ...]
📎 occult practices such as magic and fortune-telling
اعمال اسرارآمیزی مثل جادوگری و طالع بینی
📎 an occult ceremony
آیین اسرارآمیز (/جادویی)
📎 What do these occult symbols mean?
معنی این نمادهای اسرارآمیز چیست؟
💠 Syn: secret, mysterious, magical, supernatural
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
occult
/ɔ'kʌlt, ə'kʌlt/
adj.
🔹 اسرارآمیز، پنهان، مخفی، پوشیده، رمزی، مربوط به سحر و جادو
🍭 (او کلت) را پر چیزهای اسرارآمیز و چیزهای مربوط به جادو و جمبل کرده!
[او کله ات را پر از چیزهای اسرارآمیز و ...]
📎 occult practices such as magic and fortune-telling
اعمال اسرارآمیزی مثل جادوگری و طالع بینی
📎 an occult ceremony
آیین اسرارآمیز (/جادویی)
📎 What do these occult symbols mean?
معنی این نمادهای اسرارآمیز چیست؟
💠 Syn: secret, mysterious, magical, supernatural
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و چهل و ششم)
discreet
/dɪ'skri:t/
adj.
🔹 محتاط، با ملاحظه، ملاحظه کار، خوددار در گفتار یا عمل، محافظه کار، بدون ایجاد مزاحمت یا حساسیت
🍭 ملاحظه کار و محتاط باش تا کسی (دسگیرت) نکنه! 😜
[... دستگیرت نکنه]
📎 a discreet way to handle the problem
روشی ملاحظه کارانه برای رسیدگی به مشکل
📎 She's a very tactful and discreet person.
او فردی مُدبر و ملاحظهکار است.
📎 She was always discreet about her personal life.
او همواره در مورد زندگی خصوصی اش بااحتیاط سخن میگفت؛
همواره از حرف زدن درباره زندگی خصوصی اش خودداری میکرد.
📎 He made discreet inquiries about the job.
محتاطانه درباره آن شغل پرس و جو کرد.
📎 He maintained a discreet silence.
ملاحظه کارانه سکوت کرد.
📎 A photographer followed them at a discreet distance.
یک عکاس از فاصله ای که باعث مزاحمت نباشد آنها را دنبال میکرد.
💠 Syn: careful, cautious, prudent
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
discreet
/dɪ'skri:t/
adj.
🔹 محتاط، با ملاحظه، ملاحظه کار، خوددار در گفتار یا عمل، محافظه کار، بدون ایجاد مزاحمت یا حساسیت
🍭 ملاحظه کار و محتاط باش تا کسی (دسگیرت) نکنه! 😜
[... دستگیرت نکنه]
📎 a discreet way to handle the problem
روشی ملاحظه کارانه برای رسیدگی به مشکل
📎 She's a very tactful and discreet person.
او فردی مُدبر و ملاحظهکار است.
📎 She was always discreet about her personal life.
او همواره در مورد زندگی خصوصی اش بااحتیاط سخن میگفت؛
همواره از حرف زدن درباره زندگی خصوصی اش خودداری میکرد.
📎 He made discreet inquiries about the job.
محتاطانه درباره آن شغل پرس و جو کرد.
📎 He maintained a discreet silence.
ملاحظه کارانه سکوت کرد.
📎 A photographer followed them at a discreet distance.
یک عکاس از فاصله ای که باعث مزاحمت نباشد آنها را دنبال میکرد.
💠 Syn: careful, cautious, prudent
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و چهل و هفتم)
foment
/fə'ment, fəʊ'ment/
v.
🔹 برانگیختن، دامن زدن، فتنه گری کردن، ایجاد (آشوب و دردسر و...) کردن
🍭 این قدر درد سر و آشوب درست نکن می(فهمند) می گیرندت هاا! 😜
📎 The song was banned on the grounds that it might foment racial tension.
این آهنگ به دلیل احتمال برانگیختن تنش نژادی ممنوع اعلام شد.
📎 All rebels who foment unrest shall be punished.
همه شورشیانی که به آشوب دامن زدند مجازات خواهند شد.
📎 I wasn't fomenting trouble. I was just expressing my opinion.
نمیخواستم درد سر ایجاد کنم. فقط داشتم نظرم را میگفتم.
💠 Syn: stir up, instigate, provoke, raise
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
foment
/fə'ment, fəʊ'ment/
v.
🔹 برانگیختن، دامن زدن، فتنه گری کردن، ایجاد (آشوب و دردسر و...) کردن
🍭 این قدر درد سر و آشوب درست نکن می(فهمند) می گیرندت هاا! 😜
📎 The song was banned on the grounds that it might foment racial tension.
این آهنگ به دلیل احتمال برانگیختن تنش نژادی ممنوع اعلام شد.
📎 All rebels who foment unrest shall be punished.
همه شورشیانی که به آشوب دامن زدند مجازات خواهند شد.
📎 I wasn't fomenting trouble. I was just expressing my opinion.
نمیخواستم درد سر ایجاد کنم. فقط داشتم نظرم را میگفتم.
💠 Syn: stir up, instigate, provoke, raise
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و چهل و هشتم)
glean
/gli:n/
v.
🔹جمع کردن، (بقایای چیزی را) گردآوری کردن، کم کم گرد آوردن، اطلاعات گردآوری کردن، دریافتن، بعد از برداشت باقیمانده گندم ها را جمع کردن
🍭 گندم های (گلین) رو از روی زمین مزرعه جمع می کرد! 😜
[گِلین: گِلی]
📎 At present we're gleaning information from all sources...
در حال حاضر داریم از تمام منابع اطلاعات جمع میکنیم...
📎 From what I was able to glean, the news isn't good.
طبق اطلاعاتی که کسب کردم، خبرها خوب نیستند؛
طبق چیزی که دستگیرم شد، خبرها خوب نیستند.
📎 The farmer was gleaning wheat in the field.
کشاورز [پس از درو] در مزرعه مشغول جمع کردن باقی مانده گندم ها بود؛
کشاورز در مزرعه مشغول خوشه چینی بود.
💠 Syn: collect, gather, find out
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
glean
/gli:n/
v.
🔹جمع کردن، (بقایای چیزی را) گردآوری کردن، کم کم گرد آوردن، اطلاعات گردآوری کردن، دریافتن، بعد از برداشت باقیمانده گندم ها را جمع کردن
🍭 گندم های (گلین) رو از روی زمین مزرعه جمع می کرد! 😜
[گِلین: گِلی]
📎 At present we're gleaning information from all sources...
در حال حاضر داریم از تمام منابع اطلاعات جمع میکنیم...
📎 From what I was able to glean, the news isn't good.
طبق اطلاعاتی که کسب کردم، خبرها خوب نیستند؛
طبق چیزی که دستگیرم شد، خبرها خوب نیستند.
📎 The farmer was gleaning wheat in the field.
کشاورز [پس از درو] در مزرعه مشغول جمع کردن باقی مانده گندم ها بود؛
کشاورز در مزرعه مشغول خوشه چینی بود.
💠 Syn: collect, gather, find out
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و چهل و نهم)
quarry
/'kwɔrɪ/; /ˈkwɒrɪ /
n.
🔹شکار، صید، شخص مورد تعقیب
🍭 شکار هر چی تقلا کرد (کاری) از دستش بر نیومد و بالاخره اسیر شد! 😜
📎 The hunter aimed at his quarry and pulled the trigger.
شکارچی به سمت صیدش نشانه رفت و ماشه را کشید.
📎 The photographers pursued their quarry...
عکاس ها سوژه خود را دنبال میکردند...
📎 The detective followed his quarry into a cafe.
کارآگاه طعمهاش (/سوژهاش) را تا داخل یک کافه تعقیب کرد.
💠 Syn: something hunted or pursued, prey
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
quarry
/'kwɔrɪ/; /ˈkwɒrɪ /
n.
🔹شکار، صید، شخص مورد تعقیب
🍭 شکار هر چی تقلا کرد (کاری) از دستش بر نیومد و بالاخره اسیر شد! 😜
📎 The hunter aimed at his quarry and pulled the trigger.
شکارچی به سمت صیدش نشانه رفت و ماشه را کشید.
📎 The photographers pursued their quarry...
عکاس ها سوژه خود را دنبال میکردند...
📎 The detective followed his quarry into a cafe.
کارآگاه طعمهاش (/سوژهاش) را تا داخل یک کافه تعقیب کرد.
💠 Syn: something hunted or pursued, prey
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و پنجاهم)
slovenly
/'slʌvnlɪ/
adj.
🔹 شلخته، ژولیده، بی دقت، سر به هوا، بد لباس، بی انضباط، نامرتب
🍭 میگن کشور (اسلونی) پر از آدم های شلخته و ژولیده و نامرتبه، راست میگن؟! 😜
📎 a slovenly appearance
ظاهر ژولیده
📎 slovenly clothes
لباس های شلخته
📎 I'll have to improve my slovenly habits - my mother's coming to stay.
باید شلخته بازی هایم را اصلاح کنم - مادرم دارد میآید پیشم بماند.
📎 His slovenly greasy long hair is disgusting.
موی بلند چرب و ژولیده اش چندش آور است.
💠 Syn: disorderly, careless, untidy
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
slovenly
/'slʌvnlɪ/
adj.
🔹 شلخته، ژولیده، بی دقت، سر به هوا، بد لباس، بی انضباط، نامرتب
🍭 میگن کشور (اسلونی) پر از آدم های شلخته و ژولیده و نامرتبه، راست میگن؟! 😜
📎 a slovenly appearance
ظاهر ژولیده
📎 slovenly clothes
لباس های شلخته
📎 I'll have to improve my slovenly habits - my mother's coming to stay.
باید شلخته بازی هایم را اصلاح کنم - مادرم دارد میآید پیشم بماند.
📎 His slovenly greasy long hair is disgusting.
موی بلند چرب و ژولیده اش چندش آور است.
💠 Syn: disorderly, careless, untidy
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و پنجاه و یکم)
abjure
/əb'dʒʊə(r)/
v.
🔹 دست کشیدن و استغفار کردن، انکار کردن، نقض عهد کردن، سوگند شکستن، حرف خود را پس گرفتن
🍭 (آبجو رو) دیگه نمیخوره! از خوردن آب جو دست کشیده! 😜
📎 She abjured her former beliefs.
او عقاید قبلی خود را انکار کرد؛
از عقاید قبلی خود دست کشید.
📎 The immigrant abjured allegiance to his former country.
فرد مهاجر از وفاداری به کشور سابقش دست کشید؛
فرد مهاجر اعلام کرد که دیگر نسبت به کشور سابقش وفادار نیست.
📎 We implored him to abjure gambling.
به او التماس کردیم که قمار را کنار بگذارد.
💠 Syn: renounce, abstain from, relinquish, reject
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
abjure
/əb'dʒʊə(r)/
v.
🔹 دست کشیدن و استغفار کردن، انکار کردن، نقض عهد کردن، سوگند شکستن، حرف خود را پس گرفتن
🍭 (آبجو رو) دیگه نمیخوره! از خوردن آب جو دست کشیده! 😜
📎 She abjured her former beliefs.
او عقاید قبلی خود را انکار کرد؛
از عقاید قبلی خود دست کشید.
📎 The immigrant abjured allegiance to his former country.
فرد مهاجر از وفاداری به کشور سابقش دست کشید؛
فرد مهاجر اعلام کرد که دیگر نسبت به کشور سابقش وفادار نیست.
📎 We implored him to abjure gambling.
به او التماس کردیم که قمار را کنار بگذارد.
💠 Syn: renounce, abstain from, relinquish, reject
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و پنجاه و دوم)
reproach
/rɪ'prəʊtʃ/
v.
🔹 سرزنش کردن، عیبجویی کردن، ملامت کردن، نکوهیدن
🍭 یه گربه تو جاده بود که با ماشین (رف روش)؛ بعد کلی خودش رو به خاطر این کار سرزنش کرد! 😳
📎 His mother reproached him for not eating all his dinner.
مادرش او را سرزنش کرد که چرا تمام شامش را نمیخورد.
📎 You have nothing to reproach yourself for.
دلیلی ندارد خودت را سرزنش کنی؛
چیزی وجود ندارد که خودت را به خاطرش ملامت کنی.
📎 Albert reproached him for being late.
آلبرت او را به خاطر دیر آمدن سرزنش کرد.
💠 Syn: rebuke, reprimand
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
reproach
/rɪ'prəʊtʃ/
v.
🔹 سرزنش کردن، عیبجویی کردن، ملامت کردن، نکوهیدن
🍭 یه گربه تو جاده بود که با ماشین (رف روش)؛ بعد کلی خودش رو به خاطر این کار سرزنش کرد! 😳
📎 His mother reproached him for not eating all his dinner.
مادرش او را سرزنش کرد که چرا تمام شامش را نمیخورد.
📎 You have nothing to reproach yourself for.
دلیلی ندارد خودت را سرزنش کنی؛
چیزی وجود ندارد که خودت را به خاطرش ملامت کنی.
📎 Albert reproached him for being late.
آلبرت او را به خاطر دیر آمدن سرزنش کرد.
💠 Syn: rebuke, reprimand
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و پنجاه و سوم)
penitent
/'penɪtənt/
adj.
🔹پشیمان، نادم، توبه کار، حاکی از پشیمانی، ندامت آمیز
🍭 به (پهنای تنت) اشک میریزی از بس نادم و پشیمانی! 😳
📎 penitent criminals
مجرمان نادم
📎 She is deeply penitent.
او عمیقاً پشیمان است.
📎 "I'm sorry," she said with a penitent smile.
با لبخندی حاکی از پشیمانی گفت: "متأسفم".
📎 It was hard to be angry with him when he looked so penitent.
با آن ظاهر نادمی که داشت نمیشد از دستش عصبانی بود.
📎 Don't get deceived by his penitent expression.
گول ظاهر پشیمانش را نخور.
💠 Syn: regretful, confessing guilt, sorry, repentant
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
penitent
/'penɪtənt/
adj.
🔹پشیمان، نادم، توبه کار، حاکی از پشیمانی، ندامت آمیز
🍭 به (پهنای تنت) اشک میریزی از بس نادم و پشیمانی! 😳
📎 penitent criminals
مجرمان نادم
📎 She is deeply penitent.
او عمیقاً پشیمان است.
📎 "I'm sorry," she said with a penitent smile.
با لبخندی حاکی از پشیمانی گفت: "متأسفم".
📎 It was hard to be angry with him when he looked so penitent.
با آن ظاهر نادمی که داشت نمیشد از دستش عصبانی بود.
📎 Don't get deceived by his penitent expression.
گول ظاهر پشیمانش را نخور.
💠 Syn: regretful, confessing guilt, sorry, repentant
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨