1100WordsCoding
1.72K subscribers
12 photos
15 links
کانال کدگذاری و مرور لغات کتاب "۱۱۰۰ واژه انگلیسی که باید دانست" همراه با مثال های فراوان برگرفته از معتبرترین دیکشنری ها + واژه‌های پرتکرار GRE
تماس با مدیر
@AminiMahmoud
Download Telegram
fight tooth and nail
با چنگ و دندان جنگیدن

When the Indian girl was captured, she fought tooth and nail to get away.

The farmers fought tooth and nail to save their crops from the grasshoppers.

His friends fought tooth and nail to elect him to Congress.
School should encourage the full development of a student's talents.
مدرسه می‌بایست به شکوفایی کامل استعدادهای دانش‌آموز کمک کند.
The company received permission to build six residential properties on the land.
به شرکت اجازه دادند در آن زمین شش ملک مسکونی بسازد.
to proceed
پرداختن، اقدام کردن، پیشرفت کردن، جلوتر رفتن

 to proceed to eat one's dinner
به صرف شام پرداختن

a project that is proceeding well ...
طرحی که دارد به خوبی پیش می‌رود ...

The government was determined to proceed with the election.
دولت مصمم بود انتخابات را پیش ببرد.

Before proceeding further, we must define our terms.
پیش از آن که جلوتر برویم، باید اصطلاحاتمان را تعریف کنیم.

Work is proceeding according to plan.
کار دارد طبق نقشه (/برنامه) پیش می‌رود.

students who wish to proceed to university ...
دانش‌آموزانی که مایل به اد
امه تحصیل تا مقطع دانشگاه هستند ...

She decided not to proceed with the treatment.
تصمیم گرفت درمان را ادامه ندهد (/پی نگیرد).

It will be necessary to proceed with caution.
باید با احتیاط جلو رفت.
باید با احتیاط کار را جلو برد.

They decided to go ahead with the project. [Informal]
تصمیم گرفتند طرح را جلو ببرند. [غیر رسمی]
He is not allowed solid food yet, only fluids.
هنوز اجازه خوردن غذای جامد ندارد، فقط مایعات.
واژه ششصد و سی و دوم)

venerable
/'venərəbl/
adj.

🔹قابل احترام، ارجمند، مورد احترام، محترم، مُعزز، قدیمی و ارزشمند

🍭 (وی نره بالا) کی بره پس؟ اگه وی (=او) که آدم مورد احترامیه نره بالای مجلس بشینه پس کی بره بالا؟! 😳

📎 I met a venerable old man with a very long white beard.
با مرد سالخورده قابل احترامی ملاقات کردم که ریش سفید بسیار بلندی داشت.

📎 He was a venerable judge with an impressive knowledge of the law.
او قاضی مورد احترامی بود که معلومات تحسین انگیزی درباره حقوق داشت.

📎 Much has been written about this venerable tradition.
چیزهایی زیادی درباره این سنت مورد احترام نوشته شده است.

💠 Syn: respected, worshiped, revered

@WordsCodes
واژه ششصد و سی و سوم)

extraneous
/ɪk'streɪnɪəs/
adj.

🔹بیرونی، خارجی، از بیرون، غیراصلی، فرعی، بدون ارتباط مستقیم، نامرتبط

🍭 اطلاعات غیرمرتبط مثل (عکست را نیاز) نیست به همه بدی! 😳

📎 extraneous information/details
اطلاعات/جزئیات نامرتبط

📎 These questions are extraneous to the issue being discussed.
این پرسش ها به موضوع مورد بحث مرتبط نیستند.

📎 She sped up the process by eliminating all extraneous steps.
او با حذف تمام مراحل غیرمرتبط فرایند را تسریع کرد.

📎 Coughs and extraneous noises can be edited out.
سرفه ها و صداهای فرعی را می‌شود با ویرایش حذف کرد.

📎 Do not allow extraneous considerations to influence your judgement.
اجازه نده ملاحظات بیرونی (/غیرمرتبط) روی قضاوتت اثر بگذارند.

💠 Syn: foreign, not belonging, irrelevant, external

@WordsCodes
واژه ششصد و سی و چهارم)

ambiguous
/æm'bɪgjʊəs/
adj.

🔹مبهم، نامشخص، چندپهلو، گنگ

🍭 (این بی گویش) هست؛ این گویش نداره؛ ناگویا است؛ گنگ و مبهمه! 😜

📎 His reply to my question was somewhat ambiguous.
پاسخ او به سوال من تا حدودی مبهم بود.

📎 The wording of the agreement is ambiguous.
واژه پردازی قرارداد مبهم است.

📎 The judge agreed that the law was ambiguous.
قاضی قبول داشت که قانون مبهم است.

💠 Syn: vague, undefined, not specific

ambiguity (n.)    گنگی، ابهام

@WordsCodes
واژه ششصد و سی و پنجم)

succinct
/sək'sɪŋkt/
adj.

🔹موجز، روشن و کوتاه، واضح و مختصر، مُجمَل

🍭 (سه کس این کت) را پوشیده اند؛ به طور مختصر و موجز اشاره میکنم که این 3 نفر چه کسانی هستند! 😜

📎 They were asked to keep their speeches succinct.
از آنها تقاضا شد که سخنرانی های خود را مختصر ارائه بدهند.

📎 The letter should be succinct - remove all unnecessary information.
نامه باید موجز باشد - تمام اطلاعات غیرضروری را حذف کنید.

📎 The book gives a succinct account of the technology and its history...
این کتاب شرح مختصری (و روشنی) از فناوری و تاریخچه آن ارائه می‌نماید.

💠 Syn: brief, concise

@WordsCodes
واژه ششصد و سی و ششم)

archaic
/ɑ:'keɪɪk/
adj.

🔹کهنه، قدیمی، منسوخ، مهجور

🍭 (ارک یک) واژه قدیمی و کهنه ست که دیگه ازش استفاده نمیشه؛

امروزه بجای اون از کلمه "ارگ" یا کلمه "قلعه" استفاده میشه! 😜

📎 It's an archaic law that should be immediately changed.
این یک قانون قدیمی است که بلافاصله باید آن را تغییر داد.

📎 Archaic Chinese differed a lot from modern Chinese.
زبان چینی قدیمی با زبان چینی مُدرن تفاوت زیادی داشت.

 📎 It's an archaic word that we no longer use.
این یک واژه‌ قدیمی (/مهجور) است که دیگر از آن استفاده نمی‌کنیم.

💠 Syn: out of date, obsolete, old-fashioned

@WordsCodes
واژه ششصد و سی و هفتم)

emulate
/'emjʊleɪt/
v.t.

🔹رقابت کردن با، با تقلید از کسی پیشی جستن، سرمشق قرار دادن و برتری جویی کردن از کسی، هم چشمی کردن با کسی

🍭 عمو تو سرمشق منی:
(عمو رات) رو ادامه میدم و ازت تقلید میکنم و سعی میکنم تو زندگی با تو رقابت کنم! 😜
[عمو راهت رو ادامه میدم...]

📎 They hope to emulate the success of other software companies.
آنها امیدوارند بتوانند با رقابت با سایر شرکت‌های نرم‌افزاری به موفقیت آنها دست بیابند؛
امیدوارند بتوانند موفقیت سایر شرکت‌های نرم‌افزاری را تکرار کنند.

📎 Sons are traditionally expected to emulate their fathers.
به شکل سنتی از پسرها انتظار می‌رود پدرانشان را الگو قرار بدهند (و سعی کنند از پدرانشان پیشی بگیرند).

 📎 I have always tried to emulate my successful brother.
همیشه سعی کرده‌ام از برادر موفقم الگو بگیرم و با او رقابت کنم.

📎 These artists are emulating the style of their teachers.
این هنرمندان می‌کوشند سبک استادانشان را تقلید کنند.

💠 Syn: rival, strive to equal, imitate, try to equal or excel

@WordsCodes
واژه ششصد و سی و هشتم)

facetious
/fə'si:ʃəs/
adj.

🔹شوخی آمیز، لوس، اهل شوخی بی جا، شوخ طبع (به خصوص در زمانی که جای شوخی نیست)

🍭 (فازش چی اِس) که وسط صحبت های جدی من حرفای شوخی آمیز و بی جا میگه؟! 😜

📎 No facetious remarks, please!
شوخی بی جا نباشد لطفاً!
شوخی بی جا نکنید لطفاً!

📎 Stop being facetious; this is serious.
دست از شوخی بی جا بردار؛ موضوع جدی است.

📎 Her comment was facetious.
اظهار نظرش شوخی آمیز ( و بی جا) بود.

💠 Syn: comical, humorous, witty, jocular, flippant, tongue-in-cheek

@WordsCodes
واژه ششصد و سی و نهم)

rabid
/'ræbɪd/
adj.

🔹دیوانه، دیوانه‌وار، پرخشم و خشونت، افراطی، تند و تیز، تندرو، دوآتشه، (در مورد سگ و غیره) هار

🍭 شما تند می(روید)؛ تندرو و افراطی و دیوانه هستید! 😜

📎 a politician with rabid supporters
سیاستمداری با طرفداران دوآتشه

📎 Her husband is a rabid baseball fan.
شوهرش هوادار دوآتشه بیسبال است.

📎 The party has distanced itself from the more rabid nationalist groups in the country.
این حزب حساب خودش را از گروه های ملی‌گرای افراطی تر داخل کشور جدا کرده است.

📎 She was bitten by a rabid dog.
یک سگ هار او را گاز گرفته بود.

💠 Syn:
1) fanatical, furious, mad
2) infected by rabies

@WordsCodes
واژه ششصد و چهلم)

salubrious
/sə'lu:brɪəs/
adj.

🔹 سالم، سودمند، سلامتی بخش، پاکیزه

🍭 (سال لبریز) از هوای سالم و سلامتی بخشی رو برایتان آرزو میکنم!
امیدوارم امسال دیگه هوا آلوده نباشه! 😜

📎 salubrious weather
هوای سالم؛ هوای سلامتی بخش

📎 We moved to a more salubrious area of London.
به یکی از مناطق سالم تر (/تمیزتر) لندن نقل مکان کردیم.

📎 What you need most right now is a huge dose of salubrious, clean fresh air.
چیزی که در حال حاضر بیش از همه نیاز داری مقدار زیادی هوای تازه و پاک و سالم است.

💠 Syn: healthful, wholesome, healthy, pleasant, nice

@WordsCodes
واژه ششصد و چهل و یکم)

complacent
/kəm'pleɪsənt/
adj.

🔹 از خود راضی، خودپسند، غره به خود (و فاقد انگیزه برای ایجاد تغییرات)

🍭 یه (کم برای سنت) احترام قائل باش و انقدر از خود راضی و خودپسند نباش! 😜

📎 The former Olympian had grown so complacent that he neglected to practice.
ورزشکار المپیکی سابق چنان به خودش غره شده بود که از تمرین غفلت می‌کرد.

📎 We must not become complacent about progress.
پیشرفت نباید ما را به خود غره کند.

📎 We have grown too complacent over the years.
در طول این سال‌ها ما زیاده از حد از خود راضی شده‌ایم.

📎 Her son is the most complacent child I've ever met.
پسرش از خود راضی ترین بچه ای است که تا به حال دیده‌ام.

💠 Syn: self-satisfied, pleased with oneself

@WordsCodes
واژه ششصد و چهل و دوم)

somber
UK: /ˈsɒmbər/, US: /ˈsɑːmər/
adj.

🔹غم انگیز، تأسف انگیز، دلگیر، غمگین، غمزده، مغموم، تیره، تاریک

🍭 د(سامبر) ماه آخر سال میلادی و که به هوای زمستونی و غمزده و غمگینش معروفه! 😜
[دسامبر ماه آخر ...]

📎 a somber atmosphere/ voice/ face
فضای/ صدای/ چهره غمزده

📎 Her death put us in a somber mood.
مرگ او ما را در حالت حُزن فرو برد.

📎 The movie is a somber portrait of the life of homeless people.
این فیلم تصویر غمزده ای از زندگی بی خانمان ها است.

📎 He wore a somber suit.
لباس (/کت و شلوار) تیره ای پوشیده بود.

💠 Syn: gloomy, sad, depressing, dark

@WordsCodes
واژه ششصد و چهل و سوم)

debilitate
/dɪˈbɪlɪteɪt/
v.

🔹ناتوان کردن، رنجور کردن، تضعیف کردن، نزار کردن

🍰🍭 پیشوند de (منفی ساز)+ ability (به معنی توانایی)+ پسوند ate (فعل ساز)
توانایی را گرفتن؛ ناتوان کردن

📎 The troops were severely debilitated by hunger and disease.
سربازها از گرسنگی و بیماری به شدت ضعیف شده بودند؛
گرسنگی و بیماری سربازان را به شدت ضعیف کرده بود.

📎 The virus debilitates the body's immune system.
این ویروس سیستم ایمنی بدن را تضعیف می‌کند.

📎 The country's economy has been debilitated by years of civil war.
اقتصاد این کشور بر اثر سال ها جنگ داخلی تضعیف (/ناتوان) شده است.

💠 Syn: weaken, make feeble, ensemble

@WordsCodes
واژه ششصد و چهل و چهارم)

impetuous
/ɪm'petjʊəs/
adj.

🔹 شتابزده، نسنجیده، بدون مقدمه و بی برنامه، شتاب آمیز، یهویی، عجولانه، بی پروا، سریع و شدید

🍭 (این به دو اِس): این در حال دو ست؛ عجله داره: شتابزده و عجوله

📎 an impetuous decision
تصمیم شتابزده (/عجولانه/نسنجیده)

📎 He's so impetuous - why can't he think things over before he rushes into them?
او خیلی شتابزده (و بی برنامه) است. چرا قبل از این که عجولانه کارها را انجام بدهد راجع به آنها فکر نمی کند؟ 

📎 I was maybe too impetuous. I should have bitten my tongue and said nothing.
شاید زیادی عجول بودم. باید زبانم را گاز می‌گرفتم و چیزی نمی‌گفتم.

📎 He reacted in an impetuous way.
شتابزده واکنش نشان داد.
واکنشش شتابزده (/نسنجیده) بود.

💠 Syn: impulsive, rash, hasty, reckless

@WordsCodes
واژه ششصد و چهل و پنجم)

occult
/ɔ'kʌlt, ə'kʌlt/
adj.

🔹 اسرارآمیز، پنهان، مخفی، پوشیده، رمزی، مربوط به سحر و جادو

🍭 (او کلت) را پر چیزهای اسرارآمیز و چیزهای مربوط به جادو و جمبل کرده!
[او کله ات را پر از چیزهای اسرارآمیز و ...]

📎 occult practices such as magic and fortune-telling
اعمال اسرارآمیزی مثل جادوگری و طالع بینی

📎 an occult ceremony
آیین اسرارآمیز (/جادویی)

📎 What do these occult symbols mean?
معنی این نمادهای اسرارآمیز چیست؟

💠 Syn: secret, mysterious, magical, supernatural

@WordsCodes
واژه ششصد و چهل و ششم)

discreet
/dɪ'skri:t/
adj.

🔹 محتاط، با ملاحظه، ملاحظه کار، خوددار در گفتار یا عمل، محافظه کار، بدون ایجاد مزاحمت یا حساسیت

🍭 ملاحظه کار و محتاط باش تا کسی (دسگیرت) نکنه! 😜
[... دستگیرت نکنه]

📎 a discreet way to handle the problem
روشی ملاحظه کارانه برای رسیدگی به مشکل

📎 She's a very tactful and discreet person.
او فردی مُدبر و ملاحظه‌کار است.

📎 She was always discreet about her personal life.
او همواره در مورد زندگی خصوصی اش بااحتیاط سخن می‌گفت؛
همواره از حرف زدن درباره زندگی خصوصی اش خودداری می‌کرد.

📎 He made discreet inquiries about the job.
محتاطانه درباره آن شغل پرس و جو کرد.

📎 He maintained a discreet silence.
ملاحظه کارانه سکوت کرد.

📎 A photographer followed them at a discreet distance.
یک عکاس از فاصله ای که باعث مزاحمت نباشد آنها را دنبال می‌کرد.

💠 Syn: careful, cautious, prudent

@WordsCodes
واژه ششصد و چهل و هفتم)

foment
/fə'ment, fəʊ'ment/
v.

🔹 برانگیختن، دامن زدن، فتنه گری کردن، ایجاد (آشوب و دردسر و...) کردن

🍭 این قدر درد سر و آشوب درست نکن می(فهمند) می گیرندت هاا! 😜

📎 The song was banned on the grounds that it might foment racial tension.
این آهنگ به دلیل احتمال برانگیختن تنش نژادی ممنوع اعلام شد.

📎 All rebels who foment unrest shall be punished.
همه شورشیانی که به آشوب دامن زدند مجازات خواهند شد.

📎 I wasn't fomenting trouble. I was just expressing my opinion.
نمی‌خواستم درد سر ایجاد کنم. فقط داشتم نظرم را می‌گفتم.

💠 Syn: stir up, instigate, provoke, raise

@WordsCodes